بعد از کلی سکوت دوباره سلام

حرف برای گفتن خیلی دارم اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد فقط شبها نوشتنم میاد که اونم همسری خونه هست

شدم مثل بچه های بهونه گیر که عادت دارن به بهونه گیری منم شبا موقع خواب گریم میگیره فط دوست دارم گریه

کنم همه جر فکری میکنم ودر کنارش اشک میریزم  نمیخوام راجع به فکرهایم حتی با همسری حرف بزنم  فقط

ازش میخوام که بره دنبال زندگیش شاید روزی برق شادی واشک شادی پدر شدن  رو تو چشماش ببینم گاهی

وقتا به خودم میگم واقعا که انگار بیماری خود ازاری گرفتم 

یه سه چهار روزی درگیر مراسم عقد دختر برادرشوهر بودیم روزها لبم پر زخنده ودلم پر از شادی ولی باز شب

که میرم تو تخت تا بخوابم همینکه همسری میاد تا بخوابه انگار غم عالم میاد روی سینم و باز فکر و فکر ودوباره

اشکهایم که سرازیر میشوند 


سفر های کوچلو

با سلام خدمت دوستان البته میدونم کسانی که به اینجا سر میزنن خیلی کمن ولی خوب من اینجا رو برا دل خودم ساختم وگه گداری هم یه چیزایی مینویسم 

دو هفته قبل یه سفر دوروزه به قم داشتیم  که به زیارت حضرت معصومه هم رفتیماما در اصل واسه داروی گیاهی رفتم چون داروهام تموم شده بود رفتم یه سونو هم دادم که دکتر گفت وضعیتم بهتر شده و بدنم اماده هست که امید واریم خدا هم خواسته باشه وما به نتیجه برسیم  وبهمون بچه های سالم وصالح بده  حال هرچند این درمان با داروهای گیاهی سبب خیر شده که ما هر دوماه به زیارت حضرت معصومه میریم ویه خورده اب وهوا عوض میکنیم.

یه سفر کوچولو هم  به خاطر کار همسری به کرمان داشتیم   که صبح پنجشنبه راه افتادیم تا ظهر رسیدیم ساعت 1تا 3/5 اقا جلسه داشتن شبش با هم رفتیم باغ شاهزاده  که خیلی قشنگ بود و بهمون خوش گذشت صبح هم یه چرخی تو شهر کرمان زدیم اما جای خاصی نرفتیم بعد از ظهر هم حرکت کردیم به سوی خانه مسافرت های ما خوش میگذره اما اگر این یه خورده اعصاب خوردی هم نداشته باشیم خیلی بیشتر خوش میگذره (اعصاب خوردی ما، البته من ازادی که جناب همسر تو مسافرت ها به خودشون میدن  من هم مجبورم به سکوت برای جلو گیری از اعصاب خوردی بیشتر فقط نمیدونم با این مشکل چه جوری کنار بیام

  خواهشا اگر کسی یه همچین مشکلی داشته یا داره منو هم راهنمایی کنه


دیگه اینکه همسری خیلی میخواد بریم شهر کرد به دیدن دوستامون گفته میخواد جورش کنه انشالله همین هفته تو این تعطیلات بریم البته گفته بودم که توی تعطیلات عید میخواست بریم که بنده سر لجبازی گفتم نمیام  اون هم که تنهایی نرفت حالا ببینیم ایندفعه جور میشه یا نه

پ ن:انگار ما نباید بریم شهر کرد باز هم جور نشد نمیدونم چرا فعلا که نرفتیم و موندیم تو خونه


 التماس دعا


دلم گرفته ...




وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ،
بغض گلوم رو میگیره!

وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات رو میشنوه
یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،
یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!
دستام خالیه! خودم لبریز گناه!
اون میشنوه ... همیشه میشنوه... بگو
بگو که چقدر بهش نیاز داری ...

خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!
بگو ، هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...
خودش گفته!
اون قول داده!

خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون برسون.
خدایا ما را آن ده که آن به.


خدایا شیرینی بخشش و محبتت را به ما بچشان.

اگه امشب دلتون تا یه جاهایی پرکشید ما رو هم از یاد نبرین

                                                  

روز مادر

سلام 

باز هم با یه خورده تاخیر اومدم ولی خوب روز مادر رو به همه مادران سرزمینم  مخصوصا مادر خودم تبریک میگم .

نمیدانم روزی خواهد رسید که من هم شایسته نام مادر شوم وبتوانم فرزند خود را در اغوش بگیرم  

راستش چند روزی مونده بود به روز مادر  که یه شب خونه یکی از خواهر ای همسری بودیم که دو تا دختر داره

که حرفمون رسید به روز مادر و هدیه دادن که دختر شون که کلاس اولی هست وخیلی بهم انس داره یهو جلو 

همه برگشت وگفت زندایی تو که بچه نداری کی بهت کادو میده  نمیدونین تو او لحظه چه احساسی بهم دست

داد خیلی خودم رو کنترل کردم که اشکام بیرون نیاد اون وقت بود که احساس کمتر بودن بهم دست داد فهمیدم

همسرم هم یه جورایی شد یه غمی رو تو چشماش دیدم  یه لحظه موندم که چی بگم  از الان همه ترسم اینه

که چند روز دیگه که روز پدر میشه نکنه باز یکی از بچه ها شیطونی کنه یه چیزی بگه باعث غصه تو دل همسرم

خدا یا همه امیدم به توست

خدایا حاجت همه حاجت مندا ن رو روا کن

شروع سال جدید

سلام دوستان البته اگه دیگه کسی به ما سر بزنه یعنی از بس نیومدم و اینجا رو به روز نکردم فکر کنم دیگه هیشکی

اینطرفا نمیاد ولی خوب سعی میکنم گه گداری یه چیزایی بنویسم  نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد  وگرنه حرف برا گفتن

زیاده .

اما در پیگیری مطالب قبلی شکم نسبت به همسری تا حدود زیادی برطرف شد البته اگر جناب شیطان لعین بگذارد

وما را وسوسه نکند

دیگه اینکه تعطیلات عید هم بد نبود از دیدو بازدید عید وعروسی پسر خاله که بگذریم با همسری سر یه چیز

لعنتی برای دفعه هزارم با هم بحثمون شد ویه چند روزی سر سنگینی  وتکرار موضوع توسط همسری

ولجبازی من روزه سیزده بدر را با نحسی تمام شروع کردیم و بالاخره کارم به بیمارستان کشیده شد  با چندتا

آمپول وسرم حالم بهتر شد و همینجا موندگار شدیم وگرنه رفتنی شده بودم همسری هم حسابی ترسیده

بود سر همین ایندفه اوشون با ما سر سنگین شدن بعد از چندروز دوباره با هزار ببخشید و دیگه تکرار نمیشه

و.....دوباره سرمون کلاه گذاشت حالا ببینم تا کی سر قولش میمونه

سر همین موضوع میخواست مسافرت هم بریم که بنده گفتم باهات نمیام ومسافرتمون هم کنسل شد

اما الان دلم خیلی میخواد واسه دو سه روز هم شده بریم . 


پ ن:اخه وقتی میره سراغ اون لعنتی اولش که اعصاب من به هم میریزه دوم اینکه اقا به کاراش نمیرسه

وهمیشه وقت کم میاره اونوقت خودش هم حرص میخوره  هم بداخلاق میشه اونو قته که دعوا شروع میشه

سکوت

      زندگی همین است

                             نمی توان قواعد بازی راتغیر داد

                                                              گاهی نمی توان از بازی کردن انصراف داد 

                                          بلکه باید سکوت کرد و ادامه داد.

بوی خیانت

اين روزها تلخ مي گذرد ، دستم مي لرزد از توصيفش !
 
همين بس که :
 
نفس کشيدنم در اين مرگِ تدريجي، مثل خودکشي است ،با تيغِ کُند.

ادامه نوشته

سلام کم کم داشت یادم میرفت که اینجا هم میشه یه چیزایی نوشت راستی چرا نوشتنم نمیاد؟ وب گردی

میکنما ولی خوب برا نوشتن حسش نیست هر شب وقتی که دلم میگیره با خودم میگم فردا میرم سر وقت وبلاگم

راستش همون موقع می خوام بیام کلی حرف بزنم ولی خوب به این دلیل که اون موقع همسری خونه هستش

واز اینجا هم خبر نداره نمیام

راستی تو این مدت که نبودم یه خاله جدید شدم  الان چهار ماه که عسل خاله به دنیا اومده  اخ اگر بدونین که

چه قد نازه وبا خنده هاش قند تو دل همه اب میشه  

خودم هم دوباره درمان رو شروع کردم البته با داروهای گیاهی (اخه بدنم به داروهای شیمیایی سازگار نیست

وجواب نمیده که هیچ بر عکس هم عمل میکنه)دکترمون که خیلی بهمون امید داده  امیدوارم که

خواست خدا هم باشد و هرچه زودتر نتیجه بگیریم 

فعلا برا شروع مجدد اومدم تا بعد

اندر احوالات ما

سلام 

بعد از کلی تنبلی امروز با خودم گفتم تنبل خانوم یه سری به این کامپیوتر بدبخت بزن بیچاره داره خاک میخوره

البته نه اینکه اصلا نیومده باشما فقط حوصله نوشتن نداشتم

روزگارمان بد نیست  با پستی ها وبلندیهایش در گذر است وچه خوب که می گذرد

دیروز از مسافرت برگشتیم یک مسافرت چهار روزه به شهرکرد که روی هم رفته خوش گذشت با دوستانی

که سال گذشته اشنا شده بودیم دیداری تازه داشتیم وخوب دیدار دوست خوش است 

خیلی به این مسافرت نیاز داشتیم روحیه امان عوض شد الان هم حال خوشی داریم

ایام به کام

سلام

بالاخره اومدم  خیلی دلم واسه اینجا وشما دوستان تنگ شده بود انشاالله از این به بعد زود زود میام

ضمنا حلول ماه شعبان رو به همه دوستان تبریک میگم

فعلا خدا حافظ