تکذیب ها!!!

در حضور دیگران می گویم که تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم که چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم

شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم

 و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم

نیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شوم

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم ،عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد

ستارگانش را پنهان کند 


" نزار قبانی"

بی خیالی ها !!

این روزها مدام یاد آن پالتوی روسی ات می افتم و آن چتر ... که هیچوقت باز نشد ... شاید هم من ندیدم که بازش کنی ...

تو در کنار من و احتمالا در کنار خیلی های دیگر خودت نبودی ، وانمود بودی ... روزها شوخ و شاد و شب ها که از هم دور بودیم نقشه ی قتل خودت را می کشیدی ...

شاید هم وانمود می کردی که می خواهی خودت را بکشی ...

تو همیشه کمبود محبت داشتی ... کتمان نکن ... داشتی !

شاید می خواستی بیشتر حواسم را به خودت جمع کنی ، نه که من حواسم به تو نبود یا کم حواسم به تو بود ... نه ... شاید به قول آن دوستم آدم بی تفاوتی بودم ! اما این فقط در ظاهرم بود و تو این را می دانستی ...

نه اینکه بی خیال باشم یا که حواسم نباشد ، اما یک روزهایی توی زندگی هست که هی می گذرد و هی می گذرد و تو نمی فهمی چطور گذشته ... با خوب و بدش کار ی ندارم اما هی می گذرد ... و تو نمی دانی دلت می خواهد که بگذرد یا نه ...

این روزها که گذشت و هی گذشت ... واقعا بی تفاوت بودم .. حتی به تو ...

ایمان !!!

دیشب ناگهان از خواب پریدم ، خواب دیده بودم برف زمین را سفید پوش کرده است ...

سراسیمه خودم را به پنجره رساندم ، پرده را که کنار زدم خبری از برف نبود و ستاره ها توی آسمان صاف دلبری می کردند ...

باورم نمی شد ...می توانم بگویم تا به پرده رسیدم ، ایمان داشتم برف باریده ، برای همین به چشم هایم اعتماد نکردم و عینکم را به چشم گذاشتم ... اما زمین خشک خشک بود ...

گاهی اشتباهی به چیزی ایمان می آوریم ... اشتباهی ...

خرداد نامه

هیییییییییس ... دارم درس می خوانم ...

« در طبیعت برای هر ذره ای یک ضد ذره وجود دارد . همیشه از برخورد ذرات با ضد ذره هایشان پرتو های انهدامی به وجود می آید که انرژی مربوط به آنها از تبدیل جرمشان به انرژی به دست می آید .» *

مثلا در عالم انسانی از برخورد یک انسان ( که اصولا سرش می خارد ) با ضدش یعنی یک انسان ( که اصولا سر دیگران را که می خارد می خاراند ) پرتوهای انهدامی به وجود می آید که به شکل جسد نمایان می شود و انرژی حاصل از آن به شکل یک روح مقدس به آسمان پرواز می کند .

پ . ن : این فصل امتحانات نیست که مغزم را تعطیل کرده ... پای چیزهای دیگری در میان است ... 


*زیست شناسی پرتو ها - دکتر محبوبه راعی 

بهار من

این سر درد های بی تو بودن

نکشد

از پا می اندازد

من شراب نمی نوشم که درد بی تو بودن را لمس شوم

تو گناه و کفاره ی منی

ناگزیرم به تو ...

خواستم غزل باشم نشد...

دوباره دلم گرفته ... بی صدا گریه کردنم مثل نترکیدن بغض است ...

همه جا را شسته ام ... هفت سین چیده ام ( همان سفال هایی که آبی کردم ، اکلیل پاشیدم ، روبان بستم ، پاپیون زدم ... )

حتی آرایشگاه هم رفته ام ...

اما این بغض ...

وسایلم را جمع می کنم که بروم ... از این کرمانشاه غبارآلود ... از این دل تنگ ، چشم خیس ... از این تنهایی و بغض ... از این سال ... دلم می خواهد از همه و همه دور شوم ...

دارم سوا می کنم ، دردها توی یک چمدان ... بغض ها همین جا ... اشک هم مال این چمدان است ... کینه ته ته چمدان نشسته ...

ماشین آشغالی کی می آید ؟!! ساعت 9؟!!

می ترسم گربه چمدان را به هم بریزد ، مردم محتویاتش را ببینند ...

لبخندم کو؟!

آهان توی آن یکی چمدان که با خودم می برم ... اعتماد هم کنارش گذاشته ام ... شادی که زیاد سنگین نیست ، توی راه هم به کارم می آید ، دستم می گیرم ... امید را می پیچم دور تنم ...

 

بگذار که بر شاخه ی این صبح دل آویز             بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال            پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف                آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من             از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پروازبه آنجا که نشاط است وامید است         پروازبه آنجا که سرود است وسروراست

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح             رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب            از بوسه ی خورشید گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد             چشمم به تماشا و تمنای تو بازاست

 

شبیه برفی توی شبهای بلند زمستان ...

زیراین برف حتی نبودن تو هم احساس نمی شود...

دلم همین لحظه و همین جا را می خواهد ... همین من ... اتاقم ... پنجره اش ...

 همین دیوار بلند روبرو ... همین درخت توی حیاط ... همین تیر چراغ برقی که بارش را زیباتر جلوه گر می کند ... مامان ... بابا ... رسول ...

دلم انگار چیزی نمی خواهد ... نه که نخواهد ... نه ... دیگر آن چیزهای عجیب و غریب را نمی خواهد ... همان هایی که هی زورش را می زدم ...           

 

چیزی در من مرده ...

ابرهای سرگردانی که دور سرم جمع شده اند و نمی بارند ، نگاه "عاقل اندر سفیه " شان را روی سرم هوار کرده اند ...

دارم قطره قطره می میرم زیر شرم کاری نکرده ... کلامی نخوانده ... دستی نیفشانده ... به جای تمام آدمیان گناهکار ...

" من حرف از شعر پیش تو ندارم " فؤاد سلمانی زاده گفت : " که بوی شعر مردم را آشفته می کند ."

بغض می کنم حرف هایم را ...

هنوز این منم دختری پر از حرف ... با زبانی گنگ ... با گوشی که خوب می شنود ... و حس ششمی که دیوانه اش کرده ...

جیبم پاره شده بس که دستم را تویش گره می زنم ...

کفشم سوراخ شده بس که سنگ ها را شوت می کنم ...

مغز و کف پاهایم تاول زده انقدر فکر می کنم و راه می روم ...

هوا مسموم است از نفس کشیدن های من ...

قدم کمی کوتاهتر شده !!! بس که سرم را در گریبان فرو می برم ...

کیف پولم جای شپش ها شده بس که همه چیز گران است ...

دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نمی شود ... چیزی در من مرده ... که انگار دردناک تر است از رفتن تو ... که یک روز ساعت ۱۳:۳۰ تصمیم گرفتی بروی و بهت و بغض من هم جلوی رفتنت را نگرفت ...

شش سال شد ... هنوز هم پایم می لرزد وقتی از کنار خانه ی ابدی ات می گذرم ...

این همه فشار ... این همه حرف ... این همه کنایه ... کاش به حال خودم رها می شدم که هرجور دلم می خواهد به زندگی ام گند بزنم ...

 

تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم باید هوا باشد...

این روزها که می گذرد جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

 دیگر دلم برای تو پر پر نمی زند

  دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

  دیگر خودم برای خودم شام می پزم 

 دیگر خودم برای خودم هدیه می خرم

 دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم

  دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

   اسمت چه بود؟

   آه از این پرتی حواس

   این روزها من اسم کسی را نمی برم

   این روزها شبیه رضا های سابقم

   هرچند بدترم ولی از قبل بهترم

  من شعر می نویسم و سیگار می کشم

  تو دود می شوی و من از خواب می پرم ...

 

 

* شعر از چه کسی ست  نمی دانم ...

محكم بشين دلم اين دور آخره ...

نه كه شكايتي داشته باشم ... نه ... خود كرده را به هيج وجه تدبير نيست  ... گيرم كه شكايتي هم داشته باشم ... داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام ... همين  ...*

دست هاي خودم به خون خودم آلوده است ... خود زني مي كنم ... خودم به خودم تجاوز  مي كنم  ... سرم توي سرگيجه هاي خودم دوران مي زند ... صدايم توي گلوي خودم خفه مي شود ... خيانت از سرتاپاي خودم مي بارد ... خرخره ام با دندان هاي خودم جويده مي شود ...

تو بي تقصيري رفيق ...

نياز به  يك چك اساسي داشتم كه پرتاب شوم توي واقعيت ...

« مرسي رفيق تو اون چكو زدي ...»

 

راني كامارير( نيكلاس كيج ) ** : « من عاشق تو هستم ؛

نه مثل كسايي كه به تو مي گن عشق چيه . من چيزي در

اين باره نمي دونم . ولي عشق چيزي رو زيبا نمي كنه .

عشق همه چيزو نابود مي كنه . عشق قلب تورو

مي شكنه ...همه چيزو بهم مي ريزه ...

ما اينجا نيستيم كه همه چيزوبسازيم .

ستاره ها زيبا هستن .

ما نه ... ما نه ...

ما اينجا هستيم تا خودمونو نابود كنيم ... قلبهامونو

بشكنيم ... آدمهاي بد رو دوست داشته باشيم  و ...

بميريم ... ***

 

*حسين پناهي

**فيلم ماه زده – نورمن جویسن

*** دوست داشتم اين ديالوگ رو بنويسم به توام ربطي نداره رفيق ...

نشستن توي اين قاب هم تمام شد ...

شام غريبان مي گيرم اين حس را...اين تپش را...

هر چند بدترم ولی از قبل بهترم ...

باران که می بارد ... من توی پنجره ام ...

با ركسانا بي چتر مي زنيم  زير اين باران تگرگ و برفي كه مي بارد ...ويرمان گرفته بدويم  ... مثل هميشه مي ترسيم از نگاه آدم هاي عاقل ...

بهانه كه پيدا كنيم مي دويم و اين قطره هاي شگفت توي صورتمان مي خورد ...

جان مي گيريم ...  ژوليده پوليده به جمع توبيخ خورده و كلني وارمان بر مي گرديم ... لب اين پنجره كه هي تويش مي نشينم و هي نرگس مي ترسد كه بيفتم ؛ نشسته ام و هي نگاه مي كنم و هي مي گويم :

باران كه مي بارد تو در راهي ...

شروع نمي كنم ... نه  شروع نمي كنم ... فرار مي كنم ... مثل تمام اين چند سال ... من خودم را پشت تمام استدلال هاي احمقانه و به اصطلاح عاقلانه ام قايم مي كنم ... فكر كن من اين عقل را كنار بگذارم !!!!!

    آنقدر فتنه ز چشمان شما لبريز است

       كه هوس دارم از اين فتنه گناهي ببرم         

            بهترين كار ز چشمان شما پرهيز است ...

مي دانم آخرش راهي كه يواشكي برايت گذاشته ام را پيدا مي كني و مي آيي توي قلبم ... سر جاي خودت ... جاي خاليت توي قلبم تير مي كشد ... ولي بايد خودت بيايي ... زوري كه نيست  ... به كسي نگو  يك راه يواشكي برايت گذاشته ام ...

پسا نوشت : تصنيف زندگيمان عوض شده ...طعم و بوي فولكوريك گرفته ...آموزش موسيقي هم عجيب كار يست ...

 

تو ...

تو دستای تو باید

              به سیگارم حسادت کرد...

حس و حالم خوش نیست

ری:برزخ . یه جور حدفاصله . نه اونقدر آشغال نبودی . اما خیلی هم خوب نبودی . به این چیزا اعتقاد داری؟

کن:نمی دونم ری نمی دونم به چی اعتقاد دارم . چیزهایی رو که از بچگی تو ذهنت هست هیچ وقت فراموش نمی کنی . اینطور نیست؟ برای همین من به تلاش کردن برای رسیدن به یه زندگی خوب اعتقاد دارم . مثلا اگه یه پیره زن رو دیدی که خرید کرده و داره می ره خونه ... نه اینکه بارش رو ببرم ... نه ... اونقدر جلو نمی رم ... اما قطعا درو براش باز می ذارم که قبل از من بره ...

ری:آره و به هر حال اگه بخوای بهش کمک کنی بارش رو ببره ممکنه فکر کنه می خوای خریداشو بدزدی

کن:دقیقا

ری: این دنیاییه که امروز توش زندگی می کنیم

 

* در بروژ - مارتین مکدانا