سلام!!!

 

این وبلاگ بشدت دلش گرفته بود...شبیه این خونه قدیمی هایی شده بود که صدساله هیچ کس بهش سر نزده!اومدم یه پست بذارم که دلش باز بشه.مطمئن نیستم هنوز خواننده ای داشته باشه...یجورایی هم فکر میکنم که خب هیچ خواننده ای نداشته باشه!!!آخه خب یه زمانی برای خودش برو بیایی داشت!مثل این خونه های قدیمی که همسایه ها از بوی نذری و رفت و آمد و هیاهو خالی نمیذاشتنشون.اما خب اواخر عمرش به این روز افتاد!دلش میخواست شعر رنگی پست کنم!ولی من ترجیح دادم بجاش یه متن سیاه پست کنم و از درد دلاش بگم!اگه حتی یه خواننده هم داشته باشه ممکنه باز این وبلاگ بی رمق به فکر بیفته که پست بذاره گهگاه...

عکاس



تو

شبیه یک عکاس

تمام لحظه هایم را شکار کرده ای

و نمی دانی

که ساعت ها

و تقویم ها

دروغ گویان بزرگ تاریخ هستند!

کتانی هایی که تو را پیموده است...



برای پیمودن آمدی

و در شعرهایم جوانه زدی

خودت می دانی

واژه واژه شعرهایم

تنها

تقلبی ست

از چشم هایت

بیدار بمان!


برای پیمودن آمدی

و خودت می دانی

راه من

راه

خط های منحنی موی تو بود

پس تمام کن

این

" اهدنا الصراط المستقیم " ها را!


برای پیمودن آمدی

فراموشت نشود

کتانی هایت را هم بپوش!

راه درازی ست

راه این شعرهای پرحرف!

ارکستر پریشانی



و موسیقی متولد می شود

.

.

.

وقتی که نت به نت نگاهم

خط های حامل تار به تار موی تو را

چنگ می زند

ارکستر خوبی خواهیم شد!

برای نواختن سکوت ها:

سیاه نقطه دار

برای دامن تو

گرد

به احترام مردمکان خسته زیر پلک هایت

و چندین سال

سکوت سفید

برای حقیقت تلخ شتاب پاضرب های زمان

بر نت به نت موهای من!

طلوع

 


چه کسی می گوید روز را خورشید آغاز می کند؟

خورشید هم

خوب دیده بود

طلوع شبانه ات را

در تخت خواب که تن هامان را هر نیمه شب

لمس کرده بود

چه کسی این دروغ را محکم بر لب هایت بسته است

که حتی برای خندیدن هم گشوده نمی شوند؟



معادله


 

حالا دیگر همه چیز بر ضد ماست

پنجره های سرکش گذشته

حالا دیگر قانونمند شده اند

خوب آسمان را دز کادر کوچک خود خلاصه کرده اند

و خوب خورشید را از دست هایمان،

نگاه هامان،

و مخچه های متروکمان

دزدیده اند

کاش می دانستیم

چه کسی قانون این پنجره ها را

می شکند!

و چه کسی پرواز را...

فراموشش کن!

معادله ی این دست ها مشکل بزرگی ست

که هیچ گاه حل نخواهد شد!

مینیمالی از من!

 

 

 

هر دو گاه از باران تر می شوند،و نشستن کنار هر دوشان خوب دردهای روزانه ات را

تسکین می دهد...

حالا تصمیمت چیست؟می خواهی کنار کدامشان بنشینی و چای بنوشی؟

راستی!تا به حال بهشباهت میان "پنجره" و "زن" فکر نکرده بودم!

زبان کفش

 

 

برای فاطمه:

هر چقدر هم که واژه ها را کنار هم بگذاری

قصه ی فاصله ما به سر نمی رسد

دور می شوی

و من

از بیت بیت شعر چشم هایت میخوانم

 

که زبان کفش هایت هم دیگر فعل ماندن صرف نمی کند...

 

 

تنها یک شباهت بین من و بهار وجود دارد...نه شکوفه کرده ام و

نه سبزم.بارانی ام.بیشتراز هروقت...

 

شیوع

 

 زمستان از قلب تو شیوع پیدا کرد

و حالا به دستان من هم سرایت کرده است...

 

 

برای مهدیه عزیز:

 

 

نیوتن راست میگفت...

زمین زیادی کشش دارد

آن قدر که تو را هم در آغوش خاکی اش کشانده است

و چه چرخه ی غمناکی ست تبدیل انگشت هایت به شاخه های یک درخت . . .

حالا

 تو دلیل قانع کننده تمام رعدوبرق هایی هستی که در آسمان و گاه در گلویم اتفاق می افتد

شبیه من

 

 

 

باران شدت می گیرد

تو کفش هایت را به پا می کنی

و

چترت را باز

حالا زمین هم شبیه گونه های من محکوم به نمناکی دائمی ست...

لباس نو

 

 

 

وقتش رسیده دامن گلدارت را بپوشی زمین!

دلم برای بهار تنگ شده است...

سکوت های سیاه

 

 

 

بهار می آید

کافی ست نگاهت را

بدوزی به دامن زنی که تک تک شکوفه های دنیا را دزدیده است

و انگشت هایت را

وصله کنی به دستانی که خورشید است

بهار می آید

اگر این سکوت های سیاه را

از خط های حامل حنجره ام پاک کنی

تا کمی "دوستت دارم" بنوازم!

بی نام

 

 

بهار به من سرایت کرده است

ابری ام...

چمدان

 

 

 

از این مردم

و از این آپارتمان های بلند آشنا

شهری می سازم توی قلبم

و نامش را به یاد تو می گذارم "گذشته"

راه زیادی در پیش کفشهایم هست...

و سفری دور و دراز در چمدان خسته ام انتظارم را میکشد

تنها توشه من

دفترچه خاطراتی ست در ذهنم

که در تک تک صفحه هایش ساکن شده ای

قطار می رسد

و من

سهم خیابان ها را از سا یه ی سنگینم می دزدم...

زمین

 

 

 

دلم می خواهد

زمین را

که این روزها فروشد شده

بخرم

واین بار

بیندازم در آسمان چشم تو

تا تنها کمی دنیایم را ببینی!

انتظار

 

 

 

برای فاطمه:

موهایت خیالی شده ست

که شب ها می بافمش

فردا

تمام دوری ها را دور می ریزم و باز

موهایت طبیعت میشوند

و تک تک بنفشه های دنیا

گیرسر تو

شب را فراموش کن!

بیا

فرداصبح

دامن طبیعت را برای قدم هایت گلدوزی کرده ام!

ماه حسود

 

 

نمی دانم؟

چشم های تو خیره شده ست به ماه

یا این ماه حسود افتاده

در آسمان چشم تو

بیا کمی کنار هم باشیم

عقربه ها عجول تر از آنند که فکر می کنی

بیا امشب یلدا را در تن من جشن بگیر

مگر فرقی می کنند انارهای توی سفره

با گونه های گل انداخته ام؟

مگر فرقی می کنند موهایم

با بلندترین شب سال؟

بیا کمی به من نگاه کن

و به شروع این زمستان سرد...

در دست هایم

اصلا بیا کمی خودت را گول بزن

نه...

اشتباه نکن

موهایم سفید نشده

تنها باید کمی پارو شوند

این برف های کهنه ی روی سرم

شعرهایم...

 

 

شعرهایم پاییزی رنگی ست

که تک تک واژه هایش

خلاصه شده

در نوای نرگ برگهای پیر

زیر کتانی هایی باران خورده

در بوسه های نمناک باران و چتر

در تولد فرشته ای...

با گونه های گندمگون

و موهایی که اسیر میشوند توی دستان باد

با قاصدکی که توی پیچ و تابش مهمان شده

و راز پنهان من و تو

توی گوش قاصدک

شعرهاین پاییزی رنگی ست

که واژه هایش را در باغچه ی کوچک خانه کاشته ام

حیاط

پر شده از برگ های زرد،

صدای باد...

و رقص قاصدک

پ ن:امروز تولدمه.حس خیلی خوبی دارم.مثل یه قاصدک کوچک ... که باد با خودش برده باشه

روبروی چشم من

 

 

یک صدف درون دست توست

یک ستاره روبروی چشم من

باد می دود رقص میکند و موج...

دامنت ولی دوباره خیس میشود

تاب میخورد توی دست موج

باز یک نگاه از برای من

یک صدف درون دست توست

یک ستاره روبروی چشم من

گیر کرده اند قطره های اسمان

باز لابه لای گیسوان تو

چشمهای تو سوی ماه می رود

ماه هم

خیره سوی چشم تو

یک صدف درون دست توست

یک ستاره روبروی چشم من

گریه های اسمان چقدر زینتی ست

مثل گریه های تو

گریه های من

دست من

درون دست توست

چشم مای تو

روبروی چشم من

یک صدف درون دست توست

یک ستاره روبروی چشم من