خوبم ...


ببیـــــــن
من هم
مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها
از تو یـــــادگاری دارم
ولــــی
یــــادگـــاری من
با بقیه فــــرق دارد
یــــــادگــــــاری مــــن
از تو
ســــینه ای پر از درد اســـــت ..

گلوي آدم را بايد گاهي بتراشند
تا براي دلتنگي هاي تازه جا باز شود
دلتنگي هايي که جايشان نه در دل بلکه در گلوي آدم است
دلتنگي هايي که ميتوانند آدم را خفه کنند

من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه
که هیچ کدام از واژه هایشان
مترادف این " دلتنگی " های لعنتی نمیشوند !!
کاش دهخدا می دانست
دلتنگی معنا ندارد ، درد دارد ...

سلام روزگار...
چه میکنی با نامردی مردمانت...
من هم اگر بگذارند
دارم خورده های دلم را چسب میزنـــــم...
راستی این دل... دیگر دل می شود!!؟


دلتنگم....
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيرد
نجار ها هم کورند
هنوز هم تخت دو نفره میسازند نمیبینند
همه تنهاییم حتی آنهایی که دو نفره میخوابند…

باختی در کار نیست...
برای تو
قلبم را ریسک می کنم
یا می برم….
یا می میرم….
چگونه بفرستم "باورم" را برای تو
تا باور کنی،
از یاد بردنت، کار من نیست!

تراشکار ماهری شدم... یس که تو نیامدی و من برای دلم بهانه تراشیدم.... 

امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد...
تو رو می خواســـــــــــت..
.
.
.
.
.
.
.
ســَـرَم رو کردم زیر ِ بالشت
آروم به دلـــــــــــم گفتم
خــــــــــفه شو....
دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!

خـــــــــواسـتـنـد از عـشـق …
آغــــــــــوش و بـوسـه را حـذف کـنـنـد …
عـشـق … !
از آغـوش و بـوســـه
حـذف شـد … !!!
کجايي کبري جان؟
هنوز زنده اي؟
ازدواج کرده اي؟
به بچه هايت ياد دادي کتاب را زير درخت رها نکنند؟
بيا کبري جان! بيا و کتاب هاي دبستاني امروز را ببين بيا و ببين خبري از تصميم کبري نيست
بيا و ببين که بچه هاي امروز ديگر نيازي ندارند کتاب هايشان را سالم و تميز نگاه دارند تا سالهاي
بعد برادران و خواهران ديگر از آنها استفاده کنند
بيا و ببين خواهر برادري وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند
اينجا همه تک فرزند شده اند کبري جان
بيا و ببين که ديگر خانه اي نمانده که حياط داشته باشد و باغچه و درختي
بيا کبري جان
بيا تا با هم به ياد تصميم آن روزهايت گريه کنيم

می دونی دلتنگی یعنی چی ؟ اینکه بشینی با یادش به خاطراتت فک کنی …
ولی چند لحظه بعد شروع اشکهای لعنتی …
دلتنگی یعنی :
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت

دلم
برای کسی تنگ است که اینجا میآید
ودست نوشتههایم را میخواند
کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس
کسی که او را "............" مینامم
دلم برای او تنگ است
که خدا به اندازه وسعتِ چشمهای دریائیش باران میبارد
برای او که دستهایم در دستهایش جوانه زد
برای او که عشق را به من بخشید

گریان شده دلم
مثل دختری لجباز
مدام پا زمین میکوبد
و
فقط تو را میخواهد

این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم …


چیزی را گم کرده ام شاید هم کسی را... و یا... شاید خودم را... هر چه هست تو نیستی! تو تنها جزئی از زندگی منی که هیچ وقت گمش نمی کنم... آرامشم را گم کرده ام... سکوتم، و اعتمادم... حس با هم بودن را دیگر حس نمی کنم! اعتماد داشتن را نمی فهمم! آرامشم را نمی یابم... باید همین حوالی باشد آرامشم را می گویم! شاید من زیاد دنبالش نگشته ام! صندوقچه ی قدیمی مادر بزرگ را هم خوب زیر و رو کرده ام اما نیست! نه اینکه از اول نبوده ها! الان نیست... بودنش را خوب یادم هست! و حتی رفتنش را... شاید چون پشتش آب نریختم بازنگشته... آرامشم را می گویم! شاید چون قدرش را نمی دانستم نمی آید... چقدر جایش در زندگی ام خالیست... زیاد که می گردم، خودم را هم گم می کنم! کاش تو می آمدی از دور برای کمک! اینجا همه چیز بهم ریخته و من لابه لای همه ی گم شده هایم گم شده ام...!

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد / ایمان به جز از حب علی پایه ندارد گفتم بروم سایه لطفش بنشینم / گفتا که علی نور بود سایه ندارد عید غدیر مبارک

آدم نمی شوم من!
لبخندت خرم می کند و دوریت سگم.....

یـ وَقــتـایــےهـَـسـت کــﮧ بـایـــد لـَـم بـِدے یـــﮧ گــوشـــﮧ خـُــودم کــــﮧ ایـنـقدر تـَـحـَمـُل داشـــتَـم
و جَـــریــاטּ زنـدگـیـت رو فَــقـط مـُـرور کـُـنــے
بـَـعـدِشَــم بِــگـے : بــــﮧسَــلامَــتـے
دوست داشتن ، ساده ست
