مرا تنها گذاشتی و رفتی،
در برگريزان پاييز...
حالا،سرما را با تمام وجود،
حس مي كنم
تنهايي را،
بي عشق بودن را،
حس مي كنم
رفتي،
اي پناه روح بي پناهم
اي گم گشته در ميان بوران،
ديگر از بهار نخواهم نوشت...
رفتي،و مرا در ميان انديشه هاي پوچ،
در سرماي شبهاي بي انتها،
تنها گذاشتي...
بعد از تو ديگراز بهار،
نخواهم نوشت
گرماي آغوشت را،
نا اميدانه،آرزو خواهم كرد
گرمي نوازشهايت،
در سرابي دور،
تنها تصويري از خودرا
به من نشان خواهد داد...
چگونه توانستي رهايم كني،
چگونه در اوج عشق و مهرباني ،
بي وفايي را برايم به ارمغان آوردي؟
در وجودم خلايي است،
پايان ناپذير،
كه هرگز پر نخواهد شد،
براستي ديگر،
دشتي مملو از شقايق هاي
زيبا هم،
عشق را برايم معنا نخواهد كرد...
چشمانم را به اشتياق كه،
بيارايم؟
لبهايم،
كدامين نگاه را بوسه باران كند؟
دستانم،
دستانم را به چه كسي بسپارم؟
قلبم را هديه چه كسي كنم،
در كدامين سايه گاه،بيارامم،
مهرباني را از چه كسي
آرزو كنم؟
بعد از تو،
با چه كسي هم نوا شوم؟
سر بر زانوي كه بگذارم،
امنيت را از كه بجويم؟
ديگر حتي به شنيدن صدايي از تو،
دلخوش نيستم،
ديگر حتي عطر نفسهايت،
در فضا پخش نمي شود،
تا به شميم دلنوازت،
روحي دوباره بگيرم،
حتي عطر نفس هايت...







