نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی ...
می خواهم امروز را زندگی کنم ...
خواستی باش ... نخواستی نباش

خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن!!

کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن.

مدام گفتی خیالت تخت!!!! من وفادارم.... و چه احمقانه، خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری!!!!

هر چه بگندد نمکش میزنند.... ، اخلاق گنده دماغ تورا هم نمک میزنم بامید انکه درست شود!

شب که می شود
نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم
و شجاعت خود را زیر سوال می برم ...
دوام می آورم تا فردا ؟؟؟

بی تو ترك برداشته ام و به هر بهانه ای ، دلم می شكند ،گاهی گم می شوم پشت پنجره ها و سكوتم را بغض می كنم تا نشنوند صدای شكستنم را.

هيچ گاه ويتريني نداشته ام

تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.

در قامت يک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم.
...

از اين روست که تمام خيابانهاي شهر

عشق مرا مي شناسند

نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر...!

فقط می دانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفته ای بی آنکه نباشی.

باز دلتنگیهایم را نجویده قورت دادم...امان از این زخم معده

تو كجايي؟
در گسترهْ بي‌مرز اين جهان
تو كجايي؟
-من در دوردست‌ترين جاي جهان ايستاده‌ام:
كنار تو.
...
-تو كجايي؟
در گسترهْ ناپاك اين جهان
تو كجايي؟
–من در ناپاك‌ترين مقام جهان ايستاده‌ام:
بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي‌سرايد
براي تو.

احمد شاملو

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …غصه هایت برای من …... همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند...
آنقدر بلندتا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را.

من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان....
به همان خانه ی بی رنگ و ریا و همان لحظه که بی تاب شوم او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد او مرا برد ولی برد ز یاد....!

زیر بارانهای سخت زندگی می توان همدمی یافت که تو را زیر چتر عشق بگنجاند و
برایت تکیه گاهی شود تا تنهایی را حس نکنی ..تا نشکنی .. تا .. زیر چترت
آرام نشستم .آنقدر آرام که خوابم برد .چشمم را که باز کردم من بودم و چتر
.. رفتی.. من ماندم و یک دنیا سوال بی جواب ....

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
 چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....

از در رسیدو مارو دیدو با نگاهی عاشق ما شد.....

تولدم مبارک !!!!!       یک سال گنده تر شدم    :دی !!!!!

من تو را به خاطر می آورم....

بی هیچ بهانه....

شاید دوست داشتن همین باشد ،

بی بهانه به خاطر آوردن...

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود


 شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است .

تو که نیستی تا ببینی

 گریه های هرشب من

بی حضور عاشق تو

چه عجیبه گریه کردن!

تو که نیستی تا ببینی

دل آسمون شکسته

جاده تا صبح قیامت

من و این پاهای خسته...

امروز دخترم آیدا ۲ سالش شد

ارسال شده توسط یه دوست..

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا

روزی فکر می کردم اگر او را با غریبه ای ببینم , شهر را به آتش می کشم ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست .

ارسال شده توسط یه دوست..

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي
جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي
کوچ کردن دسته دسته آشنايان عندليبان
باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي
واي از دنيا که يار از يار مي ترسد
غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد
عاشق از آوازه ديدار مي ترسد
پنجه ي خنيا گران از تار مي ترسد
شه سوار از جاده هموار مي ترسد
اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهاي انتظاري بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم
آب از آبي نجنبيد خفته در خوابي نجنبيد
چشمه ها خشکيد و دريا خستگي را دم گرفت
آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشي ندارد عشق آغوشي ندارد
بر من و بر ناله هايم هيچکس گوشي ندارد
بازآ تا کاروان رفته باز آيد
بازآ تا دلبران ناز ناز آيد
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آيد
پاگل افشانان نگار دلنواز آيد
بازآ تا بر در حافظ سر اندازيم
گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم
 

دلیل این همه ساده لوحی انسان از چیست؟

نمیدونم تو زیادی بد اخلاقی یا من خیلی حساسم..!

اگر شیری درنده در برابرت باشد بهتر از آن است که سگی خائن پشت سرت باشد ...

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد

طعنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت

دل تنگش سر گلچيدن از اين باغ نداشت

قدمي چند به آهنگ تماشا ز د و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه کارش ميخورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زدو رفت

دیگ به دیگ میگه / میازار موری که دانه کش است         ! ! !

باز هم امشب

     ثانیه ها اسم تورا جار زدند 

               و 

            دقایق دوباره تنهایی منو تکرار زدند

        و نگاه تو......

        و

        سکوتی که در این عقربه ها میچرخید انگار

                 قلب مرا در چشمان تو دار زدند ...