حسین منزوی

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون اینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من! بگذار زنگ ساعتت باشم

حسین منزوی

تو میروی..., بادبادک ها تکان می خورند و فریاد ترکم مکن را در آسمان دکلمه می کنند
تو میروی, من در کناره آن دیواره قدیمی به گوشه ای تبدیل می شوم
تو میروی, اما هنوز هم این گوشه در عطر تو نفس میزند
تو میروی و بادبادک ها نا امید به زمین می افتند
تو میروی, ولی اینجا فقط تو می مانی
...
تو می مانی, من می روم

  1. وقتی در گیر و دارِ دروغ آدم ها
    اعدام شده ... اعتمادت
    علاقه ی من را چه فایده !!

    گیرم خودِ فرهاد باشم.


    شهریار بهروز
    ‏Photo: وقتی در گیر و دارِ دروغ آدم ها
اعدام شده ... اعتمادت
علاقه ی من را چه فایده !!

گیرم خودِ فرهاد باشم.


شهریار بهروز‏

:|

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

راهی نیست
باید چمدانم را ببندم، راه بیفتم، بروم
و می روم
اما به درگاه نرسیده
از خود می پرسم کجا؟
کجا را دارم، کجا بروم ؟

سید علی صالحی


نه تو می مــانی و نه انــدوه ...

و نه هیچ یـــــک از مردم ایــــن آبادی...

به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،  و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،


غصــــه هم می گــــذرد،

آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند..

.لحظه ها عریاننــــد. به تن لحظـــه خود،جامه انــدوه مپوشان هرگــــز....

sohrab sepehri


نه تو می مــانی و نه انــدوه ...

و نه هیچ یـــــک از مردم ایــــن آبادی...

به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،  و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،


غصــــه هم می گــــذرد،

آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند..

.لحظه ها عریاننــــد. به تن لحظـــه خود،جامه انــدوه مپوشان هرگــــز....

sohrab sepehri

من غروب اینجا را دوست دارم
گرچه آفتابش تند است
ولی غروب دنیا، همیشه غروب است
و اندوه
صورتِ خورشید را همواره پوشانده است

بیژن جلالی

اشتباه از من بود...

پر رنگ نوشته بودمت...

به سختی پاک می شوی...

اما پاکت میکنم....

....

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
 
قیصر امین پور

.

بدبختی بزرگی‌ست که دیگری را به رغم اینکه دیگر دوست‌مان نمی‌دارد، همچنان دوست بداریم. اما در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست و معنای چیزها، با وزیدن بادی تغییر می‌کند و باد دائمن می‌وزد. چه بدانید و چه ندانید.

ژاک و اربابش/ میلان کوندرا

..

گفتمش بمان!
برفت
گفتمش برو!
بماند
رفت و ماند
ماند و رفت


بهمن فرسی
یک پوست یک استخوان

.

من تعجب مي كنم چطور روز روشن دو ئيدروژن با يك اكسيژن؛ تركيب مي شوند و آب از آب تكان نمي خورد! اکبر اکسیر

....

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار

نیما یوشیج

عباس معروفی

عاشقت باشم می‌میرم
یا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آیم
تا آخر راه
و هیچ نمی‌پرسم از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌میرم
یا عاشقم نباشی؟

این که عاشقی نیست
این ‌که شاعری نیست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟

در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟

همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم
یا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نیستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

واژه ها را نفرین می­کنم
و آه می کشم
در آیینه­ ی مه­آلود
پر از تو می­شوم
بی چتر.

من
بی تو
یعنی چی؟

غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

تو بیش‌تر منی
یا من تو؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:
جان دلم!

عباس معروفی

من یک میکروب جامعه شده ام. یک وجود زیان آور، سربار دیگران ... می‌خواهم بروم دور، خیلی‌ دور، یک جایی‌ که خودم را فراموش بکنم. گم بشوم، نابود بشوم. می‌خواهم از خودم بگریزم بروم خیلی‌ دور، مثلا ... مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی‌ بروم که کسی‌ مرا نشناسد، کسی‌ زبان من را نداند، می‌خواهم همه چیز را در خود حبس بکنم، اما میبینم برای اینکار درست نشده ام!


زنده بگور
صادق هدایت

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار

نیما یوشیج

ترس هایم را برای خود نگاه داشتم و دستانم را به تو سپردم....ولی تو را گم کردم چرا که دستانم لرزان تر از آن بود که دستانت را نگه دارد.....

..................................................................................................

مدتى را ميهمانم بودى اما صد فسوس
من ندانستم، نفهميدم كه جاى ميزبان و ميهمان تغيير كرد

به احترام ، به گرمى نشاندى ام كنار ساتورت
و من كه مست بودم از دانه هاى مسمومت
و من كه كور شدم از برق ساتورت

قنارى خوشخوان كه نغمه اش طنين شادى بود
به دست تو اسير شد اى الهه احساس!

مرا به كنج قفس نشاندى رفتى
كجا؟ نميدانم
مرا كلاغ خواندى و رفتى
چرا؟ نميدانم

هنوز قنارى كوچك از عشق ميخواند
هنوز قافيه عمر را از عشق ميداند

و نيك ميداند
كه تيغ سلاخ برق ميزند از تيزى
و آب و دانه اش از زهر سرشار است

...........................................................

دوست دارم
آن پسرکی باشم
در شعر تو
با سنگریزه هایی در دست
منتظر و بی تاب
زیر پنجره نگاهت
آنقدر سنگ پرتاپ کنم
تا لحظه ای هم نگاهت به من افتد

.........................................

کودک چه زود میترسد...و چه نا امن است!ماهی را سرخ باید کرد...و گل را شاید باید چید...و بو کرد...چه رسم روزگار زیباست ...و عینک من مات و کدر!

تو گفتی که پرنده ها را دوست داری
اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی
تو گفتی که ماهی ها را دوست داری
اما تو آن ها را سرخ کردی
تو گفتی که گل ها را دوست داری
و تو آن ها را چیدی
پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری
من شروع کردم به ترسیدن.


ژاک پرِوِر
Jacques Prévert
ترجمه : مهدی رجبی

دو صندلیّ قرینه، میز، هوای شرجی، مِه، باران
و این نشست غم‌انگیزی ست کنار ساحل هرمزگان

که تو نشسته‌ای و عمدن به کیف چرم خودت مشغول
کمی نه دورتر از کیف‌ات نشسته‌اند دو تا فنجان

یکی برای خودم از آن نگاه اَرمنی‌ات وُدکا
یکی برای شما قهوه - چه فرق می‌کند این با آن

- شما از این که نمی‌نوشید - نخیر دستکم اینجا نه!
(- چقدر مضحک و بی ربط است سوال‌های من از ایشان)

نگاه مخفی او در من، نگاه ممتد من در او
سکوت رد و بدل می‌شد درین دیالوگ بی‌پایان

چه می‌شد آه اگر دستش به دست من بخورد حتا -
خراشِ ناخن او می‌شد بهانه‌ای که به هر عنوان

بگیرم و بجَوَم او را، چنان پلنگ که آهو را
محاصره کنم‌اش در خود، بگیرم‌اش به سر دندان

کشان کشان ببرم او را میان شهر بیاندازم
ببندم‌اش به درختی خشک، درست در وسط میدان

دو گوشواره‌ي گوشش را به شاخه‌هاش بیاویزم
و دکمه دکمه بگیرم پوست از آن گلابی آویزان

به خود می‌آیم و می‌بینم که از مربع پیش از این
زبان و نحو غزل برگشت، وَ از گلابی آویزان -

به بعد هرچه که می‌خواهم نمی‌شود که ملاقاتی
دوباره راه بیاندازم کنار ساحل هرمزگان

دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی و شاعر که
بدون خانم پشت میز نشسته است درین باران


محمد رضا رستم بگلو

زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم
زیبا ترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیبا ترین روز
... هنوز فرانرسیده است
و زیباترین سخنی که میخواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است.


ناظم حکمت

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!


بیژن نجدی

تنهایی

تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


رضا کاظمی

قصه ی رویا

بسپار دل به آتش چشمم ولی نسوز
همراه ناله های غمگینم،ولی بمان
در این طلوع و غروبت خورشید قلب من
آخر چه می خواهی،بگو از جان آسمان؟!
بسپار دل به قصه ی رویای قلب من
اما نگو این قصه را شاید شنیده ای
از بهترین رویای بیداری بگویمت
تنها فرشته ای که در رویا ندیده ای
بشنو صدای سازی از عمق وجود که
با آرزوی دیدن تو کوک می شود
ورنه بدون عشق تو از راه دور و دراز
زانوی خسته استخوانش پوک می شود
اینک بهار بار دیگر چنگ می زند
بر دامن همیشه گلگونت،نگاه کن
از خنده ات گلهای صحرا زنده می شود
در هر طلوعش گوشه ی چشمی به ماه کن
من را شروع عشق با تو مژده می دهد
این باد عطر افشان رویاییِ فرودین
عشقی که پر کشیده است این جسم خاکیم
در جستجویش بارها در آسمانِ زمین
اینک بسازم نامه ای همراه این بهار
شاید بخوانی و بیابم راه چاره ای
شاید که من هم بشکفم در باغ مهر تو
شاید نویسی نام من در برگ پاره ای
در جستجوی نام تو عمریست می روم
تا هر نوای چنگ آن در من ترانه شود
شاید که لایق گردد و دیوان شعر من
از انعکاس نام رویا جاودانه شود


حسین دهباشی


آدم كجا ز ميوه ممنوعه چيده بود؟
ابليس با خدا به تفاهم رسيده بود

اثباتش اينكه سجده نميكرد با غرور،

روزي كه پشت كل ملائك خميده بود
...
انسان به هر جهت به معلم نياز داشت،
قاتل كسي بود ، كه كلاغ آفريده بود


يوسف نه از حيا به زليخا نظر نداشت ،
بيچاره تا به حال زليخا نديده بود ...

زندان به داد يوسف بي پيرهن رسيد،
او نيز ور نه جامه عصمت دريده بود

اين حرفها به قيمت جانم تمام شد...
مانند اين غزل كه به پايان رسيده بود


مهدی جهاندار

......

زندگی یک ارزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!
زندگی کن زندگی افسانه نیست.
گوش کن...!!
... ... ......دریا صدایت میزند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش میداند تورا.
با صدایی سبز می خواند تورا.
اتشی در جان توست.
قمری تنها پی دستان توست
پیله ی پروانه از دنیا جداست.
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.


حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!


سید علی صالحی

علی صالحی

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.


حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!


سید علی صالحی

سید ابراهیم نبوی

رابطه‌ی انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات‌گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند که عشق هرگز نمی‌میرد. نه دوست من! عشق هم می‌میرد. یک باره احساس می‌کنی دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعن همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود. جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.

مجنون لیلی
سید ابراهیم نبوی

رضا کاظمی

به کوچه‌های نوور می‌روی
به خورشید اگر رسیدی
برای دل‌شوره‌‌هایم
یک بغل آرامش
برای جراحت‌‌هایم
...یک بهار مَرهمِ بهار
برای سکووت خانه
یک پنجره قناری بفرست!

به کوچه‌های نوور می‌روی
به خورشید اگر رسیدی
برای غروب‌های دل‌گیرم
یک خورشید طلوع بفرست!

رضا کاظمی