اولین پست پاییز 92

دلم هواتو کرده...کاش میشد دستاتو دراز میکردی و دستامو میگرفتی...

منو سمت خودت می کشیدی...تو آغوشت می فشردی...

اشک هامو پاک می کردی...آروم میگفتی من تنها کسی هستم

که تو رو با تمام کاستی هات عاشقانه دوست دارم

و مراقبت هستم...می گفتی نگران نباش من همیشه با تو هستم...

یادم مینداختی که تو این راه تنها نیستم...

اونوقت دیگه حرف های نیش دار هیچ کسی توان شکستن دلمو نداشت...


پ.ن 1: از دیشب عزیز جون اومده خونمون...الهی بمیرم خیلی شکسته شده...

آدم وقتی پیر میشه انگار دوباره کودک درونش، همون بچه کوچولوهه زنده میشه...

عاشق خرید کردن و پوشیدن لباسای نو...دوستت دارم عزیز.


پ.ن 2: فردا رو مرخصی گرفتم تا بعد این همه کار یه کم به خودم برسم :دی

رهایی

رها شو

خودت را به جریان باد بسپار...

بگذار آفتاب نوازشت کند...

در این دنیا همدمی بهتر از باد و آفتاب نخواهی یافت.... 

دنبال چه میگردی قلبم؟؟؟!!!


پ.ن : گاهی دلم می خواهد وقتی بغض میکنم

خدا از آسمان به زمین بیاید....

اشک هایم را پاک کند...

دستم را بگیرد و بگوید...

اینجا آدم ها اذیتت میکنند....؟؟!!

بیا بریم.

الله اکبر موذن زاده

پرنده به دانه های روی دام خیره بود! چگونه بمیرد؟

گرسنه و آزاد؟!!

یا سیر و اسیر؟!!


دختری که تو بی آر تی های ولیعصر می بینی که مثل ابر بهار اشک میریزه و کاری هم

به نگاه هایی که دیگران بهش می کنن نداره و  از روزگار و اقبال خودش گله داره...این

صحنه چقدر برام آشناست...اونقدر که با شنیدن اولین الله اکبر موذن زاده صدای تپش

قلبم رو می شنوم...روزه ای که با اشک افطار میشه...اشکی که به خاطر دختری که

حتی برنگشتی که صورتش رو ببینی داره ریخته میشه...میدونی اینا یعنی چی؟؟؟!!....

دختزک قلبت با قلبم همصداست...بغضت همچون تلنگری به لیوانی لبریز از آب بود که

سرریز شد...


********************


مهربانم سپاس! میدانم خیلی قاصرتر از آنم که سر از حکمتت در بیاورم ولی قدر

نعمت هایی که به من داده ای را میدانم! وای که چقدر زیبا و خواستنی است وقتی

میدانی کسی هست که همواره آماده ی شنیدن حرف های تو است..

حال آن حرف ها می خواهد از سر خوشحالی و شکرگذاری باشد

و یا از سر دلگیری و ناراحتی و گله گذاری!!


********************


پ.ن 1 : کافکا در کرانه اثر "هاروکی موراکامی" به پایان رسید.شیوه ی نگارش کتاب

خیلی برام جالب بود!!فصل هایی با داستان هایی مجزا که در نهایت به هم می رسند.

یک داستان انتزاعی...داستانی که مرگ و زندگی رو به هم پیوند داده و این دو رو خیلی

هم جدا از هم نمیدونه...


پ.ن 2 : درختی در بروکلین می روید اثر "بتی اسمیت" رو چند وقته که شروع کردم

ولی اونقدر درگیر کار و ... هستم که خیلی کند داره پیش میره!!!

امشب آرزوهایم راهی آسمان شدند

  خالق من "بهشتی" دارد ، نزدیک و زیبا ، دوزخی دارد ، به گمانم کوچک و بعید ، و در

پی دلیلی است که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی یک دعا در حق دیگری...شاید امروز

آن روز بی دلیل باشد.


    امشب شب آرزوهاست...نا خود آگاه یاد روزایی افتادم که به آرزوهایی که یه روزی

از دلم گذشته بودن رسیده بودم ولی...ولی هیچ وقت قدرشون رو ندونستم و از دست

دادمشون...شاید دلیل اینکه این روزا جعبه ی آرزوهام اینقدر بزرگ شده که حتی بعضی

هاشون رو فراموش کردم قدر نشناسی اون روزامه !! امشب خیلی آرزوها کردم...

واسه خیلیا...واسه خودم...حتی واسه سه شنبه ای که تو راهه ، با این که تا دیشب

هیچ امیدی نداشتم ولی امشب آرزوش کردم و فرستادمش تو آسمونا تا که شاید اون

اتفاقی که خیلی براش تلاش کردم بیفته و آغازی باشه برای پایان مشکلاتم....نمیدونم

ولی نمیخوام نا امید باشم ...


    نه اینکه حالم بد باشه ،.نه اینکه نخندم ، نه اینکه بگم زندگی روزای خوش برام

نداشته یا نداره...نه ولی در کنار همه ی اینا انگار یه چیزی تو درونم داره منو مچاله

میکنه !! صبح ها که پا میشم دلم آشوبه...خیلی استرس دارم...حتی گاهی از استرس

دچار حالت تهوع میشم...خدایا کی این روزای سخت تموم میشن؟! آخه این عقل نارس

من مگه چقدر توان داره که باید شب تا صبح زیر و بم همه ی این مشکلات رو در بیاره...

دلم براش میسوزه...!!! کاش واسه یه مدت آلزایمر می گرفتم...:(((


   امیدوارم از آسمان ببارد رحمتش ، بر بزرگ و کوچک ،  پیر و جوان،  بر من، بر تو،

بر او... و بر هر آنکه چشمانش را به آسمان دوخته...


لحظه هایم عریانند!

       این ترم زبان هم تموم شد و من هر چی به انتهای این دوره کلاس ها نزدیک تر

میشم نگرانی و استرسم برای آزمون آیلتس بیشتر میشه...


********************


  من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته               امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم

"حسین منزوی"

    واقعاً که حسین منزوی چه به جا گفتن!چند وقت پیش از چند تا از آشنایان خواستم

تا تو یه کاری یه کم بهم مشاوره بدن و اگه از پسش بر میان کمکم کنن...ولی در کمال

ناباوری حتی از دادن اطلاعات هم اجتناب کردن و حتی یکیشون یه سری اطلاعات غلط

بهم داد!! این روزها ما آدما همه واسه هم دیوار شدیم...خلاصه دیگه از کمک اونها هم

نا امید شدم...امیدوارم این مشکل هم حل بشه! بد جوری داره رو زندگیم اثر میذاره!!


********************


نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت...

غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز...          

    "سهراب سپهری"

    دلم میخواد که یاد بگیرم به داشته هام راضی باشم و با هر آنچه که دارم از زندگی

لذت ببرم ولی این عادت بد قیاس (ناگفته نماند که در پاره ای موارد هم میتونه عادت

خوب باشه) گاهی خیلی تو فکر می برتم ولی من بهش اجازه ی خیمه زدن تو ذهن و 

تفکراتم رو نمیدم و نخواهم داد...

                                          خدایا مثه همیشه همراهم باش.                                       

آغازی دیگر، این بار به میزبانی 9 و 2 -------> 92

خداوندا ممنون

نوروز امسالم را کمی زیباتر از پارسال آغاز کردم...

مطمئنم که نوید روزهای خوب خواهد بود برایم...

می خواهم امسال سالی متفاوت باشد برایم

سالی پر از آرزوهای خوب و رسیدن به آن ها

پروردگارم شکر

بابت سلامتی همه به خصوص "مادرم"،

خوشحالم که هنوز انگشتت سر جایش است!

امسال سالی دگر است و من هم فردی دگر

اشتباهات گذشته دیگر تکرار نخواهد شد...

ایزد سپاس.

شازده کوچولو


عاقبت يك جايي..يك وقتي..به قول شازده كوچولو:

دلت اهلي يك نفر مي شود...!

ودلت..

براي نوازش هايش تنگ مي شود..

حتي براي نوازش نكردنش..

... تومي ماني ودلتنگي ها..

تو مي ماني وقلبي كه لحظه هاي ديدار تندتر مي تپد..

سراسيمه مي شوي..

بي دست وپا مي شوي..

دلتنگ مي شوي..

دلواپس مي شوي..

دلبسته مي شوي..

ومي فهمي..

نمي شود زن بود وعاشق نبود...





پ.ن : امروز داشتم مطالب قدیمیه وبلاگمو و نظرات رو مرور می کردم و می خوندم...وای خدا چقدر خاطره...چقدر خوبه که اینجا رو دارم...چقدر خوبه که گاهی به بهانه ی اینجا هم که شده دست به قلم شدم...دوست دارم اینجا رو تا آخر عمرم داشته باشم...یه پناهگاه که فقط دوستای مجازی ازون خبر دارن نه هیچ کسه دیگه...نمی دونم شاید یه روزی آدرس اینجا رو به یه دوست حقیقی هم دادم...ولی همه ی جذابیتش به مجازی بودنشه...به این که گاهی وقتا یه حرفایی رو که حتی جرأت نمی کنی تو دفتر خاطراتت هم بنویسی که مبادا خونده بشه میای و اینجا می نویسی...دوستت دارم خونه ی مجازیم

سفری دور به جایی نزدیک


عازم یک سفرم، سفری دور به جایی نزدیک،

سفری از خود من تا به خودم!

مدتی است نگاهم به تماشای خداست

و امیدم همه خداوندی اوست!

تولد

شب تولد من است و من دلم غمگین

هر سال این روزها دلگیر و آشفته می شوم

چقدر کار ناتمام ، راه نرفته باقیست...

این همه راه نرفته...من باید آدم مهمی شوم...

جز خودم چه کسی افق آرزوهای مرا می بیند؟

دلم گرفته از یکسال هایی که چون باد می گذرد!

لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند و

من در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم

به دنبال چه نمی دانم!

هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازد و من هنوز در کالبد خویش بمانم

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم

به آنچه خواسته ام

به آنچه که باید می رسیدم

و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام

دلم گرفته برای تبریک هایی که منتظرشان ماندم و ...

اما امشب پاییز با باد و بارانش برایم کارت تبریک آورد

پاییز از تو ممنونم برای شب زیبایی که در آسمان برایم رقم زدی...

دریا


نگاهش کردم اما نگاهش را ندیدم

فریادش زدم اما صدایش را نشنیدم


گفتم شاید چشمانم کم سو شده

یا که شاید گوش هایم کم شنوا


این که چه شده و چرا نمی بینم و نمی شنومش نمی دانم

اما مطمئنم که هم هست و هم می شنودم

و برای دلخوشی و فرار از ناامیدی همین کافی است...

 


پ ن : دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد،

سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی