باز هم با یک عالمه تاخیر برگشتم

. هر روز صبح میگم شب که آترینا خوابید آپ میکنم شبها هم که دارم از فرط خستگی بیهوش میشم میگم فردا صبح حتما" حتما" آپ میکنم !
همین الان هم اومدی سراغم و میخوای به زور منو ببری تو اطاقت تا با هم بازی کنیم ! قبلا" بعد از ظهرها یه دو سه ساعتی میخوابیدی ولی الان اونم دیگه تعطیل شده ! روزها هم که دیگه خیلی بلند شده و من واقعا" نمیدونم چجوری باید تورو سرگرم کنم . از وقتی که هوا گرم شده پارک گردیهای ما هم شروع شده . بعد از ظهرها با همدیگه میریم پارک نزدیک خونمون . بابایی هم از سرکار میاد اونجا دنبالمون و با هم بر میگردیم خونه . روزایی هم که میریم خونه بابا اکبر همراه مامان ملیحه میری پارک و دو سه ساعتی بازی میکنی .
اینجا آماده شدی که بری پارک . قربونه اون خنده هات بشم .......

آترینا بر فراز سرسره ! به قول خودت اون اُسُره بالائیه !


بای بای پوشک !
یکی از چیزایی که خیلی وقت بود میخواستم انجام بدم ولی از تو چه پنهون تنبلیم میومد بالاخره انجام شد ! پروژه پوشک گیری که خیلی ازش وحشت داشتم و خودمو آماده کرده بودم یکی دو ماهی درگیرش باشم ! ولی از اونجایی که ایندفعه هم مثل دفعه های قبل منو شرمنده کردی و حسابی باهام همکاری کردی کل پروژه دو روز طول کشید ! و خوشبختانه خیلی راحت و بی دردسر با فرنگی کنار اومدی (البته از تبدیل استفاده میکنی ) . الهی من فدات شم که اینقده خانومی و مامانی رو اذیت نکردی .
باورت میشه از روزی که به دنیا اومدی تا روزی که از پوشک گرفتمت حتی یکبار هم بدون پوشک کارت رو انجام نداده بودی . کلا" من اهل سر پا گرفتنو از این داستانها نبودم . واسه همینم میترسیدم که باهام همکاری نکنی . ولی در کمال تعجب دیدم همون دفعه اول بدون هیچ اعتراضی کارت رو انجام دادی ! و از دو روز بعد هم سر موقع اعلام آمادگی میکردی ! فدای همه خوبیهات بشم عزیزم .....
در ضمن ۲۶ فروردین ۹۱ آخرین روزی بود که پوشک شدی ......... اینم جایزه دختر گلم :


یک ماهی میشه که دیگه تقریبا" حرف زدنت کامل شده . وقتی عمه غزاله بعد از حدود یک ماه دیدت باورش نمیشد اینقدر بتونی قشنگ صحبت کنی ! راستی تا یادم نرفته یه چیزی بگم : تو خونه مامان جون محبوبه اینا میری زیر میز ناهارخوریشون و میگی اینجا نیشابوره ! بعد هم دست ماهارو میگیری و میگی بیاین بریم نیشابور پیش عمه غزاله ! الهی فدات شم که دلت واسه عمه گلی تنگ میشه 
بعضی از کلمات رو با لهجه خاص خودت و بصورت پس و پیش میگی که من عاشقشمممممممم مثلا" :
اَخدوش : خرگوش اِخپزی (قرمزی) : کلاه قرمزی اَمَم : نمک ایخال:خیار
عمو اُسیل : عمو سهیل آله اُسیا : خاله سونیا عمه اَخاله : عمه غزاله
بابا اَمامَز : بابا فرامرز اَمیل بَهدی : امیر مهدی آله اَزانه : خاله فرزانه
عمو اَفداد : عمو فرزاد آداخون : آقاجون مامانجون محبوده : مامانجون محبوبه
مامانّی : ماکارونی بابالی بلو : باقالی پلو آلابوختی : کلاه بوقی
اَخميل اَخدون : خمير دندون !!!!!!
بعضی وقتها هم یه حرفهایی میزنی که آدم نمیدونه چی باید بگه ! مثلا" :
مامان : شیر آب دستشویی رو ببند لباست خیس میشه سرما میخوری ......
آترینا : مامان چرا اِنقَد منو اِرص (حرص ) دیدی (میدی ) !!
مامان : آترینا خانوم از روی صندلی بیا پایین دیگه ظرف شستن بسه ........
آترینا : مامانِ من خیلی دوستت دارم !!
آخه چرا منو تو این موقعیت قرار میدی فسقلی ..........!
اینو از فیلم کلاه قرمزی و سروناز یاد گرفتی :
آترینا به عروسکش : نی نی چرا اُغصه (غصه ) میخوری ؟ اُغصه نخور من بهت آباباب (آبنبات) میدم !!
مامان : آترینا بیا صبحانه بخور
آترینا : آتیش پاره الان میام !!!!!!
فدای اون شیرین زبونیات بشم عزیزم ......

حالا بریم سراغ خاطرات تصویری این چند وقت :
باغ وحش ارم - هر چند حیوونای خیلی خاصی نداره ولی برای تو خیلی جالب بود . البته اینم بگم که تا چند وقت بعد از اون روز فکر میکردی غذای میمون پفک و بستنی و غذای خرگوش چیپسه !! کلا" تمام زحمات بنده برای یاد دادن غذای حیوونا به شما به باد رفت .......!

آترینا در کنار قفس خرسها یا بقول خودت اِخس !

مثلا" ادای شتر درآوردی!

به این خوشگلا کلی میوه دادیم بخورن .......

اینم آقا گرگه ( آ دُدِ ) ! خیلی از دیدنش تعجب کرده بودی و دنبال شنگول و منگول میگشتی !!

اینم آقا شیره . زمانیکه تو هنوز توی دلم بودی این آقا شیره و خواهر و برادرش رو بغل کرده بودیم . ولی الان جرات نمیکردیم به قفسش نزدیک بشیم !


حالا یه بستنی بخوریم خستگیمون دربیاد!

میل کردن ناهار در دل طبیعت .........

و جمع کردن کاج در دل طبیعت ..........

و این بود خاطره باغ وحش رفتن ما .......


پیشیهای خاله سپیده که چند روز اومده بودن خونه خاله سونیا مهمونی ! خیلی دوستشون داشتی و واسشون ذوق میکردی.

بهشون میگفتی پیشی دیگه بازی بسه بیا اَخذا (غذا) بخور !!

خوب بخور دیگه پیشی......

آفرین دختر خوب


تولد هستی عزیزم - خاله جون یک ساله شدنت مبارک .........

از چپ به راست : ستایش - آترینا - هستی - سروشا - موگه ......

مبارکت باشه خاله جون .....

امیرمهدی - آترینا و موگه در حال پفک خوری !


آترینا خانوم و نمایشگاه کتاب

امسال بیشتر کتابهای آموزشی برات خریدیم . کتابهای برچسبدار که خیلی ازشون استقبال کردی . مجموعه داستانهای دورا هم خیلی عالی بود . بعد پشیمون شدم که چرا فقط یه جلدشو خریدم ! بهترین چیزی که برات خریدیم بسته مقدماتی بَن بِن بُن هست . تا الان تونستی ۱۵ کلمه یاد بگیری ! لغاتی که یاد گرفتی بخونی اینا هستن : آب - بابا - مامان - مو - گل - دست - پا - توپ - پسر - دختر - تاب - چتر - سگ - اسب و نان . خیلی بهت افتخار میکنم دختر باهوش و با استعدادم .
آترینا و خریدهایش از نمایشگاه کتاب


عاشق شال انداختنی ! صبح تا شب شال میندازی سرت و مثلا" میری خرید ! همیشه هم میخوای بری پاستیل و بستنی و نون بربری بخری ! ( میگی برم مَخازه اَخید(خرید) پاستیل و بستنی و نون بَبَری بخرم اودِ اود (زودِ زود ) بیام !

