سلام دوستای عزیزم خب حالا بعد ۶ سال برگشتم ب وبلاگم.کیا منو یادشونه؟؟کیا دلشون واسه من تنگ شده؟ من ک کلی دلم واستون تنگ شده و دوست دارم دوباره باهاتون حرف بزنم 😍💗
تولد
پسرا چقد نامردن
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو به حد
مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود
بچه رو به وضوح حس می کردیم...
می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم
یکی از
ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون
واسه یه
زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می
زدیم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک
کنه که
دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه
نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت
جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن
شدم اون
هنوزم منو دوس داره...
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...
گفت:موافقم...فردا می ریم...
و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا
عیب از من بود چی؟سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن
به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش
دادیم...بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون
تو چهرههردومون دید...با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...
بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید
جواب ازمایشو می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه
شدم...
علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر
چهره اش از ناراحتی بود...یا از خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز
به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد...تا اینکه یه روز که دیگه
صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش
گفتم:علی...تو چته؟چرا این جوری می کنی...؟ اونم عقده شو خالی کرد
گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...
دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتی همه
جوره منودوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟
گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر
گریه کنم...و
اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از
فردا تو واسه
خودت...منم واسه خودم...
دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای
قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش
هنوز توی جیب مانتوام بود...
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون
گذاشتم...احضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشت بودم: علی جان...سلام...
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو
نکنی خودم
ازت جدا می شم...
می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه
دار نمیشه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از
توئه...باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون
جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه
ادمی هردادم...یه ادم دورنگ...یه ادم دروغگو...
توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز
من کیم؟؟؟؟.........
کسی میدونه؟
من همون دیوونه ایم که هیچوقت عوض نمیشه...
همونی که همه باهاش خوشحالن اما کسی باهاش نمیمونه...
همونی که اونقدر یه آهنگ گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر میشه..
. همونی که هقهق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه...
همونی که همه فکر میکنن سخته ،
سنگه اما با هر تلنگری میشکنه همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میکنن...
همونی که تکیه گاه خوبیه اما براش تکیه گاهی نیست...
همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته...
آره من همونم عادت ندارم درد دلم را به همه کس بگویم...!!!
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم تا همه فکر کنند...
نه دردی دارم و نه قلبی..
پیش از انکه درباره ی زندگی، گذشته وشخصیت من قضاوت کنی....
خودت راجای من بگذار، ازمسیری که من گذشتم عبور کن،
باغصه ها،تردیدها،ترسها،دردها،وخ ند هایم زندگی کن
... یادت باشد...
هرکسی سرگذشتی دارد هرگاه بجای من زندگی کردی انگاه میتوانی درباره ی من قضاوت کنی
مراقب باشید
ﻣــﺮﺍﻗـــﺐ ﻫــﻤــﯿــﻦ “ #دوســـتـــت_دارم” ﻫــﺎ
“ #عــزیــم ” ﻫـــﺎ
“ #مهـــربـــانــم ” ﻫــﺎ
ﻣـــﺮﺍﻗــﺐ ﺑـــﺎﺷــﯿــﺪ !
ﺑـﻌـﻀـﯽ ﻫــﺎ ﺑـﺎﺯﯼ ﺑـﺎ ﮐـﻠـﻤـﺎﺕ ﺭﺍ ﺧـﻮﺏ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧـﻨـﺪ ﻏـﺮﯾـﺒـﻪ ﻫـﻢ ﻧـﯿـﺴـﺘـﻨـﺪ !
ﻫـﻤـﯿـﻨـﻬـﺎﯾـﯽ ﻫـﺴـﺘـﻨـﺪ ﮐـﻪ ﺍﺯ ﺟــﺎﻥ ﻣـﯽ ﮔـﻮﯾــﻨـﺪ ﻭ #دلـــبــری ﻣــﯽ ﮐـﻨـﻨـﺪ !
ﻫـﻤــﯿـﻨـﻬـﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ “ ﺁﺷــﻖ ” ﻣــﯽ ﺷـﻮﻧــﺪ ﺗــﺎ ﺍﺩﺍﯼ” #عــاشــق ” ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧــﺪ !
ﺑـــﯿــﭽــﺎﺭﻩ #عــشـــق !
ﺑــﺎﺯﻫــﻢ ﺳــﺮﺵ ﮐــلــاﻩ ﻣــﯽ ﮔـﺬﺍﺭﻧــﺪ ﺁﻧــﻬـﺎﯾــﯽ ﮐــﻪ ،
ﻧـــﻪ لــاﯾــﻖ ﻋــﺸــﻘــﻨــﺪ ﻭ ﻧــــﻪ #انـــــســـان !
من یک دخترم
مـــن یـــک دخــتــرم . . . . ! ! !
یــــک انــســانــم . . . .
هــمــانــنــد تـــو . . . . ! ! !
امـــا. . . .
#عـــقــایــد پــدربــزرگــانـمــان، نــگــاه هــیــز مـــردمــانــمــان . . . . .
مـــرا مــتـفــاوت از تــو مــی خــــوانــد . .. . . ! ! !
تــفــاوتــی کــه هـیـچـوقــت لـمـســشــان نــکــردم . . . . . .
اصـــلــا کـــدام تــفــاوت . . . . ؟ ؟ ؟
مــن #ابـــرو بــرمــیــدارم .... تــو هــم بـــرمــیـداری . . . . ! ! !
#آرایـــش مـــی کـــنــم .... تـــو هـــم ایــنــکــارو مــیــکـنـی . . . . ! ! !
#گــــوشــواره مـیـنـدازم .... تـــو هـــم مـــیــنــدازی . . . . ! ! ! !
لــوس حــرف مــیــزنــم ... تـــو هـــم مــیــزنــی . . . . ! ! !
مــن و تـــو تــنـهــا یــک تـفـاوت داریـــــم . . . ! ! !
دوســـتـی ِ مــن بــا یـــک #پــســر ، دوســت داشـتـنـش،
هـم آغــوشـیــش، بـــوســیــدنــش . . . .
یــــعــنـــی .... فـــاحـشــگــی . . . . ! ! !
امــا ... بـــرای تــو ... یـــعــنــی ... #آزادی .... جـَـوونی کــردن . . . . ! ! !
مـــن یــک دخــتــرم . .
شرمنده ام از روي شمابد غزلي شد
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست
غمدیده ترین عابر این خاک منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست
در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا
مانند کویری که در آن قافله ای نیست
می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس
در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست
شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد
هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
خدايا...
اندكی نفهمی عطا كن،كه راحت زندگی كنیم!
مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...!
هرجاكه دلت ميخواهدبرو
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
ميخوام
از صدای گریه ها و خنده هام بنویسم
میخوام از آرزوهام بنویسم
از امید و دلبستگی هام بنویسم
میخوام از عشق بنویسم
از وفا و وفاداری بنویسم
میخوام از دوست داشتن بنویسم
چرا که تنها کلمه دوست داشتن است
که لایق قلب مهربان توست
دوســــتت دارم
عــــــزیـــــــزم
دلم گرفته
دلمـ گرفته از آدم هایی که صادقانه دروغ میگنــ
دلمـ گرفته از آدم هایی که عاشقانه خیانتــ میکننــ دلمـ گرفته از آدم هایی که میگنـ دوستتـ دارم اما معنیشـ رو بلد نیستنــ دلمـ گرفته از آدم هایی که هم چنانــ که تو را دوستــ دارند طنابــ دار تو را میـبافند دلمـ گرفته از آدم هایی که عاشقنــ اما با عشق خدایی غریبه اند دلمـ گرفته از آدم هایی که زنده اند اما معنیـــ زندگی رو بلد نیستنـــ دلمـ گرفته از آدم هایی که باورتــ ندارن اما میخوانــ توباورشونــ داشته باشیـــ دلمـ گرفته از آدم هایی که مال تونیستنـــ اما میخوانـــ تو مال اونا باشیــــ دلمـ گرفته از آدم هایی که معنی دلتنگی رو بلد نیستنـــ اما همیشه میگنـــ که دلتنگ تواند دلمـ گرفته از آدم هایی که هنوز اتفاقی نیفتاده تو رو متهم میدوننــ دلمـ گرفته از آدم هایی که داستانــ زندگیشونــ فقط به انتقام ختمــ میشه
دلمـ گرفته از آدم هایی که حتی نمیخوانـــ قبول کننــ آدمنــ
دعامیکنم
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار
را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه
پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه
غروب نکند.
من
بیا آخرین شاهکارت را ببین . . .
مجسمه ای با چـشمانی باز ، خیره به دور دست . . .
شاید شرق ، شاید غرب
مبهوت یک شکست ، مغلوب یک اتفاق ، مصلوب یک عشق ، مفعول یک تاوان
خرده هایش را باد دارد می برد . . .
و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته . . .
بیا آخرین شاهکارت را ببین
مجسمه ای ساخته ای به نام « من »
خدایا
خـــــدایــــا
از تـمـــام دُنیــــــات
فقــط یــه نفــــــــر رو خواستــــم
خیلــــی زیـاده !؟؟؟

خداجون
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی اروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری ؟ خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا می مونی اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست می دونی؟ خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من می خوام که زود بمیرم اخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته ؟ خدا جون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته زنده بودن من واسه اون فرقی نداره اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره خداجون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت اما عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
مجنون
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
بذار دستاتو تو دستام تا یه ذره آروم بشم
لیلی من باش تا مثل مجنون بشم
نذار بی تو تنها لحظه ها رو پر پر کنم
دو روز دنیارو بی تو عزیزم من سر کنم
بذار فردا بازدوباره آفتابی شه
با تو شب و روزم روشن رویایی شه
درد و بلات و غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
شیرین قصه های من باش ای نازنین
تک گل باغ عشق من باش ای نازنین
درد و بلات و غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
نهایت عاشقی (تقدیم به...)
میخوام بگم تو دنیای منی ..
میخوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..
میخوام بگم دوسِت دارم فقط به خاطر خودت !!
میخوام بگم شدی مجنون عشقم …
میخوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !
میخوام بگم که میخوام دلمو فرش زیر پات کنم ..
میخوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
میخوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!
میخوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …
میخوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …
میخوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …
میخوام بگم مثل خرابههای بم خرابتم …
میخوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..
میخوام بگم هر جور که باشی دوسِت دارم !!
میخوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!
میخوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوسِت دارم ..
میخوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
میخوام بگم هر شب با خیالت میخوابم !!
میخوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
میخوام بگم حاضرم قشنگترین لحظههام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
میخوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
میخوام بگم در حد پرستش دوست دارم
دلتنگی
نمیدونم الان دستات تو دستای کیه ؟؟؟
اما دستای من که تو حسرته دستهای تو موند...
واسه همین...
از وقتی رفتی
دیگه دستم به زندگی نمیره...
<<< دیگه دستم به زندگی نمیره

داغون داغون
میدونی هیچی بیشتر از این آدمو داغون نمیکنه که
هر کاری از دستت بر میآد براش بکنی بعد بهت بگه
"مگه من بهت گفتم..."

دورو
ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ !!!

جواب
جوابم نكن مردم از نااميدي
شايد عاشقم شي خدارو چه ديدي
خيال كن جواب منو دادي اما
عزيزم جواب خدارو چي ميدي؟
همين جوري اشكام سرازير ميشن
ديگه از خودم اختياري ندارم
من از عشق چيزي نميخوام به جز تو
ولي از تو هيچ انتظاري ندارم
صبوريم كمه بي قراريم زياده
چقد بي قرارم من صاف و ساده
عزيزم چقد سخته دل كندن از تو
عزيزم چقد تلخه كام من از تو
نذار زندگيم راحت از هم بپاشه
جوابم نكن مردم از بي جوابي
يه چيزي بگو پيش از اينكه بخوابي
شب از نيمه هاي زمستون گذشته
به خوابم بيا پيش از اينكه بميرم
اگه پا به خوابم گذاشتي عزيزم
يه چيزي بگو بلكه آ روم بگيرم
شوق بودن باتو...
دیوارها
هرقدر هم بلند باشند
اسیرت نمی کنند،
ما پرواز را آموخته ایم
بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم
و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم
من،
رویایی دارم،
به رنگ راز آلود ترین غروب
و طعم عجیب ترین سکوت
شوق بودن با تو
از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد
و تنهایی درختها را احساس می کند
شوق بودن با تو
هر روز ویرانم می کند
تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت
در آتشی که گرما بخش زندگی توست
آخرین آواز را سر می دهم:
به دیوارها دل مبند...
....
داد نمیزنند
ناسزا نمیگویند
نمیزنند
نمیشکنند
...
کبود نمیکنند
خراب نمیکنند
تنها سیگاری روشن میکنند و در آن میسوزانند تمام خشم خودرا
تا مبادا به کسانی که دوستش میدارند از گل کمتر گفته باشند...
حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
شاعر: شهریار
زخم دل

ساعت ودوست داشتن
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪﻩ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﭘﺴﺮ: ﺩﯾـﻮﻭﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭘﺴﺮ: ﭼـﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﭘﺴﺮ: ﺳـﺎﻋﺖ چهار ﻭ سی ﻭ هشت دقیقه
