حرف برای گفتن خیلی دارم اما نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد فقط شبها نوشتنم میاد که اونم همسری خونه هست
شدم مثل بچه های بهونه گیر که عادت دارن به بهونه گیری منم شبا موقع خواب گریم میگیره فط دوست دارم گریه
کنم همه جر فکری میکنم ودر کنارش اشک میریزم نمیخوام راجع به فکرهایم حتی با همسری حرف بزنم فقط
ازش میخوام که بره دنبال زندگیش شاید روزی برق شادی واشک شادی پدر شدن رو تو چشماش ببینم گاهی
وقتا به خودم میگم واقعا که انگار بیماری خود ازاری گرفتم
یه سه چهار روزی درگیر مراسم عقد دختر برادرشوهر بودیم روزها لبم پر زخنده ودلم پر از شادی ولی باز شب
که میرم تو تخت تا بخوابم همینکه همسری میاد تا بخوابه انگار غم عالم میاد روی سینم و باز فکر و فکر ودوباره
اشکهایم که سرازیر میشوند



من واقای خونم بهمن78 روز تولد امام رضا ازدواج کردیم