جاده

جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم

به خیال رد پای اشکهایت ولی تردید مرا زجر می دهد

نمی دانم این خیسی اشکهای توست یا خیسی شرم این جاده از

     شکست دوباره ی من

                                نمیدانم.....

بــه همه چیــز عادت می كنیــم ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

بــه همه چیــز عادت می كنیــم ...

به داشتــه ها و نداشتــه هایمان ...

خیلی طول نمی كِشد

جلوی آینه زل بزنی به خودت ،

موهایت را كـنــــار بزنی و با خودت بگویی :

"اصلا مگر داشتی اش ..؟!

مگــر از اول بود ؟

كه بودن و نبودنش مهم باشــد....؟!"

   

                             

همیشه

همیشه حّوا بودم

ساده و بی ریا
.

یك سیب چیدم كه شد حكم حبس ابدم بر زمین
.

آدم را ولی... تبرئه كردند
.

به گردن نگرفت آن بوسه ای كه هر دو بر لعل بهشتی زدیم
.

گر چه او را هم بر زمین مأوا دادند


اما مأوا كجا؟ حبس كجا؟
!

تصمیم گرفتم یك بار هم كه شده به جای حوّا بودن، آدم باشم
!

میخواهم بدانم طعم بی وجدانی چطور است؟
!.... 

 

تضاد

تنها چیزی که این روزها مرا همراهی می کند ، تضاد است !

تناقض!

تا جایی که به پارادکس هم رسیده ام..!

می دانم ، اما نمی دانم

می خواهم ، اما نمی خواهم

امید دارم که این تضادهای روحی ، این کشمکش ها ، مرا به نتیجه های خوبی برساند

 

با این همه اگر هنوز آرامش دارم ، به دلیل اعتقادم به دو جمله ی زیر است :

 

 هر اتفاقی که می افتد ، بهترین اتفاقی ست که می توانسته بیفتد

خــــدا ، هرگز دیر نمی کند


             

ای کاااش

ای کاش گرد وُ غبار کوچه ها باشم و

در زیر پای دریوزگان

 

ای کاش رودخانه های جاری باشم و

زنان بر کرانه ام بایستند و رخت بشویند

 

ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای وُ

آسمان را بالای سر ببینم وُ آب را به زیر پای

 

ای کاش الاغ آسیابانی باشم وُ او مرا به شلاق بزند وُ

خلاصم نگرداند

 

ای کاش همۀ آنچیزی باشم که گفتم و در عوض آن کس نباشم

کز جادۀ زندگی میگذرد و

به پشت سر نگاه میکند وُ

بر گذشته حسرت میخورد


برای دلم

امشب بد جور دلم گرفته نمی دونم چرا؟نمی دونم جرا دقیقا تو شب تولدم اینجوری شدم میتونم بگم انقدر حالم خرابه که دیگه خودم دارم میترسم

بی خیال میدونم که هر کسی انقدر درد داره که حوصله ی شنیدن غم بقیه رو نداره

اما چند تا جمله که گاهی واقعا آدمو آروم میکنه


برای دلم گاهی پدر میشوم

                   خشمگین میگویم:                               

                                 بس کن....                                                       

                              تو دیگر بزرگ شده ای!                                     


  


خدایاااااا

عاشقانه هایم رادر پیشگاهت به خاک می مالم

و چه خوش انصاف تا میکنی با دستان خالیم

و گران میخری وجود بی بهایم را !

می نشینی و فکر می کنی

مي‌نشيني فکر مي‌کني به چيزهايي که بي‌حضور تو به حياتشان ادامه مي‌دهند.

 

مثل خطوط صورت او،

 

يا لبخندهايش به غريبه‌ها يا حالت پلک‌هايش وقتي که خواب است.

 

مي‌نشيني و فکر مي‌کني به صداي نفس‌هايش.

 

مي‌نشيني و فکر مي‌کني به اين همه دوري و بعد..

 

بعد پير مي‌شوي..


 

کافه

من شیفته‌ی میزهای کوچک کافه‌ای هستم

که بهانه نزدیک‌تر نشستن‌مان می‌شود...

و من

روبروی تو

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یکجا بگویم.



یاد میگیری

ياد ميگيري

کم کم تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست

و زنجير کردن يک روح را ياد خواهي گرفت

اينکه عشق تکيه کردن نيست

و رفاقت، اطمينان خاطر

و ياد ميگيري که بوسه ها قرارداد نيستند

و هديه ها، عهد و پيمان معني نميدهند.

و شکستهايت را خواهي پذيرفت

سرت را بالا خواهي گرفت با چشمهاي باز

با ظرافتي زنانه و نه اندوهي کودکانه

و ياد ميگيري که همه ي راههايت را هم امروز بسازي

که خاک فردا براي خيال ها مطمئن نيست

و آينده امکاني براي سقوط به ميانه ي نزاع در خود دارد

کم کم ياد ميگيري

که حتي نور خورشيد ميسوزاند اگر زياد آفتاب بگيري

بعد باغ خود را ميکاري و روحت را زينت ميدهي

به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد

و ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني…

که محکم هستي…

که خيلي مي ارزي

و مي آموزي و مي آموزي

با هر خداحافظي


 


گمگشته من

 

مرا در بیستون بر خاک بسپاریدکه تا شبها

غم بی همزمانی را برای کوهکن گویم


بگویم عاشقم ،بی همدمم ،دیوانه ام ،مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم


از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهنش گویم


تو می آیی به بالینم ولی آن دم که در خاکم

خوشامد گویمت اما .. در آغوش کفن گویم..

 

می ترسم

  

می ترسم، آن را که دوست می‌دارم بگویم:

"دوستت دارم"

چرا که شراب چون از ساغر

ریخته شود

اندکی از آن کاسته می شود.


آه....عشق

 

آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

ــ وعده ی دیداری ؟

 

ــ چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

ــ آری ؟!؟؟؟


زیبایی ام را پایانی نیست

زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم
و چه بی‌نشان تو را گم می‌کنم
وقتی که دروغ می‌گویم
به زنی که در چشمهای من تو را جستجو می‌کند
و مردی که هر روز از نام تو می‌پرسد.

فرناندو پسوآ


  لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود من اسم این لحظه ها را “همیشه” گذاشته ام.


درد من....

سلام

راستش این جمله واقعا منو تحت تاثیر قرار میده امیدوارم شما هم خوشتون بیاد دوس دارم نظرتونو

در موردش بدونم پس منتظرم



                         درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی ست که گدایی را قناعت

          وبی عرضگی را صبر  و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند                   مینامند.                                                               

                                                                                                                     گاندی

      

اندکی سکوت

چه ميهمانان بي دردسري هستند مرده گان

نه به دستي ظرفي را چرك مي کنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندكي سكوت.......

حسین پناهی