ميخوام ماجراي ديشب آيدا و آوا رو براتون بنويسم اول بايد بگم كه آوا ذاتا
بعضي وقتا يك سري زرنگ بازيايي داره كه آيدا اين طوري نيست يعني گاهي
اوقات به همين شيوه مسائل رو به نفع خودش تموم ميكنه ديروز عصر من
برا شون يه تعداد شكلات كاكائو يي كه هردو شون خيلي دوست دارن
خريدم مخصوصا آوا كه خوره شكلاته و برا همين ما تو خونه خيلي شكلات
نگه نميداريم چون كلا غذاش ميشه شكلات ، اينا تا آخر شب همه اونارو
خورده بودن ،ظاهرا يكي از اين شكلاتا توي يخچال از دستشون دررفته بود
و مونده بود .آخر شب بود و ساعت حدوداي 12 شب كه من ديدم اينا هنوز
بيدارن و كل كيف سي دي رو ريختن وسط و كلي به هم ريختگي ديگه تو
اتاق كه من وارد شدم وبا عصبانيت بهشون گفتم كه سريع اونجا رو جمع
كنن و برن مسواك بزنن و بخوابن خلاصه يه جوري گرد و خاك كردم كه
حسابي ترسيدن و آيدا بلا فاصله رفت كه مسواكش رو از داخل يخچال برداره
و مسواك بزنه و بياد بخوابه .آيدا تا ميره مسواكشو برداره ميبينه كه يه دونه
شكلات ديگه ته بساط هست و فكر ميكنه كه اينو بابا يا مامان برا خودشون
نگه داشتن و از جايي كه من هم عصباني بودم به قول خودش خجا لت
ميكشه بياد به من بگه شكلات رو ميده به آوا و ميگه برو از بابا بپرس ببين
اينو اگه كسي نميخوره بيارش بده به من آوا هم كه كلا يه جورايي به
شكلات اعتياد داره اومد ديدم كه شكلات دستش و از من پرسيد بابايي اين
شكلاتو كسي نميخوره ؟ ازاون طرف هم آيدا با دو سه متر فاصله پشت
سرش بود ، منم گفتم نه !تا اينو گفتم ديدم بلافاصله شكلات رو شروع كرد
به باز كردن و تا آيدا اومد طرفش آوا شكلات رو كه نسبتا بزرگ هم بود برا
دهنش يكجا انداخت بالا كه ديدم جيغ و داد آيدا به شكل وحشتناكي رفت بالا
كه اون شكلات من بود من پيداش كردن و مگه اونو دادم كه تو بخوريش و از
اين حرفا منم كه از همه جا بي خبر ايداي بيچاره رو ملامت كه آخه برا يه
شكلات؟! حالا مگه چي شده ؟ و خلاصه از اين حرفا ... از اون ورم آوا كه حالا
دهنش يه ذره خالي شده بود ميگه : خب دهني شده حالا كه آيدا ! اين آيدا
رو آتيشي تر كرد و به طرف آوا حمله كرد كه :مسخره دهنيش كردي دهني
نبود كه و... خلاصه بعد از يك گردو خاك مفصل و كتك كاري بين اين دو
تاوروجک، غائله ختم شد و وقتي مفصل پاي صحبتهاي آيدا نشستيم ديديم
كه اين جو جو چطوري سر خواهر بزرگترش رو كلاه گذاشته و شکلاته رو
پیچونده و آیداهم بیشتر دادبیدادش از رو دستی بود که از یه الف بچه خورده بود ...
آيدا بابايي اينو به عنوان يكي از خاطرات كودكيتون نوشتم بعدا تو فكر تلافي نباشي...!!!