هیس

مـدتهـآسـت
چهـره ات رآ در ذهـنـم نقـآشے مـےڪنـم . . .
عـآشقـآنـﮧ ، ڪآرم را خـوب بلـدم !
هـیــــــس . . .
بیـن خـودمـآטּ بـآشـد ،
بـدجـور سـر ڪشیـدטּ چشمـآنـت گیـر ڪـرده ام . . .

دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم
اما
دوست ندارم زنده باشم و فراموشت کنم...

امیدی برای توانمند شدنم ندارم کسی که با تمام وجود دوستش میدارم دیگری
را دوست میدارد چقدر این جمله برایم درد ناک است «هیچگاه تنهایت نمیگذارم »
هر بار که که این جمله را به یاد می آورم اشک در چشمانم حلقه میزند حلقه ی
اشکی پر از عشق به کسی که عاشق دیگری است او با من است در کنار من
است اما یادش فکرش قلبش پیش دیگری است قلبش با وجود عشقش می تپد نه من!
نمیدانم میتوانم یا نه می خواهم آرزوها و رویاهایم را در قلبم به مرگ محکوم کنم
به اعدام به جرم یگری اما میدانم توان این کار را هم ندارم هرگاه چشمانت را به
خاطر می آورم تپش قلبم تند نفسم آرام آرام و تمام ذهنم پر از خاطرات تو میشود
چقدر سخت است فکر کردن به تمام دروغ هایی که چشم در چشمانم به من میگفتی
و من با تمام وجود باورت داشتم .
به خاطر تو هزار بار در خودم شکستم و هزار بار آرزوی مرگ کردم .
فکر میکنم تو میتوانی به راحتی مرا به خاطره ها بسپاری و از من فاصله بگیری
فاصله ای که مانند دو خط موازی هیچ راهی برای بهمرسیدن ندارند اما مانند
تکیه گاهی بود که به او تکیه میکردم اما دراوج تنهایی ام همیشه تنها میمانم . . .
رویایی که در سرم بود همش خیال بود و آرزو خیال ها و آرزو های دست نیافتنی
همیشه خواستم بدانی و بفهمی که وجودم به وجود تو بسته است ولی هر بار تو
عشقم را به تمسخر گرفتی ... تو میگویی مرا دوست میداری؟؟؟!!!
سوال جالبی است آیا تو مرا دوست میداری؟؟؟
هیچگاه پاسخی برای سوالم نیافتم ولی من در آرزوی خوشبخت شدنت در خود
میشکنم و میگذارم به راحتی بروی ودل بکنی از این بهونه گیری من .
منی که جرمم دوست داشتن تو بود چه جرمی؟؟
آری جرم بزرگی است نباید نگاهم را به نگاهت میدوختم تا دلم دراولین نگاه
زندانی وجودت شود ... آنقدر دوستت دارم که برای خوشبخت شدنت دعا
میکنم با تمام وجودم از عشقت التماس میکنم که عشقم را دوست بدار .
اندازه ی تمام اشکانم که در هنگام دوری تو بر گونه هایم سرازیر میشود و
مانند تکه های الماس کوچک به چشم می خورد اشکی که از داغی عشقت
گونه هایم را میسوزاند.
چقدر دوست دارم جای عشقی باشم که تو برایش دل تنگ شوی دوستش بداری
چشمانم دنیایت باشد نگاهت فقط مال من باشد نه دیگری... .
یادت می آید که میگفتی که من و تو فقط مال همیم و هیچکس جز نفسمون نمیتونه
ما رو از هم جدا کنه حالا عشقی پیدا شده که باعث جدایی قلبم از قلب مهربانت
شده پس میرم تا بدانی که عاشقت هستم وهیچگاه توان فراموش کردنت را ندارم .
راستی به عشقت بگو از عشق من خوب مراقبت کنه .
عزیزم برو و عشقت را دوست بدار و به آن خیانت نکن برایت آرزوی بهترین
زندگی را در کنار عشقت دارم . . .
«دوستت دارم به اندازه ی تمام وجودم»
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من
اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم
همیشگی رو تو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز ازکینه و نفرت
بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار
غرورش تموم وجودت له شد
چقدر سخته تو خیالت مدت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش چیزی
جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما
مجبور باشی بخندی که نفهمه هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو، تو یه باغچه دیگه دیگه ببینی و هزاربار تو خودت
شکنی اونوقت زیر لب بگی
* گل من باغچه نو مبارک *
متن را بخوان و ببین چقدر دوستت دارم:
چگونه فراموشت کنم تو را؟
که از خرابه های تنایی به قصر شیرین عشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار
و یاری با وفا برای خویش ساختی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی
داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
چگونه فراموشت کنم تورا؟
که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبم را حس می کردم و به
جست و جوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا میکردم :
« که خدایا پس کی او را خوهم یافت »
چگونه فراموشت کنم تو را؟
که همزمان با دیدنت در قلبم همه ی عزیزانم برایم بیگانه شدند.
دستم را به تو می دهم، قلبم را به تو می دهم، فکرم را به تو می دهم،
وجودم را به تو می دهم و نگاهم ازآن توست و تمامی لحظات تو را
می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.
چگونه فراموشت کنم تو را؟
که قلم عشقم را به تو هدیه کردم که نوشته هایت صورت نوشته هایم را گرفتند
بیش از تو عشق را نمی شناختم بهتر بگویم با عشق رفاقتی نداشتم عشق را
با تو شناختم و دلم میخواهد با وجود تو همیشه عاشق بمانم...
ای مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه زیرا می دانم که به
سوی من بازخواهی گشت پس به خاطر تو این منم که این انتظار را تحمل خواهم
کرد به انتظارت خوهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته
را می نوازد قلبی که در آن خوشی ها تا ابد مدفون است حتی اگر بدانم جسمت
به سوی من باز میگردد باز هم به انتظارت خواهم ماند شاید روزی صدای پایی را
بشنوم که ازآن تو باشد....

کاش شادیت بودم تا دوستم میداشتی و به یادم می آوردی
کاش رویایت بودم تا عزیزم می داشتی و در زندگیت به من می اندیشیدی
کاش قطره اشکی بودم تا در چشمانت متولد می شدم و بر گونه هایت زندگی میکردم
کاش نیازت بودم و به من احتیاج داشتی
کاش امیدت بودم تا مرا از دست نمی دادی
کاش آرزویت بودم تا مرا آرزو می کردی و مرا می خواستی...


نگو یادت نمی آید "به یادم باش" خاموشم
نگو آن جمله ی آخر به آنی شد فراموشم
نگو یادت نمی آید مرا یارت صدا کردی
که سبزم می کند لحنت، به هر پژواک در گوشم
نگو یادت نمی آید که دستم جای دستت شد
طلسمم کرد دستانت ، ز دستم رفت آن هوشم
نگو بیهوده می گویم که گفتم بی تو می میرم
که قلبت سنگ قبرم شد ، چه باری گشته بر دوشم
نمی دانم چه اصراری به انکار دلم داری
دلم عمری است جان داده ،به یادش تیره می پوشم
مرا انکار کن آری ! مرا که عاشقت بودم
بگو با من نمی جوشی نه با قلب پر از جوشم
بگو تا کی به دل داری از این دل کینه ی انکار
کجا باشد که دستانت شود هم بند آغوشم
ز یادم می رود قهرت ، اگر یادم کنی یک دم
که من تنها در این دنیا ، به امید تو می کوشم
افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.
هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان
آوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا
بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.
اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراند
و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته
باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.
بر سر جاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد و اکنون که رفته ای
تنها اشک است که تمامی ندارد.
تو رفتی و بعد از تو باران انتظار چه بی صدا میبارد.![]()
![]()
و من در خلوت تنهایی خویش مانند شمع میسوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگیم.
سفر تنها سهم من ازچشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی میبخشید
و امشب بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام
شهر است. من باز آخرین قطرات اشک را روشنایی ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در
گلدان خالی زندگیم میکارم تا در نبود تو خزان تنهایی آن را از پا در نیاورد.
چشم در چشم غروب با قلبی از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی میفتم که مرا با
صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنی
دریا رو آتیش میزنی ابرا رو بی تاب میکنی
![]()
وقتی فقط اونو بخوای ماهو نشونه میکنی
میری تو قلب آسمون صبرو دیوونه میکنی
وقتی میبینی عاشقی دنیارو می ریزی به پاش
طلا رو قیمت میذاری با برق ناز خنده هاش
![]()
وقتی میفهمی عاشقی میری سراغ پنجره
قلبت رو میسپاری دستت قصه و عشق و خاطره
![]()
وقتی میفهمی عاشقی سوار رویاها میشی
میری تا جاده های دور اون بالاها خدا میشی
وقتی میفهمی عاشقی ماه و میخوای شکار کنی
میخوای که خورشید خانمو هر شب بری بیدار کنی
![]()
وقتی میفهمی عاشقی با آینه خونه میسازی
رنگین کمونو میاری تو گردن ماه میندازی
![]()
وقتی میفهمی عاشقی می خوای همه خبر بشن
گلا به خاطر شما تازه و تازه تر بشن
وقتی میفهمی عاشقی میبینی پادشاه شدی
از همه ی مردم شهر یه آسمون جدا شدی
![]()
وقتی می بینی خودت میمونی و خودش
جونتو حاضری بدی به خاطر تولدش


مـى زنـم بـــــــ ســلامــتــى حـــرفــــــهــاى دلـــــــم كــــــه بـــــه كـــــســـى نــگـــفــتــم
بــــــــ ســلامــتـــى ايــــنـــكــه كــــوه درد بــــــــودم ولـــــــــى دم نــــــزدم
بــــــــ ســلامــتـــى تــنـــهــايــى هــــات ولـــــــى تـــنــــهــــــايــــى را دوســــــــت نــــداشــــــــتــــم
بــــــــ ســلامــتـــى آرزوهــــــــايــــــى كــــــــه نـــتــونــســتـم لـــــمســشــون كـــنـــم...
☆ اگہ ڪسے بہت گفت دوستت دارم ☆
☆ لُزوما بہ ایـטּ معنے نیست ڪہ... ☆
☆ ڪس دیگہ اے را دوست ندارد ☆

دلم میخواهد شب باشد، من باشم و تو ...

خدا چرا عاشق شدم من
ديگه از دست اين دل يک شب آروم ندارم
واي چرا تو این زمونه شدم قربوني دل اسيره روزگارم
روزا چشماي نازش ميشينه تو نگاهم
شبا وقتي مي خوابم ميبينمش تو خوابم
براش نامه نوشتم
قشنگ و عاشقونه
نوشتم با دو چشماش منو کرده ديونه
از خودم دور میشوم
تا به تو نزدیکتر باشم
این روزها . . .
" خیال "
تنها راه با تو بودن است !


از ماورای یک احساس قشنگ تپش های قلب تو را می شنوم
چه زیباست از پشت این نقاب هزار رنگ حس دلتنگی تو را بوئیدن
تو را می بینم و می جویم که همچون یک باران بهاری
بر دل پائیزی من می باری و سیراب
میکنی درختان دلم راکه بارور می شوند و شکوفه می دهنددر بهار دل
چه معصومانه است عشقی که تو دیده ای را فهمیدن
به ذهنم هم نمی امد که روزی می شوی هم حس تنهایی های من
من و تو از تراوش یک چشمه ایم.... چشمه ای پر از قطرات ناب تنهایی
همان حس مشترک...