خالق من "بهشتی" دارد ، نزدیک و زیبا ، دوزخی
دارد ، به گمانم کوچک و بعید ، و در
پی دلیلی است که ببخشد ما را ، گاهی به بهانه ی
یک دعا در حق دیگری...شاید امروز
آن روز بی دلیل باشد.
امشب شب آرزوهاست...نا خود آگاه یاد روزایی افتادم که به
آرزوهایی که یه روزی
از دلم گذشته بودن رسیده بودم ولی...ولی هیچ وقت قدرشون رو
ندونستم و از دست
دادمشون...شاید دلیل اینکه این روزا جعبه ی آرزوهام اینقدر بزرگ
شده که حتی بعضی
هاشون رو فراموش کردم قدر نشناسی اون روزامه !! امشب خیلی آرزوها
کردم...
واسه خیلیا...واسه خودم...حتی واسه سه شنبه ای که تو راهه ، با این که تا
دیشب
هیچ امیدی نداشتم ولی امشب آرزوش کردم و فرستادمش تو آسمونا تا که شاید اون
اتفاقی که خیلی براش تلاش کردم بیفته و آغازی باشه برای پایان مشکلاتم....نمیدونم
ولی نمیخوام نا امید باشم ...
نه اینکه حالم بد باشه ،.نه اینکه نخندم ، نه اینکه بگم
زندگی روزای خوش برام
نداشته یا نداره...نه ولی در کنار همه ی اینا انگار یه چیزی تو درونم داره منو
مچاله
میکنه !! صبح ها که پا میشم دلم آشوبه...خیلی استرس دارم...حتی گاهی از
استرس
دچار حالت تهوع میشم...خدایا کی این روزای سخت تموم میشن؟! آخه این عقل نارس
من
مگه چقدر توان داره که باید شب تا صبح زیر و بم همه ی این مشکلات رو در
بیاره...
دلم براش میسوزه...!!! کاش واسه یه مدت آلزایمر می گرفتم...:(((
امیدوارم از آسمان ببارد رحمتش ، بر بزرگ و کوچک ، پیر و جوان،
بر من، بر تو،
بر او... و بر هر آنکه چشمانش را به آسمان دوخته...