کتاب کشکالو. کشکالو یعنی چه؟

با قسمت هایی از کتاب کشکالو آشنا شوید:👇
اواسط شهریور فصل پسته چینی بود. صبح زود کارگرای "شاه جهان آباد" سوار تراکتور می شدند و میرفتند به باغ پسته. مباشرها یک پیرمرد و یک جوان را کنار هم می گذاشتند که جوانترها بتوانند جاوندها را پشت کنند و به تراکتورِ "سید حسین" برسانند. بچه ها و زنها هم پسته های زیر درخت ها را جمع می کردند.
🌹
کشکالو یعنی جمع کردن پسته های ته باغی
و
«کَشکالویی ها کسانی بودند که بعد از چیده شدن باغ و خالی شدن باغ از کارگر، وارد باغ می شدند و پسته هایی که جا مانده بود برای خودشان جمع می کردند و بعد از پاک کردن و تمیز کردن برای فروش به شهر رفسنجان می بردند. این پسته ها بخشش ارباب بود و سهم مردم کم بضاعت.»
🌹
سمت راستمون می شه خیابون فردوس، بازار رفسنجون، خیابان خواجو و جاده نوق. ... روبرومون میشه فلکه مُرغو.»
اکبر شوفر "مُرغو" را کمی با خنده گفت. به آینه نگاهی انداخت که ببیند خانم سپاهیِ دانش که عقب نشسته است می خندد یا نه.
خانم، نسبتاً عاقل بود لبخندی زد و گفت: «چرا مرغو؟»
و "اکبر" که خوشحال بود خانم را به حرف درآورده است گفت: «برا این که یه مجسمه قو وسط میدونه، مردمم بشش می گن مُرغو؛ حالا می ریم و می بینیم
🌹
خانم سپاهیِ دانش، نشست روی زمین و دستش را دراز کرد که با پسر بچه دست بدهد، اما پسر بچه خجالت کشید و دستش را جلو نیاورد.
خانم سپاهی دانش لبخندی زد و گفت: «اشکال نداره پسرم» و دستی به سرش کشید، او را بوسید و گفت: «پسرِ گلم اسمت چیه؟»
پسر بچه که تا آن لحظه هیچ کس به او نگفته بود پسرم، از خانم معلم جدید خوشش آمد و آرام و زیر لب اسمش را گفت.
خانم کلاهش را از سر برداشت و موهای بلندش را دور گردنش ریخت و گفت: «چی؟» این بار پسر بچه بلندتر گفت: «سعید.»
🌹
جوی آبی از وسط "شاه جهان آباد" می گذشت و درختان بزرگ و تنومندی که اهالی به آن پَتک میگفتند لب جوی کاشته شده بودند و آب از وسط روستا می گذشت و به باغات پسته "هرندی" میرسید. زن ها همیشه لب این جویِ آب می نشستند و ظرف و لباس می شستند.
🌹
پسته کله قوچی همان پسته حاج شریفی بود. حاج شریفی پسته کله قوچی را به وجود آورده بود و آن را گسترش داده بود. او کشاورز خوبی بود و همه مردم رفسنجان که با پسته سر و کار داشتند او را می-شناختند. . او نذری داشت و شب های بیست و یکم ماه رمضان به همه اهالی "شاه جهان آباد" در این خانه افطاری می داد. درب خانه حاج شریفی همیشه باز بود و هر کس که به وقت ظهر یا شب به ایشان سر می زد( چه رعیت و چه غیر رعیت) حتماً باید میهمان سفره او میشد.
🌹
یکی از بهترین تفریحات بچه های روستا غُوتُو خوردن بود. غوتو خوردن یعنی آب تنی کردن.
معمولاً بچه ها گروهی می آمدند و به محض رسیدن به نزدیک حوض، لباس خود را درمی آوردند،گوشه ای پرت می کردند و می پریدند در آب.
🌹
بچه ها ساکت شدند، و همگی واردکلاس شدند، خانم معلم هم آمد. مبصر برپا و برجا گفت. خانم معلم مثل همیشه اول تکلیفها را نگاه کرد و بعد درس داد.
یکی یکی بچه ها را صدا زد و مشق هایشان را نگاه کرد «حسنخانی یه کمی خوش خط تر بنویس، قاسمی چرا این کلمه را اشتباه نوشتی، پنج بار از روی این کلمه بنویس. پور رمضانی روی خط بنویس چرا این قدر کج نوشتی؟، رضایی مداد قرمزت رو سر کن خیلی درشت نوشتی.»
خانم معلم تکلیف های سعید را نگاه کرد، با تعجب گفت: «سعید اینا چیه نوشتی؟»
🌹
"عباسِ قصاب" چوب خط هایی دارد که هرکس گوشت می خرد روی آن علامت می زند و آخر بُرج که مردم حقوق می گیرند پولش را پرداخت می کنند و چوب خط را میشکنند یا پاک می کنند.
🌹
یکی از بچه ها گفت: «خانم معلم بدو برو تو آسیاب غلومعباس»، و خانم معلم هم دوید سمت آسیاب و در را بست.
آقای مدیر نزدیک شد و با دیدن دانش آموزان گفت: «بچه ها اینجا چکار میکنید؟»
یکی از بچه ها گفت: «آقا اومده بودیم تو آسیاب، آسیابم درش بسته اس، الانم داریم بر می گردیم.»
آقای مدیر پرسید: «خانم معلمتون کجاست؟»
یکی از بچه ها به سرعت جواب داد: «حتماً تو آسیابه؟»
🌹
وقتی که ماشین "خانم سنجر" که تویوتای قهوه ای رنگه از وسط ده عبور میکنه زنها یکی یکی چادرشان را سر میکنند و برای ویزیت شدن به طرف بهداری می آیند.
🌹
ننجان زن خوش سلیقه ای بود. سالن را دو رنگ زده بود، پایین دیوار رنگ تیره و بالای دیوار رنگ روشن.
سالن دو تا طاقچه مقابل هم داشت یکی این ور، یکی آن ور. در هر طاقچه یک پارچه سفید رنگ با نقاشی های خوشگل بود که ننجان خودش آنها را دوخته بود.
سماورش گوشه سالن بود و چاییش در حال دم کشیدن.
🌹
چوپان ها ناهارشون رو توی سارق می پیچند و با خودشون می برند. نزدیک های غروب هم از صحرا برمی گردند. آن ها از پایین ده که می آیند از خیابونی که خونه اربابی است رد می شوند، وسط آن جوی آبی است و اطرافش درختهای شُنگ کاشته اند.
🌹
یکی از بچه ها دوید داخل حیاط مدرسه و گفت: «یه زنبور زارویی رفته تو دفتر و کُفت آقای معلم رو کنده.»
🌹
تعدادی از پتار کن ها از "تاج آباد" برای پتارکنی به "شاه جهان آباد" می آمدند، تاج آبادی ها پتارکن های خوبی بودند و در این کار نظیر نداشتند.
گروهی از کارگران پتار می کردند، تعدادی از آن ها علف و آدور می زدند، بعضی ها زمین می کندند، "حسن" و "غلامعباس" بیل روی شونه هایشان بود و به سمت آبداری میرفتند.
🌹
"از خط درکنو" یکی دیگر از بازی های بچه های روستا و مخصوص پسران بود. در این بازی دایره ای می کشیدند و هر کس هر چه داشت داخل دایره می گذاشت، به نوبت با سنگ می زدند و هر کس وسیله شخص دیگری را از دایره بیرون می آورد آن را برای خودش بر می داشت. وسایل معمولاً چیزهای گرانبهایی نبودند، یا قرقره بود یا سر نوشابه بود و با ارزش ترین آن ها سکه بود که خیلی بازی را جدی میکرد.
🌹
«روز آخر ماه که می¬شد همه کارگران "هرندی" باید در ضبط پسته جمع می شدند و "آقای صفاری" که حسابدار و دفتر دار "هرندی" بود، می آمد و روی سکو می نشست ودسته¬های پول را جلویش میگذاشت و اسمها را میخواند و حقوق یکی یکی را میداد.
🌹
جوون ترها بالای درخت می رفتند پاهای خود را محکم روی شاخه های درختان توت میکوبیدند و به اصطلاح توت می تکوندن. توتها می ریختند روی خاک و بچه ها جمع می کردند و توی جوی آب می شستند و می خوردند.
کنار این باغ هم " اسدالله" باغی داشت که داخل آن درخت سیبی کاشته بود. بچه ها به آن میگفتند سیب ترشو، چون سیبهایش خیلی ترش بود.
🌹
- من شبهای قدر به مسجد میروم و برای شما خیلی دعا میکنم.
- خانم معلم خیلی از پیرمردهای روستای ما به رحمت خدا رفتند.
- روستای ما خیلی بزرگ¬تر شده، تقریباً به شهر وصل شده است.»
🌹
" روزِ خوبِ کشکالو"
یک به یک، توی ده، بچه ها
پا برهنه می رفتند،
از ته باغ تا کوچه ها
پشت و روی حلب های کهنه
دستها میزدند و میخواندند
توی کوچه ها صدا پیچید
های
ارباب پسته ها را چید
کاش یکدم نصیب من می شد
لذتی که توی کشکالوست
🌹توجه🌹
کتاب کشکالو را از نشانی های زیر دریافت کنید👇
👈کرمان:
1- بعد از چهار راه کاظمی کتابفروشی فرهنگ
2- بلوار پرستار " ماهان کتاب"
👈رفسنجان:
1- کتابفروشی خورشید شب
2- فروشگاه مداد رنگی در خیابان امام



