روز ناگزير _ قيصر امين پور/از كتاب آيينه هاي ناگهان/ گزيده اشعار 71-64

اين روز ها كه مي گذرد، هر روز / احساس مي كنم كه كسي در باد / فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا / از عمق جاده هاي مه آلود / يك آشناي دور صدا مي زند

آهنگ آشناي صداي او / مثل عبور نور / مثل عبور نوروز / مثل صداي آمدن روز است

آن روز ناگزير كه مي آيد/ روزي كه عابران خميده / يك لحظه وقت داشته باشند / تا سر

بلند باشند / و آفتاب را / در آسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي / در بستر موازي تكرار / يك لحظه بي بهانه توقف كند / تا

 چشم هاي خسته خواب آلود / از پشت پنجره / تصوير ابرها را در قاب / و طرح واژگونه

جنگل را / در آب بنگرند

آن روز / پرواز دست هاي صميمي / در جستجوي دوست / آغاز مي شود

روزي كه روز تازه پرواز / روزي كه نامه ها همه باز است

روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر / بال كبوتري را / امضا كنيم / و مثل نامه اي بفرستيم

صندوق هاي پستي/ آن روز آشيان كبوترهاست

روزي كه دست خواهش، كوتاه / روزي كه التماس گناه است

و فطرت خدا / در زير پاي رهگذران پياده رو / بر روي روزنامه نخوابد / و خواب نان تازه نبيند

روزي كه روي درها / با خط ساده اي بنويسند: / « تنها ورود گردن كج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور / جز پيش پاي عشق / با خاك آشنا نشود

و قصه هاي واقعي امروز / خواب و خيال باشند / و مثل قصه هاي قديمي / پايان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند / لبخند بي دريغ / لبخند بي مضايقه چشم ها

آن روز / بي چشمداشت بودن لبخند / قانون مهرباني است

روزي كه شاعران/ ناچار نيستند / در حجره هاي تنگ قوافي / لبخند خويش را بفروشند

روزي كه روي قيمت احساس / مثل لباس / صحبت نمي كنند

پروانه هاي خشك شده، آن روز / از لاي برگ هاي كتاب شعر / پرواز مي كنند

و خواب در دهان مسلسل ها / خميازه مي كشد

و كفش هاي كهنه سربازي / در كنج موزه هاي قديمي / با تار عنكبوت گره مي خورند

روزي كه توپ ها / در دست كودكان / از باد پر شوند

روزي كه سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند / هر جا كه دوست داشته باشد / بشكفند

دل ها اجازه داشته باشند / هر جا نياز داشته باشند / بشكنند

آيينه حق نداشته باشد / با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد / بي پنجره برويد

آن روز / ديوار باغ و مدرسه كوتاه است / تنها / پرچيني از خيال

 در دوردست حاشيه باغ مي كشند / كه مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد / از جيب كودكان دبستاني

روزي كه باغ سبز الفبا / روزي كه مشق آب، عمومي است

دريا و آفتاب / در انحصار چشم كسي نيست

روزي كه آسمان / در حسرت ستاره نباشد

 روزي كه آرزوي چنين روزي / محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد! / اي جاده هاي گمشده در مه!

اي روزهاي سخت ادامه! / از پشت لحظه ها به در آييد!

اي روز آفتابي / اي مثل چشم هاي خدا آبي! / اي روز آمدن! / اي مثل روز، آمدنت روشن!

اين روزها كه مي گذرد، هر روز/ در انتظار آمدنت هستم!

اما / با من بگو كه آيا ، من نيز /  در روزگار آمدنت هستم؟


 سلام، با چندتا مطلب جدید سیارمو  آپ کردم،  امیدوارم خوشتون بیاد.

 

الهی

   ندانم که در جانی،یا جان را جانی

   نه اینی، نه آنی!

   ای جان را زندگانی !

      حاجت ما عفو است و مهربانی

الهی
   میبینی و میدانی و برآوردن می توانی

                                            

                                                      ((خواجه عبدالله انصاری))

از امشب آخرین حرف غزل را زود پیدا کن

از امشب آخرین حرف غزل را زود پیدا کن
بیا و دست های سرد من را زودتر ها کن

شبیه عابری در کوچه های ماه تنهایم
بیا و با زلال اشک های من مدارا کن

بهار قاصدک هایم تو را در باد میخوانم
دل فریادهایم را به روی سایه ها وا کن

من هر شب در خیالم واژه ها را شعر میخوانم
بیا و واژه های شعر هایم را تو زیبا کن

به روی بال ققنوس نگاهم آتشی برپاست
حضورت را برای چشم هایم خوب نجوا کن

تو می آیی و من آرامشت را بوسه می خواهم 
 نیاز عشق و احساس مرا امشب تو معنا کن

                                                   خودم

هفت شهر عشق را عطار گشت      
ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم

یک غزل وسه رباعی از شیخ عطار نیشابوری:

 

هر روز برانم که کنم شب توبه                            
 وز جام پیاپی لبالب توبه

واکنون که شگفت برگ گل،برگم نیست                 
در موسم گل زتوبه، یارب! توبه!

 

ادامه نوشته

شبی مجنون به لیلا گفت ای محبوب بی همتا   
  تورا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ  
که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

 

یه سریم به مجنون زدیمو عشقو شیدایش:

 رهانیدن گوزنان:

ادامه نوشته

عشاق گر از سختی ایام بمیرند     دست طلب از دامن معشوق نگیرند

-یغما شاعر خشتمال نیشابوری

در سال ۱۳۰۲ در روستای صومعه از توابع نیشابور به دنیا آمد.شعر گفتن را در اوایل سن ۴۰سالگی شروع کرد،سوادی محدود داشت او تجسم کامل انسانی بود...

 

ادامه نوشته

باد  تصنیف دل انگیز بنان را می برد
جاده بی انکه بداند، چمدان را می برد

بادبان های برافراشته ی گیسویش
آب چشمان قشنگ ملوان را می برد

آخرین جرعه ی این قهوه چه تلخ است وباز
دست با لرزه به لب اس...ـت...تکان را می برد

صورت روز و شب آرام به هم می چسبید
گردش عقربه با زور،زمان را می برد

دورتر،پنجره ای رو به نبودن وا شد
دشت بر شانه ،جهانی هیجان را می برد

چمدان،کوه،درخت بنه،حسی مبهم
وکلاغی که صدایش سرمان را می برد

                            محمد صابری تولایی

 


نهج البلاغه ترجمه ی خطبه ی ۷۸

نیایش امام:

خدایا! از من در گذر آنچه را از من بدان داناتری،اگر بار دیگر به آن باز گردم تو نیز به بخشایش باز گرد.

خدایا!آنچه از اعمال نیکو که تصمیم گرفتم وانجام ندادم ببخشای.

خدایا!ببخشای آنچه را با زبان به تو نزدیک شدم ولی با قلب آن را ترک گفتم.

خدایا!ببخشای نگاه های اشارت آمیز و سخنان بی فایده وخواسته های بی مورد دل ولغزش های زبان را.

ای نهایت آرزوی عارفان

ای فریادرس فریادرس خواهان

ای محبوب دل های راستگویان    (یارب یارب یارب)

     (آنکس که بوجود آب اطمینان دارد تشنه نمی ماند.)خطبه ی ۴

یاابا عبدالله

به یاد کوچکترین سرباز.......

کوچکتر از آن است که شمشیر ببندد
بایست که در کنج لبش شیر ببندد

از مهد برون جسته که قنداقه ی همت
در خدمت مظلوم ترین پیر ببندد

با یک سپر از جنس گلو آمده تا راه
بر هر چه کمان هر چه کمان گیر ببندد

برخاسته تا شور نماز پدرش را
قدقامتی از سرخی تکبیر ببندد

این معجزه ی پرپر شش ماه توانست
بال و پر پرواز اساطیر ببندد

ای وای مگر شهپر جبریل امین نیست
تا راه به گستاخی این تیر ببندد

باشد که شفای دل دلسوخته گان را
با گوشه ی چشمی نم تآثیر ببندد

                            حسین ابراهیمی

هیچ هم دیگر نمی خواهم

من از این هست هایم هیچ هم دیگر نمی خواهم

جوابی از سوال خویش آنسوتر نمی خواهم

سوالی که جوابش مصرعی از چشم های توست

و من از بال احساست بجز یک پر نمی خواهم

برای آسمانم خواب یک خورشید می بینم

تو خورشید منی آری از این بهتر نمی خواهم

میان سرزمین دست تو هی پای می کوبم

تو دنیای منی، دنیای پهناور نمی خواهم

 تو از جنس غزل های منی وقتی که برگردی

برای شعر هایم مصرع آخر نمی خواهم

                                            شعر خودمه