برف

امروز هوایم برفیست

سفید شاد و سرد...

اامروز هوایم برفیست

خیالت را کنج ذهنم مینشاند

ته دلم را سردی اش می سوزاند...

 

امروز بودنت را میخواهم

مانند دیروز

مانند فردا

مانند هر روز

 

امروز نگاهت را زندگی میکنم

مانند دیروز

مانند فردا

مانند هر روز...

 

و دل نگران خودم میشوم

من چگونه روزهایم را بی تو سپری میکنم

بی نو اما با یادت؟؟؟

براستی که با من چه کردی؟!

 

پ.ن:خیلی وقته نمینویسم ولی بدشت امروز خواستمت و به شدت دلم روزهای سادگی سالها پیشم رو خواست

پ.ن:مرسی از کسایی که هنوز هستن

و مرسی از کسایی که ردپای رفتنشون هنوزم پاک نشده

عید را دوست دارم

حتی من مرده را زنده میکند

روزمرگی هایم را رنگ میدهد

و من غرق در هیاهوی مردمان شهر میشم

تنها همین ثانیه هاست که از کنج ذهن لگد نمیپرانی

و زنجیر پاره نمیکنی

راستی امروز بازهم صدایت را شنیدم در خیال و رویا بود

یا واقعی این را نمیدانم

اما تاریخ دوباره تکرار شد...

 

چه زمستان گرمیست این زمستان

نه قطره ایی باران می بارد

نه بینیم از سوز قرمز میشود

به گمانم فرسنگها دورتر ازمن

عاشقانه در اغوش برهنه ایی عرق میریزی

که اینجاهم زمستان عاشقانه گرم میشود

پست ثایت

شاید دیگه به اینجا سری نزنم شایدم کمتر بیام

درهرصورت حرفهام تکراری و دستهام خسته از نوشتن

ولی شما باشید

بیاید و سر بزنید من امید دارم که شماها منتظر برگشتنم باشید

دوستون دارم خیلی زیاد

تکراری

تکراری شده ام

مانند دست نوشته هایم

مانند آوای گرفته ام

تکراری شده ام

مانند دوست داشتن های کهنه ی دلم

مانند عکس های یک نفره ام

من آوای پرخروش سالهای قبل

کهنه و تکراری شده ام در این ثانیه های مانده در راه

و خسته

مانند عروسک پارچه ایی ته گنجه ی انباری

 

آوا اینروزها تنهاست

خسته است

و دستهایش زخمیست از تکه های شکسته قلبش

آوا اینروزها عجیب تکراریست

مانند دست نوشته هایش

 

پ.ن:بانو را دعا کنید که فرو رفته درون لاک تنهایی پر زرق و برقش که از دور عجیب دلنشین می آید

سراب

میبینی خانه ی تاریک؟

بازهم زمان تنهایی هایم آرام و دلگیر اینجا سرک میکشم

تا بتوانم یک دل سیر تنهایی های دل خوش خیالم را گریه کنم

.

.

.

نمیدانم چرا سهم دخترک، تنها ، نبودن هاست 

و بودن ها همچون تابلوهای سورئال کنج خیال قاب شده اند

.

.

.

من مدت هاست شب هایم به درازای یلداست

و غروب هایم به تنگی جمعه ها

جمعه ها...

جمعه ها...

لعنت به آن جمعه که تاب نیاورد دیدن دلی را که سر بخورد

میان انگشتانت

که جدایی ها از همان غروب جمغه آغاز شد

 

پ.ن:کمی از بیخیالی هایت را نصیب من کن !

من عاشق شده ام!

من عاشق شده ام!

دنیایم رنگ عوض کرده است

طلوع هایم غروب کرده اند

و بهارهایم برگ ریخته اند

من عاشق شده ام!

دنیایم چهار بعدی شده است

طولت ارتفاعت عمق آغوشت 

و چشمانی که مرا غرق میکند

و تو همان کسی هستی 

که همیشه از دوست داشتنت پرهیز میکردم

من عاشق شده ام!

عاشق تو...

من را اینروز ها بانو خطاب میکنند

الا تو!که همچنان برایت دخترک صداهام

و این دخترک چنان در باتلاق نگاهت دست و پا میزند

که تو خود پلک هایت را میبندی

آمدی بابالنگ دراز من شدی

و من بچگانه بی تاب صدایت میشوم

پاییز بهاریست که عاشق شده است

دستانت را در این بهار عاشقانه به من بده

بگذار تا یادت بیاورم دوست داشتن چه زیباست

4 سالگرد

امروز 4 سالگرد تولد سرابه

4 پاییز که از نبودنهایت نوشتم

و امروز میخواهم پاییز را جور دیگر ببینم

این پاییز فصل عاشقیست

این پاییز شعری برایت نخواهم نوشت

این پاییز بی تو زیبا تر است

 

پ.ن:دستهایم بند نوشتن نمیشوند 

بعد از سالها در این پیله گویی دارم پروانه میشم

 

پ.ن2: چهرمین سالگرد وبلاگه

خونه ایی که درونش تنهایی هایم را کلمه کلمه رقصاندم

پاییز...

امروز با گوبش باد به پنجره ی اتاقم 

سلامی به پاییز کردم

پنجره را به روی دلتنگیهایش گشودم

و نظاره گر عشق بازی باد و مواهایم نشستم

بلاخره آمد

پاییز را میگویم

نوبتی هم که باشه 

نوبت عشق بازی سر رسید

پاییز و باران های گهگاهی

و غروب های تنهایی

پاییزتان مبارک

وقتشه

داره یه اتفاق هایی برام میوفته

ریسمان رویاهایم رو بریدم

تنها قوی تودار

ولی نمیخوام قوی باشم میخوام لوس باشم نازم کنن نوازشم کنن خسته ام

داره برام یه اتفاق هایی میوفته

انگار توی دلم یه عالمه پروانه پر میزنه

دارم با فکر های احمقانه خودم هم میخندونم

دارم باور میکنم که دارم عاشق میشم!

نمیدونم !

فقط میدونم دیره واسه اومدنت سالهاست منتظرت بودم

ولی انگار دوباره دارم میشکفم

وقتشه که بیایی

چون اگه نیایی دست و دلم شروع به لرزیدن میکنن

اینبار نه برای گریه

بلکه برای مردمک چشمهای ذیگری...

تنهاییم واگیر ندارد

در ظلمات امشب ایستاده ام 

خیره به ماه 

تنها

بدون تو

نه چشمانم تر شده است نه خون از حنجره ام میچکد

آرام و تنها ایستاده ام تا در تاریکی شب

در خلوت شب های تنهاییم

ثابت کنم به دل ساده و خوش باورم

که زیر نوز ماه 

در هوای پاییزی 

تنها دارایی ام یک پوزخند است

به تمام 2 سال خاطره مشترکمان

و آن لالایی های طوسی رنگ

که دوستت دارم ها درش یک تکرار بود

 

برای رفتنت یک قطره اشک هم نمیریزم 

تمام زورم را برای فاصله گرفتن ازت میزنم

برای داشتن آوا بیستون لازم نیست

از بقیه دل بکن

 

پ.ن:از دستت دادم راحت

من بی فکر کم طاقت

پ.ن2: امیر منتظر جواب کنکورتم انتظار داشتم همون موقع بیای و بهم بگی!

یه سر به وبلاگت بزن

من دخترم و امروز روز من است

روزم مبارک

من دخترم تنها سالی یکروز مطعلق به من است

من دخترم پر از ترس

پر از تاریکی

پر از غم

من دخترم نوازشم کن

به دیدنم بیا

هر روز را به من هدیه بده

عشق هدیه بیاور

بگذار تا هروز روز من باشد 

بدون ترس

تاریکی

و غم

من یک دخترم

روزم مبارک

 

پ.ن:کادوس=من همیشه میخونمت همیشه!ولی جوابی براشون ندارم

یک لیست از گلایه هایم نوشته ام

یک لیست از تمام بی قراری هایم

و قابشان کردم جلوی چشمانم

 

برای وقت آمدنت

که مبادا کویر چشمانم ببارد

مبادا پای دلم سر بخرد

و بند بند وجودم تمنای حضورت را کند

 

در انتظار آمدنت هستم

میدانم که می آیی

خوابش را دیده ام

که آمده ایی

 

بیا که تمام کینه هایم را مشت کرده ام

تا مزه مزه اش کنی زهر نبودنت را

 

پ.ن:حرفها و نوشته های تکراریم را ببخشید

به خاطر احساس تکراریم است:|

تمومور بدخیم من از جنس بغض است

که ریشه دوانده در حنجره ام

ناخنهای تیزش را میکشد

و من تنها برای نترکیدنش

از چشمانت دوری میکنم

آن چشمهای وقیح

که حتی دروغ را هم پنهان میکنند


پ.ن:آوا هیچ وقت درست نمیشه همیشه اشتباه میکنه و تو بزرگترینشان بودی

ابرهاهم دلشان میشکند

هوا را می بلعم

و نفس را به زنجیر میکشم

به امیند آن که پلکهایم

باران چشمهایم را بند بیاورد

.

.

.

امروز آسمان بارید

و زمین پیر شد

آخر ابرها دلشان میشکند



قفل بر دهانم نهادند

و چشمهایم را گشودند

گوشهایم را تیز کردند

من ماندم و نفس های آخر میان اشک های شور دیدگانم

این روزها اگر توان نوشنم نیست 

دستهایم زنجیرشده است 

و الا دریا دریا را جوهر خواهم کرد و

سنگهارا خط خطی



پ.ن:این آسمان و این هوا آدم برفی هارو مریض نمیکنه نگران من نباش

پ.ن2:طول میکشه بعد این همه ننوشتن دوباره دستم جا بیوفته و زبانم روان شه

سرماخوردگی

حالم خوب است فقط کمی سرما خورده ام

چشمانم از سرما خوردگی سرخ شده است

و همینطور صدای گرفته ام

رنگ پریده ام هم برای سرماخوردگیست 

حتی لرز دست و پاهایم

فقط تو برگرد!!

تو که برگردی حالم خوب میشود

از عشق اول علاقه هاتو میگیری
که چه غذایی دوست داشته باشی چه آهنگ هایی گوش کنی حتی تیم فوتبال مورد علاقتم از روی اون انتخاب میکنی
از عشق عادت هاتو میگیری
طرز حرف زدن راه رفتن خندیدن تیکه کلاماشو میگیری
از عشق سوم صبوری رو یاد میگیری که چقدر باید باهاش متواضع باشی
اما عشق آخرت
یادتت میگیری که عاشقش نیستی دوسش داری
یاد میگیری که چه جوری زخم هاتو درمان کنی 
کنارش یاد میگیری که بی تفاوت تر باشی به همه چی
عشق اولت از ذهنت میره ولی قلبن هنوزم یادشی
عشق دومت ترسناکه ازش فرار میکنی
عشق سومت دردناکه هضمش میکنی
و اما عشق آخر تنها چیزیه که تو رو به نفس کشیدن وادار میکنه

کادوس:آدرس وبتو بزار تا ببینم چی میشه

نمیدانم تو دلتنگ منی این شبها
یا من رویای تورا در سر می پرورانم
که این چنین ضریانم ریتم قدمهایت را مینوازد
و ناخن های بغضم حنجره می درد
نمیدانم فاصله صدایت را بلعیده است
یا دستهایت بند دست های دیگریست
.
.
.
تنها میدانمکه 
سیاهی شب بازوی مردانه ات را می خواهد

زن خوب

هواي خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زماني كه هم است

ديرپا نيست.

مرد اما

پايدارتر است.

اگر بد باشد

مي‌تواند مدت‌ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي‌شود.

اما زن عوض مي‌شود

با

بچه

سن

رژيم

سكس

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش .

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق .

حال آن كه مرد

مي‌تواند نيرومندتر شود

اگر به او نفرت بورزند .

چارلز بوکوفسکی

بهار آمد

سال دارد نو میشود بانو

وقتش رسیده برف های دلت را بتکانی

و گوش هایت را بسپاری به آواز پرنده ها

پرستو ها به خانه برگشته اند

و تو هنوز در انتظار پسرک رویا ها ثانیه هارا سفت در آغوش گرفته ایی


بلند شو

لباس های بهار ات را به تن کن

خودت را بی آلایش رها کن در آغوش بهار

تا دوباره زنده شوی

عشق بازی را از گل و پروانه ها بیاموز

 بهار آمد


پ.ن:عذر میخوام که خوب ننوشته ام آخر هنوز برای رفتنش لباس عزا را در نیاورده ام

پ.ن2:مرسی دایا تلنگرت به موقع بود

پ.ن3:بهراتان عاشقانه باد

نـشـانــی ام را مـیخــواستــی ؟

هــمـان مـــحله ی قـــدیمــی ِ پـــایــــیز !

منـــتـظرم هــــنـوز !

امّــــــا زرد !

امّا خشک !

گــاهـی بـه یـــاد مـی آورم تـــــو را

زیـــــر ِ پـــــا کــــه مـــی مــــانــــم !!!

همه ی کارهایت را بخشیدم

جز آن تردید آخر

هنگام رفتنت

که مرا به بازگشتت

امیدوار نگه داشته...

و بانوی آن روزهایت

تمناهای دیدار ناکهانی آن روز پر تنش را 

بر روی قلبش حکاکی کرده


از بالا پایین های که رفتم

نفس نفس هایی که زدم

تا از تو ننویسم و نخونمت

تنها خس خس سینه قسمتن شد


حالا به سلامت

آدم؟!!

چقدر فراموشکارند این آدمهایی که آفریده ای خدا!

تا حوای دیگری مشامشان را پر می کند

آن همه درد و دل های شپ های بی ستاره را به دست باد می سپارند


آدمهایت را از من دور کن

چیزی برای خورد شدن نمگذاشته اند


پ.ن:m.n خوش باش

بهشت

سرم باد کرده

چشمانم هم چون خطی می مانند

موهایم ژولیده

نفسم بوی مرگ میدهد


صبح به صبح با بوسه تنهایی طلوع خورشید تاریک را نظاره میشینم

و شب به شب در آغوش تعفن آور یکنواختی پلکهایم سنگین میشود


کوبش مدام نبض سرم لالایی عاشقانه می خواند


ببین چه بهشتی نسیبم کردی!!

دست و دلبازی هایت را بای خودت نگه دار...

تمام سال من یلداست

تهران پر ماجرا

را دیروز پرماجرا تر دیدم

خنده های دسته جمعی

شادی بچه ها

و...


دیشب بلندترین شب سال بود

من هنوز در لحظه ای گیر کرده ام

که برق نگاهت را در نگاهی دیگر تاباندی

و بهار عاشقانه ات را با پیک پیک وجودم جشن گرفتی


دیشب بلندترین شب سال بود 

و من هنوز غوطه ور شبهایی که خورشید طلاییشان نکرده

غافل از این که

تمام سال من یلداست


حافظ فالم را نخوان قسم به شاخه نباتت

که کورسویی امید هنوز هم میدرخشد

سراب

چشم چشم
2 ابرو...
دماغ و دهن
یه گردو...

چه فایده !
نه چشم هایت دوستم دارد
نه ابروهایت از شگفت دیدنم بالا میروند
نه بینیت هوای بودنم را استشمام می کند
و نه...
و نه لبهایت تداعی آن بوسه های ناب را

می بینی؟
دیگر حنایم
پیشت بی رنگ است

سرت درون خرمن گیسوهای دیگری گرم است!


خوش باش:)


عادت کرده ام

.

.

.

به آمدنت

رفتنت
و باز آمدنت
و بازهم ادامه دارد

به راستی که سراب از تو پایدار تز است

زمینِ گرد

با چه سرعتی میچرخه زمین و ما

آدم های خوش خیال

هنوز در اندیشه ایم که

سرجایمان قرص و محکم استاده ایم


زمینِ گرد دوره خودش میچرخه

و ما آدم ها دوباره به هم میرسیم

جایی دور تر از اینجا اما مشابه

با حسی خاص


اون موقع است که تاوان اشک هایم را پس خواهی داد

روی همین زمین گرم

زیر همین سقف آبی

و روبه رو ی من

نه چندان دور

شاید همین فردا...


بانو را اینگونه بشناس

میگویند با قافیه بنویس زیبا تره

اما مگه بودنت کناره من قافیه دار بود

که بخواهم قافبه دار یادشان کنم


قافیه دار بگویم از پسرکی که هست ولی نیست؟

پسرکی که با من نیست اما کنار بانویی دیگر هست؟

قافیه دار از غرق شدنم بگویم درون یک مشت کاغذ خاطره؟یک مشت عکس عاری از احساس؟


چه میگویید؟

متنفر باش!

چه میگویید؟

فراموش کن؟

:) تنفس را مگر میشود ا ز یاد برد؟

من عاشقم ای ساکنان زمین

عاشق


تعبیرهای مختلفی از عشق شده

پیچیده شدن گیاهی دوره هر چیز!

متاسفم

عشق برای من آرمانی تعبیر شده

آرمانی غیر مدرن

اسطوره...


چرا دارم سعی میکنم این کلمات حقیر رو برای توصیف حالم ، عشقم روی کاغذ مجازی بی ارزش به رقص در بیارم؟


متاسفم:)

بانو را اینگونه بشناس پرنس

اینگونه :)