پدر این واژه زیبا :

 a href="http://s30.aks98.com/">> src="http://s30.aks98.com/files/62192634050793387887.jpg" border="0" alt="عكس 98 - سرور" />

باورش سخته. زمان برام متوقف شده از ۱۸ بهمن زمان دیگه جلو نرفته.

ساعت ۱۱ شب . برادرم زنگ میزنه و ازم میخواد گوشی را به شهریار بدم. میگم که خوابه اما اصرار داره صداش کنم. میترسم. میلرزم. وحشت همه وجودمو گرفته چند لحظه بعد شهریار رو رنگ باخته می بینم. میگم چی شده؟ مامانم؟ بابام؟ ............

وای چرا به دفتر کار بابام نمی رسیم ؟ همه میگن بابام حالش بد !!! اما اگر حالش بد پس چرا بیمارستان نیست؟ چرا باید تو محل کارش حاضر بشیم ؟ !!!

چند دقیقه بعد خودمو تو انبوه جمعیت و اورژانس و پلیس و ... میبینم و دیگه هیچی یادم نمیاد ..............

اونقدر از خدا گله دارم که زبانم قاصره ......

هر چقدر از خوبی بابای نازنینم بگم کمه. همیشه به پدرم نازیدم و همیشه بهش افتخار کردم. باز هم بهش مینازم و افتخار می کنم. فقط اینو مطمئنم که خدا هم تحمل موندن انسانهای خوب و بی آزار و خاص رو نداره.

قدرت تایپ کردن ندارم. روزگار برام به سختی میگذره . اونقدر سخت که برای همه کسانی که نوشته هامو میخونن آرزو میکنم هیچ وقت تجربه اش نکنن.

پدر من سالم بود . کاملا سالم و سرزنده. یک انسان آرام و صبور که لبخند زیباش چاشنی همیشگی چهره مهربانش بود. هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت در تمام زندگیش صدای بلندش رو نشنیدیم و نشنیدن . پدرم راه رفت و بذر عشق پاشید . عاشق بود و عاشقانه زندگی کرد. خدا دیگه تحمل نداشت ببینه قلب مهربونش باز هم بتپه و به اطرافیانش عشق بده. به ثانیه از حرکت نگه داشت و عزیز دلم پر کشید...

خسته ام خیلی خسته .............

از همینجا از همه دوستان نازنین و مهربانم که در این روزهای سخت همراهم بودند صمیمانه تشکر می کنم.

ماریلای نازنینم که از راه دور چندین و چند بار با من تماس گرفت و آزاده و ساناز مهربانم که صداشون به من آرامش داده. گلی عزیزم که تو وبلاگش هم منو شرمنده کرد .نوشین عزیز که بعد از خوندن نوشته اش نتونستم جلوی اشکمو بگیرم. ساره جونم که امروز با ذره ذره وجودم درکش می کنم و همه دوستان گل و مهربانی که برام پیغام تسلیت گذاشتند و تماس گرفتند و شرمنده ام کردند. همتونو دوست دارم و برای تک تکتون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم. 

تولد وبلاگم مبارککککککککککک :

امروز وبلاگ آوای من 2 ساله شد. شاید اومدم و از نیومدنم نوشتم. شایدم بیام و نگم که چرا نیومدم. اما هرچی که هست دنیای مجازی هم دنیای غریبی.

فعلا به این عکسها اکتفا می کنم تا بعد که امیدوارم زیاد دور نباشه.

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


از همه دوستانی که در این مدت غیبتمون جویای حال ما بودند بی نهایت سپاسگزارم. امیدوارم بتونم لطفشونو جبران کنم.

به امید دیدار به زودی.

روزهای گذشته:

این سستی و رخوت نمیدونم چه دلیلی داره ؟ اما گیلان با رطوبت بالاش بهانه بیشتری دستم داده تا کمتر بنویسم.

گاهی از نوشتن پشیمون میشم و تصمیم به بستن می گیرم. اما بعد پشیمون میشم و سعی می کنم با تمام دیرکردهام ادامه بدم.

آوا خانم ما هم مثل همه گلهای باغ زندگی 1 مهر راهی مهد کودک شد. خیلی شاد و پرانرژی. روز 25-26 شهریور بود که به ما مدل لباس و مدل پارچه و اسم فروشگاهی که باید برای لباس فرم پارچه تهیه کنیم رو دادند و تاکید رو این قضیه که 1مهر این لباس تو تن بچه باشه. حالا تصور کنید کدوم خیاطه که بتونه تو این زمان کم این لباس رو آماده کنه !

فردای اون روز خودمو به بزازی رسوندم و پارچه رو تهیه کردم. اما چه ترکیبی ؟ کت چهارخونه سفید و مشکی -دامن طوسی و بلوز و جوراب شلواری قرمززززززززززززززززز

حالا تو اون زمان نه آستین کوتاه قرمز پیدا میشد نه آستین بلند. پارچه کت هم پشمیییییییییییی هوا هم که گرم تر از هر زمانی.

خلاصه بعد از خرید پارچه خیلی سریع با خیاط آوا تماس گرفتم و ...

طفلی گفت آخه الان وقت آوردن پارچه است. منم کلی قسم و آیه که بابا همین دیروز به ما گفتن باید بچه هاتون لباس فرم بپوشن. اونم حتما 1 مهر.

پذیرفت و ما رفتیم و دیگه نمیگم چه دردسری کشیدم چون همون وسط خبر فوت پدر یکی از دوستان نزدیک خیاط رو بهش دادند و ....

1مهر لباس آوا را البته بدون آرم مهد که یادمون رفت وصل کنیم و هنوزم وقت اینکار نشده آماده کرد و دخترم پوشید.

Free Photo Sharing by ThumbSnap

وقتی رسیدیم جلوی مهد کودک همه جور بچه با همه جور لباس غیر از لباس فرم دیدیم !

خشکم زد. پس چی شد اینکه گفتن . آوا رو با خوشحالی فرستادم و موندم تا ظهر که مدیر رو ببینم. وقتی علت رو جویا شدم فرمودند که جشنشون مونده برای چند روز آینده علت اصلی هم کم اومدن پارچه آقای بزازو حالا این وسط پیدا کنید پرتقال فروش را : )

ظهر که از آوا پرسیدم کی لباس فرم تنش بود گفت فقط من و آرتین (پسر دوستم).

جشن چند روز آینده هم موند برای سه هفته آینده تا همه عزیزان پارچه - خیاط و وقت برای کودکانشون پیدا کنند.

12 مهر تا 16 مهر تهران بودیم و رفتن به تهران چند دلیل محکم داشت واگر نه کو اون وقت که بابا شهریار برای رفتن به تهران اختصاص بده.

اول اینکه می خواستم قبل از اینکه بینایی سنجی تو مهد انجام بشه ما چشم آوا رو توسط یک پزشک مجرب معاینه کنیم. چون خطا در مورد دید بچه ها توسط اپتومتریسهایی که میان تو مهدها زیاده و من خودم شاهد دو نمونه اشتباه بودم.

و دوم اینکه 16 مهر عروسی دخترعموم بود . در نتیجه یه دل سیر برای آوا خانم خرید کردیم. از همه مهمتر اینکه گلناز نازنینمو دیدم و وندا جون با هدیه زیباش ما رو شرمنده کرد. :*

اما دوتا از دوستای نازنینمو نشد که ببینم کلی باهام قهر شدن. اما از همینجا بهشون قولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل میدم. مگر اینبار افقی بیام و نبینمشون.

عروسی هم خیلی خوب بود جاتون سبز نیمه شب از عروسی با لباس تمام رسمی راهی رشت شدیم :(

Free Photo Sharing by ThumbSnap


Free Photo Sharing by ThumbSnap

اینها کتابهای آوا هستند که دادند خونه تا جلد بگیریم

Free Photo Sharing by ThumbSnap


Free Photo Sharing by ThumbSnap

امروز هم جشن هالوین بود و تو مهدکودک جشن داشتن. من یه کدو رو تزیین کردم و به عنوان هدیه از طرف آوا به مهد دادم.

آوا هم لباس اسپایدرمن با ماسک و دستکش و چوبش رو داشت + این کدو که خیلی خوششون اومد و به گفته آوا شمع داخلش رو گذاشتن خودش فوت کنه : )

Free Photo Sharing by ThumbSnap


تو ماه گذشته یک مادر عزیز رو که خیلی خیلی خیلی ... دوسش داشتیم از دست دادیم. اونم بصورت کاملا ناگهانی. روزهای سختی بود. روحش شاد و قرین رحمت الهی.

پاهایی کوچک برای اولین گام به سوی پیشرفت:

جالبه. چند روز پیش این عنوان رو برای پستم گذاشتم. امروز اومدم تا بنویسم و به عنوان پست نگاه کردم.من رفتن آوا رو به مهد کودک یک گام به سوی پیشرفت دونستم آخه در تمام دنیا رسم بر اینه که وقتی کسی تحصیلات عالیه داره راه پیشرفت به سوش باز میشه. اما آیا تو کشور ما هم اینطوره؟

تا امروز که نبوده. امیدوارم تا وقتیکه این گامها بزرگتر شدند این اتفاق برای غنچه های ما هم بیافته.

از 1 شهریور می نویسم. اولین روزی که دخترم به مهد کودک رفت. خداروشکر می کنم که بچه ام درک خوبی داره. از روز و روزهای قبل طی صحبت های فراوانی که با هم کردیم به این نتیجه کذایی رسیدیم که قانون مهد بیشتر از 1 روز به مامان و بابا اجازه نشستن تو محیط مهد رو نمیده.

شب قبل با شوق فراوان در عین حال با استرسی که از نوع سوالاتش به وضوح پیدا بود خوابید. ساعت 7:45  آوا از خواب بیدار شد و شاد از رفتن به مهدکودک.

اضطرابیوسو ناپذیر سراسر وجودم رو گرفته بود. اونایی که این روز رو گذروندن حال منو درک میکنن. خیلی سخته که بعد از 4 سال که لحظه به لحظه در کنار همچین موجود عزیزی بودی بخوای برای ساعاتی از روز در کنارش نباشی.

همه سعی ام بر این بود که اشکم سرازیر نشه. از شب قبل اونقدر گریه کرده بودم که شهریار به من تهمت ... میزد.

با کلی بوسه و آرزوهای خوب و خوش دخترمون رو راهی مهدکودک کردیم.

صبح اولین روز مهدکودک:

Join FreeUpload.com.au today

شب قبلش همه وسایلی که لیست داده بودند رو آماده کردم. سخت ترین قسمتش این بود که باید روی تک تک وسایل (دونه دونه مداد رنگی و ماژیک و پاستل و ...) اسم و فامیل رو می نوشتم.

Join FreeUpload.com.au today

وقتی رسیدیم جلوی مهدکودک فشار دستهای کوچولوش به دستم بیشتر شد. رفتیم داخل و بعد از حال و احوال آوا همراه کمک مربیشون به کلاس رفت و منم تو دفتر نشستم تا پایان اون روز.

اولین روز جلوی در ورودی مهد:

Join FreeUpload.com.au today


آوا در روز اول مهدکودک در حال خوردن میان وعده:

Join FreeUpload.com.au today

فردای اون روز برای رفتن به مهد خوشحال بود اما ترس از نبودن من هم آزارش میداد. اما عوامل دست به دست هم دادند و شرایط بسیار مناسب بود. یعنی زمانیکه آوا وارد مهدکودک شد همکلاسی هاش تو حیاط مشغول بازی بودند و آوا هم کلی خوشحال مشغول بازی شد.

اما از خودم بگم که اصلا حاضر نبودم برم خونه و تنهایی آزارم میداد این بود که تا ساعت 1 تو خیابون چرخیدم و بعد رفتم دنبال ش.

وقتی رسیدم آوا: مامان چرا اینقدر زود اومدی من داشتم بازی میکردم.

من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه روزها به همین منوال میگذره و تو 3 هفته ای که از مهد رفتنش میگذره 2 بار سرماخورده . البته نه خیلی شدید اما به هر حال 2 تا شیشه شربت سرماخوردگی رو تموم کرد.

چند روز پیش هم به ما مدل لباس فرمشون رو دادن که خیلی زشته. حالا آماده شد عکسش رو میذارم

امروز هم امتحان فپایان ترم چهارم زبان رو دخترم با موفقیت داد. تیچرشون بعد از امتحان اود بیرون تا برای اولیائ توضیح بده که بچه ها چطور بودند. به من گفت که آوا مثل همیشه عالی بود و می تونه از یک کتاب بگذره و به کتاب بالاتر بره.

اما طی تصمیم گرفته شده ما به این نتیجه رسیدیم که هرچه آهسته و پیوسته بره بهتر خواهد بود.

احتمالا 1مهر یه جشنی براشون میگیرن. امیدوارم در پست بعدی که زیاد هم نباید دور باشه از جشنشون براتون عکس هم بذارم.

تا بعد بدرود.

خوشا شیراز و ...

ساعت 10:30 روز جمعه 1 مرداد به سمت اصفهان حرکت کردیم. اوا غرق در شادی از 7 صبح از خواب بیدار شد و مسرور از سفری که در پیش.

یکی از علت هایی که با ماشین راهی این مسیر طولانی شدیم این بود که آوا خانم بتونه اصفهان رو هم ببینه و از دیدن شهرهای مختلف هم لذت ببره و هم تجربه کسب کنه.

از مسیر قزوین و بویین زهرا راهی شدیم و شهر ها رو پشت سر گذاشتیم.همه چیز برای آوا جالب بود و از ابتدای مسیر سوال معروف پس کی میرسیم؟

پارک میمه و یه استراحت کوتاه :

Join FreeUpload.com.au today

تو این پارک یه دختر بچه 7-8 ساله ای بود که معلولیت ذهنی داشت و به طرز عجیبی میخورد. یعنی تو 15-10 دقیقه 1 بسته چیپس و یه بسته دوتایی کلوچه و یک پاکت آب میوه و یک بستنی چوبی خورد آوا هم با مامان مهین رفت و برای خودش یه سری هله و هوله خرید و نزدیک ما که رسید سر و کله این بچه پیدا شد  و چون نمی تونست خوب حرف بزنه به پلاستیک آوا اشاره کرد . آوا هم که حسابی ترسیده بود مونده بود که چیکار کنه. من بهش گفتم پی میخوای ؟ دوباره به محتویات پلاستیک اشاره کرد یه تی تاپ بهش دادم اونو گرفت و دوباره به داخل پلاستیک اشاره کرد حالا از اون اصرار و از آوا انکار خلاصه داستانی بود که تا لحظه نشستن تو ماشین ولمون نمیکرد.

خیلی دلم سوخته بود هیچ اثری از مامان و باباش هم نبود اما بچه خیلی تر و تمیز و مرتب بود.

شبش رسیدیم شاهین شهر اصفهان و اونجا خوابیدیم و فردا صبح دوباره راهی شیراز شدیم. مسیر طولانی و هموا شدیدا گرم اما خشک بود. ما تو شمال از بس هوای شرجی داریم خودمونم نم کشیدیم برای همین هوای خشک کلی بهمون انرژی میده.

وقت نهار بود که به آباده رسیدیم و طبق عادت جماعت شمالی اولین سوالی که پرسیدیم در مورد بهترین رستوران شهر بود.

اکثر مردم دو تا رستوران رو معرفی میکردن یکی رستوران زیتون و یکی رستوران شهرداری. که طی آمار جمع شده رستوران شهرداری امتیاز بالاتری رو کسب کرد و ما راهی اونحا شدیم. این قسمت رو برای این نوشتم که اگر روزی گذرتون به آباده خورد حتما سری به این رستوران که اصلا شیک نیست. اصلا و ابدا اما غذای خیلیییییییییییییی خوشمزه و خوبی داره بزنید. و یه محوطه سبز و عالی برای استراحت کوتاه و با عرض پوزش یه WCبسیار تمیز.

یه چیز خیلی جالب توی استان فارس این بود که مردم خیلی بامزه توی میادین و بلوار های شهر میشینن و غذا میخورند و استراحت می کنن.

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

قبل از رسیدن به شیراز به دیدن پاسارگاد و آرامگاه با شکوه کورش کبیر رفتیم و خیلی متاسف از اینکه هیچ رسیدگی نشده اما ... 

Join FreeUpload.com.au today

بگذریم

و اما شهر شیراز که شهر قشنگیه من سالها پیش رفته بودم دقیقا سال 64 بود و ذهنیت خوبی به شیراز نداشتم چون روز دوم ورودمون به شیراز تو باغ ارم پای بابام پیچ خورده بود و رفت تو گچ  تا امسال که خیلی تغییر کرده بود و پاساژهای شیکی داشت و خانم های بسیار شیک پوش.

حافظیه و سعدی و باغ ارم و تخت جمشید رفتیم آوا خیلی خوشش اومده بود از همه بیشتر از سرزمین عجایب ستاره فارس.

حالا مصور براتون به نمایش میذارم:

حافظیه:

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

آرامگاه سعدی :

Join FreeUpload.com.au today

ارگ کریم خان زند :

Join FreeUpload.com.au today

باغ ارم :

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

پارسه  باشکوه و زیبا و غرور آفرین:

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

در راه بازگشت به دیدن نقش رستم رفتیم . واقعا زیبا بود و ساعتها ادم رو به فکر وادار میکرد :

Join FreeUpload.com.au today

دو شب هم اصفهان (شاهین شهر) موندیم خیلی شهر خوبیه من خیلی دوستش دارم . پارکهای خیلی قشنگی داره فردای اون شب که رسیدیم رفتیم اصفهان و میدان نقش جهان که من خیلی دوست دارم. آوا که حسابی آب بازی و درشکه سواری کرد .

Join FreeUpload.com.au today

شب هم رفتیم یکی از پارکهای شاهین شهر و آوا لذتش رو برد و یه بچه کوچک هم پیدا کرد و با همون مشغول بازی شد:

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

اینم از سفر نامه شیراز ما. تا یادم نرفته به همه دوستان پیشنهاد میکنم یه سری حتما به  

http://vandh.blogfa.com اینتر شاپ بزنید. حیفه از دستش ندید. گلناز جون یه مادر فوق العاده خوش سلیقه است مخصوصا در انتخاب پوشاک من که به شخصه ساعتی صد بارم میرم تا  نکنه به روز شده باشه و من سرم بی کلاه بمونه.

تا بعد بدرود.



من تنبل:

آخ آخ نه تو رو خدا نزنید که خودم اعتراف کردم تنبلم. میگن اعتراف به گناه نیمی از گناه رو پاک میکنه. :  ))

روزها به سرعت میگذرن و ما هم کنار دخترکمون یواش یواش عمر رو سپری می کنیم. گاهی تلخ گاهی شیرین. تلخیش هیچ ربطی به آوا نداره اما به اتفاقاتی که براش میوفته کاملا مربوطه.

من مامان بعد از کشمکش های فراوان برای پیدا کردن یک مهد کودک خوب در شهر خلاصه کیس مناسب را یافتم و به همراه نازخاتون آوا راهی شدیم. یه استقبال خوب ازمون شد و یه پذیرایی گرم از آوا و یک محیط به ظاهر گرم و صمیمی برای بچه ها. حالا چرا به ظاهر چون تا من خودم بچم رو نفرستم و تجربه نکنم هیچ نظری نمیدم.

خانم مدیر خیلی به گرمی از ما استقبال کرد و ما شرایطمون رو گفتیم و نیز خانم مدیر. خلاصه به این نتیجه رسیدیم که می تونیم روزهای خوبی رو برای بچمون در کنار اون کادر آموزشی رقم بزنیم. حالا چقدر تو انتخابمون موفق بودیم به بعد موکول میشه.

من از مدیر خواسته بودم که آوا برای نهار تو مهد نمونه. اما مدیر معتقد بود که بچه ها تو جمع بهتر غذا میخورن . که در کمال تعجب دیدم وقت نهارشونه و آوا اومد یواش به من گفت مامان منم میخوام با بچه ها نهار بخورم  !!!

خیلی برام عجیب بود و در ضمن مونده بودم که چطور بگم که خدا رو شکر خانم مدیر خودشون یه پا روانشناس بودن و گفتن برای آوا بشقاب و لیوان بیارن تا با بچه ها غذا بخوره.

موقع اومدن به خونه هم یه لیست به اندازه لیست جهاز عروس به ما دادن + آزمایش انگل و گواهی سلامت که باید به مهد قبل از ثبت نام تحویل بدیم.

Join FreeUpload.com.au today

خلاصه تو این مدتی که نبودیم کلی اتفاق افتاد یه بار که آوا خانم مشغول بازی از این طرف کوچه به اون طرف بود صدای ماشین شنید و دستپاچه شد از رو در ماشین پرت شد پایین و دماق و لب و .. همه رو داغون کرد.

Join FreeUpload.com.au today

هفته پیشم بعد از اتمام امتحان ترم سوم زبانش اومد تو پارک جلوی آموزشگاه تا بازی کنه طفلک بچه خیلی آروم داشت به سمتم میومد که یه پسر بچه کلاس چهارم که برادر همکلاسی آوا هم بوده به سرعت میدوید و به آوا برخورد کرد. برخورد همانا پرت شدن اوا به یک سو و خوردن گوشه سرش به جدول باغچه هم همان. روز وحشتناکی بود یه لحظه دیدم یه طرف صورتش کاسه خون و ... خدا رو شکر به خیر گذشت و زخم سطحی بود و الانم خیلی بهتر شده.

آوا بعد از خوردن شیر و نشان دادن قدرت:

Join FreeUpload.com.au today

نمیدونم چرا اینبار اینقدر کشش دادم. باورتون نمیشه اگر بگم همین یه پست رو تو سه مرحله نوشتم !

چند روز پیش اوا رو برای اولین بار در سال جدید دریا بردیم. البته برای شنا. حالا نگید شما در چند قدمی دریا و ... چی بگم از کمبود وقت بابا شهریار و تنبلی مامان نگین : ))

خلاصه کلی به دخترکمون خوش گذشت و وقتی از آب اومد بیرون میگفت پس چرا بقیه نمیان. از ما توضیح که باقی مردم دارن اشتباه میکنن و الان تاریک میشه و پشه ها حمله میکنن به یک طرف. و سوال پشت سوال از طرف دختر.

Join FreeUpload.com.au today

عشقولانه آوا و پدرجون در روز تولد پدرجون:

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

در چند روزه تعطیلات که به روز پدر ختم می شد یک شب رو در تهران گذروندیم تنها برای اینکه آوای بهاریمون از سرزمین عجایب بی نصیب نمونه و دستاوردش هم ساعت 11:30 شب افتادن مامان نگین روی زمین و پیچ خوردن پای چپ و شکستن ناخن پای راست و کلی زخمی شدن بود که هنوزم درگیر این ناخن شکسته ام و انگار خیال خوب شدن نداره  :  ))

دخترم کلی درایور بود بدون تصادف این مسیر پرپیچ و خم را طی نمود:

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

فکر میکنم عزیزان این تاخیر طولانی مدت منو با گذاشتن این تعداد عکس به بزرگی خودشون بخشیده باشن. قول میدم تا هفته آینده که از یه سفر کوچولو برگشتم به سرعت آپ کنم.

در ضمن از همه دوستان معذرت میخوام که خیلی وقته نتونستم به وبلاگ های زیباتون سر بزنم باور کنید میومدم و نگاه میکردم اما وقت پست گذاشتن نبود. به سرعت میام پیشتون و از خوندن وب های قشنگنون لذت میبرم.

این آخرین عکس هم تقدیم به ارغوان جون که میخواستن کت آوا رو که خاله ساناز مامان دانیال برای تولد آوا زحمتش رو کشیده بودند ببینه.

Join FreeUpload.com.au today


روز مادر:

Join FreeUpload.com.au today

تولد رنگین کمانی:

همونطور که قبلا به استحضار دوستان رسونده بودم قرار بر این بود که رو ز ژنجشنبه ۱۶ اردیبهشت یه تولد با تم رنگین کمان تو خونه برای دخترم بگیریم و مهمونامون کسی نبودند جزه دوستان نزدیک و بستگان درجه یک.

کل مهمونامون حدود ۳۰ نفر بودن که خوشبختانه غیر از یک نفر که در سفر بوده باقی اومده بودند . نمی خوام از سختی هایی که از یک ماه قبل برای ژیدا کردن و جور کردن وسایل به صورت رنگین کمان کشیدم چیزی بنویسم. اما همه اون سختی ها برام خیلی شیرین بود. همه به من می گفتن که تو چقدر برای خودت عذاب درست میکنی. اما من واقعا اینطور فکر نمی کردم و از همه لحظات لذت میبردم.

خدا رو شکر آوا هم روز تولد خیلی شارژ بود و موقع بریدن کیک کلی رقصید و شاد بود که اینکارش همه مهمون ها رو به رقص و شادی وادار کرده بود.

در راستای پیدا کردن وسایل برای جشن رنگین کمان دخترم هر چقدر دنبال ظروف رنگی برای دسر گشتم . نیافتم این بود که طبق معمول مزاحم خاله سانی (ساناز مامان دانیال) شدم و زحمت خرید کاسه ها و پستشون گردنش افتاد.

روزی که بسته ظروف به دستم رسید همراهش یه بسته دیگر هم بود که ما رو از خجالت کشت و همچنان در حال آب شدنیم.

از همین جا از ساناز عزیز و مهربون و دانیال گل و دوست داشتنی ام برای کادوی بسیار زیباشون تشکر می کنم. امیدوارم بتونم جبران اینهمه محبت رو روزی بکنم.

آنچه گذشت:

از اونجایی که کیک تولد به رنگین کمان شباهت نداشت برای روش یه رنگین کمان از روبان های رنگی درست کردم و روش وصل کردم.

Join FreeUpload.com.au today


Join FreeUpload.com.au today

 

آوا در حال قر دادن :

Join FreeUpload.com.au today

آرتین ناراحت از رد کردن تقاضاش  برای بازی کردن توسط آوا:

Join FreeUpload.com.au today

دخترم با انگشت کوچولوش تو دهان مامان و بابا کیک گذاشت. کلی منو بابا شهریار ذوق زده شدیم و باقی مهمونا خندان.

آوا و یاشار جون:

Join FreeUpload.com.au today

به عنوان گیفت لیوان با background رنگین کمان و عکس آوا جونی سفارش دادیم که دایی سالار زحمتش رو کشیدن.

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today

Join FreeUpload.com.au today


به امید شادی همه کودکان زیر سایه همیشگی پدر و مادرشون.

عکس میز و ... تو ادامه مطلب ببینید:

 

 

 

ادامه نوشته

تولد FOUR سالگی دختر بهاری من آوا :

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
Happy Birthday Comments

بهارم دخترم .

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن و شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ي ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***
بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه، گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***
بهارم، دخترم، صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبد آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

***
بهارم، دخترم، نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

***
بهارم، دخترم، دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

***
بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده ي تو !


امروز طبق قولی که به آوا داده بودم تو کلاس زبانش براش یه جشن کوچولو گرفتم تا خوشحالش کنم.

واقعا امروز به این نتیجه رسیدم که بچه ها کنار همدیگر خیلی خوشحال تر هستند تا در کنار ما بزرگترها که هر کاری میکنیم برای روز تولد بچمون در واقع برای دل خودمونه. واگر نه برای بچه چه فرقی میکنه چی بخوره و یا حتی چی بپوشه ؟ !

صبح خیلی زود از خواب پا شد و اومد بالا سرم.

مامان نگین کیکمو پختی؟

من: نه مامان جون الان خیلی زوده بیا فعلا بخوابیم.

آوا : نه پا شو کلاسم دیر میشه. آخه جشن FOURسالگی منه : ))

من: بخواب

آوا: نه و ...

معلومه این منم که تسلیمم مگه نه ؟

خلاصه مراسم کیک پزون شروع شد و آوا سرمست از جشنش تو کلاس زبان.

ساعت 15:30 طبق قرار همیشگی با کیک و پیش دستی کارتونی به انتخاب آوا خانم و چاقوی روبان زده و گیفت هایی از طرف آوا به دوستان وارد آموزشگاه شدیم. البته اینم گفته باشم که به مناسبت روز معلم برای تیچر هم هدیه خریدیم و برای کادر آموزشگاه نفری یک شاخه گل سرخ.

خوشبختانه تیچر بسیار فعال و با حوصله ای داره. درس HAPPY BIRTHDAY رو هم به همین بهانه باهاشون تمرین کرد و کلی بهشون خوش گذشت. باقی رو به روایت تصویر ببینید.

چون سرم خیلیییییییییییی شلوغه برای پنجشنبه یه جشن تو خونه داریم همون مدلی که خدمتتون عرض کردم.(برای دل بزرگترها).

کیک معروف :

Join FreeUpload.com.au today

آوا و دوستان :

Join FreeUpload.com.au today


آوا و تیچر:

Join FreeUpload.com.au today


خودم و خودش:

Join FreeUpload.com.au today


دخترم به برکت این روز که برای من خیلی بزرگ و مقدسه میخوام دنیا رو برات گلبارون کنم

آخه تو همون گل بهشتی بودی که متولد شدی.

عیدانه

وای که چقدر زمان تند و سریع میگذره. امروز بطور ناگهانی به تقویم خیره شدم و دیدم ای وایییییییییییی 29 فروردین شد و من هنوز وبلاگ بچمو آپ نکردم.

خلاصه با عرض پوزش از دوستان. این تاخیر رو ابتدا به حساب تنبلی و سستی که دستمایه این فصل و بعد کار و مشغله بذارید. (آخیشششش اینبارم بهانه پیدا شد)

هرچند که وبلاگ دوستان سر زدم و تبریک سال نو گفتم. اما باز هم برای همه دوستان سال خوب و خوشی رو در کنار عزیزان آرزو می کنم.

امسال بر خلاف سالهای گذشته که تمام 13 روز تعطیلات رو در کنار اعضای خانواده و دوستان مازندران بودیم و کلی خوش میگذروندیم. نشد که بریم مسافرت و هیچ چیز سخت تر از دید و بازدید عید نبود. علت مسافرت نرفتن ما هم تولد یک عضو جدید به جمع دوستان بود که روز 1 فروردین اتفاق افتاد و ما به فال نیک گرفتیم این زایش و رویش رو.

تمام روزهای عید برای ما مثل دیگر روزهای سال گذشت مخصوصا برای من و آوا و بابا شهریار. چون بابا شهریار به دلیل نوع کاری که داره همه روزها رو سر کار بود. حتی لحظه تحویل سال (گریه). بعد از 12 سال زندگی در کنار هم امسال اولین سال بود که در کنار هم نبودیم. من کلی گریم گرفته بود و این آوا بود که مدام سوال پیچم میکرد که چرا گریه؟؟؟

منم بهش توضیح میدادم که گریه از روی خوشحالی. برای اومدن سال نو. (چاره ای نبود دروغ مصلحتی بود). البته اینم بگم که من واقعا لحظه تحویل سال جو میگرتم و ...

برای آوا دید و بازدید عید خیلی جالب بود و در واقع یه جورایی تجربه کسب کرد.

روز 13 بدر هم رفتیم به دامان سبز طبیعت که آوا خیلیییییییییییییییییییی لذت برد. یه جورایی باورش نمیشد که اینجورم میشه اومد بیرون و لذت برد.

حالا به روایت تصویری نوروز 89 نگاهی بندازید. ممکنه بازم کمی دیر کنم. در گیر کارای تولد آوا هستم. 16 اردیبهشت یه جشن براش میگیریم و روز 12 اردیبهشت هم یه تولد کوچولو تو کلاس زبانش.

یه مقدار درگیر پیدا کردن یه مهد خوب برای آوا خانومی هستم که به امید خدا بعد از تولد 4 سالگی آماده رفتن به مهد کودک بشه.

هرگونه پیشنهاد جالب و جدید رو برای جشن تولد آوا با جون و دل پذیرا میشم.

آوا در لحظه تحویل سال در حال صحبت با بابا شهریار:

 IMG21


 IMG21

آوا متعجب و خوشحال از دیدن کیفی که خیلی دوسش داشت:

 IMG21


خیلی سریع با کیف جدید عکس انداخت:

 IMG21


 IMG21

سیزده به در در در ...

 IMG21


 IMG21


 IMG21

آنچه گذشت:

این روزها زیاد حال و حوصله ندارم. اصلا نمیام تا پشت کامپیوتر بشینم. مدتیه احساس بی حالی و بی حوصلگی شدید دارم. رو این حساب اصلا به کامپیوتر نگاه نمی کنم. اگر به وبلاگ های قشنگتون هم سر نزدم به همین علت. امروز رفتم کلی آزمایش دادم و بازم مونده تا ببینیم چی پیش میاد.

روزهای تعطیلی بهمن خیلی خوب بود . در واقع تا یک روز قبلش هیچ برنامه ای نداشتیم و قرار بود خونه نشین باشیم اما با تلفن یک دوست همه چیز عوض شد و راهی مازندران شدیم. از پنجشنبه راهی نمک آبرود شدیم تا دوشنبه.

خیلی خوب بود به آوا خانومی خیلی خوش گذشت. آوا عاشق شلوغیه . اونجا هم سه تا خونواده بودیم و حسابی پر سر و صدا و شلوغ.

مازندران هم که تا دلتون بخواد شلوغ. از عید هم شلوغ تر فروشگاه ها خیلی شلوغ بود اما من مازندران رو با همون شلوغیش دوست دارم. وقتی خلوته آدم دلش میگیره. هوا هم حسابی سرد بود. طوری که ما تله کابین سوار نشدیم. البته خیلی دلمون میخواست چون رو کوه برف بود اما چون یکی از دوستان باردار بودن این ریسک رو نکردیم.

اینم آوا تو یکی از فروشگاه ها با دختری همسن خودش به نام باران که خیلی تپلی بود آشنا شد:

Img4Up

آوا در فست فود پیک نیک:Img4Up



این بلوز ولنتاین رو هم به مناسبت این روز برای دخترمون خریدیم : )

Funny Pictures

هتل نارنجستان و آوای خسته :

Img4Up


وروز بازگشت از سفر و خداحافظی از نمک آبرود:

Img4Up


یکی از اتفاقات مهم که تو این روزها افتاد عوض شدن معلم زبان اوا بوده. متاسفانه و متاسفانه خانم تقی پور معلم بسیار خوب و توانای آوا ازشون خداحافظی کرد و این در واقع یک شوک بزرگ برای اولیائ بوده. اون روز کلی با بچه ها عکس انداخت و اشک و اه نبود که از نهادمون بلند نشه. اما دنیای بچه ها واقعا جالب و زیباست. خیلی راحت و بی تفاوت از معلمشون خداحافظی کردند

البته آوا بچه بسیار عاطفی هست و وقتی اومدیم خونه چندین بار ازم سوال کرد که کی قراره teacherما باشه. تا این که بعد از یک جلسه تعطیلی به سوالات پاسخ داده شد. خانم بیشه بان. که از دوستان نزدیک خانوادگی هستند.

من ترجیح میدادم که اینطور نباشه . اما خب پیش اومد. اولش بعضی از بچه ها زیاد پذیرا نبودند اما تا آخر ساعت کلاس همشون خوششون اومده بود. از اون روز تا حالا هم هربار به یک علت کلاسشون تعطیل شده. آوا از همون روز همش میگفت که من همون تیچر قبلی رو میخوام . آوا عاشق آدمای آروم و ملایم. و تیچر قبلیشون دقیقا همین خصوصیات رو داشته.

آوا و خانم تقی پور:

43608824475065945746.jpg


روزهای پایانی سال هست و برای تک تک دوستان روزهای خوب و خوش همراه با سلامتی آرزو میکنم.

این روزها سر همگی شلوغه. امیدوارم همه چیز به گرمی و نیکی پیش بره. 8 MARCHروز جهانی زن رو هم به همه زنان نیک اندیش کشورم تبریک میگم. شادباش و دیرزی.


اولین آزمون زندگی:

قصه از اینجا شروع شد که آوا خانم رفت کلاس زبان ...

نمیدونم تو پست قبلی گفتم یا نه. اما من زمانی متوجه شروع کلاس زبان شدم که 9 جلسه گذشته بود و آوا خانمی ما از جلسه دهم وارد کلاس شد. خدا رو شکر خیلی از کلاس لذت میبرد و همه چیز به خوبی پیش میرفت اما تا پایان ترم 6 جلسه بیشتر باقی نمونده بود. تاریخ امتحان برای 15 بهمن به ما اعلام شد و از اون روز بود که استرس به اینجانب وارد شد. حالا هر چی آقای پدر می فرماین که خودت رو کنترل کن . یک گوش ما در و گوش دیگر هم دروازه است.

خلاصه تا دلتون بخواد به آوا گیر دادم هر روز درس . البته اینم بگم که کل زمان نشستن و درس خوندن آوا به 15 دقیقه هم نمیرسید. و خودم میدونستم که طفلی بچم خیلی خوب همراهیم میکنه اما وای به روزی که یه چیز رو بلد نبود .

تا اینکه بابا شهریار بصورت کاملا جدی با من وارد بحث شد و ازم خواست که این موضوع رو پیش خودم حل کنم که آوا یه بچه 3 ساله است و اگر همینطور ادامه بدم به کل از درس زده میشه.

منم پیش خودم فکر کردم و به همین نتیجه رسیدم. روز امتحان رفتیم آموزشگاه و عین یه امتحان کاملا رسمی صندلی ها رو چیدن و در بسته شد و امتحان تموم شد. تیچر خیلی ازشون راضی بود. اما بامزه کوچکترین بچه کلاس (ستاره) بود که وسط امتحان یک بار برای دستشویی و یک بار هم برای خوردن بیسکوییت از جلسه امتحان خارج شد.  :  )

روز یکشنبه که آوا برای شروع ترم جدید به کلاس رفت به ما اعلام شد که آوا بالاترین نمره یعنی 100 گرفته و ما خیلی خوشحال از اینکه در اولین امتحان زندگی, دخترم سربلندمون کرد.

اینجا آوا به من گفت مامان یه عکس دیگه بگیر میخوام مثل آهو نخندم:

gif maker
Gif maker

ارشیا - ستاره - آهو - آوا

gif maker
Gif maker

اینم آوا و عرفان (پسر عمه) در حال بازی تو خونه مامی:

Image Hosting by imagefra.me

راستی آوای من 3 سال و نه ماهش شد. تیچرشون بهشون یاد داده که اگر ازتون پرسیدن : 

How old are you؟  فقط بگو 3. آوا همش براش سواله که پس 9 چی میشه ؟  :  ))


وبلاگم یک سال پیر تر شد:

امروز بعد از یک سال فراز و نشیب وبلاگم یک ساله شد. تو نوشتن خیلی تنبلم .اینو خوب میدونم اما هیچ وقت نشده تا امروز تصمیم به بستن وبلاگ دختر بهاریم کنم.به اصطلاح دیر میشه اما دروغ نمیشه.

از آوا میگم چون اینجا متعلق به دخترم و باید از اون بنویسم تا ثبت بشه در خاطر و هک بشه بر کاغذ مجازی .

آوا هم متاسفانه مثل همه دوستهای همسن خودش علاقه زیادی به CD داره. متاسفانه از این جهت که ضررش بیشتر از فایده اش . از اونجایی که من خودم از بچکی عاشق کتاب بابا لنگ دراز بودم و بعد ها به کارتونش هم علاقمند شدم تصمیم گرفتم که شش سی دی بابالنگ دراز رئ برای آوا بخرم.از همون روز دیدن هزار باره این سی دی شروع شد تا جایی که کل سی دی ها رو از بر بود و تمام کارهایی که جودی و سالی و جولیا میکردن آوا خانم به تنهایی انجام میداد.

تو یکی از قسمتها همکلاسی جدیدی به نام لئونورا فنتون یا به قول آوا (گلورونا فنتون) بهشون اضافه میشه که مریضه و این دختر بیمار شاعر هم هست. به دنبال این جریانات بود که یه روز با همچین صحنه ای مواجه شدم:

Image Hosting by imagefra.me

من: آوا جون داری چکار میکنی؟

آوا: مامان خواهش میکنم مزاحم نشو شعرم فراری میشه : )

جالبش اینجاست که اون حیوونی لئونورا از پنجره مناظر زیبایی رو میدید و طبع شعرش گل میکرد. اما دختر هنرمند من با توجه به اینکه خونمون تو خیابان اصلی نمیدونم چطور با دیدن ماشین و دود میتونه شعر بگه. : )

یک روز دیدم سر و صدایی از آوا نمیاد هر چی صداش کردم دیدم جوابی نمیده. یک لحظه احساس کردم یه چیز سیاهی داره به من نگاه میکنه. راستش کمی ترسیدم دوباره صداش کردم و رفتم به سمتش بلههههههههههههه چشمتون روز بد نبینه این اون منظره دلخراش و در عین حال خنده داری بود که باهاش مواجه شدم. چقدر سخت بود در اون لحظه که باید ابهت مادرانمو حفظ میکردم در حالیکه دلم می خواست حسابی ریسه برم .

Image Hosting by imagefra.me

موزه روستایی گیلان بسیار زیباست اما ما که در چند قدمیش هستیم تا حالا نشده بود که ببینیمش. این موزه هر سال با شروع زمستان بسته میشه و روز دوم فروردین تا زمستان بعد باز خواهد بود. در این مدت مرمتش میکنن تا برای 9 ماه آینده آماده باشه . ما هم که طبق معمول دقیقه نود .آخرین روز بازدید رو از دست ندادیم و به دیدن این موزه زیبا که اردیبهت زیبایی صد چندان خواهد داشت رفتیم.

Image Hosting by imagefra.me

این خانم شیرینی محلی سمت شرق گیلان به نام *میان پر* میپختند. جاتون خالی ما هم یکی ازش خوردیم.کمی میکروب برای بدن لازمه. اینطور نیست؟  :  )

یک شب هم تولد یلدا جون دوست زمان کودکی من دعوت بودیم که به آوا خیلی خوش گذشت بچه ها با هم حسابی بازی کردند و شب خوشی رو کنار هم گذروندن.

به ترتیب اجرای سن:

یاشار - کیانا - پارسا - رها - آوا


اینام خانم های مجلس:

Image Hosting by imagefra.me

و اما مهمترین اتفاقی که تو این مدت افتاد رفتن آوای من به کلاس انگلیسی بوده. من تصمیم داشتم از بهار که آوا 4 ساله میشه بفرستمش اما دیدم که چون ست این بچه ها کمه ممکنه خیلی طول بکشه تا یک کلاس براشون تشکیل بشه رو این حساب رفتم و آوا رو با توجه به اینکه 9 جلسه از دوستاش عقب مونده ثبت نام کردم. واقعا عجیبه که بچه ها چقدر به سرعت یاد میگیرن. معلمشون یا به قول آوا (teacher) بسیار فعال و با حوصله است .آوا که عاشقش شده. هر چند که کمی برای موندن تو کلاس بهانه میگیره و گاهی اشک میریزه ولی زمانی که رفت تو کلاس همه چیز رو فراموش میکنه. من تمام مدت کلاس که 1.5 ساعته بیرون میشینم که مبادا ... البته اکثر مادرا میشینن چون همشون کوچیکن.

Image Hosting by imagefra.me


هفته گذشته آوا تولد پسر عمه (عرفان) دعوت بود. از قبل قرار بود که عروس بشه. اما میگفت با دسته گل. خلاصه ما اون شب دوباره برای خانم یه حلقه گل سفارش دادیم و آوا جونی رو عروس کردیم. اما دریغ از یه قر کوچولو. هر چی بهش گفتیم برقص . نرقصید. این عادت آواست یه جمع جدید که میبینه زودی خجالت میکشه و این میشه نتیجه کار. اما شب خوبی بود و با فشفشه هایی که بازی کردن کلی بهشون خوش گذشت.

Image Hosting by imagefra.me

به امید روزی که قلب همه ما سرشار از شادی و خوشی باشه.

بدرود






یلدا مبارک :

Image Hosting by imagefra.me


یلدا و مراسمی که در نخستین شب زمستان و بلندترین شب سال برپا می شود ، سابقه دور و درازی دارد . رسم و رسومات شب یلدا مخصوص آریایی هاست و از این شب به عـنوان شب زایش خورشید یا شب تولد نور یاد شده است .

دختر کوچولوی من :

امروز اومدم تا از اتفاقات تلخ و شیرینی که این روز ها بر ما گذشته برای شما و آوا بنویسم. تا در دفتر خاطرات ثبت بشه و زمانی که خانم شد بخونه و با یاد آوریش به روز های گذشته برگرده.

در روزهای گذشته مهمونی های زیادی به مناسبت های مختلف رفتیم. یکی برای تبریک و یکی برای تسلیت. اما چیزی که مهمه این بود که برای دخترک من همش شیرین بود و مهمونی. همینه که میگن کاش همیشه بچه باشیم.

روز عید غدیر به اتفاق مامان مهین و بابا شهریار تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه صنایع دستی و گردشگری. ساعت 4 بعد از ظهر اونجا بودیم نمایشگاه خوبی بود . تو غرفه های مختلف لباسها و صنایع دستی کشورها و استانهای مختلف به نمایش گذاشته شده بود. ما هم به یکی از غرفه های استان سرسبز خودمون گیلان رفتیم و اونجا بود که آوا خانم عاشق یه لباس محلی شدن و از ما خواستن که براش بخریم. من گفتم نه. چون احساس کردم براش بزرگه .خلاصه خانم فروشنده از ما زرنگ تر بود و گفت اشکال نداره بذارید بپوشه اگر نخواستید هم نخرید. ما هم قبول کردیم و لباس به خانم کوچولو پوشوندیم. بلههههههههه اینجا بود که دیگه رستم دستان می خواست که اون لباس پرچین رو از آوا خانم بگیره.

اما از اونجایی که هممون خوشمون اومده بود لباس رو خریدیم آوا هم حاضر نشد لباس رو از تنش بیرون بیاره و همونطور تمام طول نمایشگاه پوشید. مامان مهین هم یه عروسک که مثل آوا لباس محلی پوشیده بود برای آوا خرید و از اینجا بود که شروع شد. قدم به قدم ازمون می خواستن که آوا بمونه تا ازش عکس و فیلم بگیرن. خلاصه 4-3 ساعتی تو نمایشگاه بودیم .

Image Hosting by imagefra.me


غرفه های اول نمایشگاه میز و صندلی گذاشته بودند و بچه هایی که دوست داشتن درباره مناظری که دیده بودن می تونستند نقاشی کنن. خانم غرفه دار از آوا پرسید کجاها رو دیدی؟ بچم شروع کرد به گفتن تمام جاهایی که دیده بود. اول از همه هم سرزمین عجایب.

خلاصه آوا هم شروع به کشیدن نقاشی کرد و یه جنگل قشنگ کشید. اون خانم وقتی فهمید آوا 3.5 ساله است کلی تشویقش کرد و نقاشیش رو به دیوار چسبوند.

Image Hosting by imagefra.me


قابل توجه جنوبی های عزیز یه غرفه هم مربوط به استان هرمزگان بود که کوه رو تراشیده بودند و خاکش رو به همون ترتیب رو زمین چیده بودند و می گفتند که این خاک برای لوازم آرایش استفاده میشه و خاصیت دارویی بهداشتی داره. و با کمی آب مخلوط کرد و به عنوان لاک به ناخن کوچولوی آوا زد.

Image Hosting by imagefra.me


این عکس آوا با خانومی هست که مشغول بافتن چادر شبه:


Image Hosting by imagefra.me

در کل نمایشگاه خوبی بود . جای همه کسایی که دوست دارند خالی. فردای اون روز منو آوا تو خونه بودیم و آوا رفته بود دستشویی برای کار کوچیک (با عرض پوزش) .کارش که تموم میشه شیطینتش گل میکنه و پا میشه و فرار میکنه. من هر چی بهش گفتم بمون تا بشورمت گوش نمیده و فرار من که میرم دنبالش خیلی سریع میدوه ومیره رو مبل و همون لحظه از پشت مبل با سر پرت میشه پایین.

قیافش وحشت زده و شدیدا رنگ پریده . من داشتم از ترس می مردم. بچه ای که داشت تا اون لحظه شیطنت میکرد یهو گفت میخوام بخوابم. خوابم میاد. حالا من هر چی میگم بچه جون حالا چه وقت خوابیدن گفت نه میخوام بخوابم. من گفتم حتما بچم یه چیزش شده که می خواد بخوابه در ضمن شدیدا بی حال شده بود. خلاصه آوا خوابید. بابا شهریار هم اومد خونه و یه 5 دقیقه شد دیدم نمی تونم تحمل کنم کلی بوسش کردم تا بیدار شد به محض اینکه بیدار شد شروع کرد به استفراغ کردن. این لحظه بود که من مرگم رو از خدا خواستم سریع لباس پوشیدیم و آوا رو به دکتر رسوندیم. اینم بگم که اونقدر دستپاچه بودم که نفهمیدم دارم با لباس تو خونم میرم. اگر شهریار منو متوجه کارم نمیکرد همونطور میرفتم خیابون. رسیدیم مطب دکتر کمی نشستیم و به محض اینکه وارد اتاق دکتر شدیم آوا برای بار دوم استفراغ کرد. دکتر چراغ اتاق رو خاموش کرد و چشمای آوا رو معاینه کرد. بعد هم فشارش رو گرفت . و گفت که به احتمال 99% بچه سالم. اما چون دوبار استفراغ کرده نباید ریسک کرد و یه سی تی اسکن از مغز و سر نوشت. دیگه نمیگم که چه به روزم گذشت تا بچم رو سی تی کردم و ... اما خدا رو هر لحظه 10000000000000000000 بار شکر بچم سالم بود و مشکلی نداشت.

وای که چه روزی بود. خدا برای هیچ کس نخواد ایشااله.

در هفته گذشته هم آوا جونی عروسی و تول دعوت بود که دومین عروسی دختر عمه من بود که آوا ی من خودش یه عروس کوچولو شده بود

Image Hosting by imagefra.me


Image Hosting by imagefra.me


همچنین تولد رونیکا که از دوستامون بودند.

Image Hosting by imagefra.me

اینجا بچم احساس کرده مامان رونیکاست داره توجیهش میکنه:


Image Hosting by imagefra.me


Image Hosting by imagefra.me

چند تا عکسم از عروسهامون براتون میذارم البته با اجازتون در ادامه مطلب.

بدرود.

ادامه نوشته

روزهایی که گذشت:

طی هفته گذشته آوا خانومی دوتا تولد دعوت شد که کلی بهش خوش گذشت اول تولد ارغوان جون دختر خاله مامان نگین بود که کلی اونجا بازی کرد و خوش گذروند. ارغوان جون از این پر هایی که روی لباس وصل میکنن داشت. که آوا هم عاشق اینجور وسایل صد درصد خانومانه است. این بود که نه تنها اون پر بلکه کل خونه خاله من از دست شیرین کاری های آوا در امان نبود. طوری که شب که از تولد برمیگشتیم تمام خونه پر بود از پر های سفید. روفرشی پاشنه دار تو پاش و اون پر کذایی هم دور گردن. در اون لحظات دنیا مال آوا بود.

اینم آوا خانومی مشغول ..........

Image Hosting by imagefra.me

اگر فکر کردین که آوا یه سر سوزن از اون کیک رو میل فرمودند کاملا در اشتباهید. : )

آوا قبل از رفتن به دومین تولد:

Image Hosting by imagefra.me

و اما دومین تولد هم یکی از دوستان خانوادگی بودن که همیشه خونه اونا حداقل تا 3 شب طول میکشه. بچه منم که تا همه بزرگترا رو نخوابونه از خواب خبری نیست. تصویر پایین ساعت 2:30 نیمه شب. از اونجایی که برای خوابیدن هنوز زود بود دخملی مشغول نقاشی کردن شده:

Image Hosting by imagefra.me

و اما در هفته ای که گذشت اوا جونی تصمیم گرفت یه سری هم به مامی و پدر جون (پدر و مادر بابا شهریار) بزنه. هوا که رو به سرما میره کلاه پدر جون از تو کمد بیرون میاد و بر سر گذاشته میشه. آوا از مدتی قبل برای کلاه پدر جون نقشه کشیده بود. این بود که تا از پدرجون از بیرون اومدند کلاه رو ازشون خواست تا رو سر خودش بگذاره. بزرگترا هم که همیشه تسلیم مطلق بچه ها. کلاه رو گرفت چه کارا که با اون کلاه بیچاره نکرد. البته من تنها عکسی رو که در بهترین حالت قرار گرفته براتون میذارم.

Image Hosting by imagefra.me

مامی هم تا زمانی که آوا هست به هیچ وجه تنها نماز نمی خونه. حتما یه موش کوچولو کنارشون هست که همراهشون باشه. ملاحظه بفرماین:

Image Hosting by imagefra.me

در کنار این شیرین کاری ها یک کار خطرناکم کرد که خدا رحم کرد بیشتر از این خطر ساز نشد. مامی خواستن آوا رو اسپند دود بدن که حس کنجکاوی بچم برانگیخته شد و اون ظرف داغ رو گرفت تا خودشو دود بده که یک لحظه اون ظرف با چونه آوا بر خورد کرد و کمی سوزوندش. اما ظرف رو از دستش ول نکرد. اگر میافتاد حتما پاهای خودشم میسوزوند.

Image Hosting by imagefra.me

کلاس نقاشی رو هم همچنان ادامه میده. البته دو بار بعد از اون باری که دیر رفتم دنبالش و گریه کرده بود بازم اشک ریخت با اینکه من 45 دقیقه بیشتر نذاشتم تو کلاس باشه اما مربیش می گفت کلی گریه کرده و میگفته دلم برای مامانم تنگ شده. الهی بمیرم. تو دل بچه ها چی میگذره واقعا.

اما دفعه آخر من باهاش کلی صحبت کردم. اندکی هم عصبانی شدم. دیروز که می خواست بره کلاس قول داد که شاد باشه. منم بهش قول دادم وسط کلاس یک بار بهش سر بزنم که همین کار رو هم کردم. وقتی منو دید خوشحال شد. اما گفت برو دیر تر بیا : (

وقتی بعد از یک ساعت رفتم دنبالش مربی گفت که اول کمی گریه کرد. اما خیلی زود آروم شد. همون موقع خودش اومد و گفت: مامان اول ترسیدم و گریه کردم. گفتم چرا؟ از چی ترسیدی؟ گفت از شکل کلاس . مثل یه حیوون بود. : )

منم طبق قولی که داده بودم برای این شجاعت وصف نشدنی دخترم یک آبرنگ بهش جایزه دادم که خدا رو شکر کلی خوشحال شد.

آوا در حال رفتن به کلاس:

Image Hosting by imagefra.me

بدرود.




آوای 42 ماهه یا 3.5 ساله من :

باید از دوستانی که به وبلاگ دختر بهاری من سر میزنن معذرت بخوام. اول به خاطر دیرکرد. و دوم به دلیل تیتری که گذاشتم و متنی براش ننوشتم. البته هر دو کارم علت داشته. اما دومی رو میگم که چون روز 13 آبان وقت نوشتن نداشتم و میخواستم این پست تو همون روز ثبت بشه. این بود که تیتر رو نوشتم تا امروز که باقی مطلب را اضافه کنم.

اما از دخترم بگم که خیلی بامزه شده. رفتارا و حرفاش واقعا تماشایی شده. هرچند که گاهی لجباز میشه و من به عنوان مادری که مرتب به DVDهای دکتر هلاکویی نگاه می کنم میدونم که این سن زمان لجبازیشونه. اما بازم گاهی از کوره در میرم و بچم رو دعوا میکنم.

حالا بگم اندر احوالات دختری: 6 مهر تولد آرتین (بچه یکی از دوستان که 7 ماه از آوا بزرگتره) دعوت شدیم. تو یه رستورانی بود. آوا اونقدر رقصید و برای همه دلبری کرد که همه تا یه مدت زنگ میزدن و از حالش میپرسیدن. که مبادا بچم چشم بخوره. با مزه اش اینجا بود که همه هم دلشون برای آوا تنگ شده بود.

اینم نمایی از آوا و آرتین:

Image Hosting by imagefra.me

واما آوا خانم من از شب 13 آبان که 3.5 ساله شدن به سلامتی راهی اتاق و تخت خودشون شدن. البته تا قبل از این هم تو تخت و پارک خودش اما تو اتاق ما می خوابید اما از اون شب دیگه اعلام استقلال کرد و تو اتاق خودش خوابید. البته اولین شب منو بابا شهریار همراهیش کردیم. بابا شهریار تا نیمه راه. اما من تا صبح. آخه هر کاری کردم نتونستم تو اتاقم بدون آوا بخوابم. آوای مظلوم من مثل همیشه با اینکه می تونستم احساس کنم که یه ترسی تو وجودش هست. اما پذیرا شد و با شادی رفت تو اتاقش. اما این من بودم که اشک میریختم. انگار بچم رو به سفر قندهار فرستادم.

صبح 14 آبان وقتی آوا جونم از خواب پاشد:

Image Hosting by imagefra.me

یک شعری هست که شهرام صولتی میخونه:

الهی قربونت برم که هیچکسی مثل تو نیست ................ اسم منه عاشقتو گوشه قلبت بنویس

آوا این شعر رو خیلی دوست داره و همش برامون میخونه. یه شب اومدم لباسش رو عوض کنم تا لباس خواب بپوشه با این منظره مواجه شدم

Image Hosting by imagefra.me

اینجا بود که از خنده ریسه رفتم. بهش گفتم مامانی این چیه اینجا نوشتی؟

گفت: اسم منه عاشقتو : )

دقیقا تا نیم ساعت منو بابا شهریار میخندیدیم. چقدر این فرشته ها کارهاشون جالبه. الهی فداش بشم بچم خیلی خیلی با احساسه. (ببخشید دچار فرزند شیفتگی از نوع حادش شدم)

آوا خانم یه کار دیگه ای هم شروع کرد. بله دخترم به کلاس نقاشی رفت. خیلی از این موضوع خوشحاله. جالب اینجاست که من فکر میکردم آوا بدون حضور من پذیرای کلاس نباشه. اما دیدم نه اصلا اینطور نیست. 10 آبان اولین جلسه کلاس نقاشی بود ساعت 5 به اتفاق بابا شهریار در آموزشگاه حضور پیدا کردیم. آموزشگاه دو تا مربی نقاشی داشت یه خانم و یه آقا. منشی اصرار داشت که آقا بفرستید. خیلی خوبه. اما من که می دونستم آوا آبش با آقایون تو یه جو نمیره. ترجیح دادم کلاس خانم گسگری یا به قول آوا هنگامه جون بفرستم. اولین جلسه تست کنیم اگر خوشش اومد ثبت نام کنیم.که همینطور هم شد.

بله آوا خانمی با یه لبخند شیرین از ما خداحافظی کرد و رفت تو کلاس . من هم شماره به منشی دادم که اگر احیانا گریه کرد زنگ بزنه تا ما سریع خودمون رو برسونیم. از در آموزشگاه که اومدم بیرون دلم آروم نمی گرفت. همونجا موندم تقریبا نیم ساعت اما دیدم نه. از خانم منشی خبری نیست. خدا رو شکر

ساعت 6:30 هم که رفتم دنبالش به من گفت برو یا سه ساعت یا پنج ساعت دیگه بیا دنبالم. خلاصه ما هر طور بود راضیش کردیم که بیاد تا جلسه بعد. اینم نظر هنگامه جون درمورد آوا

Image Hosting by imagefra.me

امروز دیر رفتم دنبالش. وقتی رسیدم دیدم کوچولوی من داره گوله گوله اشک میریزه. نزدیک بود اشک منم دربیاد. نمیدونم برای جلسه بعد چیکار میکنه. امیدوارم اینکارم آوا رو از رفتن به کلاس منصرف نکنه. آمین


آوا و روز جهانی کودک:

Image Hosting by imagefra.me

شیرین زبون شجاع من :

پاییز هم از گرد راه رسید و دوباره مدرسه ها باز شدن. من که به دختری قول داده بودم  بفرستمش مهدکودک. حالا موندم با هزاران سوالی که هر چی براش جواب پیدا میکنم باز هم چرای دیگری هست. اصلا میخوام یه کتاب بنویسم چراهای کودکانه و پاسخ های مادرانه. من و بابا شهریار تصمیم داشتیم که عسلمون رو برای پاییز بفرستیم مهدکودک. تحقیقات لازم رو هم انجام دادیم. اما با شیوع آنفولانزای نوع A در واقع از تصمیممون منصرف شدیم و این اتفاق خوشایند (منظور مهد کودک رفتن اوا) رو به بهار آینده موکول کردیم. از اینرو تصمیم دارم پکیج آموزشی تراشه های الماس رو بگیرم و تو خونه با آوا خانومی کار کنم. اما آوا  که مدام میگه مامان لطفا به من *واسکن آنفولانزای خوک* بزن که منم برم مهد کودک. آخه بعد بیسواد میشم شما میگی چرا خانم دکتر نشدی!!!

Image Hosting by imagefra.me>

اما از شجاعت آوا جونم بگم .چند روز پیش اماده شده بودیم که بریم بیرون که آوا شروع کرد به داد زدن که مامان سوکسسسسس ........ منم که از سوسک فراری تا اومدم به خودم بجنبم و از مهلکه فرار کنم دیدم آوا خانومی با لنگه کفشش کوبوند رو دیواره تختش. اون موقع بود که فهمیدم دختر شجاع من یه ملخ رو کشته. آفرین بر دختر شیر دل من. خدا رو شکر این یک مورد رو به مامانش نرفته.

تصویر زیر نمایی از مقتول در صحنه ارتکاب جرم:

Image Hosting by imagefra.me

در اولین روزهای پاییز هم آوا به یک جشن عروسی دعوت بود که کلی بهش خوش گذشت شب قبل هم به جشن ویارونه مارال جون که از دوستای مامان نگین دعوت بود اونجا کلی بهش خوش گذشت چون دوتا دختر همسن آوای من اونجا بودند. اما دختر من خیلی خانم تر از اونا بود اینو نه از اون جهت که من فرزند شیفتگی حاد دارم .از اون جهت که کلا حاضرین در مهمانی به این قضیه معترف بودن میگم.

آوا - رژینا - سوفیا :

Image Hosting by imagefra.me

گل ناز من :

Image Hosting by imagefra.me

این هم عکس تو رستورانیه که بعد اون آوای من دچار اسهال و مریضی سختی شد که تو یک هفته یک و نیم کیلو وزن کم کرد : (

Image Hosting by imagefra.me

میخوایم واکسن آنفولانزا رو به آوا بزنیم اما به ما گفتن که نوع هلندیش از همه بهتره که فعلا قحطی اومده. تا فردا که قولش رو به ما دادن. چون زمان تزریق این واکسن تا نیمه مهرماه. تو این فاصله یک بارم آوا رو به دندونپزشکی بردیم که خدا رو شکر مشکلی نبود البته دکتر معتقد بود که باید روزی چند بار مسواک بزنن حتی بدون خمیر دندون . آوا جونی عاشق مسواکه. اگر من تنبلی نکنم بچم حتما روزی چند بار مسواک میزنه.

همون روز هم براثر اصرار های مکرر خانم طلا با *تاسکی سبز* رفتیم تا شهرداری و از اونجا اتوبوس سوار شدیم و برگشتیم. اونقدر خوشش اومده بود. طفلی بچم همش میگفت مامان نگاه کن چقدر ماشینش بزرگه.

بعد از بیماریش که بد غذاییش به بالاترین حدش رسیده بود شیر که روزی حداقل سه بار نوش جان میکرد . دیگه اصلا نمی خورد. اگر هم احیانا با تهدیدهای من میخورد به اخراش نرسیده همش رو استفراغ میکرد طوری شده ود که من تنها شبها ازش می خواستم که شیر بخوره اما بچم از سر شب بی دلیل شروع میکرد به گریه کردن. هممون نگران شده بودیم که چی باعث شده که این بچه مثل افسرده ها همش غروب که میشه شروع به اشک ریختن میکنه. اینجا بود که مامان مارپل وارد عمل شد و یه چند روزی از غروب به آوا خانومی نوید میداد که امشب نیاز نیست شیر بخوره. بلهههه دیگه نه از گریه خبری بود و نه دور از جونش افسردگی. اما به تدریج کلک جدید رو که آوا نی نی کوچولو میشه و تو بغل من میخوابه و مثل قدیما شیر میخوره رو راه انداختم و نتیجه گرفتم البته نه مثل قبل روزی سه وعده . اما یک وعده رو به هر کلکی بهش میدم.

به امید سلامتی همه کودکان در سراسر این کره خاکی. بدرود.

آوا و نقاشی:

منم مثل خیلی از مادرها برای آوا خیلی زود دفتر و مداد و مداد رنگی خریدم. چون وقتی آدم اینا رو میخره احساس میکنه که مسیر پیشرفت رو داره برای فرزندش هموار میکنه. هر چند که از قدیم گفتن عینک سواد نمیاره. اما چه میشه کرد مادریم و هزار آرزو ...
اوایل که از آوا خانمی می خواستم نقاشی بکشه یه خطوطی میکشید و منم کلی خوشحال که بچم نقاشی کشیده و کلی عکس می گرفتم. انصافا هم برای سنش همون خطوط کافی بود. بعد از 2 سالگی گل خانم ازش خواستم کمی به نقاشی هاش معنا بده. دایره - سه گوش - چهار گوش. آوا هم یه دایره میکشید اما هر چی می گفتم چشم جشم دوابرو بکش نمی تونست. کم کم نگران شدم که بچه من استعدادنقاشی نداره با توجه به اینکه من که مادرشم در حد متوسط می تونم بکشم. اما بابا شهریار نقاشیش در حد خیلی خوب هست. پس چرا آوا تو نقاشی ضعیفه؟!
چشمتون روز بد نبینه دیگه نزدیک بود پیکاسو رو از قبر بیرون بیارم و آوا رو بفرستم پیشش کلاس نقاشی که فکری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم هر چیزی رو که میخوام ازش بکشه. به شکل نقطه چین دربیارم و ازش بخوام که نقطه ها رو به هم وصل کنه.

Image Hosting by imagefra.me


این کارو دخترم به خوبی انجام میداد در ضمن در رنگ آمیزی هم استاد بود و خیلی تمیز و با وسواس رنگ میکرد. یه چند ماهی گذشت و دیدم که آوا خودش کم کم شروع کرد به کشیدن چشم چشم دو ابرو و ...
در تمام مدتی که من در حال اصرار به آوا بودم. بابا شهریار میگفت به بچه فشار نیار بذار اون قسمت مغز کامل بشه خودش نقاشی هم میکشه. ولی چه کنم که مادرم و همیشه نگران.
همونطور که بابا شهریار حدس میزد آوا تو یه فاصله یک هفته ای نقاشی هاش معنی و مفهوم پیدا کرد. حالا دیگه دخترم با آبرنگ هم نقاشی میکشه و کلی استاد شده.
Image Hosting by imagefra.me

Image Hosting by imagefra.me

اینم از بادکنک هایی که دخترم کشیده:

Image Hosting by imagefra.me

آبرنگ:

Image Hosting by imagefra.me

آوا خانمی با عروسک کیتی عمه شراره:

Image Hosting by imagefra.me

Image Hosting by imagefra.me

آوا در لباس ورزشی دایی سالار:

Image Hosting by imagefra.me

اینم پیشی ملوس مامان:

Image Hosting by imagefra.me

راستی یه اتفاق خیلی مهم ... امروز 12 شهریور تولد مامان مهین جون و 40 ماهگی دختر طلای من. الهی قربونش برم من.

مامانم تولدت مبارک ایشااله همیشه سلامت باشی و ما در کنارت آرامش را با تمام وجود احساس کنیم.


Glitterfy.com - Glitter Graphics


اولین سفر به مشهد:

یک هفته قبل از سفر یعنی دقیقا زمانی که اوا از رفتن به مسافرت باخبر شده. صبح و ظهر و شب یک سوال تکراری که ازمن می پرسید.

مامان مسافرت یعنی چی؟

یعنی رفتن از یک شهر به شهر دیگر یا از یه کشور به کشور دیگه هر نوع جابجایی از یک مکان مشخص به مکان های دیگر.

آوا چند ساعت بعد: مامان مسافرت یعنی ........

بچم تقصیری نداره همه ما یه روزی اینطور بودیم.قرار بر این شد که صبح 18 مرداد حرکت کنیم و شب رو گرگان بمونیم و فرداش به سمت مشهد حرکت کنیم. من اون شب رو تا صبح نخوابیدم و مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم. ساعت که 5:30 رو نشون داد دیگه جونی برام نمونده بود. شهریار رو بیدار کردم تا وسایل رو تو ماشین بذاره ساعت حدودای 6:30 بود که مامان و بابا و برادرم هم اومدن تا بریم صبحونه بخوریم و راهی بشیم...

مسیرمون خیلی قشنگ بود تا گرگان که رسیدیم و شب جاتون خالی موندیم و آوا کلی درکنار مامان مهین و پدر جون و دایی لذت برد.فردا صبحش حرکت کردیم به سمت مشهد قسمت جنگل گلستان خیلی قشنگ بود و تا یه قسمتش بارون میبارید. هوا تمیز و بسیار لذت بخش بود.انتهای جنگل گلستان تو مسیر جاده یه قسمت هایی بود که نون داغ می فروختن ما هم یه جا موندیم تا از نون ها بخریم دختر نونوا یه دختر بچه بود با نام کوثر که تقریبا یک ماه از آوا بزرگتر بود. چقدر دنیای بچه ها قشنگه خیلی زود اوا و کوثر با هم دوست شدند و بازی کردن مامانش گله میکرد که هیچ وقت نمیذاره موهاشو شونه کنم. آوا هم شروع کرد به نصیحت کردن کوثر که موهاتو شونه کن بذار موهات قشنگ بشه : )

آوا و کوثر:

Image Hosting by imagefra.me

اینم نونی که مامان و بابای کوثر درست می کردن:

Image Hosting by imagefra.me

خلاصه بعد از مسافتی نسبتا طولانی به مشهد رسیدیم. آوا خیلی خوشحال بود و بهش قول دادیم که فردا صبحش حتمت باغ وحش ببریمش. اون شب که همه خسته بودیم زود خوابیدیم و صبح زود راهی باغ وحش شدیم. آوا باورش نمیشد که میتونه حیوانات رو از نزدیک ببینه اونم حیونایی که فقط تو کتابای داستان ازشون شنیده بود.

آوا در باغ وحش مشهد:

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me

آوا و بابا شهریار سوار بر شتر:

Image Hosting by imagefra.me

اینم یه ببر عصبانی که اگه بیرون می تونست بیاد ...

Image Hosting by imagefra.me

برای خوندن و دیدن باقی نوشته ها ادامه مطلب رو بفشارید ...



ادامه نوشته

دخترکم:

از اولین شنای دخترم شروع می کنم. حتما همه تعجب می کنند که چطور ممکن آدم شمالی باشه و تو شمال زندگی کنه و طفلی بچش تو 3 سالگی برای اولین بار بره شنا !!!

آره ممکن هست. وقتی پدر و مادر تنبل داشته باشه همه چیز ممکن. البته سال گذشته یکبار به طور اتفاقی رفتیم دریا و کمی پاهای کوچولوی دخترم رو تو آب زدیم ولی شنا ........... نه !

اینم بگم که من مخالف شنای آوا بودم چندباری بابا شهریار گفت ببریمش تو آب ولی من از ترس آلودگی آب مخالفت میکردم.

اون روز(5 تیر 1388) هم به اتفاق دوستان خانوادگی برای نهار رفته بودیم بیرون از اونجا دایی سالار گفت بریم دریا. منم وسایل شنای آوا رو با خودم برده بودم و یه جورایی از تو خونه تهدید شده بودم که ما میریم دریا............ این شد که وقتی رسیدیم آقایون محترم از بچه من ندید بدید تر بودن و پریدن تو آب. منم آوا خانومی رو آماده شنا کردم. راستش اول فکر می کردم بترسه. اما دیدم نخیییییییر خبری از ترس نیست و آوای من بسیار شجاعانه شنا میکنه.

کلی بهش خوش گذشت .کمی شن بازی و کمی آب جالبش اینجا بود که آوا از شنی که رو پاش میو مد چندش میشد و زود می پرید پاهاش رو بشوره.

Image Hosting by imagefra.me





Image Hosting by imagefra.me




Image Hosting by imagefra.me


اما جونم براتون بگه که یک هفته ای از این خوشی نگذشته بود که آوای من مریض شد . اونم چه مریضی. تب بالا که هیچ جور پایین نمی اومد.بی حالی و ضعف که به جرات می تونم بگم نازنین من 4 روز لب به هیچ غذایی نزد. فقط آب.

آوایی که با عشق شیر می خورد دیگه به شیرم لب نمیزد. من شده بودم یه مادر افسرده. آوای شیرین زبونم می گفت مامان قول میدم حالم خوب شد شیر بخورم.

اینم گفته باشم که دخترم رو قولش موند و خدا رو شکر شیرش رو می خوره.

چند روز پیش وقتی غروب از در خونه اومدیم بیرون آوا شروع کرد به اینکه من پیتزا می خوام. من و آقای پدر هم که مخالف غذای بیرون برای بچه ها گفتیم نه. خلاصه از آوا اصرار و از ما انکار. بعد گفت من می خوام برم پیتزا پیتزا اونجا غذا بخورم .من هر چه فکر کردم یادم نیومد که آوا رو اونجا نشونده باشیم تا غذا بخوره ولی خیلی جالب بود که میگفت می خوام برم اونجا تا بازی هم کنم.

خلاصه شب شد و آوا خانم پیروز زمین. رفتیم اونجا و دخترم هم رفت تو قسمت بچه ها تا نقاشی بکشه. اما از غذا خوردن خبری نبود گفت غذا رو بیار خونه میخورم. منم زبون زرگری بچم رو فهمیدم و گفتم باشهههههههههههههه.

از اونجا اومدیم بیرون که بریم خونه یهو چشم آوا خورد به یه پیتزا فروشی دیگه که ما غالبا برای غذا به اونجا میریم. یهو گفت مامان من اینجا رو میگفتم چرا منو بردین اونجااااااااااا.

تازه اونجا بود که من و آقای پدر متوجه قضیه شدیم که آوا خانم در ادای اسم پیتزا فروشی اشتباه کرده بود و اینکارش باعث شد که ما یه پیتزای بد مزه رو نوش جان بفرمایم.

Image Hosting by imagefra.me

فعلا تا درودی دیگر بدرود.

?

دوستان عزیز سلام:

امیدوارم همه خوب و سلامت باشید. موضوع اینجاست که بعضی از عزیزان که لطف می کنن و به ما سر میزنن نمی تونن عکسا رو ببینن. نمی دونم علت چیه. ولی لطفا اگر کسی نمی بینه منو در جریان بذاره تا بتونم مشکل رو رفع کنم.

متشکرم

رهاورد سفر به تهران:

بعد از مدت نسبتا زیادی برگشتم هر چند که هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم اما چه میشه کرد. این بازی روزگار و متاسفانه ما بازی گردانش نیستیم. اما چیزی که مسلم من یک مادرم و باید به آینده فرزندم فکر کنم. آینده از آن کودکان بیگناه این سرزمین و همه جای این کره خاکیست. تو این پست بیشتر براتون عکس میذارم و رو عکسا یه شرح کوتاهی میدم.


آوا خانمی تو پارک نزدیک خونه:

Image Hosting by Picoodle.com


من توت فرنگی هستم حسابی هم شسته شدم:

Image Hosting by Picoodle.com


مامانم موقع دوچرخه سواری هم دست از دوربین بر نمی داره:

Image Hosting by Picoodle.com



من میخوام آرایش کنم. شما چطور؟

Image Hosting by Picoodle.com



پیشی پیشی ملوسم ...

اگر باقی عکسا رو هم دوست دارید ببینید لطفا ادامه مطلب رو بفشارید.

Image Hosting by Picoodle.com

ادامه نوشته

وقتی آوا عروس میشود !!!!!!!!

از مدتها قبل به خانم گل قول داده بودم که لباس عروسم رو بهش نشون بدم. از اونجایی که لباس تو انباری خونه مامان مهین بود اونجا که می رفتیم اونقدر آوا به بازی مشغول بود که لباس عروس رو فراموش میکرد.

اما یه روز تصمیم میگیره که یقه مارو بگیره که لباس رو نشونش بدیم. ما هم پذیرفتیم چون چاره ای غیر این نبود خیلی وقت بود قولش رو داده بودم...........

ولی ورووجک من قصدش فقط دیدن لباس نبود بلکه تصمیمات مهم تری داشت ............

بله می تونید مصور ببینید:

Image Hosting by Picoodle.com



Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com



تصور کنید که من باید یه لباس سایز ؟ رو تو تن یه جوجه فنچ میکردم اینم میشه عاقبتش(گیره و سیخ و میخ و ...):

Image Hosting by Picoodle.com

اینم از عروس خانم این هفته ما به زودی با یک سری عکس های جورواجور از آوا خانم میام تا دیدار بعد خدانگهدار.




کودکی که آماده تولد بود :

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا مرا به زمین می فرستی؟ اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد من در اینجا ,بهشت ,جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه میگویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت : اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

وخداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؟چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این علت که نمی توانم تو راببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد.اگر چه من همیشه در کنار تو هستم.

کودک می دانست به زودی باید سفر خود را آغاز کند.

پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید:خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو؟

خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد اما می توانی او را مادر  صدا کنی ...

جشن تولد 3 سالگی:

میدونم خیلی تاخیر دارم ولی نمی دونم چرا تو اپ کردن تنبلم.........
امیدوارم بتونم این مشکل رو با خودم حل کنم. واما تولد آوا خانمی که در واقع 13 اردیبهشت بود و قرار بر این شد که ما پنجشنبه 10 اردیبهشت جشن تولدی با حضور دوستان و آشنایان برگذار کنیم. که یکی از دوستان نزدیک گفت که در اون تاریخ نیست و به هفته بعد موکول کنیم.
از اینروبرای آوا خانمی روز یکشنبه که 13 اردیبهشت و زیباترین روز زندگی منه یک کیک درست کردم و مامان مهین و پدر جون و دایی سالار به ما افتخار دادن و اون شبرو کنار هم یه تولد کوچولو گرفتیم و آوا خانمی کلی خوشحال شد.
فعلا یه چند تا عکس از اون شب ببینید تا ادامه ماجرا...

Image Hosting by Picoodle.com


Image Hosting by Picoodle.com








ادامه نوشته

به بهانه تولد آوای خوش زندگیمان:

دخترم تقدیم به تو که عزیزترینی:

دختر ناز و قشنگم همدم فردای بابا

سر بزار رو سینه من حرف بزن برای بابا
این تویی شعر تولد تویی اوازی دوباره
تویی از فصل بهاران واسه اغازی دوباره
دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو
با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو

غنچه تازه باغی که شدی فصل بهارم
تو رو دوست دارم ببینم تا نهایت در کنارم
روزا خورشید خیلی دوره اما دنیا سوت و کوره
اما با خنده لبهات غصه از قلب ما دوره
دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو
با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو

اشک تو زلال ابه گریه هات سرود خوابه
سر بزار رو شونه من که شباش پیچ و تابه
من پر از شوق رسیدن بی تو موندن یه سرابه


واسه گرمی دستام لحظه ها پر از شتابه
دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو
با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو



JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

اولین دوچرخه سواری آوا عسلی در پارک

من اومدم...من اومدم...عجله نکنید.

این روزها که به تولد آوا خانمی نزدیک میشیم کار زیاده و وقت کم. از اونجایی که پیشی خانم من تا 11:30 گاهی هم تا 12 ظهر در خواب شیرین هستند این میشه که صبح ما به کل از دست میره. اما مهم نیست چون کمی هم دارم زیاده روی میکنم اونقدر هم با کمبود وقت مواجه نیستم.

دو روز پیش رفتم کیک تولد رو سفارش دادم شکل میکی موس اخه دخترم خیلی دوستش داره بعد هم رفتم یه سری وسایل تزیین و بادکنک و ژله و... برای دسر خریدم و اومدم خونه. باید بودین و میدیدین که چقدر بچم از دیدن اون وسایل خوشحال شده بود. برای خودش آهنگ تولد میزد و خودش میرقصید. خلاصه کلی شاد شد.من و بابا شهریار هم از شادی دختر کوچولو حسابی شارژ شدیم.

حتما دارین فکر میکنین که این حرفها چه ربطی به اولین دوچرخه سواری آوا جونی داره؟! در واقع هیچ ربطی .فقط خواستم از روز قبلش هم گفته باشم. ماجرای دوچرخه از این قرار بود که سال گذشته کادو تولدی که آوا از مامان مهین و پدر جون گرفت یه دوچرخه خوشگل بود اما این دوچرخه کمی سنگین بود و آوا کوچولو قدرت کشوندن اونو دنبال خودش نداشت. اما یک سالی که گذشت ما دیدیم انگار آوا خیال نداره رکاب بزنه. هی میشینه و میگه شما منو راه ببرین.......

این شد که امروز که البته الان باید بگم دیروز در یک حرکت ضربتی بابا شهریار تصمیم گرفت آوا رو ببره پارک نزدیک خونه که شاید تو خونه و روی موکت سخت جوجه کوچولوی ما باشه. از قرار معلوم وقتی میرسه پارک ملیحه جون دختر همسایه روبرو را هم میبینه که با پدرش اومده دوچرخه سواری........

آوا خانمی ما هم که تو رقابت کردن هیچ وقت کم نمیاره شروع کرد به دوچرخه سواری و هی رکاب و هی رکاب. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم که بله............ بچه ما در کنکور دوچرخه سواری سربلندمون کرد. اما باباش اونقدر هیجان زده بود که یادش رفت یه عکس با دوچرخه ازش بگیره. یه مقدار فیلم گرفتیم اما من هنوز بلد نیستم فیلم بذارم. ولی قول میدم که خیلی زود اینکار رو انجام بدم. فعلا این دوتا عکس رو ببینید تا بعد.

Image Hosting by Picoodle.com

Image Hosting by Picoodle.com

تولد تولد تولد دانیال مبارک ...

25 فروردین تولد هدیه اسمونی ساناز عزیز مبارک با بهترین آرزوها برای دانیال خوشگل و خوش تیپمون

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators,
glitter graphics, backgrounds and codes