دخترونه..
من یک دختــــــرم...
نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن!!
اگر بخواهم؛
تمام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید.

ولنتاین
به سلامتی اونایی که این روزا درگیر کادو خریدن نیستن...
سلامتی اونایی که عشقی ندارن تا ازش کادو بگیرن...یا براشون کادو بخرن!
سلامتی اونایی که سالهای پیش واسه اونی که لیاقت نداشت کادو خریدن...
سلامتی اونایی که عشقشون امروز کادوشونو میده به یکی دیگه....
سلامتی تنهایی که تنهامون نمیذاره
+ولنتاینتون هپی باد دوستی جونیا

9
699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699
699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699
699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699
699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699
699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996
699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666
شمارهای
بالا را انتخاب كنید
Ctrl + F
را بزنید بعد
شماره ی 9 را بزنید حالا
Ctrl + Enter
را بزنید
دنیای ما دخترا
دنیای ما دخترا
پر از لاک های رنگارنگ...
رژ لب های رنگارنگ..
گردنبندای طلایی...نقره ای...
انگشتر و جواهر...
پر از ست کردن دامن با تاپ...
ساپورت.ساق های رنگی رنگی...
پر از قرارای دخترونه...
دورِ همی...
تلفنای2ساعته...!!!
گریه کردن های یواشکی زیر پتوهای صورتی...
دفترچه خاطرات...
قول دادن به همدیگه سر فراموش کردن دوست پسرا...!!!
قول دادن به هم و اینکه فردا یه روز جدیده...
دوردورای پر شیطنت...
خرید کردن های 7ساعته...
آهنگ گوش دادن های نصفه شبی تو اتوبانا...
با ناراحتی به همدیگه زنگ زدن و چند دقیقه بعد از شوخی های هم خندیدن...
آرایشگاه رفتنای هول هولکی..
اس دادنای شبونه:بهت زنگ زد؟نه؟گورباباش
گپ های4-5تایی دور میز و نسکافه خوردن.مسخره کردن همدیگه...
رازهایی که فقط خودمون ازش خبر داریم...

دلم مرگ میخواهد.
دلم مرگ ميخواهد!
بي صدا!
بي هياهو!
بي شلوغي!
بي گريه هاوضجه هاي مادرم!
آرام محوشوم ازصفحه ي زندگي...
جوري كه انگار از اول نبوده ام

عاشق شیمی ام
من...مثه عنصر پتاسیم اومد....
تو وجودم.....توی یه آب!!!
بوووومممم....انفجار!!!!
حاصل واکنش....آب....گرما...
میره...
میشم الکترون ظرفیتی!!
دور از هسته....ول!!
و خدا
که در این واکنش
نقش گاز های نجیب را دارد....
بی اثر!!!
بر میگردد. . . .
طالب واکنش!!!!
اما من عنصری تک ظرفیتی هستم .. . .
میلی به واکنش ندارم!
لبریزم الکترون!
میرود سراغ اکتینید ها....پرتوزا ها....اورانیم...شاید...
تا هسته اش را متلاشی کند...
تا انژری بگیرد برای نیروگاه های هوسش!
دور میشود....
آخرین شعاع هسته....آخرین لایه!
مثل تناوب ۷ شناخته نشده....
دیگر کاری از دست مندلیف و موزلی و چادویک و تامسون بر نمیاد!!!
این نظریه رد میشود....جدول ناقص...

این منم
گيرم که باخته ام !!!
اما کسي جرات ندارد به من دست بزند
يا از صفحه بازي بيرونم بيندازد
شوخي نيست من شاه شطرنجم !!
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم!!!
هرگز نمي
فهمی با هر
کسي رقابت نمي کنم!!!
کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمي زنم،
حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند !
من زانو نمي زنم

سر خاک من...
سر خاک من...!!
اونی که بیشتر از همه اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!
اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!
اونی که حتی نمیخواست دستمو بگیره زیر تابوتمو گرفته...!!
اونی که سلام نمیکرد میاد برا خدافظی...!!
عجب روزیه اون روز...!!
حیف كه اون موقع خودم نیستم
دل من
بعضي وقتها دوست دارم
وقتي بغضم ميگيره
خدا بياد پايين و اشکامو پــاک کنه
دســـتمو بگيره و بگه :
آدمـــا اذيتــت ميکنن ؟؟!!!!!
بيـــــــا بـــريـــــــم

لبخند من...
نگراטּ مـטּ نباش !
از لبخندم بترس
ڪﮧ معنایش اشڪ هاے فرכاے توست . . .

عاشق شدن...
یه مرد با چشم هایش عاشق می
شود یه زن با گوش هایش ...
برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن...

شیطان
شيطان محترم است !!!
سیگار
اولین باری که از سیگار متنفر شدم، زمانی بود که لبانت بوی سیگار میداد
و من میدانستم که تو سیگار نمیکشی...

چشمای من...
تُوے حَیـآتـِـ دَبیرِستاטּ یهـ نـَفــَر یـَقه پـیرهـَنـَمو گـــِرِفت
فَهمیـدِه بُود اَز خواهَرِش خُوشَم میـآد
بَچِهـ هـآ دُورِ مـآ حَلقِـهـ زَدهِ بُودَند وفَریـآدمیکِشیدَند .. قُورتـِش بـِده ..چُوטּهیکـَلَم بُزُرگــــــ بـُود
اُوטּهِےمُشت میزَد
ومَـטּ فَقَط دِفـآع میکـَردَم بـآز اُون مُشتــ میزَد ومَـטּ فَقَط وفَقَط دِفـآع میَکَردَم
بِلَـآخَـرِه یهـ خَـرآش کُوچیکـے رُوی صُورَتــَم اُفتـآد
فـَرداش خوآهَـرِش بِهِم گُفتــ حَدِاَقل توهَم یهـِ مُشت میزَدے
رُوم نَشُد بِهِش بِگــَم آخهـِ چـِشمـآش شَبیهـِ تـُو بـُود

دخترانه
دختر است
دیگر...
گاهی دلش می خواد
بهانه های الکی بگیرد
به هوای آغوش تو
شانه های تو...... که بعد، تــو
آرام
خیلی آرام
در گوشش زمزمه کنی:

عاشق واقعی
پسرکی بود عا شق دخترکی
روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد
هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت
گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن
مردم دارن نگاهشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را
شروع میکردن اونقدر لذت میبردن
که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.
روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن
تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت
پسرک هول شده بود نگران بود نمیدونست چی کار کنه
سریع اونو به بیمارستان رسوند .
دکتر وقتی اونو معاینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟
پسرک سرش را بالا گرفت
و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . .
دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او
گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد .
دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد.
اون رفت و آزمایش داد .
روزه بعد پسرک با جواب آزمایش پیشه دکتر رفت .
وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قفل شده بود.
رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . .
ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.
از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه
تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی
حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .
روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.
برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.
ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.
هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او
خواهش کرد که بگوید .
اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت :
اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم.
دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.
برای آرامش پسرک قبول کرد.
روز بعد دخترک آمد.
ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت:
میخواهم امروز با هم سکس داشته باشیم.
ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!
پسرک گفت : سکس
دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده
بلند شد و راه افتاد که برود
ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم سکس داشته باشیم.
دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو
پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست
دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی
تو پاک بودی اما چرا حالا ...
پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه
پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.
دخترک جیق میکشید.
پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد مال خودش را.
دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . .
پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و
فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . .
بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد
و آروم موهاش را نوازش میکرد.
دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.
فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد
پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:
حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!!
ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.
با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . .
بغض شکست و اشک هایش جاری شد
با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!
پسرک اورا در آغوش کشید
پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند
چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.
در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند...
دوست داشتن یعنی این
دوست داشتن يعني اينکه:
اگه صد دفعه هم ناراحتش کني ، هربار ميگه :
اين دفعه آخريه که مي بخشمت! و با اخم مياد
توي بغلت...

باران
نیا
باران، زمین جای قشنگی نیست!
من از جنس زمینم خوب می دانم
که اینجا جمعه بازار است
!
و دیدم عشق را
در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند
در اینجا شعر حافظ را
به فال کولیان در به در اندازه می گیرند
نیا باران، زمین جای قشنگی نیست
!
من از جنس زمینم خوب می دانم
که گل در عقد زنبور است
!
ولی سودای بلبل دارد و
پروانه را هم دوست می دارد
تنهایی
تنهایی یعنی :
در کافه تنها نشسته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختری/ پسری زیبا بیاید و بگویـــــــــــــــــــــــــــــد :
تنهاییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ؟
در جواب بگوییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ :
آری !
صندلی را عقب بکشد و بگویــــــــــــــــــــــــــــــــــــد :
پس من صندلی را میبرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

..
دختر در حالی که به ماه نگاه میکرد از پسر پرسید:
آیا من نیز چون ماه زیبایم؟
پسر جواب داد: نه نیستی.
دختر با نگاهی مضطرب پرسید:
آیا حاضری تکه ای کوچک از قلبت را به من بدهی؟
پسر خندید و گفت: نه، نمیدهم.
دختر دوباره پرسید:
لحظه ی جداییمان گریه خواهی کرد؟
پسر با خنده گفت: نه نمیکنم.
دختر از جا بلند شد در حالی که قطره های اشک چشمانش را نوازش میکرد.
پسر اما دست دختر را گرفت، ایستاد و در چشمانش خیره شد.
آرام گفت: تو به اندازه ماه زیبا نیستی، بلکه بسیار زیبا تر از آنی
من تمام قلبم را به تو میدهم نه تکه ای کوچک از آن را
و اگر از پیشم بروی گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد...

فرشته ها...
آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم ...
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده،
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون
حیوونکی نپره ...
اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز
دیگه
همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن
اینا فرشتن
...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه، اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین، داغون می شن !
همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

؟؟؟
پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی
نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی
دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند
دیگه...، بخند...
زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم
نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم

ازخداپرسیدم:
اگردرسرنوشت ما
همه چیز را ازقبل
نوشته ای
دعاکردن چه سودی
دارد؟
خداوندخندید و گفت:
شاید درسرنوشتت
نوشته باشم:
هرچه دعا کرد...

خودمممممممممم
گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم
ببرمش روی تخت بخوابونمش
ملافه رو بکشم روش
دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم
حتی براش لالایی بخونم
وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان
درست میشه...درست میشه...
اگر هم نشد به جهنم!...

