چه کسی مرد است؟!

هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نشد که برای روز زن گزارشی بنویسم. نمی دانم چرا؟! اما حس مبهمی در من اجازه چنین کاری را نمی داد. شاید هم برای این ننوشتم که در عمق وجودم هنوز نتوانسته ام مفهوم واقعی زن را درک کنم. اینکه زن خلاصه شده در واژه ایثار ابدی یا می تواند تبلوری از یک انسان خودخواه و راحت طلب باشد، جزء دغدغه های همیشگی من بوده  و هست. اما در مقابل می خواهم از مردان بنویسم. از روزی که به نام آنها ثبت شده است اما فقط در مورد مردان! نه جنس مذکر. گرچه نمی توان این دو را به راحتی از هم تفکیک کرد. شاید روز مرد بهانه ای باشد تا بتوانم حرف هایی را که همیشه در دلم مانده بر زبان بیاورم. بدون اینکه از سانسور شدن بترسم، بدون اینکه مردی از جایش بلند شود و بگوید این مطلب فیمینیستی است. با این حال دلم می خواهد از دغدغه هایم بنویسم از واژه ای سخن بگویم که پشت بسیاری از بهانه ها پنهان شده است. "مرد"

کاری ندارم بهانه ها تا چه حد حقیقت دارند. می شود راحت تر حرف بزنم؟! قبول کنید که قداست واژه مرد شکسته است چنانچه قداست زن!

دوست دارم یک نفر جلویم قد علم کند و بگوید من مردم! راستش را بخواهید نمی توانم مردی پیدا کنم که مرد باشد.

چه کسی مرد است؟!

همان آدمی که از فاصله چند کیلومتری نگاهش را به من می دوزد و تا فرسنگ ها دورتر بدرقه ام می کند!

همان جنسی که با دیدن یک تار مو یا یک صدای خنده از عرش به فرش می آید!

همانی که وقتی از کنارش می گذرم 180 درجه کج می شوم تا هیبت مردانه اش به هم نریزد!

همان انسانی که آنقدر به من لطف دارد که نسبت به دکمه باز گوشه لباسم  هم واکنش نشان می دهد!

همان مردی که وقت دارد ساعت ها به این آن متلک بپراند اما حرفی برای گفتن به همسرش ندارد!

همان آدمی که به خود اجازه می دهد برای چند روز دلخوشی با احساس پاکی بازی کند!

همان جنسی که ظرف شستن را عار می داند اما...

همانی که با هزار بهانه واهی، با وجود داشتن همسر، هنوز برای خود حق انتخاب دوست دختر قائل است!

همان انسانی که به راحتی می تواند باد در غبغبه بکند و بگوید، تا 4 تایش مجاز است!

همان مردی که در چند ساعت نبود همسرش در خانه جایش را با زنی دیگر پر می کند!

همان موجودی که خود اعتقاد دارد، زن ناقص است و خودش کامل و خود را همواره حامی جنس دوم ضعیف می داند!

با این حال من روز مرد را تبریک می گویم به تمام آنهایی که اینگونه نیستند یا لاأقل تظاهر می کنند که نیستند.

 

مردان از زنان قوی و مستقل هراس دارند چون دیگر نمی توانند جلوی او غرش کنند تا او کرنش کند! 

نمی دانم جنس مؤنث تا کی باید تاوان زیبایی و ظرافتش را پس بدهد؟! 

مردان زنان را محکوم می کنند و زنان، زنان را! این است راز سیه روزی ما! 

تا زمانی که مردان اسیر زلف سیاه و چشم های خمار زنان هستند، جهان هم چنان غرق در جهالت خواهد ماند. 

قفس، قفس است! چه با نرده های آهنین و چه با شیشه های بلورین. نفس قفس اسارت است!

تا زمانی که زنان زنجیرهای طلای دور گردنشان را پاره نکنند، زنجیرهای دور پایشان هرگر گشوده نخواهد شد.

زن همیشه به پشت صحنه ماندن خود رضایت داده است تا مرد جلوی صحنه به قدرت نمایی بپردازد. 

دیگر زمان آن رسیده است که زنان دامن از تن به در آورند، تا خود به معراج روند.

تا زمانی که زن از بودن در آشپزخانه لذت می برد، هیچ گاه به جایگاه واقعی خود نخواهد رسید. 

 

اگر قانون بقای اصلح بر جوامع حاکم بود، لزوما اکنون زنان بر مسند قدرت تکیه داده بودند، لیک حال که مردان ریاست را در دست دارند، قطعا قانون جنگل بر همه جا حکم فرماست. 

آشپزخانه قتل گاه شعور زنان است.

جاده ها پشت سر هم می آیند و مسیرها یک به یک قلبم را می آزارند.

نمی دانم حقیقت تلخ است یا تلخی حقیقت

اما یقین دارم که شادی یک دروغ است

یک دروغ محض

زنان فرشتگانی هستند که از بال هایشان فرشی گسترده اند برای عروج مردان

هر لحظه که می گذرد بیش تر مطمئن می شوم...

... بیش تر باورم می شود

و کماکان به این نتیجه می رسم که زندگی ارزش زیستن را ندارد!