59✘
این چند روز و امروز خیلی خوشحالم...
یه اتفاق خیلی جالب و خنده دار برام افتاده که هر
لحظه یادش میوفتم از خنده ولــُــو میشم کف زمین...
خخخخخخخ ینی تا این حد...![]()
بخاطر این حس قشنگی که الان دارم خدای خودمو هزاران بار شُـ ـکر میکنم...![]()
خـ ـــدآاااااااااااااااااای مـ ـن؟! عـــــ ــــــآااااااااااااااااآاااااااااااااااااشقتـــــ ــــــمْ وحشـ ــتنااااااکــــــ...![]()
![]()
یه خبر خوبم براتون آوردم... از حدود ۳ هفته ی دیگه به صورت ۱روز در میون آپ میذارمو نظرای وبمم
باز میذارم تا دیگه کم درخواست تکراری کنید...![]()
درضمن یه خبر بد واسه ادد لیستای این آی دیم: armangerdakanehey@yahoo.com
آی دی بالا دیگه آنلاین نمیشه چون جواب سوالای امنیتیشو فراموش کرده بیدم...![]()
پس واسه در ارتباط بیدن با من، با آی دی های زیر در تماس باشید و ادد کنید منو...
58✘
نهـ بودنـ ِ کمرنگتــ...
نهـ گریهـ هایـ ِ شبانهـ امـ...
نهـ درد دلـ کردنمـ با دیــــوار...
نهـ دیوانـ ِ فروغــ...
چیزیـ در درونــ ِ مـــــ ن فرو ریختهـ است...
57✘
مهم که باشم... خودت برمیگردی...
آری... تو صدایم نمیکنی اما...
اما بدان آنقدر برایم مهم هستی که هیچ بودنی لحظه ای جای بودنت را نمیگیرد...
آنقدر مهم هستی که هیچ چشمی برایم جای چشمانت را نمیگیرد...
آنقدر مهم،که هنوز هم نفسهایم را با اسم تو تکرار میکنم...
من که بی تاب برگشتنم،اما راه را گم کرده ام...
دیرگاهیست که کنج دیوار دلم،منتظر یک آمدنم...
منتظر آمدن تو... که بیایی و باز هم دستان گرمت را به من هدیه کنی...
من تورا میخوانمت... میدانمت و میخواهمت...
پس تو هم بخواه، تا برای هم باشیم...
56✘
امـ ـآ نیـ ـآمدیْ...
نوبتـ ـٌ بـ ـهـ روز و هفتـ ـهـ و مـ ـآهـ رسـ ـیدْ...
بـ ـآز هـَ ـم نیـ ـآمدیْ...
امـ ـآ هـ َـنوز هـَ ـم مـ ـآندهـ امْ چـ َـشـ ـٌم بـ ـهـ رآهـ تـُ ـو...
بـ ـهـ انـ ـتظآر نـ ـشسٌـ ـتـ ـهـ امْ فـ َـقط ٌبـ ـرآی آمـ ـدن تـُ ـو...
چـ َـند مـ ـآهیستـــٌـ کـ ـهـ اَز سـ ـآل هـَ ـم گذشتـ ـهٌـ نبودنَتــــْ...
سـ ـآل چیستـــٌــــ ؟! قـ ـرنـ ـهـ ْـآ مینشینـ ـْم بـ ـهـ انتـ ـظآر آمـ ْـدن تـُ ـو...
+از خودم...
55✘
برآی آخریـ ـْن نگآه...
عـ َـطَــ ـــشـْـــ... برآی آخریـ ـْن سُکـ ـوتـــــ چَشمـ ـآنم در قآبــٌــِ نگـ ـآه تـ ـو...
عطشـــ برآی من...
برآی خآلـ ـی شـ ٌـدن اَز انتظآر آمـ ـْدن تـ ـو...
منـ ـٌم کـ ـهـ بهـ انتظـ ـآر نشستهـ ام...
انـ ـتظآر پسـ ـری لَـ ـجبـ ـآز و بیـ ـقـ ـرآر... فـقـ ـط برآی تـ ـْو...
+از خودم...
54✘
حس میکنم همش کنارمی...
بوی تنت... گرمای دستات... برق چشات...
همه ی اینارو حس میکنم اما...
اما نمیدونم چرا فک میکنم خودت نیستی...
53✘
هـــ ـــیـــ ــــچ وقـــ ـــتــــــــــــ به چیزی که دل نداره دل نبندید...
ماها به آدمایی دل بستیم که دل داشتن...
آدمایی که محبت و عشق تو قلبشون بود... اما الان ما کجاییم و اونا کجان؟!
دیگه وای به اون روز که دل به بی دل ببندیم...
52✘
زیادی هم اعتماد نکنین...
چون همین زیادی بعدا زیادی داغونتون میکنه...
اونوقته که مجبور میشین واسه بیخیالی از گذشته، هی سیگار بکشینُ هی پُک بدین بیرووون...

51✘
همه چیز عالی پیش میره و باب میلته...
اما وقتی یه کم زمان بگذره اونوقته که یواش یواش گند همه چی در میاد...
اونوقته که میفهمی مث یه خر تو گِل گیر کردی و جز سردرگمی،حس و حال دیگه ای نداری...
از آدمای ضعیف و شیرین عقلی که مث آب خوردن همه چیزو وآ میدن متنفرررررررررمممممممممم...
50✘
حس و حال خوبی دارم...
دیشب تولد یکی از بچه ها بود و همگی رفته بودیم کوچه ارغوان...
خیلی خوش گذشت... یه عالمم عکس گرفتیم که البته فقط ۱۰ تاشو گلچین کردمو براتون تو
ادامه ی مطلب همین پست گذاشتم...
رمز : ۷ رقم آخر شماره ی موبایل افشین...
اونایی که ش افشینو ندارن بم اس بدن رمزو بگم...
درضمن همینجا سال جدید رو به دوستای همکلاسی گلم تبریک میگم...
"دنیل بنت آدم، آکیرون آرمات، آیلیش ساهاکیان، رادامل و سارا پاچاچیان..."
49✘
دروغ... خیانت... بی غیرتی...
اما نه...
یه چیز دیگه هس که از همه ی اینا گیراییش بیشتره...
" خودخواهی "
چیزی که همه ی ماها داریمش...
48✘
مرسی عزیزم... خیلی باش حال کردم... دمت گرم...
،
اینم واسه شب یلداتون از طرف نفس...
http://www.persiancards.com/images/ecard/114.swf
فقط اسپیکرتون روشن باشه بچه ها...![]()
47✘
روز پر احساسی بود...
صب ساعت ۷ بیدار شدمو رفتم سمت یونی...
هوای ابری و تاریک و نم نمکی باروون...
یه باد ملایم و سرد... بوی اسفند و خاک خیس خورده...
و شهیدی که با دیدن تابوتش تنها چیزی که به ذهنم میومد غیرتش بود و مردونگیش...
حال و هوای دیروزمو هیچوقت از یاد نمیبرم...
درضمن همینجا جلو جمع از خاطره نادری بابت لطفی که دیروز در حقم کرد تشکر میکنم...
46✘
خانومای پُر از ادعا؟؟؟
لطفا یه ذره از هوش خودتون در رابطه با خوندن مطلب ها استفاده کنید...
این بار چندمه که میاید راجع به اون شماره ای که تو پروفایلمه صحبت میکنید...
کافیه یه بار با دقت و دونه دونه اون شماره رو بخونید اونوقت خودتون متوجه میشید که سرکارید...
البته من سرکارتون نذاشتما... این خودتونید که خودتونو سرکار میذارید...
زشته واسه دخترا که به این راحتی سوتی بدن و اسباب خنده ی پسرارو فراهم کنن...
45✘
خیلی از دُخیآ رو باید بالا آورد...
دُخیآیی که خودشونو دسمال کاغذی ماها میکنن...
اصن وقتی یه دُخی خودش دوس داره دسمال کاغذی باشه دیگه من چرا الکی جوش بزنم؟؟؟!
44✘
من نمیفهمم دوس داشتن چیه؟!
آره آقا جون اصن شما راس میگید... اما مقصر من نیستم...
برید سراغ اونی بگردید که تخم بی عاطفگی رو تا ابد تو دلم کاشت...
43✘
وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه...
وقتی خوابت میاد یه چُرت کوچیک خوشبختیه...
خلاصه خوشبختی مُشتی از لحظه های درحالِ گذر ماست...
یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو میسازن به اسم زنـ ـدگــ ـی!
قدر خوشبختی هاتو بدون...
41✘
فـَقـطــ یـ ـِهـ پُـ ـکـــِِِ ...
یـ ـِهـ پُـ ـکـــِِِ خیلـ ـٌی کـُ ـوچـ ـولـ ـو...
40✘
این موقعی به ذهنم رسید که یکی از همکلاسیام بم گفت آرمان کاش من جای تو بودم...
بش گفتم تو از چیه من باخبری آخه که این حرفو میزنی؟!
گفت همین که همیشه خندونی و همه باهات یه رابطه ی دوس داشتنی دارن و واسه خودت زندگی
میکنی و جز دلت هیشکیو قبول نداریو دردسر عشق و بدبختی و چیزای دیگه رو نداری...
بش گفتم پس برو دعا کن که هیچوقت جای من نبودی و نباشی...
به قول یارو اصفهانیه که همیشه میگفت...
ظاهرم نبین که چه آباد است... به درون آی و در خرابه نشین...
39✘
بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود...
عجیب ولی واقعی...
38✘
کنار تو زیر باران قدم میزنم...
چتر برای چه؟!
خیال که خیس نمیشود...
37✘
میتونید برید به ادامه ی مطلب همین پست بخونیدش...
قرار شد نظرمو عوض کنمو کامنتاتونو تائید کنم اما...
اما از وقتی فهمیدم بچه های دانشکده پاشون به اینجا باز شده دیگه این امر رخ دادنش محاله...
البته بچه های یونی از خودموننا ولی من اینجوری راحت نیستم...
بازم مرسی از لطف همتون بخصوص اونی که خودش میدونه...![]()
36✘
بعضی از بچه های دانشکده متاسفانه یا خوشبختانه آدرس این وبمو دارن...
همشم تقصیر آقای محمدرضای مرادی عزیزه که هنوز متاسفانه دستم بهش نرسیده که خفش کنم...
من از همینجا هم تسلیت میگم به همتون... بخصوص خونواده های اُولادی و قاسمی...
تو این هفته دوتا از بهترین و زرنگترین همکلاسیامو از دست دادم...
نگین اُولادی و یلدا قاسمی...
روز شنبه بود که خبر اوومد جفتشون تو دریا غرق شدن...
دو دختری که از شاگرد ممتازای دانشکده بودن و حالا دیگه فقط خاطره هاشون جا مونده...
برای هردوشون دعا میکنیمو بهشون میگیم که تا ابد تو خاطرمون یادشون میمونه...![]()
![]()
35✘
اوومدم که چندتا تسلیت بگم...
اول به بچه های تئاتر دانشگاهمون فوت آقای بهروز مسروری بازیگر تئاتر و سینمای ایران رو تسلیت
میگم...
خیلی از بچه های تئاتر ما از شاگردای آقای مسروری بودن...
بهروز مسروری یه آدم بزرگ تو سینمای ایران بود که زیاد دیده نشد...
بیشتر اونو با صدای قشنگش میشناسیم... اما هنرنمایی اونو تو مجموعه ی پشت کوهای بلند که تا
چند وقت پیش از شبکه سه پخش میشد هیچوقت از یادمون نمیره...
بهروز مسروری ۱۳۲۹ تو مازندران به دنیا اوومد و ۱۳۹۱ از بین ما رفت...
روحش شاد...![]()
![]()
33✘
چون کامنتا تائید نمیشه و حوصله ی جواب دادن به تک تک کامنتای تکراری رو نداشتم اینجا کلی به
سوالای همتون جواب میدم...
واسه جواب حرفاتون برید به ادامه ی مطلب همین پست...
درضمن پرُفایلممْ واسه اولین بار فعال شد...
32✘
یه دختر ۲۰ ساله که رفیق خودشو بیشتر از هرکسی دوس داشت...
خیلی در هَم بود... ازش پرسیدم چته اینطوری تُرش کردی؟!
گفت دوستش بی اف پیدا کرده و حسودیم میشه اون بجز من مال کس دیگه ای باشه...
میگفت کمکش کنم دوستش دست از پسره بکشه و فقط مال خودش باشه...
باورتون نمیشه... ولی انقد دختره رو دوس داره که حاظره براش جون بده...
البته این موضوع برام زیاد تازگی ام نداشت...
چون قبلا هم یکیو میشناختم که همکلاسی خودش عاشقش شده بود...
بعضی وقتا فک میکنم نکنه همین آدما بودن که زندگی منو ازم گرفتن!!!
ماها که دلامون دل نیس!!! کافیه ناراحت باشیمو اونی که دوسش داریم نیاد از دلمون دراره...
همین کافیه که تا یه غریبه از راه رسیدو ازمون خواست آرووممون کنه به ناچار به خواستش تن بدیم...
وقتی تن دادیم دیگه قلبمون فقط واسه یه نفر نمیزنه...
بلکه یه ذره هم واسه این یارو که آرووممون کرده تالاپ تولوپ میکنه...
اینجاس که کمربند عشق بین دونفر شُل میشه... روز به روز هی شُلو شُل تر میشه...
تا میرسیم به جایی که اونی که صاحب قلبمون بود دیگه جایی تو قلبمون نداره...
کاش میفهمیدیم همیشه تو زندگی یه مقدارم جدایی و دوری باشه ضرری نداره...
کاش باور میکردیم دعوا و قهرو آشتی هم جزئی از زندگیه...
شاید اگه یه ذره صبور تر بودیمو این چیزا رو واقعا میفهمیدیم این همه دل شکسته نمیشد...
الان دیگه مُد شده... تا طرف دو روز از عشقش جدا شد زرتی میره سراغ یه کیس تازه و جدید...
اما من هیچوقت با این مُد کنار نیومدمو نمیام...
اعتقاد دارم که خدا عشقای پاکو به هم میرسونه... حتی اگه کار به اون دنیا بکشه...
30✘
قیافم خندون، رفتارمم همش پُر از شوخی و مسخره بازیه...
اما بعضی روزام خیلی داغوونم...
قیافم در هَم... پژمُرده... بیحال...
آخرشم میرسم به یه بن بست تکراری...
نه توانایی اینو دارم که کسیو بخوام...
نه قدرت فراموش کردنشو دارم...
به جایی میرسم که دیگه حالم از وجود خودمم به هم میخوره...
من روزگارمو اینجوری سـَر میکنمْ...
چقد برام تلخ شدی روزگار...
واقعا کاش میشد ساعتارو عقب کشید...
اونقدی که میرسیدم به اون ساعتی که میتونستم جلوی بدبخت شدنمو بگیرم . . .
29✘
اما بازم با آرزوی اینکه یه روزی بهش برسیم شادو خوشحالیمو چشم به راه...
میدونیم محاله به آرزومون برسیم... میدونیم هیچ راهی نداره...
اما بازم حاظر نیستیم دست از آرزومون برداریم...
شمارو نمیدونم... ولی اینو حق خودم میدونم که واسه رسیدن به آرزوهای محالم هر کاری کنم...
اگه تو جای من بودی به این نیرو... به این اراده... به این آرزو... چه اسمی میدادی؟!
اُمید؟! ... خوش خیالی؟! ... یا . . .
28✘
از چپْ، لرزه های پشت سر هم دلم...
از راستْ، سکوت لبای اون...
از بالاْ، حمله های یهوییِ عشق...
و از پایین هم خودخواهی و غرور مسخره ی خودم...
و باز هم آواز وَحشٌیِ کلمه هایی که از شنیدنشون بیزارم...
و بـــــــــــازم هــــــــــــــم، ســـرنوشتـــــــ . . . تقدیـــ ــــــــر . . . قـ ـسـ ـمـ ـتـــــ . . .

