تولد آیدا

 

امسال تولد ۸ سالگی آیدا برای اولین بار در کنار پدربزرگش برگزار شد واز این نظر یک تولد ویژه براش محسوب می شد. لابد فکر میکنید تولد آیدا همین دیروز یا هفته پیش بوده نهههههه ۳۰ شهریور بوده !!!!چرا حالا پس؟!!!!!ازاون وقت تا حالا عکسا داشتن آپلود میشدن ! درک کنین دیگه!!!

 

دو شعر سروده ی آیدا

رنگین کمان

رنگین کمان پشت ابر

ابر آزاد

خورشید آزاد

رنگین کمان آمد

با یاری باران

بعد باران

یکباره دیدم

رنگین کمان شد آزاد...

****

حاجی فیروز

عید نوروز

حاجی فیروز

میاد به خانه ی ما

وقتی که نوروز میاد

اون حاجی فیروز میاد

پاشو رو زمین میذاره

کلی شادی میاره

خونه مادر بزرگه!

تابستان امسال یکی از بهترین تابستانهای من بود ما به مشهد و تربت جام وبه دیدن پدر بزرگ ومادر بزرگ و عمه ها و عمو ها یم رفتیم و با دختر عمه ها و دختر عموهام کلی بازی کردیم که به ما خیلی خوش گذشت . پدر بزرگ من یک باغ کوچولو داره که خیلی قشنگه و توش میوه های زیادی داره که البته وقتی ما رفتیم فقط انگور و گلابی داشت .

 

 

 من و آوا و ماریا دختر عمه فاطمه وبابایی  تو باغ بابا بزرگ یک خونه گلی کوچیک درست کردیم که خیلی باحال بود بعد شب که شد داخلش شمع روشن کردیم که از دور مثل خونه آدم کوچولو ها شده بود منم کلی گل جمع کردم جلو خونه گذاشتم بابایی میگه که وقتی بچه بوده از این کارا زیاد می کرده که قرار شده هر دفه بریم روستای بابا بزرگ بابایی ومن  یکی از اون چیزایی رو که گفته با هم درست کنیم فقط خدا کنه تا دفه دیگه که می ریم این خونه من خراب نشه البته مادر بزرگ قول داده تا دفه دیگه که بریم ازش مراقبت کنه.

 

روز آخر هم آمدیم مشهد و به زیارت رفتیم و من و آوا ومامان اونجا باید حتما چادر سرمون می کردیم که مامان با خودش آورده بود بعداظهر هم با خونواده عمو محمد رفتیم پارک کوهسنگی که خیلی خوب بود و خوش گذشت فقط حیف که وقتمون کم بود و شب باید برمیگشتیم چون بلیط قطار داشتیم اونجا با بابایی و عمو محمد و علی وعطیه  درشکه سوار شدیم که خیلی کیف داشت بابایی قول داده دفه دیگه زودتر بریم اونجا که وقت بیشتری داشته باشیم بیشتر بهمون خوش بگذره...

 

 

 

مدرسه ها واشده ه ه ه ه

چند تا از عکسای اول مهر که آیدا کلاس دومی شده و آوا همچنان امسال هم رفت خونه مامان جون آخه این جوجو کی میره مدرسه دیدنیه اون روز واااای

 

 

 

 

ادامه نوشته

تولد هفت سالگی آیدا

سلااااااااام قبل از هر گله وشکایت از دیر اومدنمون چند تا از عکسای تولد آیدارو تو سی ام شهریور ماه ببینید تا بعععععد

                                                                

                                                                                                                                                             

                                                                                                                                                                                                    

 

 

 

 


 

شکلات کاکائویی !

ميخوام ماجراي ديشب آيدا و آوا رو براتون بنويسم اول بايد بگم كه آوا ذاتا

بعضي وقتا يك سري زرنگ بازيايي داره كه آيدا اين طوري نيست يعني گاهي

 اوقات به همين شيوه مسائل رو به نفع خودش تموم ميكنه ديروز عصر من

 برا شون يه تعداد شكلات كاكائو يي كه هردو شون خيلي دوست دارن

خريدم مخصوصا آوا كه خوره شكلاته و برا همين ما تو خونه خيلي شكلات

نگه نميداريم چون كلا غذاش ميشه شكلات ،  اينا تا آخر شب همه اونارو

خورده بودن  ،ظاهرا يكي از اين شكلاتا توي يخچال از دستشون  دررفته بود

و مونده بود .آخر شب بود و ساعت حدوداي 12 شب كه من ديدم اينا هنوز

بيدارن و كل كيف سي دي رو ريختن وسط و كلي به هم ريختگي ديگه تو

اتاق كه من وارد شدم  وبا عصبانيت بهشون گفتم كه سريع اونجا رو جمع

كنن و برن مسواك بزنن و بخوابن خلاصه يه جوري گرد و خاك كردم كه

حسابي ترسيدن و آيدا بلا فاصله رفت  كه مسواكش رو از داخل يخچال برداره

 و مسواك بزنه و بياد بخوابه .آيدا تا ميره مسواكشو برداره ميبينه كه يه دونه

شكلات ديگه ته بساط هست و فكر ميكنه كه اينو بابا يا مامان برا خودشون

نگه داشتن و از جايي كه من هم عصباني بودم  به قول خودش خجا لت

ميكشه بياد به من بگه شكلات رو ميده به آوا و ميگه برو از بابا بپرس ببين

اينو اگه كسي نميخوره بيارش بده به من آوا هم كه كلا يه جورايي به

شكلات اعتياد داره اومد ديدم كه شكلات دستش و از من پرسيد بابايي اين

شكلاتو كسي نميخوره ؟ ازاون طرف هم آيدا با دو سه متر فاصله پشت

سرش بود ، منم گفتم نه !تا اينو گفتم ديدم بلافاصله شكلات رو شروع كرد

به باز كردن و تا آيدا اومد طرفش آوا  شكلات رو كه نسبتا بزرگ هم بود برا

دهنش يكجا انداخت بالا كه ديدم جيغ و داد آيدا به شكل وحشتناكي رفت بالا

كه اون شكلات من بود من پيداش كردن و مگه اونو دادم كه تو بخوريش و از

اين حرفا منم كه از همه جا بي خبر ايداي بيچاره رو ملامت كه آخه برا يه

شكلات؟! حالا مگه چي شده ؟ و خلاصه از اين حرفا ... از اون ورم آوا كه حالا

 دهنش يه ذره خالي شده بود ميگه : خب دهني شده حالا كه آيدا ! اين آيدا

رو آتيشي تر كرد و به طرف آوا حمله كرد كه :مسخره دهنيش كردي  دهني

نبود كه و... خلاصه بعد از يك گردو خاك مفصل و كتك كاري بين اين دو

تاوروجک، غائله ختم شد و وقتي مفصل پاي صحبتهاي آيدا نشستيم ديديم

كه اين جو جو چطوري سر خواهر بزرگترش رو كلاه گذاشته و شکلاته رو

پیچونده و آیداهم بیشتر دادبیدادش از رو دستی بود که از یه الف بچه خورده بود ...

آيدا بابايي اينو به عنوان يكي از خاطرات كودكيتون نوشتم بعدا تو فكر تلافي نباشي...!!!

سال نو مبارک

سلااااام

سال نو مبارك  بهترين آرزوها رو در سال جديد براي همه دوستا و آشناها و فاميل و پدر بزرگ هامون و مامان بزرگ هامون وخاله و عمه و دايي و عموهامون داريم.

 ما امسال تعطیلات به مسافرت نرفتیم ولی با مامان و بابا و آوا هم به مهمونی رفتیم هم مهمون داشتیم . پارک و گردشو....

 ديروزكه سيزده بدر بود به ما خيلي خوش گذشت با مامان جون اينا رفتيم پارك نبوت سه تا ماهي داشتيم كه با بابا علي و آوا اونا رو تو حوضچه بزرگ پارك انداختيم  و با مامان زهره كلي آرزو كرديم و براي هر آرزو يه سبزه گره زديم آخه مامان ميگه تو اين روز بايد براي هر آرزو يه سبزه گره زد تا بر آورده بشه مامان زهره ميگه بيشتر سنته تا واقعيت .بابا علي و مامان زهره با خاله مايده و دايي سعيد با هم فوتبال دستي بازي كردند من هم داور بودم  آخر سر تيم دايي سعيد اينا برد .و من خيلي ناراحت شدم

 امروز من بعد از دو هفته به مدرسه رفتم ولي خيلي از دوستام غايب بودند. حياط مدرسه زياد شلوغ نبودمامان زهره هم ميگفت بچه هاي مدرسه اونا هم امروز خيلي غايب بودند. فکر کنم فردا دیگه همه دوستام به مدرسه بیان آخه خیلی دلم براشون تنگ شده قول میدیم بیشتر به وبلاگمون سر بزنیم

تولد یک سالگی

سلام

چه زود گذشت، ششم آذر ماه سال۱۳۸۹ ما ( باباعلی و مامان زهره) تصمیم گرفتیم

 برای جوجه های کوچولومون یه وبلاگ درست کنیم .تو این وبلاگ خاطرات دوران مختلف

زندگی،کودکی تکرارنشدنیشون رو ثبت می کنیم . تا زمانی که

خودشون بتونن مدیریت این دفتر خاطرات رو به عهده بگیرن ما وکیل هردوشون هستیم .

وای از دست این مشغله های زندگی یا سر کاریم یا تو خونه با شمادو تا وروجک سر وکله

میزنیم همین میشه که این پستو با ۲ روز تاخیر براتون میذاریم. (دیگه ....ما هم باید یه جوری

کارامونو توجیه کنیم.)

یک سال گذشت و سالهای بعد هم خواهد گذشت ودخترکان ما روز به روز بزرگ و بزرگترمیشن

بدون این که ما متوجه گذر لحظه لحظه عمرشون باشیم .مامان و  بابا آرزو میکنن همیشه تو

این دفتر ،خاطرات شیرین و به یاد موندنی رو ثبت کنین.

اولین روز مدرسه آیدا

 

 

  

 

سلام

 

روز چهار شنبه سی ام شهریورماه سال ۱۳۹۰  اولین روزی بود که آیدا به مدرسه رفت .اون

روز روز جشن شکوفه ها بود .همه کلاس اولی ها به مدرسه اومده بودند .من و باباعلی ٰآیدا

رو برای رفتن به مدرسه همراهی کردیم.فکر کنم بزرگترین روز زندگی آیدا بود .ناگفته نماند آوا

کوچولوی ما هم به مناسبت اولین روز مدرسه شور و شوق خودش رو داشت .کیف

نارنجی شو پشتش انداخته بود و تا خونه مامان جون جلو جلو و با غرور خاصی راه میرفت

انگار که فکر میکردی قرار هست او  هم به مدرسه بره. آخه آوا رو سرراه گذاشتیم خونه

مامان جون وخودمون حدودای ساعت هشت ونیم جلوی در مدرسه آیدارسیدیم.مدرسه آیدا یه

کمی از خونه ما دوره و آیدا باید با سرویس رفت و آمد کنه.همه کلاس اولی هاهمراه پدر و

مادرهاشون به مدرسه اومده بودند وقتی وارد مدرسه شدیم یکی از خانم معلم های مهربون

دست آیدا رو گرفت یه شاخه گل خوشگل بهش داد و تو یکی از صف های بچه ها قرارش

دادمدرسه پر بود از شور و حال بچه ها.جشن خوبی برای بچه ها گرفته بودند از طرف رادیو

کرج چند تاخبرنگار اومده بودند و در حال تهیه گزارش بودندآیدا هم خوشحال بود و جدی! وقتی

بچه ها برای کلاس بندی وارد ساختمان مدرسه شدند پدر و مادرها باید درحیاط مدرسه

میماندند .تا این که از بلنگو ازاولیای بچه ها دعوت کردند که وارد ساختمان مدرسه

شوند .داخل راهرو معاون مدرسه اسامی دانش آموزان هر کلاس رو خوند تا پدر و مادر ها

راحت دخترای گلشونو پیدا کنند.وقتی وارد کلاس آیدا شدم آیدامیز اول نشسته بود و داشت

شیرینیشو میخورد تا منو دید خیلی خوشحال شد وگفت مامان مهشید ودیدم ولی اون تو

کلاس من نیست (مهشید یکی از دوستای پیش دبستانشه)من بوسیدمشو بهش گفتم عیبی

نداره و ازش پرسیدم مدرسه چه طوره؟ اون خنده کودکانه ای کرد و گفت :عالیه. کلاس خیلی

قشنگی داشتن با خانم معلم آیدا آشنا شدم خانم شهریاری معلم کلاس اول

آیداس .خانم مهربونی هستند. خلاصه اون روز هم با همه شور و حالش تموم شدو آیدای ما

رسما وارد کلاس اول ابتدایی شد.

 

 

دو ر می فا سل لا سی

سلام

آیدا از سال تحصیلی گذشته یعنی از پیش دبستان موسیقی رو از مبانی یعنی ارف که شامل

ساز بلز و فلوت میشه شروع کرده ،بلز رو در دوره پیش دبستان تموم کرد و فلوت رو از اول

تابستان امسال داره یاد میگیره .بعد از این دوره که تقریبا یک سال طول میکشه آیدا باید ساز

 تخصصیش رو انتخاب کنه، مامان و بابا تمام سعی و تلاششون رو میکنن که دختر گلشون تو

این راه موفق بشه البته با سعی وتلاش خود آیدا.