مکاشفه بس است یوحنا

بلاگفا چیز مزخرفی است. دیگر نمی توانم از نوشتن در آن احساس امنیت کنم. انگار کسی بالای سرم ایستاده و به نوشتنم نگاه می­کند. باید جای جدیدی دست و پا کنم.

سیزیف

ساعت هشت صبح بود. دو ساعت بود از خواب بیدار شده بودم و سه تا محله را زیر پا گذاشته بودم و این اولین نفری بود که می دیدم. پدر نایب علی. پدر نایب علی اسم نداشت. اسمش همین بود. یک جورهایی مثل پدر پسر شجاع بود. ما هیچکدام نمی دانستیم اسمش چیست. خودش را اگر روزگاری می خواستیم صدا کنیم حاجی صدا می کردیم که در هر قرن یکبار پیش می آمد که این یکبار را من آن روز صبح جمعه تجربه کردم. پدر نایبعلی بودن یک اندوه مضحک بود. پدر یک دیوانه بودن. یک منگول که هیچ آزاری برای دیگران ندارد و سعی می کند که به دیگران کمک هم بکند اما کسی کمک او را نمی پذیرد چون او دیوانه است. همین. نایبعلی از آن دیوانه ها بود که حسابی تربیت شده بود. هیج وقت کثیف نمی گشت و همیشه کت و شلوار می پوشید. طبیعت چیزی بزرگ به او و خانواده اش بدهکار بود و آن هم شعور او برای منفعت طلبی بیش از حدی بود که آدمهای عاقل داشتند و او نداشت و برای همین او یک دیوانه بود و بقیه عاقل. پدر نایبعلی چند سالی بود که نمی توانست درست و حسابی راه برود. آن موقعها که پای راه رفتن داشت هر روز صبح شش از خواب بیدار می شد و تا اذان مغرب که به خانه می رفت شاید حدود بیست بار تا سر کوچه می امد و روی پله ها می نشست و بعد از چند دقیقه می دید که خبری نیست و به خانه برمی گشت. از روزی که دیگر نمی توانست راه برود هم خودش را روی زمین می کشید و به سر کوچه می رسید و می دید که خبری نیست و دوباره کون خیزان به خانه برمی گشت اما دلش تاب نمی آورد. سیف الله می گفت که یک پسر داشته که هم سن نایبعلی بوده. شاید یک سال بزرگتر. می گفت نایبعلی خیلی زود بعد از برادرش به دنیا می آید برای همین اینطور منگول میشود. اسپرمش کامل نبوده. رحم مادرش هنوز جای مناسبی برای پرورش یگ جنین نبوده. به هر جهت برادر بزرگتر نایبعلی شش ساله بوده که از خانه بیرون می زند و دیگر برنمی گردد. یکی می گوید او را دزدیده اند. یکی می گوید که او هم اختلال حواس داشته و رفته و دیگر راه خانه را پیدا نکرده. یکی هم می گفت که اصلا چنین پسری وجود نداشته. آن پسر توهم بوده. چون هیچکس از اهالی آن پسر را ندیده بودند. پدر نایبعلی اولین ساکن این محله بوده. آن موقعها یعنی سالهای اول دهه پنجاه کوچه شش متری محمدی معروف به کوچه مرادبرقی هنوز وجود نداشته و همه آن محله ها باغ انار بوده. ظاهرا اولین خانه را پدر نایبعلی در آن محله ساخته بوده. حتی مرادبرقی که وجه تسمیه کوچه وابسته به شهرت بی بدیل او بود هم برادر نایبعلی را به یاد نمی آورد. به هر جهت سیف الله می گفت که پدر نایبعلی در انتظار پسر دیگرش هر روز این مسیر را به سختی طی می کند و به این سر کوچه می آید تا شاید پسرش برگردد.
گفتم:سیف الله خب حتما چیزی بوده. چون اگر توهم بود یک بار هم  به آن سر کوچه می رفت. چرا به این سر کوچه کلید کرده؟
گفت: خب توهم یعنی همین. وگرنه چه اهمیتی داشت که پسرش از کدام طرف رفته اگر بخواهذ برگردد از کوچه پشتی هم امکان برگشتن دارد. تازه اگر تا اینجا بیاید لنگ این صد متر نمی ماند. حتما تا خانه را هم می تواند برود. این بابا توهم زده. ناکامی تولید نایبعلی را در یک موجود خیالی می خواهد جبران کند.
آن روز صبح ساعت هشت تازه پدر نایبعلی را دیدم که رسید سر کوچه. نگاهی به من کرد و گفت: کسی را ندیدی که از آن طرف بیاید؟ پسری که دیوانه نباشد؟
گفتم: نه. من کسی را ندیده ام که دیوانه نباشد. یعنی اصلا کسی را ندیده ام حاجی.
و بعد مثل سیزیف نگاه کرد به عقب. سنگ قل خورده بود و رفته بود پایین. رفت که بیاردش.

رضا تو چرا آن روز دلت شور می زد؟

رضا آن روز دلش شور می زد. از صبح زود. وقتی وارد کارگاه قالیبافی شد استرس داشت. حتی وقت صبحانه هم گفت که دلم شور می زند. اما زیاد روی آن مکث نکرد. رضا در یک خانواده پر جمعیت زندگی می کرد. نه تا برادر بودند. آن وقت ها اگر چند تا دختر پشت سر هم به دنیا می آمدند اسم یکی را می گذاشتند قزبس. قز در ترکی به معنای دختر است. یعنی به خدا، به کسی که قرار بود جنسیت بچه را تعیین کند می گفتند بس است دیگر. شورش را در آوردی. اما در خانواده رضا قضیه فرق داشت. نه تا پسر پشت سر هم آمده بودند. هر طرف بیست متری مطهری را نگاه می کردی یکی از آن نه برادر را می دیدی. رضا و دو تا از برادرهایش در کارگاه قالیبافی کار می کردند. رضا طرفدار استقلال بود و چون برادر بزرگتر بود همه برادرها هم طرفدار استقلال بودند. آن روزها عابدزاده در استقلال بازی می کرد. بازی های پکن تازه تمام شده بود. عابدزاده چند تا پنالتی گرفته بود و جایگزین خوبی شده بود برای حجازی. آن روزها اغلب بحثها بحث فوتبال بود. نه بحث انرژی هسته ای بود و نه بحث سیاسی. تنها بحث فقط بحث فوتبال بود. اما رضا زیاد بحث فوتبال نمی کرد. اصلا آنطور که باید طرفدار نبود. فوتبالی نبود. آن روز صبح دلش شور می زد. استرس داشت. ساعت ده صبح بود که برادر ششم یعنی موسی سرش را از در زیرزمین وارد کرد و با هراس و فریاد داد زد: رضا رضا بیا. رضا بدو رضا بیا. بیا.
رضا رنگش پرید. حادثه ای که دلش را به شور انداخته بود از راه رسیده بود. رضا  قلابش را همانجا روی تخته بند قالی گذاشت و پابرهنه به طرف در دوید. به موسی رسید. هراسان پرسید چی شده چی شده؟
موسی هم عکس عابدزاده در حال رقص را نشانش داد و گفت: از آدامس در اومد. عابدزاده در حال رقص.
رضا همانجا خشکش زد. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. ناراحتی را برگزید مثل کسی که خرش از پل گذشته باشد. معلوم نیست در آن چند ثانیه چقدر دعا کرده بود که خبر چیزی در همین مایه ها باشد. یک پس گردنی خرج موسی کرد و گفت: کره خر. ریدم به خودم. به خاطر عکس عابدزاده اینطور داد می زنی. برو گمشو دیگه هم دم کارگاه نیا. همه به رضا می خندیدند. او هم خنده اش گرفته بود. نمی دانست چه بگوید. نشست و به بافتن ادامه داد. هوا گرم بود و این خودش استرس ایجاد می کرد.
ظهر شد به خانه رفتیم و همانطور سرپایی ناهار را خوردیم و به کارگاه برگشتیم. بعد از ظهرها نوار می خواند و همه ساکت کار می کردند. کسالت بعد از ظهر تابستان در سکوت آدمها و صدای ریشه زدن و ترانه ای که بسته به ذایقه صاحب ضبط صوت بود. اغلب ضبط صوت مال ما بود. من و برادرم از خانه می آوردیم و نوار هم خودمان می آوردیم. خیلی نوار داشتیم. داریوش. ابی. گوگوش. وفا. داود مقامی. عباس قادری. گلچین هم بود. تازه ساعت سه که می شد فک ها کار می کرد و خاطره و داستان ها شروع می شد. هر کس زمانی برای خودش کسی بوده. آقا سید که مرد میدان های تهران بوده و علی آقا هم قهرمان جنگ. از خیالها بیرون می زدیم و حرف می زدیم. وقت آنقدر زیاد بود که همه چیز را با جزییات تعریف می کردند. بزرگترها فقط حرف می زدند. کوچکترها مثل من اگر حرف می زدند کتک می خوردند. بهانه این بود که از کار غافل می شدیم. البته حرفی هم نداشتیم که بزنیم.
رضا دیگر دلش شور نمی زد. استرس نداشت. غرق صحبت بود. داشتند قرار می گذاشتند که با سه تای دیگر شریکی یک موتور سیکلت بخرند و بعد در روزهای هفته نوبتی سوار شوند. در ترتیب روزها مشکل داشتند و در مالکیت روز جمعه یا شب جمعه. چون وقتش زیادتر بود و انگیزه و کارآیی اش بیشتر.
حدود ساعت چهار بود که صدای موسی دوباره آمد. اینبار با آرامش. رضا را صدا می زد اما هر بار که می گفت رضا دو سه ثانیه طول می کشید. اسم رضا را آرام می کشید و مکث می کرد.
ررررررضضضضضضااااااا......رررررضضضضضاااااا. یه دقه بیا. رررررضضضضااااا
رضا وسط صحبت بود. گفت این کره خر باز اومد. اعصابش به هم ریخته بود. گفت باز چی میگی. چیه؟ ریدی تو اعصابم. به من چه عکس کدم دیوثی در اومده.
موسی خیلی کند و با آرامش و مکثهای زیاد در وسط جمله ها گفت: رررررضضضضااااا. مامانو و ممد رفتن مغازه مسلم گاز پرکن، گاز پیک نیک رو پر کنن. تو مغازه کپسول ترکیده مغازه آتیش گرفته. همه شون سوختن بردنشون بیمارستان.

و آن حرکت زیبای زیبای زیبای زیبای....

آدامس می خریدند و این یک خرید ساده نبود. کلی آرزو پشت این خرید بود. خود آدامس و طعمش زیاد مهم نبود. خشک بودنش هم همینطور. برخی یکی دو بار که می جویدند و مزه شیرین آدامس که می رفت پرتش می کردند وسط کوچه. برخی هم یک روز تمام می جویدند و بعد می گذاشتند یخچال تا فردا صبح بردارند و دوباره بجوند. اما چیزی که این وسط اهمیت ویژه ای داشت عکس آدامس بود. چند تا عکس هم از همه ارزشمندتر بودند. عکس تیم ملی شوروی چون خیلی خیلی کم بود. عکس عابدزاده در حال رقص بعد از قهرمانی در پکن که به خاطر وجود تابویی به نام رقص مهم بود و عکس مارادونا چون که مارادونا بود. و مارادونا بودن دلیل بسیار بزرگی بود. آن روزها یعنی اوایل دهه هفتاد بزرگترین تفریح همین بود. جمع کردن عکس، بازی کردن با عکس، دعوا کردن سر عکس و دوست شدن سر عکس. من آن موقع هشت سالم بود. از کارگاه قالیبافی بیرون می زدم و عکسهایم را از مخفی گاهم بیرون می کشیدم و تا شب بازی می کردم. می بردم. می باختم. خیلی ها بودند. آن روزها تازه شبکه سه را آزمایشی کشیده بودند اما تلوزیون ها شبکه سه را نمی گرفتند باید روی تلوزیون ها یو اچ اف نصب می کردی و روی آنتن تقویتی می گذاشتی تا می گرفت. آن وقت جمعه عصر تو در خانه می ماندی تا برنامه جهان فوتبال را ببینی. برنامه ای که به تیتراژش معروف بود. به حرکتی که رنه هیگویتا دروازه بان آن روزهای کلمبیا زده بود. حرکتی نمایشی در یک بازی دوستانه با یک توپ مرده که اصلا راهی با دروازه نداشت و در آرامش خاطر پریده بود و با یک حرکت زیبای زیبا با پشت پا توپ را زده بود. توپ از سرش گذشته بود و بعد او پریده بود و با پشت هر دو پایش با حرکتی آکروباتیک توپ را به وسط زمین برگردانده بود. چه افسانه ها که نمی بافتند. بعدش از خانه می زدند بیرون. خود برنامه جهان فوتبال مهم نبود انگار. کسی نمی گفت این هفته یوونتوس و میلان چه کردند یا منچستر با اریک کانتونای افسانه ای چه کرد. هنوز بلک برن آن سال رویایی اش را شروع نکرده بود. سالی که کاظم تازه از دستفروشی اطراف حرم برگشته بود در یک مغازه نشسته بود و کاسبی می کرد و فوتبال نگاه می کرد. هنوز سه سال به آن سال مانده بود. از خانه می زدند بیرون و چشم گرد می کردند و می گفتند: عجب حرکتی. اگر نبود چه می شد. اگر هیگوییتا رندی نمی کرد تیم نابود می شد. یکی می گفت بازی یک چهارم نهایی کوپا آمریکاست. دقیقه نود است. بازی کلمبیا و شیلی. بازی یک یک مساوی است. دقیقه نود است. ایوان زامورانو همه را دریبل می زند با مارچلو سالاس یک و دو می کند و بعد یک ضربه استثنایی می زند که از سر هیگوییتا عبور می کند. هیگوییتا نگاه می کند توپ از او گذشته. باید کاری کند. آن روزها آندرس اسکوبار سالداریگا هنوز زنده بود. هنوز آن گند عظیم را در جام جهانی 94 نزده بود تا کشته شود. اسکوبار هم ایستاده بود و نظاره می کرد شاید امضای مرگ او همانجا زده می شد و به سال 94 نمی کشید او بود که از زامورانو لایی خورده بود و لایی منجر به گل یعنی خفت ملی مردم کلمبیا. اما رنه هیگوییتا فکر کرد و تصمیم گرفت. پرید روی هوا و با پشت پا توپ را برگرداند. روایتی می گفت همان توپ برگشت و توسط کارلوس والدراما گل شد. من هم مثل همه آنهایی که در اندوه ندیدن این حرکت گیر کرده بودم منتظر بودم تا بالاخره یک روز آن حرکت را دیدم اما چیزی که بیش از آن حرکت برایم جالب بود یوونتوس بود که هر هفته گزارش بردهایش در برنامه جهان فوتبال به دستم می رسید. همان روزها بود که دل پیروی افسانه ای در کنار اینزاگی و راوانلی و لومباردو چه غوغایی که نمی کردند. و توریچلی. مورنو توریچلی. پسر ناخلف مارچلو لیپی که یک روز هم او را رها کرد و به فلورانس رفت. آن یوونتوسی بود که تازه از سایه ناپل مارادونا و سامپدوریای مانچینی در آمده بود. تازه جان گرفته بود. من درگیر یوونتوس شدم و همیشه هم ماندم. اما آن حرکت را هم نتوانستم نادیده بگیرم. با اینکه وقتی پا به کوچه گذاشتم گفتم چه حرکت اضافه و مزخرفی بود. همیشه همانطور بود. می خواستم تک بزنم. از هر چیزی که همه تعریف می کردند بدم می آمد. می گفتم چه حرکت مسخره ای. برای چه باید توپی را که می شود با دست به راحتی گرفت آنطور می فرستاد وسط زمین.  بعدش برای ندیده ها خودم داستانی درست کردم. گفتم می دانید بعد از آن حرکت زامورانو سرخ پوست وحشی رئال مادرید دوید و توپ را همان روی هوا گذاشت زیر تاق. دروازده ی بی صاحب همین می شود. وقتی دروازه بانش مثل تن لش افتاده باشد روی زمین. بعد هم مربی اخراجش می کند. چند سال بعد که هیگوییتا را به خاطر مواد مخدر انداختند زندان و تا آخر عمر از فوتبال محروم شد گفتم: عمه من هم یک مشت کوکایین بزند برود وسط زمین همان حرکت را می زند. اما راستش اعتراف می کنم که آن حرکت خیلی زیبا بود. خیلی خیلی زیبا بود.  

زیستن ابدی روی یک تخته پاره شناور

یک روز از روزهای بهار بود. از آن روزهایی که آدم اول صبح تصمیم می گیرد یک کاری را شروع کند. نشسته بودیم روی تخته بند دار قالی و همینطور که ریشه می زدیم در خیالاتمان سیر می کردیم که مردی از پله های کارگاه قالیبافی پایین آمد و رفت با کریم آقا که صاحب کارگاه بود شروع به صحبت کرد. مردی بود با قدی تقریبا بلند. شلوار جین کلاسیک آبی کهنه ای پوشیده بود و یک کتانی وردگاپ طوسی رنگ. موهایش را با تیغ زده بود و ساکی هم در دستش بود. بعد آمد ساکش را گذاشت یک گوشه ای. شلوار جینش را در آورد و زیر شلواری نشست روی دار قالی و با قلاب خودش شروع کرد به بافتن. آنقدر تند ریشه می زد که نمی شد دستهایش را ببینی. قلاب حرکت می کرد و صدای بافتن می آمد و چاله ها پر می شد.
اسمش را هیچوقت نفهمیدم. آقا سید صدایش می کردیم. تبریزی بود. لهجه غلیظی داشت. از تهران آمده بود با هزاران خاطره ای که مختص کسانی است که از تهران می آیند به یک شهر کوچک. در بازار تهران قالی می بافته.
او همیشه توی همان زیرزمین نمور می ماند. شبها هم همانجا می خوابید. دم ظهر که ما برای ناهار به خانه می رفتیم پول می داد برایش یک کنسرو لوبیا می خریدیم و یک بسته سیگار زر. گاهی هم تیتاب و نوشابه می خورد. رژیم غذایی اش همیشه همین بود. یک روز در ساکش را باز کرد و یک عکس از خودش نشان داد. در عکس جلوی میدان آزادی ایستاده بود. موهای بلند و فری داشت که روی گوشهایش را گرفته بود. تیپش مثل هیپی های دهه شصت آمریکا بود. عینک دودی داشت. گفتم آقا سید این عکس مال کی است؟
گفت: همین چند سال پیش.
گفتم: یعنی موهایت در این چند سال اینهمه ریخته؟
گفت: موهایم نریخته. همانجور است. من با تیغ می زنم. چون حمام ندارم که هر روز بشورم.
گفتم: حیف است. چرا نمی گذاری بلند شود؟
با حسرت همرا با پوزخندی گفت: برای کی؟ برای چی؟
من هشت سالم بود. بعد پیش خودم گفتم بعنی وقتی مویش را بلند می کرده کسی را داشته.
آقا سید چند ماهی با ما کار کرد. گاهی بی دلیل شاد بود. خیلی شاد. ترانه های کوچه بازاری می خواند و سرخوش بود. گاهی هم غمگین بود. اما بی دلیل نبود. کلی دلیل برای غمگین بودن می شد برای او تراشید. ماندن در ان زیرزمین چیزی بدتر از یک زندان بود. گاهی عصبی می شد و یکی را به بهانه کم کاری کتک می زد. اما اغلب در رویا بود. در خیال. ریشه می زد و با خودش نجواگونه حرف می زد.
یک روز هم بی دلیل رفت. یا شاید ما فکر کردیم بی دلیل است. اصلا آمدن و ماندنش آنجا هنوز توجیه نشده بود که بعد دلیلی برای رفتنش وجود داشته باشد. آن نوع زندگی نمی توانست ثبات داشته باشد. اصلا چرا باید در آن زندگی به دنبال ثبات می گشت. زندگی او مثل حرکت روی تخته پاره ای بود در دل دریا. چند ساعتی به تخته پاره می چسبی. امید داری  که به یک خشکی برسی. نگاه می کنی. می گردی. اما یک جایی دیگر خسته می شوی. خسته و نومید و بعد فکر می کنی اصلا دیگر ارزشش را ندارد. خشکی آنقدر دور و بعید جلوه می کند که فراموشش می کنی. فکر می کنی از اول هم خشکی نبود. فکر می کنی یا این تخته پاره است یا غرق شدن. و تو دستانت را آرام رها می کنی و همه چیز تمام می شود.

بعد از ظهرهای گرم

همه چیز شاید از همان بعداز ظهرهای گرم شروع شد. حالا که نگاه می کنم همه تاریخچه این زندگی، زندگی گلابعلی، زندگی امیرخسرو و حتی خودم حول همان بعداز ظهرهای گرم می چرخد که در کوچه ها پرنده پر نمی زد. آن وقت کسانی که در کوچه دیده می شدند هرکدام یک موردی داشتند. یکی بی خواب بود. یکی بیکار. یکی از خانه بیرون شده بود. یکی خانه نداشت و یکی هم مثل امیرخسرو از اهالی خانه متنفر بود یا که وحشت داشت. امیرخسرو هیچ پناهگاهی نداشت. بچه تخس سال هفتاد و دو حالا در میانه های دهه هشتاد در حال تدوین برنامه انقلابی بود که احتمال داشت در اوایل دهه نود به خاطر فریبکاری برخی عوامل اصلی انقلاب از هم بپاشد. پس باید اول برگردیم به سال هفتاد و دو. به همان سالها که او بعد از ظهر جمعه از خانه بیرون زده بود. در کوچه خلوتی که هیچ همبازی یا هم صحبتی نبود و او کنار دیوار داغی که شعار مرگ بر استقلال روی آن نوشته شده بود ایستاده بود و کمرش را چسبانده بود به دیوار داغ.
ما آن روزها تازه به آن محله رفته بودیم. غریب بودیم. من بی خواب بودم. همه در خواب بعد از ظهر تابستان غرق بودند. نمی دانستم قرار است با این پسر اخمو و طلبکار همکلاسی شوم و هم نیمکتی و بعد دوستانی که ساعات زیادی از روز را در حال غر زدن بر پیرامون خود خواهند بود.
من طاقت اخم او را نیاوردم و او هم انگار طاقت نگاه پرسشگر من را. از هم دور شدیم. روایت آن روز بعداز ظهر روایت عجیبی است. ابدیت مضحکی روی آسفالت داغ شکل می گرفت. بخار می شد. گلابعلی چند خیابان آن طرفتر داشت با رفتن پدرش کلنجار می رفت. هنوز باور نمی کرد آن فیلم جلوی دادگاه واقعیت داشته. آن نمایش مسخره پدرش حقیقتی بوده که در قالب یک نمایش خنده دار باورپذیر و معمولی جلوه کرده.
اما چیزی که بین این سه، یعنی من و گلابعلی و امیرخسرو مشترک بود همین بود: بعد از ظهر گرم  و کشنده تابستان. خلوتی بیش از حد مشکوک یک کوچه درب و داغان. تعطیلی بی رویه ی زندگی. گداختگی اذهان خاموش. باید آهسته تر بگویم. باید احاطه خودم را به مشاهدات خودم بیشتر کنم. اینطور می توانم راز آن درماندگی را فاش کنم. آن چهره معصوم از خودراضی عصبی از زمین و زمان طلبکار را.

غمت نظم شعرها را به هم ریخته

وسطهای کار بود. دلم حسابی برای گلابعلی می سوخت. رفته بودم تنهایی روی نیمکت پارک روبروی خانه مان نشسته بودم. یک نخ سیگار هم گرفته بودم دستم و مردد بودم که روشنش کنم یا نه. هیچوقت یک سیگاری حرفه ای نشدم. آماتور هم نبودم .بیشتر وقتها بعد از سیگار سرگیجه می گیرم. داشتم به گلابعلی فکر می کردم. آنجاهایش بودم که می خواست با ستوانی روبرو شود که چند سال پیش در دوره استواری یکی خوابانده بود دم گوشش. دلم برای گلابعلی می سوخت. خیلی دلم برایش می سوزد. هنوز هم دلم برایش می سوزد. نمی دانم چرا این زندگی را برایش درست کردم. فکر کردم شاید خدا هم همینطور در خودش گیر کرده. مثل من. خدا هم شاید نشسته گفته خب چه دلیلی دارد همه روی زمین خوشبخت راه بروند. آمده مثلا داستان درست کند. کاش می شد داستانی نوشت که در آن این همه بدبختی نباشد و بعد یکی دوست داشته باشد بخواندش. حتی آخرش هم خوش نباشد. یا وسطش. از همان اول خوش باشد.
وقتی هشت ساله بودم در یک کارخانه قالیبافی کار می کردم. در یک زیرزمین نمور و تاریک و درندشت. چند تا دار قالی بزرگ بود که روی هر کدام دوازده سیزده نفر کار می کردند. بوی عرقها و گوزها در هم قاطی می شد و حال آدم را به هم می زد. اگر در گوشه ای از این زیرزمین یک گلدان می گذاشتی سر هفته گلها پلاسیده می شد. من هم برای همین اینقدر زود پلاسیده شدم. سن رشد بودم مثلا. هر کس یک ضبط صوت می آورد و نوارکاست دلخواهش را هم می گذاشت. از گوشه ای صدای هایده بلند می شد و از گوشه ای صدای آزیتا. از گوشه ای هم صدای معین. داریوش. گوگوش. خیلی خواننده بود که فقط گوش نمی کردیم. بلکه برخی برایشان می مردند. رویاهایشان با همین ترانه ها بود. یک روز بعد از ظهر یک مرد میانسال با سه پسرش وارد شدند. یکی جوان بود یکی نوجوان و یکی هم همسن خودم. هر چهار تا دستشان قلاب قالیبافی داشتند. مخصوص خودشان. مثل تنیسورهایی که راکتشان همیشه پیششان هست. آمدند و نشستند روی یکی از قالیها. زندگی ها آن روزها که حدودا سال هفتاد و دو بود با همین کارها می چرخید. همه باید کار می کردند. اما نمی دانم چرا دلم برای آنها می سوخت درحالی که وضع من هم مثل همانها بود. پدرم شدیدا معتاد بود. برادر بزرگترم را هر روز کمیته به خاطر دختربازی می گرفت. مجتبی برادرم که با هم دوست بودیم هم عصبی بود و چشمش ضعیف بود. مستاجر بودیم در یک خانه نقلی و زوار دررفته. هر روز به صورت یومیه از معلم و اوستا و بزرگ و کوچک کتک می خوردیم. نمی دانم چرا دلم برای همه می سوخت. برای کسی که دم در هندوانه می فروخت. برای باقاله فروش. برای همه. پیغمبری شده بودم که باید غم امت می خوردم. همین هم برایم ماند از آن روزها. حالا هم می نشینم خرده داستانهایی که برای امیرخسرو نوشته ام حالم بد می شود. یک سال است امیرخسرو افتاده توی سرم. از هزار زاویه بهش نگاه کردم بلکه داستانش کمی حداقل در ظاهر شادتر شود اما نمی شود. از هر طرف که وارد می شوم آخرش به اندوه جانکاهی می رسم که نمی دانم ریشه اش در کدام آدم گذشته ام است.

در اندوه گلابعلی

خیلی وقت بود که اینجا ننوشته بودم. حدود سه سال. باور کردنی نیست. اما شد. دو سال در حال نوشتن رمانم بودم و یک سال هم بطالت. فیس بوک هم بی تاثیر نبود. اما ناگهان یادم افتاد یک گوشه­ای جای دنجی داشتم. می­نوشتم هر از گاهی که دوست داشتم به هر دلیلی بنویسم. حالا می­خواهم دوباره اینجا بنویسم. گرچه می­دانم که دیگر وبلاگ مخاطب چند سال پیش را ندارد اما مهم نیست. فقط می­خواهم جایی باشد که در آن, طور دیگری بنویسم.
سه سال پیش همین حدودها بود. میانه فروردین. چهاردهم بود فکر کنم. با دچرخه­ام برگشتم خانه. تنها بودم. همه رفته بودند مسافرت. نشستم پشت مانیتور و احساس کردم که ماجرای رمان تراش سوخته­ها دیگر بزرگتر از آن شده که بی خیالش شوم. داستان گلابعلی. راستش حالا که گاهی برمی­گردم و بخشهایی از رمانم را به هر دلیلی دوباره می­خوانم می­بینم گلابعلی چقدر بیچاره است. چقدر تنهاست. چقدر بدبخت است. کاش حقیقت نداشته باشد چنین آدمی. کاش نباشد چنین سرنوشتی. کاش میانه کار یکی آدم را از این کابوس بیدار کند.
چند روز پیش رمانم چاپ شد. در لندن و نه در ایران.

http://www.hands.media/books/?book=burnt-out 

  حالا ماجرای امیرخسرو دارد بزرگ میشود. هر روز بزرگتر و غیرقابل بازگشت تر. 

حقیقت از نگاه نیچه

انواع زیادی چشم وجود دارد.حتی ابوالهول هم چشم دارد و از این رو انواع بسیار زیادی "حقیقت" وجود دارد.
و از این رو حقیتی وجود ندارد.

نیچه-خواست قدرت- قطعه ی 540

شاهنامه خوانی در وضعیت اسفناک


در این دوره ای که ما زندگی می کنیم معمولا آدمیزاد اراده خودش را نمی تواند عملی کند.کسانی که به زندگی فکر می کنند معمولا بر خلاف فکرشان عمل می کنند و زندگی ای که دارند زندگی دل بخواهشان نیست.
اما شاهنامه درباره آدم هایی صحبت می کند که زندگی دلبخواه دارند.به این معنی که وقتی عمل می کنند مطابق فکر و خواستشان است.فکرشان واقعیت پیدا می کند...
مثل اینکه این اراده جسم پیدا می کند...اگر من خودم یک زندگی حماسی داشتم یا آن جور که فکر می کردم می توانستم عمل کنم،آن وقت دیگر به نفس عمل کردن می پرداختم.اما الان زندگی برای من بیشتر حالت یک نوع حسرت دارد و ...جنبه ی تراژیکش کمی بیشتر می شود  و شاید هم کمی رنگ عارفانه پیدا می کند.همه اش نگاه می کنم به جاهای دور،که آدم هایی بوده اند که می توانسته اند آن چیزی را که دلشان می خواست عمل بکنند و من درست نقطه مقابل آن هستم.همیشه جوری زندگی می کنم که دلم نمی خواهد و آن جوری که دلم می خواهد نمی توانم زندگی کنم علت توجه من به شاهنامه این است که نسبت به این کتاب ، خودم را در قطب دیگری می بینم.آرزو می کنم مثل شخصیت های کتاب باشم که خواستشان را به عمل در می آورند و می دانم نیستم و آگاهی دارم به اینکه نمی توانم آن طور باشم.






پ.ن۱:از نوشته های شاهرخ مسکوب

پ.ن۲:عکس دوم مربوط به فیلم .....بی خیال.گفتن ندارد.خودتان می دانید. عکس اول هم که مربوط به شاهرخ مسکوب است.

استخوان ها


غذا به شکل احمقانه ای ما را سیر می کند
لیوان از دستهایم افتاد و
هزار لحظه شد
همیشه چیزی کسی باید بمیرد
که این فیلم طرفدارانش را از دست ندهد
گفتند چیزی نیست،چیزی نیست
من اما طوری تنها بودم
که ماندم همه را تنها می کرد.

در خیابان استخوان ها راه می روند.
گوشت ها راه می روند.
کت و شلوارها راه می روند.
در مغازه کسی دارد استخوانی را با ساطور نصف می کند.
خیابان زوزه می کشد.
سگی روحم را به دندان گرفته،می دود.

در پاییز درختان را هرس می کنند
انگشتهای اضافه را هرس می کنند
پاییز در اتاقهای سیمانی در بسته قرمزتر است
شهر در حاشیه سرد است
متن از خط زدن خونی است
از شهر،از حاشیه،از کاغذ
بیرون افتاده ام
و ماهی مرده ای دارد رودخانه را با خودش می برد.

گروس عبدالملکیان

از مجله تجربه اسفند ماه و البته مجله الف فروردین ماه.




پ.ن1:این شعر به شکل عجیبی روی من تاثیر گذاشت و گروس را جزء شاعران محبوب من قرار داد.

پ.ن2:گاهی یک شعر،یک داستان،یک فیلم،یک جمله،یک کلمه،یک نگاه،یک حرکت و حتی یک سکوت تاثیری روی من می گذارد که تا مدتها درگیرش میشوم.و این وقتی داری معمولی زندگی میکنی سخت است.

پس باید ساکها را ببندم و خانه را ترک کنم بعد از اینکه زباله ها را دور ریختم.زباله هایی که بیش از هر چیزی به رابطه من و تو وفادار بوده اند.
حالا که در دستم گرفتمشان و پله ها را پایین می روم نگاه می کنم می بینم چقدر هم وفادار؟!
مثلا همین بطری خالی. که زمانی پر بود. که من و تو دور میز نشسته بودیم و می خوردیم و فکر می کردیم هیچوقت بطری خالی نمی شود. اما حالا خالی شده مثل چیزی که بین ما بود.
یا این شیشه خالی عطر که زمانی پر بود و تو دستت را می گرفتی جلوی بینی من و می گفتی:بوی این عطر هیچ وقت نمی رود و ماندگاری اش زیاد است.اما حالا شیشه عطر هم مثل باقی زباله ها دارد بو می گیرد مثل رابطه من و تو که بو گرفت و باعث شده یکی بلند شود نیمی از آن را در کیسه زباله و نیمی دیگر را در ساکش جمع کند و ببرد بیرون تا خانه را بوی گند نگرفته.
و این زباله ها در کنار این کمد و این مبل و باقی وسایل که هیچ تغییری نکرده اند، چقدر وفادار بودند به رابطه ما.
و قرار است نابود شوند مثل این رابطه که...

پ.ن:به بهانه خواندن یک فیلم نامه جدید کوتاه خوب از رضانوروزی گوهر به نام تنها برگهای بیشتری افتاد.

پ.ن۲:عکسها صرفا تزئینی.عکس دوم از فیلم دریمرز برناردو برتولوچی

ختم دادگاه

در پس هر پنهان کردنی
در پس هر رازی
میلی برای گفتن وجود دارد
همین می شود که
جانی به محل جنایت بر می گردد
....
چاقو روی زمین دیگر نیفتاده.
کسی رد خون را شسته
روی تمام اشیا را کسی با دقت تمام پاک کرده
موهای تو را با پنس
کسی انگار جمع کرده
جنازه ی بوگرفته مرا هم
بوی جنازه یِ بوگرفته مرا هم
پاک
پاک می بازی خودت را.....

دستمال را هم مچاله
روزنامه و خبرش را هم با دستمالِ مچاله
کپی عکس چهره نگاری شده را هم با دستمال و روزنامه و خبرش مچاله
کنند
باز چیزی
ردی جا می ماند
مثلا یک روز سگی می افتد دنبالت
و عوعو می کند
مثلا یکروز خودت
پاچه خودت را می گیری
و قاضی پرونده را ختم می کند.




پ.ن:نقاشی از فرانسیس بیکن

خاطرات یک عاشق


خاطرات یک عاشق ،پر از اتفاقاتی که می توانست بیفتد اما نیفتاده و حالا صفحه تهی مانده از وقایع و پر شده از کلماتی که خود وقایعی هستند هولناک از فرط کسالت و وقفه.
یک عاشق همه چیز را هول این کلمات تعریف می کند.همین کلمات را آماده می کند تا به بقال محله بگوید.به مسئول استخدام یک واحد صنعتی بگوید.به مادرش در جواب محبتهای کلیشه ای اش بگوید.به راننده تاکسی وقتی می گوید:در را آرام ببند بگوید.
به ماموری که می خواهد جیبهایش را بگردد چون چهره اش اصلا غلط نمی زند و این غلط نزدن در این ساعت از روز ،در این محله پرت و دورافتاده،خیلی غلط انداز است.
به دختری که می خواهد، به بهانه پرسیدن رشته تحصیلی اش در کتابخانه مخش را بزند می گوید.
به دختری،که می خواهد  به بهانه پرسیدن رشته تحصیلی اش در کتابخانه مخش را بزند،می گوید.
به معلمش که می خواهد طوری وانمود کند که در این زمینه ها برای خودش هفت خطی است.
به خواهرش که می خواهد به تمام رمز و رازش پی ببرد.
به دوستانش.
به طلبکار که زود می آید.
به بدهکار که دیر می رسد.
به پیرمردی که در صف نان در کنارش ایستاده و هر چند ثانیه یکبار آروقی می زند.
به من که همه این اراجیف را سر هم می کنم.چون اتفاقاتی که باید می افتاد نیفتاده و صفحه تهی مانده از وقایع و من سعی می کنم با کلماتی کسل کننده و وقفه برانگیز این صفحه را پر کنم و این تهی بودن و این بیهودگی ،مملو از حادثه است.


 

چیزهایی که همچون تو فراموش نمی شوند.




همه چیز را فراموش کرده ام جز تو را و جز همه چیزهایی را که فراموش نکرده ام.همه چیزهایی که باید فراموششان کنم.همه چیزهای خوبی را که باید فراموششان کنم.همچنین تو را.
یعنی باید به اینها که اینقدر موذی هستند گفت :خوب.؟که لحظه ای همچون عطر یک شراب ناب از مقابلت رد می شوند و تمام عمر فکرت را و گاه خودت را با خودشان می برند و فراموشت نمی شوند؟ یعنی باید به آن یکی ها که هیچ چهره شان هم یادم نیست گفت:بدکاره؟ باید گفت:هرزه؟ که بلند می شوند و بی هیچ چشم داشتی از وجودت، لباسهایشان را می پوشند و  می روند و دیگر هم سراغت را نمی گیرند و نه عشقت را می خواهند و نه عاشقت می شوند و نه حتی کاری دارند به اینکه بعدش دراز بکشی روی تخت و سیگار بکشی و هیچ وقت بوی سیگارت اذیتشان نمی کند؟یعنی تو که یک سیگار روشن می کردی برای خودت و یکی هم می دادی به من و هیچ کاری به کارم نداشتی هرزه بودی؟فاحشه بودی؟ یعنی تو هم اینکاره بودی؟از آنهایش؟پس چرا هیچوقت از یادم نمی روی؟پس چرا به هر جا نگاه می کنم، تو که نه، یادی از تو را می بینم.

 

پ.ن:عکسها از فیلم روزی روزگاری آناتولی ساخته نوری بیلگه جیلان.

برای سالروز انقلابی بزرگ ایران زمین منصور حلاج

و در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست؟



گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق اینست.

 

از عاشقانه های عباس معروفی

بهشت


دیگر سیبی نمانده
نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
...
ببین!
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی.

حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده ‌می‌شوم.
...
سیب یا گندم؟
همیشه بهانه‌ای هست.
شکوفه‌ی بادام
غم چشم‌هات
خندیدن انار
و این‌همه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمين را کشف کنم
با سرانگشت‌هام.
زمين نه،
نقطه نقطه‌ی تنت.
...
بانوی زیبای من!
دست‌های تو
سیب را
دل‌انگیز می‌کند

پ.ن:معروفی همیشه عاشقانه می نویسد.او و نوشته هایش آغشته به غم است.به عشق.به غم عشق.

فیلم سوسیالیسم

واقعا می شود به این فیلم عنوان یک فیلم سمبولیک داد؟
این سوالی بود که بعد از دیدن آخرین فیلم ژان لوک گدار کارگردان فرانسوی از خودم پرسیدم.
باید عنوان کرد که همه چیز شکلی کاملا مبهم دارد و چیزی انگار ٬نه قرار است روایت و نه برداشت شود.
اینطور که از مصاحبه کارگردان می خوانیم حتی روی نام فیلم هم زیاد اصراری نداشته و کسی گفته خوب است و او هم گفته پس همین باشد.یعنی می توانست فیلم مارکسیست باشد یا فیلم کمونیست.چیزی عوض نمی شود.
گدار پس از سالها فیلم سازی و بعد نگرش پیچیده و سمبولیکش در آلفاویل  و فیلمهایی از این دست حالا حتی از پیچیدگی هم انگار فرار می کند و چیزی خلق می کند که پیچیده نباشد و این عدم پیچیدگی یعنی نه این که به سمت سادگی می رود،یعنی که از پیچیدگی هم عبور کرده و به یکجور گنگی و ابهام رئالیستی می رسد که عاقلانه است که شرط ببنیدیم که خود کارگردان هم نمی تواند تمام فیلم را توضیح دهد و تنها می تواند ،فضاهای هوشمندانه و حسهای ارسالی به مخاطب را ،به وضوح بیان کند.
با این حال مخاطبی که با شناخت از گدار فیلم را می بیند تا انتها با لذتی بی تفسیر و توضیح، پای فیلم می نشیند و تماشا می کند.
 و این خیلی پیچیده است.


 

فرهادی هم به این تقویم پیوست.

امروز، "هانری هشتم "فرزند و جانشین" هانری هفتم "سرسلسله خاندان سلطنتی" تودور "پس از 56 سال زندگی و 38 سال سلطنت ،چشم از جهان فرو بست گرینویچ و پسرش موسوم به" ادوارد ششم "به جای او نشست .هانری هشتم كه بنیانگذار مذهب انگلستان بود ،روز 16 ژوییه سال 1491 میلادی در متولد شده و روز 21 سپتامبر 1509 میلادی به سلطنت رسیده بود .به روز 21 سپتامبر 1509 مراجعه شود

امروز، شارل دوم ،پادشاه اسپانیا ،در مادرید پایتخت آن كشور چشم به جهان گشود .پدرش فیلیپ چهارم بود و پس از مرگ او روز 13 ژوئن 1665 میلادی به سلطنت رسید .وی هنگام تولد به قدری نحیف و لاغر بود كه كسی به زنده ماندن او امید نداشت .در دوران وی جنگهای خونین اروپا درگرفت .شارل ،یك ماه قبل از مرگش كه روز 1 نوامبر 1700 میلادی اتفاق افتاد نوه لویی چهاردهم را به سلطنت اسپانیا انتخاب كرده بود.

امروز، جنگهای شش ساله لهستان ،با حمله سپاهیان سوئدی به فرماندهی شارل دوازدهم پادشاه شجاع سوئد معروف به" شیر شمال "آغاز شد .شارل دوازدهم به این سبب به لهستان حمله كرد كه اگوست دوم پادشاه لهستان در اتحاد مثلث 22 اوت 1698 با روسیه و دانمارك علیه او شركت كرده بود .این جنگ روز 6 سپتامبر 1706 میلادی با پیروزی سوئدیها پایان یافت .به روز 6 سپتامبر 1706 مراجعه شود

امروز، سلطنت سراسر جنگ وستیز" فردریك گیوم "سومین پادشاه كشور پروس بعد از مرگ" فردریك اول "آغاز شد و در این زمان ،پادشاه جدید پروس 25 سال داشت .این پادشاه شجاع و جنگجو ،روز 12 مارس 1688 میلادی در" كونیگسبرگ متولد شده بود و مانند اجدادش شجاع و علاقمند به استقلال پروس بود" .فردریك گیوم "روز 31 مه 1720 میلادی مرد .به روز 31 مه 1740 مراجعه شود

امروز، "ژوزف فوشه "سیاستمدار معروف فرانسه در قرون هجدهم و نوزدهم میلادی ،پس از 61 سال زندگی بدرود حیات گفت .ژوزف فوشه روز 6 نوامبر 1759 میلادی در" پلرین "متولد شده و در زمان لویی شانزدهم به وكالت مجلس ملی انتخاب شده بود .وی بعدها یكی از برجستهترین سران انقلاب كبیر فرانسه شد و در زمان سلطنت ناپلئون اول نیز رییس شهربانی فرانسه بود بروز 6 نوامبر 1759 مراجعه شود به روز 6 نوامبر 1759 مراجعه شود

امروز، "فارل "یكی از نویسندگان و ادبای معاصر ایالات متحده آمریكا در" شیكاگو "قدم به عرصه وجود گذاشت و نام كامل او" جیمز توماس - فارل "بود .بعد از اتمام تحصیلات مدتی در تلاش معاش به مشاغل گوناگون پرداخت و بعد به نویسندگی روی آورد .از بهترین آثار وی كه امروزه جزص روزنامهنویسان مشهور آمریكاست" جهانی كه من ساختم - این مرد و این زن - روز دادخواهی و گیوتین "را باید نام برد.

امروز، "عمارت رایشتاك آلمان "مركز قانونگذاری آلمان نازی در میان شعلههای آتشی كه تاریخ هنوز نتوانسته است دریابد به دست چه كسی روشن شده بود ،سوخت .مقامات آلمان نازی گناه این آتشسوزی را به گردن یك كمونیست هلندی به نام" مارینوس وان درلوبه "گذاشتند و سرانجام نیز به همین جرم او را اعدام نمودند .به روز 10 سپتامبر 1884 مراجعه شود

امروز، حمله بزرگ هواپیماهای ژاپنی ،به واحدهای دریایی ملل متفق در جنگ بینالمللی دوم آغاز شد و صحنه عملیات ،در دریای جاوه بود .در این دریا كه جزص آبهای اقیانوس آرام بود ،واحدهای متعددی از نیروی دریایی آمریكا - استرالیا و انگلستان متمركز شده بود .این حملات با غرق تعداد زیادی از كشتیهای ملل متفق در دریای جاوه ،به سود ناوگان جنگی امپراتوری ژاپن پایان یافت.

و روزی هم خواهند نوشت:
امروز اصغر فرهادی توانست با فیلم جدایی نادر از سیمین که در خارج از ایران به یک جدایی نام گذاری شده اولین جایزه اسکار را برای ایران بیاورد.در کارنامه او فیلم های چهارشنبه سوری،درباره الی و ...هم دیده می شود.او فیلم نامه نویس خوبی است.او کار بزرگی کرد.دقیقا در ان روزها ایران تحت فشار شدید کشورهای غربی به خاطر استفاده .... از انرژی اتمی بود. سیاستمداران بی سیاست ایران وجهه خوبی از ایران درست نکرده بودند.در ان شرایط بردن جایزه واقعا اهمیت داشت و می توانست ملت ایران را امیدوار کند.گرچه آنها ان قدر نومید بودند که خیلی ها اصلا نفهمیدند که جایزه اسکار برده و عده ای هم که فهمیدند بی تفاوت گفتند:ای بابا که چی.تو این شرایط..داریم زیر فقر و بدبختی می میریم...در همان روز صبح یک کارمند ساده از خواب بیدار شد و رفت سر کار.همان جا از کسی شنید که فرهادی جایزه اسکار را برده.به همه دوستانش پیامک داد و تبریک گفت. خوشحال بود.در پوست خودش نمی گنجید.به هر حال او هم انگار ایرانی بود با اینکه مدتها بود وطن پرستی و اراجیفی از این دست را فراموش کرده بود.اما هر چه بود و هر جایی بود فرهادی را هم مثل خودش می دید. فرهادی انگار نماینده شخص او بود که به جهان بگوید ما نیستیم.اینها هستند.ما خودمان هم اسیر همین حماقت ها هستیم.گفت و حالا نوبت جهان است که بفهمد و اگر نفهمد مشکل خودش است.ما گفتیم.

 

 

روز ملی و باستانی ولنتایم

ولنتاین را فراموش کن.

همه روزهای سال برایت می میرم.

پ.ن۱: یکی از همکاران اول صبح پیامک داد که برایش یک اس ام اس با مضمون ولنتاین( یا به قول خودش ولنتایم) بفرستم.
فکر کردم به این که اصلا حواسم  نیست که باید گاهی هم حواسم به این جور چیزها باشد.انگار خیره شده ام به نقطه ای و قرار نیست چشم از آن بردارم.
کمی فکر کردم و بعد یکی از هایکوهای براتیگان را بازنویسی و تصحیح کردم و ولنتاینی کردم و فرستادم برای دوستم. او هم تشکر کرد و فکر کنم خیلی زود فرستاد برای دوست دخترش.الان معلوم نیست این هایکوی بازنویسی شده، چند بار بین عشاق رد و بدل شده.
اصل شعر براتیگان این است:

عشق را فراموش کن

می خواهم در گیسوان زردت بمیرم.

پ.ن۲:راستش اگر می دیدمت،می دیدمش،یا اصلا اگر وجود داشت،یا روزی دستم به تو،به او،به دامنش می رسید ولنتاین برایم مفهومی نداشت.چون در همان روز اول،بی هیچ مناسبت خاصی ،بی هیچ مناسک و آدابی برایش،برایت می مُردم.

برای سالروز برشت

Ich will mit dem gehen, den ich liebe


Ich will mit dem gehen, den ich liebe

Ich will nicht ausrechnen, was es kostet.
Ich will nicht nachdenken, ob es gut ist.
Ich will nicht wissen, ob er mich liebt.
Ich will mit ihm gehen, den ich liebe.

 

 

می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک 

 

 

می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک 

نمی خوام بنشینم و حساب و کتاب خرجش را بکنم 

نمی خوام به این فکر کنم که چه اتفاقی ممکنه بیافته

حتی نمی خوام بدونم که اونم عاشق من هستش یا نه ؟


من فقط می خوام با کسی که عاشقشم از این خراب شده بزنم به چاک .

پ.ن:در روز تولد برشت، چه خوب است خواندن شعری از او و دل انگیز.

یک خبر شاید بد

چه ساده!
یا غم انگیز؟
شادان.
گرفته.
اصلا تمام احساسات
احساسات بی معنا
در مقابل آن نگاه
که چه ساده
شبی بسته می شود.

پ.ن۱:امشب یکی از دوستانم پیامک داد و خداحافظی کرد و گفت که قصد دارد چند ورق قرص بخورد و خودکشی کند.یعنی احتمالا فردا صبح دیگر چنین دوستی ندارم.

پ.ن۲:ناخودآگاه یا موشت برسون افتادم. یاد همه فیم های برسون.یاد همه فیلم ها و یاد سینما و بعد یاد هنر و ذات هنر افتادم و فکر کردم به اینکه چه رابطه ای هست بین خودکشی و هنر که آن  فکر مبدا مرا به این مقصد تفکر کشاند.
تماشای هنر و مشغول شدن با هنر دیگران همیشه برای من یک پناهگاه یا شاید گریزگاه بوده. و بعد یاد گریز افتادم.آنجا که کسی می گریزد اما رد پایی از خود به جا می گذارد.رد پایی عمدی.این وسوسه انسان فرّار. که نشان دهد نمانده.گریخته.کسی او را نگریختانده. خود گریخته.خود نمانده.انسان فرّار مسیر سخت را طی می کند و در هر گذری که به دوراهه ای می رسد با نشانه ای نشان می دهد که از کدام سمت رفته.
وقتی می گریزد همچون هنری که ردپایی از انسان گریخته است ردی می گذارد و گاه برمی گردد و در دل می خواهد کسی دنبالش بیاید اما نمی آید.مانند دوست من که زنگ می  زند تا خداحافظی کند اما این خداحافظی نیست .به دنبال یک تعقیب کننده می گردد. نمی داندکه من خود در میان گریختنم.

به پاس کتاب ذوب شده نوشته عباس معروفی

چِک.

مقرر می شود،دستها بسته و پاها هم.
روی یک نیمکت چوبی خیره به روبرو با هراسی از چیزی نامعلوم در روز اول و امید برای رهایی.
باز جو  می آید و دستها هنوز بسته است و پاها هم.روی نیمکت چوبی با هراس از بازجو و باز از چیزی نامعلوم.

چِک.

مقرر شده است هر دو ثانیه یک بار ،بی هیچ تاخیری قطره آبی بیفتد روی پیشانی و هر قطره همچون چکشی با شد که تا مغز و جمجمه رسوخ می کند.

چِک.

همسر و فرزند؟
تنها تصویر گنگی بوده اند.
خانه و کتابها؟
شغل؟
زندگی؟
دوست داشتن؟
بوسه در خلوت؟
تنها زمانی ،بوده اند و حالا تصاویر گنگی هستند و مقرر شده دیگر نباشند.

چِک.

بازجو.

چِک.

سلول انفرادی.

چِک.

بازجو.

قطرات.قطرات.

چیزی نامعلوم.

و این از مقررات است و خداوند شما را به عذابی دردناک بشارت می دهد.

پ.ن:انسان موجودی گرفتار است.هر اتفاقی انسان را اسیر تر می کند.
انسان موجودی تنهاست.هر حادثه ای او را تنهاتر می کند.
انسان موجودی طغیان گر است.هر اتفاقی او را طغیانگرتر به سمت طغیان بیشتر می برد.
انسان عصیانگری است و هر اتفاقی،و هر سکونی او را به سمت عصیان بیشتر می کشاند.

شعری از نصرت رحمانی

انهدام

این روزها

اینگونه ام ،ببین:

دستم، چه کند پیش می رود، انگار

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم، گویی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

تا زیر هر کجا

حتی شنوده ام

هر بار شیون تیر خلاص را

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

این روزها

اینگونه ام:

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

 

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

 

-یک جنگجو که نجنگید

 

اما ...، شکست خورد




پ.ن۱:مدتها بود دوست داشتم از شاعر مورد علاقه ام یعنی نصرت رحمانی شعری بگذارم اما مانده بودم کدامش را. اما بعد گفتم:چه فرقی دارد که کدامش را؟  امروز به طور اتفاقی چشمم به این شعر زیبا افتاد و بعد گفتم:معلوم است که کدامش را.گرچه فرقی هم نمی کرد کدامش را!

پ.ن۲:و چه درد اندوهناکی است که ندانی انهدامت از کجا و کی آغاز می شود یا شده است. 

زنده باد فرهادی

بالاخره بعد از مدتها و بعد از حوادثی که باعث سرافکندگی ما ایرانیها می شد،اتفاقاتی که اغلب توسط سیاست مداران بی سیاست اتفاق می افتاد،اتفاقی افتاد که بتوان به عنوان یک ایرانی به آن افتخار کرد و گفت:ما نیز مردمی هستیم.
زنده با فرهادی ایرانی.



امروز داشتم فیلم یکی از رقبای فرهادی یعنی پسری با دوچرخه ساخته برادران داردن را می دیدم و اتفاق جالب اینجا بود که در آن فیلم هم پسری در سن دخترک فیلم جدایی نادر از سیمین بود که بر خلاف فیلم فرهادی که بحث بر سر تصاحب دختر بود در این فیلم کسی پسر را نمی خواست و پسر مجبور بود با زن غریبه ای زندگی کند.پدر او را طرد می کرد و پسر همچون نوترونی بی خاصیت در اتم از هم پاشیده خانواده دیده می شد.
اما چیزی که در این تفاوت نظر مرا جلب کرد اختلاف فرهنگی فراوان ایران با کشورهای اروپای شرقی بود که در آنجا از هم پاشیدن خانواده و طرد کردن اعضا از هم امری عادی است اما در جامعه ما جدا شدن دو نفر خود اتفاقی دردناک و غم انگیز است.و این نشان می دهد که ما نیز مردمی هستیم.



پ.ن:امروز روز خوبی برای جامعه هنری ما بود.صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم صفحه فیس بوکم را باز کردم و خوشحالی مردم را در صفحاتشان دیدم و خوشحال رفتم سر کار.تا باد چنین باد

عالی

«من به دنبال فرم‌ها و خطوط و تناسب‌های جدید هستم كه در ریتم‌های نامحدود طبیعت پراكنده هستند، و اگر این تناسب را گاهی در پرتره یك انسان و گاهی در یك در قدیمی و گاهی در پدیده‌های زندگی پیدا می‌كنم، هیچ‌گونه جای تعجب نخواهد بود. مهم این است كه بهانه‌ای پیدا شود ـ كلیدی كه بتوان درهای بسته را باز كرد، و اندیشه و احساس را بیرون كشید ـ كوشش من صرفاً بخاطر همین است.... وقایع و اتفاقات كمتر توجه مرا جلب می‌كنند، خیلی به‌ندرت اتفاق می‌افتد كه من بخواهم داستان و واقعه‌ای را بیان كنم. یك مقدار از فعالیت من در عكاسی معطوف آثار مستند و آنچه دور و برم هست می‌باشد، و در این كارهایم هرگز نخواسته‌ام مسئله را از نظر تحقیقی و تاریخی بررسی نموده و یا سندبرداری نمایم. بلكه زیبایی هنری و یك كمپوزیسیون پلاستیك و رابطه خط‌ها و فرم‌ها و با یك انتخاب خوب و به‌جا اساس كارم را تشكیل می‌دهد. چنین است كه عكاسی برای من كپی محض از طبیعت و واقع‌نمایی عینی نیست. من می‌خواهم در طبیعت و واقعیت‌های آن تصرف نمایم.»
احمد عالی



احمد عالی هیچ گاه به عکاسی به عنوان یک رسانه خبری یا سند تاریخی نگاه نکرده و این می تواند بزرگترین مولفه کاری او باشد. عکس و عکاسی با اینکه خود از هدایای دوره مدرنیسیم است اما خیلی زود دچار چالش هایی شد که یکی از آنها هنر بودن یا سند بودن آن بود.این بود که عده ای گمان می کنند صرف اینکه شاتر دوربین را در یک واقعه نادر فشار دهیم ،یک اثر هنری به عنوان عکس خلق کرده ایم.اما گاه مشاهده می شود تنها یک سوژه خارق العاده یا یک اتفاق بعید آن چنان بیننده را مجذوب می کند که خود او بعد از دقایقی به خود می گوید:خب.همین.بعدش چه؟
واقعا هم همین اتفاق می افتد.باید برگردیم به جمله ای با این مضمون که هر کاری که همه از عهده اش بربیایند دیگر هنر نیست.گاهی عکس هایی هستند بسیار جذاب.اما این ذات عکس نیست که جذب می کند بلکه چیزی که در عکس نمایش داده می شود جذاب است و عکس اینجا تنها واسطه ای خام و بی پیرایه است. اما عکس های احمد عالی چیزی بیش از یک سوژه یا یک صحنه زیبا است. کاری که عکاسهای دیجیتال امروز در مقابل سهل انگاری مخاطبان امروز انجام می دهند هم همین است که از درختی یا کلاغی یا نمی دانم از نوع نادری از یک فیل عکس می گیرند و بعد نمایشگاه می زنند و می شوند عکاس هنری. گرچه این نوشته نمی خواهد آثار این عکاسان را تقبیح کند اما با قاطعیت می توان گفت:این عکس ها می تواند صرفا یک فن آموخته و نه یک هنر لمس شده و مشهود در سیر کشف و شهودی یک هنرمند باشد.
احمد عالی یک هنرمند مدرن است.این در عکس هایش به وضوح دیده می شود.عکس برای او تنها یک بهانه ای محسوب می شود تا طرح های ذهنی اش را نمایش دهد.

مریم زندی (عكاس) در گفتگویی رودررو با احمد عالی از او می‌پرسد: «روزی آقای عالی را دیدم و صحبت شد. آقای عالی گفتند كه من دو چیز را ترك كرده‌ام. یكی سیگار و یكی عكاسی. خواستم ببینم آن‌روز چرا این حرف را زدند؟ چه چیزی باعث این ناامیدی شده بود؟ و ایشان در پاسخ می‌گویند: «شرایط اطراف و شرایط جسمی و روحی، دست به دست هم داده و عكس‌العمل‌ها به صورت ناامیدكننده‌ای شده است. از زمانی كه شروع به كار عكاسی كرده‌ام، به تصور خودم كوشیده‌ام در جهت اعتلای فرهنگ این كار و بدون هیچ چشم‌داشتی عمل كنم. همه تلاش‌ها از خود مایه گذاشتن بوده است. در این وضعیت وقتی خود را به دلیل همان شرایط كه گفتم تنها و رهاشده دیده‌ام، خُب طبیعی است كه دلگیر هم شده باشم.»


پ.ن: هنر نسخه دیگری از جهان واقعی نیست.از آن نکبت همان یکی کافی است.( ویرجیانا وولف

جهنمی که هر روز تکرار می شود

جهنم این جاست.
وقتی تمام روز فکر می کنی باید جایی دیگر باشی.خسته بر می گردی به خانه و تا صبح در بسترت کابوس صلیب می بینی.
جهنم همین جاست.
جلوی چشم من. خسته برمی گردم.با اعصابی داغان از صداها و چهره ها.خنده ها و پوزخندها.
اینجا هر روز ،صدها مسیح را به صلیب می کشند و هر شب تن بی جانشان را مثل لاشه ای بی ارزش به خانه می فرستند تا صبح دوباره مبعوث شوند.بیایند.لباسهایشان را در بیاورند و بروند روی نردبان و دستها را باز کنند و منتظر چارمیخ باشند تا به صلیب بار دیگر بوسه زنند به امید اینکه ،خداوند بی رحم بار دیگر مبعوثشان نکند.خدای لعنتی.



پ.ن۱: یاد فیلم آخرین تانگو در پاریس افتادم.آنجا که در ابتدای فیلم مارلون براندو زیر پل ریل آهن ایستاده و از انزجار ناشی از صدای ناهنجار قطار فریاد می زند:خدای لعنتی. و فکر کردم چیزی کوتاه بنویسم که آخرش ختم شود به اینجا.به زیر پل قطار و من که ایستاده ام آنجا و صدا که هر لحظه بیشتر می شود و  تو که ،هر لحظه دورتر می شوی و من می خواهم فریاد بزنم .
و می زنم.

پ.ن۲:چند روز پیش دوستی پرسید:اگر خدا را ببینی چه می گویی به او؟
با هجو مدامم گفتم: تحویلش نمی گیرم.محلش که ندهی خودش می گذارد می رود.

پ.ن۳:عکس اول بنیسیو دل تورو از فیلم ۲۱ گرم فیلم زیبای ایناریتیو

سپیدی یك دست زاده‌ی شب است

روزی خواهم رفت به كرانه‌های بزرگ عشق

فرو خواهم رفت در شن‌های خواستن

با خود راز شام‌گاهان را خواهم برد

جنگل هم‌چون چلچراغی بر ما فرود خواهد آمد

 

روزی لبخند خواهم زد به تولد روزها

آسمان را خواهم دید آن‌سان كه یك دست را

دست‌ات بر من خواهد بود آن‌سان كه بر كرانه‌ی دریا

تابستان مرا در برخواهد گرفت و دریا دل‌اش را خواهد گشود

 

به تو باز خواهم گشت از میوه‌ها و آرزوها سرشار

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت

چشمه خواهد جوشید از چشمان پرغبارمان

هیچ چیز باز نتواند داشت آن شب گرمابخش را

تپه در دوردست می‌خواند ما را می‌خواهد ما را

افق بازو گشاده است با انگشت‌های منزوی

سنگینی شام‌گاهان ما را به پهنه‌های بی‌كران می‌راند

شكم فریاد می‌كند تن منفجر می‌شود از آسمان خاكستری

 

اندوهی عظیم می‌روید در سطح فضا

خطی از اشك می‌پیوندد به رودهای بزرگ

خورشید دو تن نمودار می‌شود از میان همگان

درخت می‌گرید بر سینه‌ی زنی تنها

 

كجایی ای ستاره‌ی پگاهِ فراموشی

اسب‌ات را می‌بینم كه در آزارها شیهه می‌كشد

آیا تو نیز از سرزمین خونین‌ات جدا افتاده‌ای

آیا تو نیز از آواز نیاكان‌ات جدا افتاده‌ای

 

دست‌ات را می‌گیرم ای مسافر یادبودها

می‌پایم تو را در لحظه‌های درد و دل‌تنگی

می‌پرورانم تو را با آتش و زمین و آواز

گسترده می‌شوم در خاكستر گام‌های‌ام كه برمی داری

سپیدی یك دست زاده شب است

شعری از فریدون رهنما
مترجم: فریده رهنما

 

پ.ن:و تاریکی چه لذتی دارد، وقتی در انتهای دید ،نوری از کلبه ای سوسو کند.

که این شب را...

که این شب را قراری نباشد

جز حادثه ای که گاه بوسیدنی باشد

از لبانت، سیراب.

 

 

پ.ن۱:سالهاست که می دوم.قرار نمی بینم در این شب. چنان که بی قراری مفرط به روزمرگی گراییده و گاه می بینم، لحظه ای ایستادن و حتی کسالت بار بودن خود نشان از حادثه ایست بس پنهان در این وجود بی قرار.اما نمی آید.نیست شده.نخواهد آمد.

پ.ن۲:امروز یاد فیلم جذابیت های پنهان بورژوازی لوئیس بونوئل افتادم.آنجا که تعاریف عوض می شوند.دور میز غذا روی سنگ دستشویی نشسته و با هم قضای حاجت می کنند و کودک به آرامی در گوش مادرش می گوید که گرسنه هستم و مادر به او می گوید که اینجا جای این حرفها نیست و ...

 تکیده بودم به دیوار پشتی محل کارم و سیگار گیرانده بودم و فکر می کردم چه می شد اگر امروز تشنه نمی شدم یا که جای آب، براده های آهن را می خوردم.سیگارکشیدن امر مفیدی بود.بحث فلسفی کار وقیحی بود و در مسجد همه با هم سکس جمعی می کردند.هنر معنای جدیدی می یافت و کارگری که از جلویم در حال رد شدن بود با آن لباس چرک و خاکی اش ،اسطوره زنده  هنر و فرهنگ  می بود. اینها که از فکرم می گذشت برای این نبود که چیزی برتر باشد از چیزی دیگر.تنها خسته بودم از تعاریف بیرحم. شناخته های موذی.
گاه خسته می شوم.کاش وقتی خسته می شدیم چیزی در اعماق وجودمان به شورش برمی خواست.شوری به پا می شد و شبی از شبها خواب به چشممان نمی آمد. بعد بی دلیل و بی امان می خندیدیم.تا سر حد جنون.تا خود دیوانگی.
سرخوشی!

آداب بی قراری

امروز خوانش کتاب آداب بیقراری یعقوب یادعلی را تمام کردم. قبول دارم کمی دیر این رمان زیبا را دست گرفتم.اما آنقدر به دلم نشست که بدون وقفه خوانده و تمامش کردم.در پایان چیزی که بیش از حتی پایان بندی غافل گیرکننده داستان و فرم زیبای آن تعجب مرا برانگیخت این بود که هر چه گشتم نتوانستم مطلبی آن چنان عجیب ببینم که بتوان مصداق توهین به قوم لر باشد و اینکه چرا نویسنده باید برای نوشتن این رمان که خود اداره فرهنگ که نه،اداره ارشاد ،هم در دولت خاتمی و هم در دولت بعدی به آن مجوز چاپ و تجدید چاپ داده است ،دو ماه زندان برود و از محل کار اخراج شده و البته مضحک تر از همه محکوم به نوشتن چهار مقاله سفارشی در ستایش قوم لر بنویسد.

مطمئنا هر لر فهمیده ای هم می داند که اینجا از تعصب آنها سوءاستفاده شده و چیز دیگری دلیل این کار است.

حکمی که برای یادعلی داده بودند به قول امیرحسین چهلتن شرم آور بود.

با این حال سوای مسائل حاشیه ای، دوستان تا کنون اگر این رمان را نخوانده اند به عنوان یک کار ایرانی خوب پیشنهاد می کنم بخوانند.

آداب بیقراری برنده جایزه ادبی گلشیری برای بهترین رمان اول در سال ۱۳۸۳ شده است.