بگو چگونه بگویم غمِ نهانم را...

خیلی وقته هی میخوام بنویسم و حوصله م نمی گیره. بارها پیش اومد که لپتاپم رو روشن کردم، وارد بلاگفا و همین قسمت شدم و با اینکه پر از حرف و دغدغه و آشفتگی روانی بودم، نتونستم چیزی ثبت کنم. یه زمانی نوشتن خیلی تخلیه م می کرد حالا چه اینجا چه روی کاغذ... چه روزنوشت چه سرودن اشعار... تقریبا دو سالی میشه یه تک بیت هم ننوشتم. انگار ذهنم عمیقا قفل شده! حتی نتونستم سروده های گذشتم رو ویرایش و آماده ی چاپ کنم...

ادامه نوشته

و باز هم چشمان خسته اما بی خواب...

امروز همش به زنی که دو هفته ی پیش خودکشی کرد، فکر می کردم. خواهر شوهر یکی از دوستانم بود.۴۲ ساله و اهل دین و ایمان. ۲تا بچه رو بی مادر گذاشت و رفت... قبلنا وقتی همچین چیزایی می شنیدم یا می خوندم، با بی فکری اون آدم رو قضاوت و سرزنش می کردم و می گفتم "واقعا که چقدر خودخواه و در عین حال احمق بوده" و به نظرم چقدر ضعیف و حقیر میومدن اینجور افراد تا روزی که دست تقدیر با شوم ترین حادثه ای که در مسیر سرنوشتم قرار داد، حسابی ادبم کرد.

ادامه نوشته

بی مقدمه...

ساعت حدود ۵ صبح شنبه ست و من همچنان بیدار... مثل خیلی از شبای دیگه. آخرین باری که شب زودتر از ساعت ۳ خوابیده باشمو یادم نمیاد. فکر کنم insomnia هم به امراض قبلی م اضافه شده. خوبه که اینجا ساعت دیواری تیک تاک نمی کنه چون وقتی کلافه ام بدجور میره رو مخم. خونه نشینی تمام برنامه های زندگی م رو ریخته بهم و دچار اختلالات عجیبی شدم. بماند...

ادامه نوشته