ترس هایم را برای خود نگاه
داشتم و دستانم را به تو سپردم....ولی تو را گم کردم چرا که دستانم لرزان
تر از آن بود که دستانت را نگه دارد.......................................................................................................
مدتى را ميهمانم بودى اما صد فسوس
من ندانستم، نفهميدم كه جاى ميزبان و ميهمان تغيير كرد
به احترام ، به گرمى نشاندى ام كنار ساتورت
و من كه مست بودم از دانه هاى مسمومت
و من كه كور شدم از برق ساتورت
قنارى خوشخوان كه نغمه اش طنين شادى بود
به دست تو اسير شد اى الهه احساس!
مرا به كنج قفس نشاندى رفتى
كجا؟ نميدانم
مرا كلاغ خواندى و رفتى
چرا؟ نميدانم
هنوز قنارى كوچك از عشق ميخواند
هنوز قافيه عمر را از عشق ميداند
و نيك ميداند
كه تيغ سلاخ برق ميزند از تيزى
و آب و دانه اش از زهر سرشار است
...........................................................
دوست دارم
آن پسرکی باشم
در شعر تو
با سنگریزه هایی در دست
منتظر و بی تاب
زیر پنجره نگاهت
آنقدر سنگ پرتاپ کنم
تا لحظه ای هم نگاهت به من افتد
.........................................
کودک چه زود میترسد...و چه نا
امن است!ماهی را سرخ باید کرد...و گل را شاید باید چید...و بو کرد...چه رسم
روزگار زیباست ...و عینک من مات و کدر!