شهید حسن قاسمی دانا

فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً(نساء95)

حسن قاسمی دانا عاشق و مدافع حرم حضرت زینب(س)به شهادت رسید و انشاءالله روز وفات عقیله بنی

هاشم،حضرت زینب(س)در مشهد تشییع می شود.

انشاءالله وعده ما با همه محبین و مدافعین حرم ،پنجشنبه ساعت9 صبح مهدیه مشهد(خیابان تهران)

در صورت امکان اطلاع رسانی شود.(کار دیگه ای که از دستمان بر نمیاد)


رفیقان می روند نوبت به نوبت                       خدایا نوبتم کی خواهد آمد؟

فرازی از نامه اميرالمومنين (ع) به عثمان بن حنيف

نامه شماره 45 نهج البلاغه،نامه اميرالمومنين(ع) به عثمان بن حنيف، عامل حضرت در بصره است . در اين نامه حضرت از اينکه پسر حنيف دعوت يکي از اشراف را پذيرفته و به اين ميهماني رفته است ابراز ناراحتي مي کند:اما بعد يابن حنيف فقد بلغني ان رجلا من فتيه اهل البصره دعاک الي مادبه فاسرعت اليها تستطاب لک الالوان و تنقل اليک الجفان و ما ظننت انک تجيب الي طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو ...اما بعد از حمد و ثناي خداوند،اي فرزند حنيف شنيده ام مردي از جوانان اهل بصره تو را به خوان گسترده اي از طعام دعوت نموده و تو بر سر آن خوان با شتاب حضور يافتي.طعام هاي رنگارنگ براي تو خوش آمده و کاسه هاي گوناگون ،پياپي بر سر سفره تو آورده شده است و من گمان نداشتم تو خوردن غذاي قومي را بپذيري که فقراي آنان مورد اعراض قرار گيرند و بي نيازانشان بر سر طعام دعوت شوند ... در اين نامه طولاني حضرت زندگي ساده خود را يادآور مي شود اما فراز پاياني اين نامه هشدار به پسر حنيف درباره آتش جهنم است که اين نشان مي دهد زندگي اشرافي براي مسئولان حکومتي راهي بسوي جهنم است:... فاتق الله يابن حنيف ولتکفف اقراصک ليکون من النار خلاصک.اي فرزند حنيف!  تقوي بورز و به قرص هاي نان خود کفايت کن تا از آتش دوزخ نجات يابي . ( نهج البلاغه نامه 45 )

فاعتبروا یا اولی الابصار

چرا گناه نکنیم؟

لو لم يتوعد الله على معصيته لكان يجب ان لا يعصى شكرا لنعمه.(حکمت290 )

ترجمه:اگر حتى خداوند، بندگانش را،از نافرمانى كردن و گناه ورزيدن نترسانيده بود، باز هم واجب بود كه انسان ، مرتكب هيچ گناهى نشود، تا به اين وسيله ، در برابر نعمتهاى او سپاسگزارى كرده باشد .
شرح : كسيكه گناه ميكند و فرمان خداوند را به جاى نمى آورد، در حقيقت ، نعمت هايى را كه خداوند به او داده است ، تباه ميكند. زيرا چنين كسى ، براى آن كه بتواند گناهى را مرتكب شود، ناچار بايد تمام نيروهائى را كه در وجودش هست ، به كار ببرد . در حاليكه خداوند، اين نيروها را، براى گناه و نافرمانى كردن به او نداده است.
خداوند، اين نيروها را، براى گناه و نافرمانى كردن به او نداده است .
كسى را در نظر بگير، كه مى خواهد، بر خلاف فرمان خداوند، مرتكب گناه شود، و بطور مثال ، دست به دزدى بزند:تمام اعضاء بدن آن شخص ، بايد وظايف خود را، با تمام نيرويى كه دارند انجام دهند، تا او توانايى انجام چنين گناهى را داشته باشد .ششهاى او، بايد بطور مرتب هواى تازه را به خود بگيرند، تا او نفس بكشد و زنده بماند، قلبش بايد بطور منظم در حال تپيدن باشد، تا خون به تمام پيكرش برسد و او را زنده نگاه دارد، چشمهايش بايد توانايى ديدن داشته باشند، تا او راه خود را ببيند، پاهايش بايد قادر به حركت و قدم برداشتن باشند، تا او در مسيرى كه با چشمش مى بيند، پيش برود، گوشهايش بايد توانايى شنيدن داشته باشند، تا او صداى نزديك شدن مردم را تشخيص ‍ بدهد و از خطر فرار كند، دستهايش بايد توانايى كار و حركت داشته باشند، تا او درها را باز كند و اشياى را بردارد، مغزش بايد كار خود را انجام دهد،تا ساير اعضاى بدنش از آن فرمان بگيرند، و وظايف خود را اجرا كنند... و اگر يكى از اين اعضا، يعنى يكى از اين نعمتهايى كه خداوند به انسان داده است ، كار خود را به درستى انجام ندهد، شخص گناهكار، قادر به انجام گناه نخواهد بود .
پس مى بينى كه گناهكار، براى آنكه در برابر خداوند، مرتكب گناه و نافرمانى ، شود، از همان امكانات و نيروهايى استفاده ميكند، كه خداوند، آنها را، براى انجام كارهاى درست و نيك به او داده است . به اين ترتيب ، آيا شخص گناهكار، با انجام هر كدام از گناهان خود، و نعمتها و نيروهايى را كه خداوند دارد، تباه و حرام نمى كند؟
البته خداوند، به بندگان خود هشدار داده ، و آنها را از گناه و نافرمانى ، بيمناك كرده است . ولى اگر خداوند چنين بيم و هشدارى هم نداده بود، و اگر انسان آسوده خاطر بود كه به خاطر گناهانش كيفر و مجازات نخواهد ديد، باز هم حق نداشت نعمتهاى خداوند را تباه كند. يعنى در برابر نعمتهاى ديدن ، شنيدن ، بوئيدن ، حركت ، تپيدن قلب ، تنفس ششها، انديشيدن ، توانايى انجام كارهاى گوناگون داشتن ، و هزاران نعمت ديگر، انسان بايد قدرشناس باشد، و به - شكرانه اين نعمتهاى بزرگ و با ارزش ، هرگز مرتكب گناه و نافرمانى خداوند نشود .

بزرگترین عیب

اكبر العيب ان تعجب ما فيك مثله.(حکمت۳۵۳)
ترجمه:بزرگترين عيب آن است كه عيبى را كه خود نيز دارى،در ديگران عيب بشمارى.

شرح : كسانى هستند كه عيب و ايرادى را كه در اعمال و رفتار خودشان وجود دارد، نمى بينند و به حساب نمى آورند، اما همينكه آن عيب را، در شخص ديگرى ببينند، زبان به عيبجويى و انتقاد باز مى كنند، و همه جا و پيش همه كس ، از عيب آن شخص سخن مى گويند .
براى مثال : گاهى كسى را مى بينم ، كه براى حقوق انسانى ديگران،ارزش ‍ قائل نيست،حق مردم را پايمال ميكند، دستمزد كارى را كه ديگران برايش ‍ انجام داده اند نمى دهد، يا كم و با تاخير ميدهند، قول و قرارهاى خود را به هم ميزند، و وعده هايى را كه به مردم داده است انجام نمى دهد. اما همين شخص ، به محض آنكه ديگرى ، كمترين حق او را پايمال كند، يا دستمزدش ‍ را يك ريال كمتر يا يك روز ديرتر بدهد، يا با او مختصرى بد قولى كند، يا وعده ای را كه به وى داده است انجام ندهد، فريادش به آسمان ميرود، و همه جا، از آن شخص ، عيبجوئى و انتقاد ميكند. شاعرى ، در همين معنى گفته است :

ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرند ............ داد و فرياد بر آرى كه : مسلمانى نيست !

امام عليه السلام مى فرمايد:اين خود، بزرگترين عيب است كه تو،عيبى را در مردم ببينى و آن را زشت و ناپسند بشمارى و زبان به انتقادش بگشايى،در حاليكه خودت نيز، شبيه همان عيب را داشته باشى، ولى به آن توجه نكنى .
البته،منظور امام اين نيست كه وقتى در ديگران عيبى را ديدى كه خودت نيز شبيه آن عيب را دارى، همين كافى است كه عيب ديگران را به زبان نياورى ، و در عوض ، عيب خودت نيز، سر جايش باقى بماند.بلكه،منظور اين است كه وقتى،عيب ديگران،باعث ناراحتى ما شد،هوشيار باشيم و فورا به خود آئيم و ببينيم كه آيا خود ما نيز،آن عيب را داريم يا نه ؟و اگر ديديم كه خودمان نيز،دارى همان عيب هستيم،در صدد بر طرف كردن آن بر آئيم،زيرا آن عيب،همانطور كه در وجود ديگران،ما را ناراحت كرده است،در وجود ما نيز باعث ناراحتى ديگران خواهد شد.

از بخشش اندك شرمنده مباش (حکمت67)

لا تستح من اعطاء القليل فان الحرمان اقل منه

ترجمه:از بخشش اندك شرمنده مباش ،زيرا هيچ ندادن از آن بخشش ‍ اندك نيز كمتر وناچيزتر است .
شرح : يكى از كارهاى خوب و پسنديده، كه باعث خوشنودى خلق و رضايت خداميشود، اينست كه ما، از مال و دارائى خود بخشش كنيم . البته بخشش كردن ، اين نيست كه مال خود را دور بريزيم و در راههاى نادرست تلف كنيم. بلكه معنى بخشش آن است كه وقتى كار خيری پيش مى آيد و براى انجام آن ، به كمك ديگران احتياج پيدا ميشود، ما نيزقدم به پيش ‍ گذاريم و در حد توانائى خود، به انجام آن كار خير، كمك كنيم . مثلا ممكن است دركشور، جنگى رخ دهد و گروهى از هموطنان جنگ زده ما، خانه و زندگيشان را از دست بدهند. يا ممكن است بخاطر حوادثى مانند آمدن سيل و زلزله، شهر و خانه و محل كار عده اى آسيب ببيند و سرمايه و دارو ندارشان از بين برود. حتى ممكن است بدون هيچگونه از اين حوادث ، باز هم عده اى پيدا مى شوند، كه در عين آبرومندى ، دچار فقر و محروميت شده باشند. در تمام اين حالات ، وضعى پيش ميايد، كه گروهى از هموطنان ما، به كمك اشخاص مؤمن و نيكوكار، پيدامى كنند.
در چنين مواقعى ، وظيفه دينى و اخلاقى ما حكم ميكند كه براى رضاىخدا. از مال ودارائى خود. هر قدر كه ميتوانيم به اينگونه افراد بخشش كنيم . لازم نيست كه حتما مقدار بخشش ما، زياد و هنگفت باشد، بلكه مهم اين است كه از بخشيدن آنچه در قدرت داريم ، كوتاهى نكنيم .
بعضى از افراد، با آنكه دلشان مى خواهد در اينگونه موارد، به ديگران كمك كنند، ولى چون مقدارى كه قادر به بخشيدن آن هستند، كم و ناچيز است ، احساس شرمندگى مى كنند. اينگونه افراد، بخاطرشرم بيهوده از بخشش آن مقداركم ، خوددارى مى كنند، و در نتيجه ، اشخاص نيازمند را، از همان مقدار اندك بخشش نيز محروم و بى نصيب ميگذارند.

بخاطر همين است كه امام عليه السلام ميفرمايد: از بخشش كم ، شرمنده نباشيد، چون شرمندگى باعث ميشود كه ازبخشش كم خوددارى كنيد و به افراد نيازمند چيزى ندهيد.در حاليكه بخشش شما، هر چقدر كه كم و ناچيز باشد هيچ ندادن از آن كمتر و ناچيزتر، و در نتيجه باعث شرمندگى بيشتر است .

دیگران ما را جذب نکنند(حکمت13)

وَ قَالَ (عليه السلام) مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِيحَ لَهُ الْأَبْعَدُ .

و درود خدا بر او ، فرمود : كسى را كه نزديكانش واگذارند ، بيگانه او را پذيرا مى گردد.

در کلاسهای خادمین شهر بهشت (شهرداری مشهد)که بصورت اردوهای دو روزه برگزار میشه بحث اصول و راهکارهای جذب رو بنده حقیر مطرح میکنم.برای خواهران عزیز هم گفتم اینجا هم میگم که اگر مساجد ما نتوانند جوانها را جذب کنند کلاسهای موسیقی و پارتیها و پارکها و ... جوانهای ما رو به بهترین نحو جذب می کنند.چرا ما همیشه دنبال درمان هستیم؟مراقب نیستیم تا مریض بشیم و بعد بریم دنبال درمان.ما باید تمرکزمون روی پیشگیری باشه یعنی نگذاریم جوونهامون جذب دیگرانی که منفی هستند بشوند .پیشگیری پیشگیری پیشگیری

چند روز پیش یکی از پیرمردهای مسجدی میگه حاج آقا چرا به این جوونهایی که تو مسجد می خندند چیزی نمیگید؟گفتم حضرت آقا اگر توی مسجد نخندند توی پارک میخندند با این تفاوت که توی پارک یک سیگار هم بهشون تعارف می کنند ولی اینجا همه چپ چپ نگاهشون می کنند.گفتم جوون پرشور اومده مسجد باید خنده او رو هم تحمل کنیم و نهایتا جهت بدهیم.

مراقب فرزندانتان باشید که اگر نتونستید جذبشون کنید جذب دیگران می شوند اینم شرح کلام حضرت

در دوستى و دشمنى اندازه نگهدار(حکمت268)

أحبب حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك يوما ما، و ابغض  بغيضك هونا ما، عسى ان يكون حبيبك يوما ما.


ترجمه : در دوستى با دوست خود اندازه نگهدار، بخاطر آنكه شايد روزى با تو دشمن شود، و در دشمنى با دشمن خود اندازه نگهدار، بخاطر آنكه شايد او نيز، شايد با تو دوست شود.


شرح : در دوستى و دشمنى نيز، همچون مسائل ديگر، بايد ميانه روى كرد و اندازه نگهداشت . چون زياده روى در دشمنى و يا دوستی نيز، ممكن است زيانهائى متوجه ما سازد، كه ديگر قابل جبران نباشد.وقتى با كسى دوست ميشويم ، نبايد در معاشرت با او آنقدر زياده روىكنيم ، كه بيش از اندازه به حريم زندگى ما نزديك شود، و تمام اسرار ما را بداند. زيرا ممكن است روزى بين ما اختلافى پيدا شود و آن دوست ، بصورت دشمن ما درآيد. درآن صورت ، او، چون تمام اسرارما را ميداند و از آنچه در حريم خانواده ما ميگذرد آگاه است ، ميتواند از دانسته هاى خود، بر ضد ما سؤء استفاده كند، و ضربه هايى به ما بزند، كه ديگر قابل جبران نباشد.
در دشمنى نيز بايد ميانه روى باشيم و اندازه نگه داريم . يعنى نبايد دشمن را  اذيت و آزار كنيم ، و درباره اش سخنان زشت و زننده بگوییم ، كه اگر روزى با يكديگر دوست شديم ، به خاطر كارها و حرفهاىخود، شرمنده و خجل نباشيم .

فرازهایی از نامه 31

وَإِیَّاکَ وَمُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَى أَفْن، وَعَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْن. وَاکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَیْهِنَّ، وَلَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لاَ یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ، وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ. وَلاَ تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ، لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَة. وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا، وَلاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا. وَإِیَّاکَ وَالتَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَة، فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَى السَّقَمِ وَالْبَرِیئَةَ إِلَى الرِّیَبِ.

 

ترجمه:

از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأى آنها ناقص و تصمیمشان سست است و از طریق حجاب، دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار، زیرا تأکید بر حجاب، آنها را سالم تر و پاک تر نگاه خواهد داشت. (افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهى. اگر بتوانى که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگرى را نشناسند چنین کن و به زن بیش از کارهاى خودش را وامگذار، زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور.به خاطر احترام او، دیگرى را (بیگانه اى را) احترام مکن و احترامش را به حدى نگه دار که او را به این فکر نیندازد که براى دیگران (بیگانگان) شفاعت کند. برحذر باش از اینکه در جایى که نباید غیرت به خرج دهى، اظهار غیرت کنى (و کار تو به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بى جا و سوء ظن نادرست زن پاک دامن را به ناپاکى، و بى گناه را به آلودگى ها سوق مى دهد.

شرح و تفسیر

 رفتار حکیمانه و عادلانه با زن

در بیست وهشتمین بخش از این وصیّت نامه تاریخى، امام(علیه السلام) به مسائل مربوط به زنان مى پردازد و دستورات هشت گانه اى را در این زمینه به فرزندش مى دهد.

نخست مى فرماید: «از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأى آنها ناقص و تصمیمشان سست است»; (وَإِیَّاکَ وَمُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیَهُنَّ إِلَى أَفْن وَعَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْن).

امام(علیه السلام) در اثناى این نصایح هفتگانه علتى بیان کرده که مى تواند به تمام سؤالاتى که امروز پیرامون این دستورات مطرح مى شود، پاسخ گوید، حضرت مى فرماید: زیرا زن همچون شاخه گل است نه قهرمان (مدیر مسلط یا کنیز مطبخ)

روشن است چنین موجود لطیفى نمى تواند در مسائل مهم طرف مشورت باشد. بدیهى است هر حکم عامى استثنائاتى دارد و در این مورد نیز زنانى را مى توان یافت که در عزم و اراده و رأى، با مردان صاحب نظر برابرى مى کنند. به علاوه، مى دانیم که مسائل احساسى و عاطفى بر زنان غلبه دارد و همین امر در مقام مشاوره با آنها اثر مى گذارد.

سپس در دومین توصیه مى فرماید: «و از طریق حجاب، دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار، زیرا تأکید بر حجاب، آنها را سالم تر و پاک تر نگاه خواهد داشت»; (وَاکْفُفْ عَلَیْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَیْهِنَّ).

این سخن شبیه دستورى است که در آیه 31 سوره نور آمده است: «(وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ);و به زنان باایمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند و دامان خویش را (از بى عفتى) حفظ کنند».

نیز نشان مى دهد که بر خلاف تصور بسیارى از مردم، همه فتنه ها از ناحیه نگاه مردان به زنان نیست، بلکه بسیارى از آنها به سبب نگاه زنان به مردان و وسوسه هاى آنهاست که امام(علیه السلام) براى جلوگیرى از آن دستور مى دهد آنها را در حجاب نگه دار.

روشن است که این قبح نیز همه زنان را شامل نمى شود بلکه زنان بى بند و بار یا ضعیف الایمان را مى گوید.

در سومین توصیه مى فرماید: «(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن، زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهى»; (وَلَیْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لاَ یُوثَقُ بِهِ عَلَیْهِنَّ).

در چهارمین توصیه که در واقع تکمیل توصیه قبل است مى فرماید: «اگر بتوانى که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگرى را نشناسند چنین کن»; (وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یَعْرِفْنَ غَیْرَکَ فَافْعَلْ).

اشاره به اینکه هر چه مى خواهند، تنها از تو بخواهند، حتى اگر خواسته اى از دیگران داشته باشند، به وسیله تو باشد و عملا رابطه آنها را با دیگران که در بسیارى از موارد مبدل به رابطه فاسدى مى شود قطع کن و رابطه ایشان را با خودت در همه جا محکم و استوار دار و به این ترتیب هم خواسته هایشان انجام شود و هم رابطه هاى مفسده انگیز قطع گردد.

حضرت در پنجمین دستور مى افزاید: «و به زن بیش از کارهاى خودش را وامگذار، زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور»; (وَلاَ تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ، وَلَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَة).

اشاره به اینکه زنان به علت داشتن جنبه هاى عاطفى و لطافت روحى نمى توانند عهده دار امور خشن شوند و مدیریت هاى سخت را بر عهده گیرند، بنابراین آنها در محدوده امور مربوط به خویش باید فعالیت کنند نه امور مربوط به دیگران مخصوصاً پست هاى حساس و سنگین.

علتى را که امام(علیه السلام) براى این دستور و دستورات مشابه آن بیان فرموده، علت بسیار حساب شده اى است که با ساختمان روح و جسم زنان سازگار است، هرچند بعضى از غرب زده ها در سخن، حاضر به پذیرش این معنا نیستند; ولى در عمل، سعى دارند آن را پیاده کنند. حتى در مغرب زمین که سال هاى طولانى است شعار مساوات زنان با مردان را مى دهند در عمل طور دیگرى رفتار مى کنند به گونه اى که کمتر زنى مى تواند به پست هاى حساس دست یابد و نسبت آنها که توفیق بر این کار پیدا مى کنند به کسانى که نمى توانند شاید به پنج درصد هم نرسد.

کوتاه سخن اینکه رعایت عدالت در میان زنان و مردان و رفع تبعیض ناروا گرچه یک واقعیّت است; اما نمى توان قوانین را طورى تنظیم کرد که با واقعیّت هاى عامل تکوین در تضاد باشد و شعارهایى که این تضاد را پرورش مى دهد شعارهایى است ریاکارانه و دروغین که هرگز به واقعیّت نمى رسد.

در ششمین توصیه مى فرماید: «به جهت احترام او، دیگرى را (بیگانه اى را) احترام مکن»; (وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا).

اشاره به اینکه هر گاه براى او این و آن را اکرام کنى ممکن است رابطه اى عاطفى میان آنها پیدا شود، رابطه اى که در آینده ممکن است منشأ فسادى گردد.

در هفتمین توصیه که بى ارتباط با توصیه قبل نیست مى فرماید: «و احترامش را به حدى نگه دار که او را به این فکر نیندازد که براى دیگران (بیگانگان) شفاعت کند»; (وَلاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیْرِهَا)، چرا که این گونه شفاعت ها نیز مى تواند منشأ رابطه عاطفى گردد و ضرر و زیان آن قابل انکار نیست.

خلاصه اینکه احترامات زن باید محفوظ باشد; ولى در حد خودش و از آنها به دیگران تجاوز نکند خواه به صورت قبول شفاعت باشد و یا بدون شفاعت; زیرا از نظر روانى آثار منفى درآنها مى گذارد وآنها را تشویق به ارتباط با دیگران مى کند.

بعضى از شارحان در تفسیر «وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا» گفته اند: منظور این است که بیش از حد آنها را احترام نکن و در تکریمشان اندازه نگه دار; ولى این تفسیر با ترکیب این جمله و کلمات آن سازگار نیست و ظاهر همان است که در بالا گفته شد.

در هشتمین (و آخرین توصیه این بخش از خطبه) مى فرماید: «برحذر باش از اینکه در جایى که نباید غیرت به خرج دهى اظهار غیرت کنى (و کار به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بى جا و سوء ظن نادرست، زن پاک دامن را به ناپاکى و بى گناه را به آلودگى ها سوق مى دهد»; (وَإِیَّاکَ وَالتَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَة، فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَى السَّقَمِ، وَالْبَرِیئَةَ إِلَى الرِّیَبِ).

شک نیست که هر کسى به ویژه زنان براى حفظ آبروى خود دست به کارهاى خلاف نمى زنند; ولى اگر نزدیکان و همسران آنان با غیرت هاى بى مورد و سوء ظن هاى ناروا آنها را متهم کنند این پرده دریده مى شود و مى گویند: حال که ما را بى جهت رسوا کرده اند چه ضرورتى دارد که دیگر در پاکى خود بکوشیم. از این پس هر آنچه بادا باد.

این سخن تنها درباره زنان صادق نیست، بلکه درباره فرزندان، همکاران، خدمتکاران و دوستان نیز جارى است که همیشه سوء ظن هاى ناروا سبب تشویق به آلودگى ها مى شود و راه را براى فساد مى گشاید. همه چیز در حد اعتدال خوب است حتى غیرت و تعصب براى حفظ ارزش ها.

 

 

 

شگفتی خلقت انسان(حکمت 8)

عزیزانی که فرصت دارند تا آخر بخونند خیلی زیباست کلام حضرت

وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ: اِعْجَبُوا لِهذَا الاِْنْسانِ، يَنْظُرُ بِشَحْم، وَ يَتَكَلَّمُ بِلَحْم، وَ يَسْمَعُ بِعَظْم، وَ يَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْم.        

 حضرت علی (علیه السلام)فرمود: از اين انسان شگفت زده شويد كه با پیه مى بيند، با گوشتى مى گويد، با اسـتخوانى مى شـنود، و از حفره اى تنفس مى كنـد.

امام(علیه السلام) بر این معنا تکیه دارد که یکى از ویژگى هاى خلقت خداوند قادر توانا این بوده که با وسایل کوچکى مسائل مهمى را ایجاد کرده و مى کند.
 نخست مى فرماید: «از این انسان تعجب کنید که با یک قطعه پیه مى بیند»;
(اعْجَبُوا لِهَذَا الاِْنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْم).
 چشم در واقع یک قطعه پیه شفاف است که ساختمان بسیار عجیب و دقیقى دارد; از هفت طبقه که روى هم قرار گرفته اند و سه ماده سیال و شفّاف که در میان آنها قرار دارند تشکیل شده و یک دنیا نظم و حساب بر آن حاکم است. دقیق ترین وسایل فیلم بردارى هرگز قدرت چشم را ندارد، زیرا بدون این که نیاز به این داشته باشد که فیلمى در آن بنهند گاه هفتاد یا هشتاد سال کار فیلم بردارى خود را انجام مى دهد و تمام فیلم هاى او سه بعدى است و در آن واحد مى تواند خود را بر دور و نزدیک منطبق کند و در جهات چهارگانه با سرعت حرکت مى کند بى آنکه نیاز به تنظیم کردن داشته باشد.
از عجایب چشم این که به طور خودکار خود را براى عکس بردارى از صحنه هاى مختلف آماده مى کند; در جایى که نور زیاد باشد مردمک چشم به سرعت تنگ مى شود تا نور کمترى وارد شود نه چشم آسیب ببیند و نه عکس بردارى خراب شود و در جایى که کم باشد مردمک چشم بسیار فراخ مى شود تا نور بیشترى را وارد چشم کند.
به هنگام عکس بردارى از صحنه هاى دور و نزدیک عدسى چشم به وسیله عضلات بسیار ظریفى که در اطراف آن قرار دارد گاه کشیده مى شود تا صحنه هاى دور را کاملاً تصویربردارى کند و گاه رها مى شود تا عدسى قطور گشته براى صحنه هاى نزدیک آماده باشد.
بسیار شده است که ناگهان در شب تاریک چراغ ها خاموش مى شود، وقتى به اطراف نگاه مى کنیم هیچ چیز را نمى بینیم; ولى پس از چند لحظه چشم خود را بر آن تطبیق مى کند و کم کم اشیاى اطراف خود را مى بینیم و راه رفت و آمد خود را پیدا مى کنیم.
از شگفتى هاى دیگر این که همه ذرات چشم موجود زنده اى هستند و باید تغذیه شوند و تغذیه از طریق خون صورت مى گیرد و اگر خون به همان شکلى که وارد اعضا مى شود وارد چشم بشود همه جا در نظر ما تاریک مى گردد ولى آفریدگار جهان پیش از آنکه خون وارد یاخته هاى چشم شود آن را چنان تصفیه و زلال مى سازد که کمترین رنگى از خود نشان نمى دهد.
از دیگر عجایب چشم این است که دائماً به وسیله چشمه هاى بسیار کوچک اشک و حرکت پلک ها نرم و مرطوب نگهدارى مى شود که اگر نباشد چشم مى خشکد و کارآیى خود را از دست مى دهد چشمه هاى اشک این آب زلال را تدریجاً روى چشم مى فرستد و از مجراى دیگرى که به منزله فاضلاب است عبور مى کند و به داخل حلق مى ریزد و به هنگام گریه فعالیت این چشمه ها به صورت خودکار فزونى مى یابد. اشک چشم از بیش از بیست ماده ترکیب شده که براى تغذیه چشم و شست و شو و ضد عفونى کردن آن کاملاً مؤثر است و اگر بشر بتواند ماده اى مانند اشک چشم بسازد به گفته بعضى یک غذاى کامل مقوى خواهد بود و اشک هاى مصنوعى که امروز ساخته اند هیچ کدام به پاى اشک چشم نمى رسند. 
آن گاه امام دومین شگفتى وجود انسان را بیان مى فرماید که: «و
(تعجب کنید که انسان) با قطعه گوشتى سخن مى گوید»; (وَیَتَکَلَّمُ بِلَحْم).
با این که سخن گفتن براى ما کار بسیار ساده اى به نظر مى رسد که حتى از کودکى با آن آشنا بوده ایم ولى اگر درست بیندیشیم کار بسیار پیچیده اى است. به هنگام اداى یک جمله زبان باید با سرعت روى مخارج متعدد حروف بچرخد و مخرج لازم را مثلا براى حرف «ز» انتخاب کند و بلافاصله به سراغ حرف «ب» برود و آنگاه آرام بگیرد و اجازه دهد حرف «الف» از فضاى دهان پخش شود بلافاصله روى مخرج «نون» قرار گیرد تا واژه زبان تلفظ شود. حال فکر کنید وراى خواندن یک مقاله یا بیان سخنرانى این زبان چه جوالانى باید در درون دهان داشته باشد که مسلسلوار جاى خود را تغییر دهد که اگر دیر بجنبد کلمه غلطى بر زبان جارى مى شود و جالب این است که چنان این جابجایى عادت انسان مى شود که گویى به صورت خودکار در آمده است و انسان مى تواند همه حوادث عالم هستى را با همین قطعه گوشت بسیار ساده ادا کند و این نکته نیز قابل توجه است که صدها یا هزاران زبان براى تکلم در دنیا وجود دارد و همگى با حرکات زبانشان مى توانند مقاصد خود را بیان کنند.

آن گاه امام در سومین جمله از حس شنوایى انسان سخن مى گوید و مى فرماید: «(این مایه تعجب است که) انسان با استخوانى مى شنود»; (وَیَسْمَعُ بِعَظْم).
امواج صوتى از مجارى گوش وارد مى شود و در آن پیچ و خم تعدیل مى یابد سپس به پرده گوش مى رسد. در پشت این پرده دو استخوان ظریف به نام استخوان هاى چکشى و سندانى وجود دارد که بى شباهت به چکش و سندان نیست. دسته استخوان چکشى به پرده صماخ متکى است و از ارتعاش آن به حرکت در مى آید.
(دانشمندان مى گویند: علاوه بر دو استخوان چکشى و سندانى، استخوان دیگرى به نام استخوان رکابى نیز هست که آن نیز نقش مؤثرى در شنوایى دارد.) این دو استخوان به حرکت درمى آیند و عصبى که در پشت آنهاست از این حرکت متأثر شده پیام را به مغز منتقل مى کند و انسان کلمات و حروفى را که دریافته با آنچه قبلاً آموخته است تطبیق مى دهد و مفاهیم سخنان را درمى یابد و گاه زیر و بم ارتعاش صوتى و شدت و ضعف آن پیام هاى خاصى با خود همراه دارد که آن را نیز درک مى کند مثلاً پیامى که یک ناله ممتد و یا یک فریاد بلند یا نفس هاى سریع و پى در پى با خود دارد همه از طریق این مجرا و این استخوان به درون روح و جان انسان منتقل مى شود.
سپس امام
(علیه السلام) در پایان این گفتار حکمت آمیز که ناظر به عظمت آفرینش انسان است و قدرت آفریدگار را نشان مى دهد که با ابزار ساده اى آثار مهمى را آفریده، مى فرماید: «و (عجیب این که) انسان از شکافى تنفس مى کند»; (وَیَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْم).
منظور از شکاف همان شکاف دوگانه بینى است که نفس کشیدن انسان غالباً در بیدارى و خواب به وسیله آن انجام مى شود، هرچند گاه به وسیله دهان نیز تنفس مى کند; ولى دهان مسلماً مجراى اصلى نیست و تنفس از طریق آن گاه آثار نامطلوبى دارد; مخصوصاً در هواى سرد ممکن است به ریه ها آسیب برساند در حالى که از طریق بینى هواى سرد تدریجاً گرم مى شود و به داخل ریه ها مى رسد.
شایان توجه این که این شکاف داراى موهایى است که گرد و غبار را مى گیرد و در مایه لزجى که از بالا ترشح مى شود، به صورت آب بینى در آورده تا انسان بتواند آن را به خارج منتقل کند.

و در اینجا فقط یک جمله باید گفت که  فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ.

  

 

چرا بنده ديگران ؟(فرازی از نامه 31)

 

و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا

ترجمه:بنده ديگرى مباش ، كه خدا،تو را آزاده آفريده است.


شرح:خداوند، انسان را  موجودى آزاد،و داراى شخصيت وعزت نفس آفريده  است . و به او عقل و شعور، و نيروى درك و دريافت ، و قدرت اراده بخشيده است ، تا انديشه خود را به كاراندازد، از نيروى بدنى خود استفاده كند، و با قدرت فكر، و تن دادن به كار و تلاش ، در كمال آزادى و سربلندى ، زندگى شرافتمندانه يى را دنبال كند. در آفرينش خدا، هيچ انسانى از ديگرى برتر و باارزش تر، يا كمتر و بى مقدارتر نيست . بنابر اين ، هيچ انسانى حق ندارد كه ديگران را بنده خود سازد، و هيچ انسانی هم حق ندارد خود را به صورت بنده ديگران در آورد. زيرا بندگى ، تنها در برابر خداوند متعال شايسته است ، و جز خدا،هيچكس ‍ شايسته آن نيست كه انسانى ، در برابرش، خود را دچار ذلت و زبونى كند و مانند بنده ناتوان و بي مقدارى ظاهر شود. افراد ذليل و بى شخصيتى  پيدا مى شوند، كه به خاطر مال دنيا، در برابر ثروتمندان يا صاحبان مقام وقدرت ، به زانو مى افتند، سر تعظيم فرود مى آورد، و بصورت بنده يى ذليل و بى ارزش ظاهر مى شوند، تا شايد از ثروت و مقام آن افراد بهره يى ببرند و بيش از حد لياقت خود، مال و مقامى بدست آورند.
امام عليه السلام ، اينگونه افراد را نكوهش مى كند و به همه مسلمانان هشدار مى دهد كه : مبادا آزادى و ارزش انسانی خود را، كه خداوند به شما ارزانى داشته است ، پايمال كنيد و به طمع مال و مقام ، در برابر انسانى همچون خودتان ، بندگى كنيد، زيرا خداوند، همه انسانها را آزاد و يكسان آفريده است .

در خلوت هم از گناه بپرهيزيد(حکمت 324)

اتقوا معاصى الله فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم

ترجمه :در خلوت وتنهايى هم ،از گناه و نافرمانى بپرهيزيد، زيرا همان كسى كه گناه شما را مى بيند (يعنى خداوند) خودش نيز درباره آن ، داورى خواهد كرد.


شرح : جوانی خدمت امام حسین(علیه السلام)رسید وگفت،من مردی گناهکارم ونمی توانم خود را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما. یکی از نصیحت های حضرت این بود که اطلب موضعا لا یراک الله و اذنب ما شئت،جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می خواهی گناه کن.و جواد الائمه (ع)فرمود:إعلَم أنَّكَ لَن تَخلُوَ مِن عَينِ اللَّهِ فَانظُر كَيفَ تَكُونُ. بدان كه از ديد خداوند پنهان نيستي،پس بنگر چگونه‏اي.فکر کنم بهترین شرح اینه که الشاهد هو الحاکم.

 

چه بسا يك خوردن، انسان را از خوردنهاى بسيار منع كند(حکمت171)

 

 كَمْ مِنْ أَكْلَةٍ مَنَعَتْ أَكَلَاتٍ

ترجمه :چه بسا يك خوردن، انسان را از خوردنهاى بسيار منع كند.

شرح :

گاهى كسى را مى بينيم كه سر سفره ، به غذائى ميرسد كه با وضع مزاجى آن روز او سازگار نيست و نبايد از آن بخورد. اما او نميتواند از هوس ‍ خوردن جلوگيرى كند، و از آن غذائى ناسازگار ميخورد، و چند ساعت بعد، به بستر بيمارى مى افتد. يا گاهى ، كسى ديگرى را مى بينيم ، كه ناراحتى مزاجى ندارد، ولى در خوردن غذا، چنان افراط و زياده روى ميكند كه بيمار مى شود.
در هر حال ، اينگونه افراد، بخاطر آن كه نتوانسته اند شكم خود را نگاه دارند چنان بيمار و نزار ميشود، كه تا مدتها از خوردن بسيارى از غذاها و ميوه ها و خوراكى ها محروم ميشوند. و ته دستور پزشك با چند روز، جز غذائى ساده ، نميتوانند به چيز ديگرى لب بزنند.در حاليكه اگر آن يكى ناپرهيزى نميكرد، و اين يكى به افراط و زياده روى نمى پرداخت هر دو، در روزهاى بعد نيز ميتوانستند از هر نوع خوراكى استفاده كنند، و ناچار از تحمل چند روز پرهيز و محروميت نمى شدند.
اين سخن امام عليه السلام ، به ما مى آموزد كه : در هر كارى ، بايد به عاقبت آن هم بينديشيم و صلاح خود را تشخيص دهيم.و همچنین جانب اعتدال را نیز رعایت کنیم.

چه کارهایی باعث ذلت انسان می شود؟(حکمت 2)

 اَزْرى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ، وَ رَضِىَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ، وَ هانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ اَمَّرَ عَلَيْها لِسانَهُ.

 
ترجمه:

 آن كه طمع را شعار خود نمود نفسش را خوار ساخت،و كسى كه سختى خود را فاش كرد راضى به پستى شد، و آدمى كه زبانش را بر خود امارت داد بى مقدار گشت.

شرح کوتاه:

حضرت علی(علیه السلام)در این گفتار کوتاه،بعضی از کارهایی که باعث ذلت انسان می شود را بیان می فرماید.در لسان عرب به لباس رو دثار و به لباس زیر شعار می گویند شاید به این دلیل که با شعر(مو)ارتباط دارد.استفاده از این تعبیر گویای ارتباط تنگاتنگ با طمع است.طمع یعنی زیاده خواهی.در نقطه مقابلش قناعت است.انسان طماع خودش را ذلیل و بی اعتبار می کند چون برای رسیدن به اهدافش از هرکاری دریغ نمی کند.در جمله دوم حضرت اشاره به کسانی می کند که پرده از مشکلاتشان بر می دارند و بدون دلیل و فایده خاصی به عنوان کردن مشکلاتشان می پردازند.(در مقام مشاوره هم انسان می تواند صریحا مشکل را به خودش منسوب نکند مثلا بگوید :شخصی فلان مشکل را دارد و)و در جمله سوم حضرت می فرماید:کسی که تابع زبانش باشد خودش را تحقیر کرده و تن به پستی و ذلت داده است.در کتابی دیدم بیش از ۱۱۰ گناه برای زبان نوشتند.جِرمُهُ صغیر و جُرمه کبیر یعنی با اینکه کوچک است ولی گناهان زیادی را مرتکب می شود و در قیامت هم خدای متعال بر زبان مهر می زند.حضرت رضا(علیه السلام)فرمود:من صمت نجی. کسی که سکوت کند نجات پیدا می کند.

از آنجاییکه خدای متعال آبروی مومن را بافضیلت تر از کعبه قرار داده و حتی اعتراف به گناه را نزد دیگران گناه به شمار می آورد پس قدر این موهبت الهی را بیشتر بدانیم.

 

 

 

خطبه سوم معروف به شقشقیه(بخش دوم)

حتّى مَضَى الاَوَّلُّ لِسَبیلِهِ فَاَدْلى بِها اِلى فُلان بَعْدَهُ. ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَعْشى:
شَتّانَ ما یَوْمى عَلى کُورِها                وَ یَوْمَ حَیّانَ اَخى جابِرِ
فَیا عَجباً!! بَیْنا هُوَ یَسْتَقیلُها فى حَیاتِهِ اِذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ ـ لَشَدَّ ما تَشَطّرا ضَرْعَیْها ـ فَصَیَّرها فى حوزَة خَشْناءَ یَغْلُظُ کَلْمُها، وَ یَخْشِنُ مَسُّها و یَکْثُرُ العِثارُ فیها، وَ الاِعْتِذارُ مِنْها، فَصاجِبُها کَراکِبِ الصَّعْبَةِ اِنْ اَشْنَقَ لها خَرَمَ، وَ اَنْ اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ، فَمُنِىَ النّاسُ ـ لَعَمْرُ اللهِ ـ بِخَبْط وَ شِماس، وَ تَلَوُّن وَ اعْتِراض فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الِْمحْنَةِ.

ترجمه:

این وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تیره تراب نهاد) و خلافت را بعد از خودش به آن شخص (یعنى عمر) پاداش داد سپس به گفته (شاعر معروف) «اعشى» تمثّل جست:بسى فرق است تا دیروزم امروز کنون مغموم و دى شادان و پیروز.در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزدیکتر بودم ولى امروز چنان مرا منزوى ساختند که خلافت را یکى به دیگرى تحویل مى دهد و کارى به من ندارند!راستى عجیب است او که در حیات خود از مردم درخواست مى کرد عذرش را بپذیرند و از خلافت معذورش دارند خود به هنگام مرگ، عروس خلافت را براى دیگرى کابین بست چه قاطعانه پستانهاى این ناقه را هر یک به سهم خود دوشیدند.سرانجام آن را در اختیار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سختگیرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى. کسى که با این حوزه خلافت سر و کار داشت به کسى مى ماند که بر شتر سرکشى سوار گردد، اگر مهار آن را محکم بکشد پرده هاى بینى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى کند. به خدا سوگند به خاطر این شرایط، مردم گرفتار عدم تعادل و سرکشى و عدم ثبات و حرکات نامنظم شدند من که اوضاع را چنین دیدم صبر و شکیبایى پیشه کردم، با این که دورانش طولانى و رنج و محنتش شدید بود.

شرح

امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این خطبه به دوران خلیفه دوّم اشاره کرده، مى فرماید: «این وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تیره تراب نهاد)» (حتّى مَضَى الاَوَّلُّ لِسَبِیلِهِ) همان راهى که همه مى بایست آن را بپیمایند.(۱)سپس مى افزاید: «و او بعد از خودش خلافت را به آن شخص (یعنى عمر) پاداش داد!» (فَاَدْلى بِها اِلى فُلان بَعْدَهُ).«اَدْلى» از ماده «دَلْو» گرفته شده است و همان گونه که با دلو و طناب آب را از چاه مى کشند این واژه در مواردى به کار مى رود که چیزى را به عنوان جایزه یا رشوه یا حق الزحمه به دیگرى بدهند; قرآن مجید مى گوید: «وَتُدْلُوا بِها اِلَى الْحُکام».(۲)

در این جا «ابن ابى الحدید معتزلى» مى گوید: خلافت خلیفه دوّم در حقیقت پاداشى بود که خلیفه اوّل در برابر کارهاى او داد. او بود که پایه هاى خلافت «ابوبکر» را محکم ساخت و بینى مخالفان را بر خاک مالید، شمشیر «زبیر» را شکست و «مقداد» را عقب زد و «سعد عباده» را در سقیفه، لگد مال نمود و گفت: «سعد» را بکشید! خدا او را بکشد! و هنگامى که «حباب بن منذر» در روز «سقیفه» گفت: آگاهى و تجربه کافى در امر خلافت نزد من است «عمر» بر بینى او زد و وى را خاموش ساخت.کسانى از هاشمیّین را که به خانه «فاطمه»(علیها السلام) پناه برده بودند با تهدید خارج کرد و سرانجام مى نویسد: «وَلولاه لَمْ یَثْبِت لاِبى بکر اَمْر وَ لا قامَتْ لَهُ قائِمة; اگر او نبود هیچ امرى از امور ابوبکر ثبات پیدا نمى کرد و هیچ ستونى براى او برپا نمى شد».(۳)

از این جا روشن مى شود که تعبیر به «ادلى» چه نکته ظریفى را در بر دارد; سپس امام به گفته شاعر (معروف) «اعشى» تمثل جست (ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَعْشى):

شَتّانَ ما یَوْمى عَلى کُورِها *** وَ یَوْمُ حَیّانَ اَخى جابِرِ

بسى فرق است تا دیروزم امروز *** کنون مغموم و دى شادان و پیروز(۴)

اشاره به این که من در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزدیکتر، بلکه نفس رسول خدا بودم ولى بعد از او چنان مرا عقب زدند که منزوى ساختند و خلافت رسول خدا را که از همه براى آن سزاورتر بودم یکى به دیگرى تحویل مى داد.سپس امام به نکته شگفت انگیزى در این جا اشاره مى کند و مى فرماید: «شگفت آور است او که در حیات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند و از خلافت معذورش دارند، خود به هنگام مرگ عروس خلافت را براى دیگرى کابین بست!» (فَیا عَجباً!! بَیْنا هُوَ یَسْتَقیلُها فى حَیاتِهِ اِذْ عَقَدَها لآخَرَ بَعْدَ وَفاتِهِ).این سخن اشاره به حدیث معروفى است که از ابکوبکر نقل شده که در آغاز خلافتش خطاب به مردم کرد و گفت: «اَقیْلُونى فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ; مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم» و بعضى این سخن را به صورت دیگرى نقل کرده اند: «وُلّیتُکُمْ وَ لَسْتُ بِخَیْرِکُمْ; مرا به خلافت برگزیده اند در حالى که بهترین شما نیستم»(۵).این روایت به هر صورت که باشد نشان مى دهد که او مایل به قبول خلافت نبود یا به گمان بعضى به خاطر این که نسبت به آن بى اعتنا بود و یا با وجود على(علیه السلام) خود را شایسته این مقام نمى دانست، هرچه باشد این سخن با کارى که در پایان عمر خود کرد سازگار نبود و این همان چیزى است که على(علیه السلام) از آن ابراز شگفتى مى کند که چگونه با این سابقه، مقدّمات انتقال سریع خلافت را حتى بدون مراجعه به آرا و افکار مردم براى دیگرى فراهم مى سازد.در پایان این فراز مى فرماید: «چه قاطعانه هر دو از خلافت، به نوبت، بهره گیرى کردند و پستانهاى این ناقه را هریک به سهم خود دوشیدند» (لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها).«ضرع» به معناى پستان است و «تشطّرا» از ماده «شطر» به معناى بخشى از چیزى است.این تشبیه جالبى است که از کسانى که به تناوب از چیزى استفاده مى کنند زیرا ناقه (شتر ماده) داراى چهار پستان است که دو به دو پشت سر هم قرار گرفته اند و معمولا هنگام دوشیدن دو به دو مى دوشند و به همین دلیل در عبارت امام(علیه السلام) از آن تعبیر به دو پستان شده است و تعبیر به «تشطّرا» اشاره به این است که هریک از آن دو، بخشى از آن را مورد استفاده قرار داده و بخشى را براى دیگرى گذارده است و به هر حال این تعبیر نشان مى دهد که برنامه از پیش تنظیم شده بود و یک امر تصادفى نبود.

پاسخ به یک سؤال

بعضى در این جا گفته اند نظیر آنچه در مورد خلیفه اول گفته شده که از مردم مى خواست بیعت خود را باز پس بگیرند چون بهترین آنها نیست، در مورد على(علیه السلام)نیز در همین نهج البلاغه آمده است که بعد از قتل عثمان به مردم چنین فرمود: «دَعُونى وَ الْتَمِسُوا غَیْرى... وَ اِنْ تَرَکْتُمُونى فَاَنا کَاَحَدِکُمْ وَ لَعَلّى اَسْمَعُکُمْ وَ اَطْوَعُکُمْ لِمَنْ وَ لَّیْتُمُوهُ اَمْرَکُمْ وَ اَنَا لَکُمْ وزیراً خَیْر لَکُمْ مِنّى اَمیراً; مرا واگذارید و به سراغ دیگرى بروید... و اگر مرا رها کنید همچون یکى از شما هستم و شاید من شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به کسى که او را براى حکومت انتخاب مى کنید باشم; و من وزیر و مشاور شما باشم براى شما بهتر از آن است که امیر و رهبرتان گردم».در این جا «ابن ابى الحدید» سخنى دارد و ما هم سخنى، سخن او این است که مى گوید: «شیعه امامیّه از این ایراد پاسخ گفته اند که میان گفتار «ابوبکر» و این گفتار «على»(علیه السلام)تفاوت بسیار است. ابوبکر گفت من بهترین شما نیستم بنابراین صلاحیت براى خلافت ندارم زیرا خلیفه باید از همه، صالح تر باشد ولى على(علیه السلام)هرگز چنین سخنى را نگفت او نمى خواست با پذیرش خلافت، فتنه جویان فتنه برپا کنند».(۶)سپس ابن ابى الحدید مى افزاید: «این سخن در صورتى صحیح است که افضلیت، شرط امامت باشد (اشاره به این که ممکن است کسى بگوید لازم نیست امام افضل باشد، سخنى که منطق و عقل آن را هرگز نمى پسندد و گفتن آن مایه شرمندگى است)».ولى ما مى گوییم مطلب فراتر از این است. اگر در همان خطبه ۹۲ که به آن استدلال کرده اند دقّت کنیم و تعبیراتى که در میان این جمله ها وجود دارد و در مقام استدلال حذف شده است در نظر بگیریم، دلیل گفتار على(علیه السلام)بسیار روشن مى شود. او با صراحت مى فرماید: «فَاِنّا مُستَقْبِلُونَ اَمْراً لَهُ وُجُوه وَ اَلْوان لا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لا تَثْبُتُ عَلَیْهِ الْعُقُولُ; این که مى گویم مرا رها کنید و به سراغ دیگرى بروید براى این است که ما به استقبال چیزى مى رویم که چهره مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها در برابر آن استوار و عقلها ثابت نمى ماند» (اشاره به این که در دستورات اسلام و تعالیم پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)در طول این مدّت تغییراتى داده شده که من ناچارم دست به اصلاحات انقلابى بزنم و با مخالفتهاى گروهى از شما روبه رو شوم) آن گاه مى افزاید: «وَ اِنَّ الآفاقَ قَدْ اَغامَتْ وَ الَْمحَجَّةَ قَدْ تَنَکَّرَتْ; چرا که چهره آفاق (حقیقت) را ابرهاى تیره فرا گرفته و راه مستقیم حق، گم شده و ناشناخته مانده است».سپس با صراحت جمله اى را بیان مى کند که جان مطلب در آن است، مى فرماید: «وَاعْلَمُوا اَنّى اِنْ اَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ ما اَعْلَمُ وَلَمْ اُصْغَ اِلى قَوْلِ الْقائِلِ وَعَتْبِ الْعاتِبِ; بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم طبق آنچه مى دانم با شما رفتار مى کنم و به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد (بنابراین، بیعت با من براى شما بسیار سنگین است اگر آمادگى ندارید به سراغ دیگرى بروید)».شاهد این که على(علیه السلام) افضلیت را در امر خلافت لازم و واجب مى شمرد، این است که در خطبه دیگرى مى فرماید: «اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ اَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَمْرِ اَقْواهُمْ عَلَیْهِ وَ اَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فیهِ; اى مردم شایسته ترین مردم براى امامت و خلافت نیرومندترین آنها نسبت به آن و آگاهترین مردم نسبت به اوامر الهى است».(۷)بنابراین مقایسه کلام على(علیه السلام) با آنچه از ابوبکر نقل شده به اصطلاح قیاس مع الفارق است زیرا هیچ شباهتى در میان این دو کلام نیست.

سپس به ترسیم گویایى از شخصیّت خلیفه دوّم و صفات و ویژگیهاى او و چگونگى محیط و زمان او پرداخته، مى فرماید: «او خلافت را در اختیار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سختگیرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى» (فَصَیّرها فِى حوزة(۸) خَشْناءَ یَغْلُظُ کَلْمُها(۹) وَ یَخْشِنُ مَسُّها یَکْثُرُ العِثارُ(۱۰) فیها، وَ الاِعْتِذارُ مِنْها).حوزه، در حقیقت در این جا اشاره به مجموعه اخلاق و صفات ویژه خلیفه دوّم است و در واقع چهار وصف براى او ذکر فرموده است که نخستین آنها خشونت است و تعبیر به «یَغْلُظُ کَلْمُها» اشاره به جراحت شدیدى است که از نظر روحى یا جسمى در برخورد با او حاصل مى شد.دوّمین آنها خشونت در برخورد است که با جمله «وَیَخْشِنُ مَسُّها» ذکر شده است; بنابراین «حوزَة خَشْناءَ» دارنده صفات خشونت آمیز» به وسیله دو جمله بعد از آن که خشونت در سخن و خشونت در برخورد بوده است تفسیر شده است.سوّمین ویژگى، اشتباهات فراوان و چهارمین آنها عذر خواهى از آن است که با جلمه «ویَکْثُرُ العِثارُ فیها; لغزش در آن فراوان است» و «وَالاِعْتِذارُ مِنْها; پوزش طلبى آن فراوان است» بیان شده است.در مورد اشتباهات فراوان خلیفه دوم مخصوصاً در بیان احکام و پوزش طلبى مکرّر و همچنین خشونت در برخورد، مطالب فراوانى در تاریخ اسلام، حتّى کتابهایى که به وسیله دانشمندان اهل سنّت تألیف یافته، دیده مى شود که در بحث نکات به گوشه اى از آن اشاره خواهد شد.سپس مى افزاید: «کسى که با این حوزه خلافت سر و کار داشت به کسى مى ماند که بر شتر سرکشى سوار گردد، اگر مهار آن را محکم بکشد پرده هاى بینى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى کند (و خود و اطرافیان خویش را به هلاکت مى افکند)» (فَصاحِبُها کَراکِبِ الصَّعْبَةِ(۱۱) اِنْ اَشْنَقَ(۱۲) لها خَرَمَ(۱۳)، وَ اِنْ اَسْلَسَ(۱۴)لَها تَقَحَّمَ(۱۵)).امام(علیه السلام) در این جمله وضع حال خود و گروهى از مؤمنان را در عصر خلافت خلیفه دوّم شرح مى دهد که اگر با وجود ویژگیهاى اخلاقى که در بالا اشاره شد در شخص خلیفه، کسى مى خواست با او به مقابله برخیزید، کار به اختلاف و مشاجره و اى بسا شکاف در میان مسلمین یا مواجه با خطراتى از ناحیه خلیفه مى شد و اگر مى خواست سکوت کند و بر همه چیز صحّه بنهد خطرات دیگرى اسلام و خلافت اسلامى را تهدید مى کرد، در واقع دائماً در میان دو خطر قرار داشتند: خطر برخورد با خلیفه و خطر از دست رفتن مصالح اسلام. به همین دلیل در جمله هاى بعد، امام(علیه السلام) از ناراحتى خودش و سایر مردم در آن عصر شکایت مى کند و مشکلات روز افزون مسلمانان را بر مى شمارد.آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه همین سخن و بیان گرفتاریهاى مردم و گرفتارى خود در آن دوران، چنین مى فرماید: «به خدا سوگند به خاطر این شرایط، مردم گرفتار عدم تعادل و سرکشى و عدم ثبات و حرکات نامنظم شدند» (فَمُنِى(۱۶) النّاسُ لَعَمْرُ اللهِ بِخَبْط(۱۷)وَ شِماس(۱۸)، وَ تَلَوُّن(۱۹) وَ اعْتِراض(۲۰).در این جمله به چهار پدیده رفتارى و روانى مردم در عصر خلیفه دوّم اشاره شده است و اى بسا که آنها را از رییس حکومت گرفته بودند چرا که همیشه رفتار رییس حکومت بازتاب وسیعى در مردم دارد و از قدیم گفته اند: «اَلنّاسُ عَلى دینِ مُلُوکِهِمْ».نخستین آنها حرکات و تصمیم گیریهاى بى مطالعه که سبب مشکلات و نابسامانیها در جامعه مى گردد، بود.دوّم سرکشى و تمرّد از قوانین الهى و نظامهاى اجتماعى.سوّم رنگ عوض کردنهاى پى در پى و از راهى به راهى گام نهادن و از گروهى جدا شدن و به گروه دیگر پیوستن و بدون داشتن هدف ثابت زندگى کردن.چهارم انحراف از مسیر حق و حرکت در مسیر ناصواب و غیر مستقیم بود.

بى شک سیاست خارجى در عصر خلیفه دوّم و فتوحات اسلامى و پیشرفت در خارج از منطقه حجاز، ذهنیّتى براى بسیارى از مردم درباره شکل این حکومت ایجاد کرده بود که آن را در تمام جهات موفق مى پنداشته، کمتر به مشکلات داخلى جامعه مسلمانان نخستین بیندیشند در حالى که همان گونه که امام(علیه السلام) در این جمله ها اشاره فرموده است گروهى از مسلمانان بر اثر اشتباهات و خطاها و ندانم کاریها و اجتهاد در مقابل نصوص قرآن و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، گرفتار نابسامانیهاى فراوانى از نظر اعتقاد و عمل و مسائل اخلاقى شدند و در واقع تدریجاً از اسلام ناب فاصله مى گرفتند و همانها سبب شد که سرانجام به شورشهاى عظیمى در دوران خلیفه سوّم بینجامد و مقدّمات حکومت خودکامه اى در عصر خلفاى اموى و عبّاسى که هیچ شباهتى به حکومت اسلامى عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) نداشت فراهم گردد. به یقین این دگرگونى عجیب در یک روز انجام نگرفت و اشتباهات مستمرّ دوران خلفا به آن منتهى شد.امام در ادامه این سخن مى افزاید: «هنگامى که اوضاع را چنین دیدم صبر و شکیبایى پیشه کردم با این که دورانش طولانى و رنج و محنتش شدید بود» (فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الِْمحْنَةِ).درست شبیه همان شکیبایى در دوران خلیفه اوّل، ولى چون شرایط پیچیده تر و دوران آن طولانى تر بود رنج و محنت امام(علیه السلام) در این دوران فزونى یافت.

 

نمونه هایى از خشونت اخلاقى در عصر خلیفه دوّم

در حالات او مخصوصاً در دروان خلافت، مطالب زیادى در کتب دانشمندان اهل سنّت ـ اعم از کتب حدیث و تاریخ ـ نقل شده که آنچه را در کلمات امام(علیه السلام) در فراز بالا آمده است دقیقاً تأیید مى کند. این موارد بسیار فراوان است که به چند نمونه آن ذیلا اشاره مى شود:

۱-مرحوم «علامه امینى» در جلد ششم «الغدیر» از مدارک زیادى از کتب معروف اهل سنّت (مانند «سنن دارمى، تاریخ ابن عساکر، تفسیر ابن کثیر، اتقان سیوطى، درّالمنثور، فتح البارى و کتب دیگر) داستانهاى تکان دهنده اى درباره مردى به نام «صُبَیْغِ الْعَراقى» نقل مى کند. از تواریخ به خوبى استفاده مى شود که او مردى بود جستجوگر و درباره آیات قرآن پیوسته سؤال مى کرد ولى «عمر» در برابر سؤالات او چنان خشونتى به خرج داد که امروز براى همه ما شگفت آور است، از جمله این که کسى نزد «عمر» آمد و به او گفت ما مردى را یافتیم که از تأویل مشکلات قرآن سؤال مى کند.«عمر» گفت: خداوندا به من قدرت ده که بر او دست بیابم! روزى «عمر» نشسته بود، مردى وارد شد و عمامه اى بر سر داشت، رو به «عمر» کرده، گفت: یا امیرالمؤمنین! منظور از «وَالذّاریات ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً» چیست؟ «عمر» گفت: حتماً همان هستى که من به دنبال او مى گشتم، برخاست و هر دو آستین را بالا زد و آن قدر به او شلاق زد که عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشیده مى دیدم گردن را مى زدم! سپس دستور داد لباسى بر او بپوشاند و او را بر شتر سوار کنند و به شهر خود ببرند، سپس خطیبى برخیزد و اعلام کند که «صبیغ» در جستجوى علم برآمده و خطا کرده است، تا همه مردم از او فاصله بگیرند. او پیوسته بعد از این داستان در میان قومش حقیر بود تا از دنیا رفت در حالى که قبلا بزرگ قوم محسوب مى شد.(۲۱)در روایتى دیگر از «نافع» نقل شده که «صبیغ عراقى» پیوسته سؤالاتى درباره قرآن مى کرد هنگامى که به «مصر» آمد «عمر و بن عاص» او را به سوى «عمر» فرستاد. «عمر» دستور داد شاخه هاى تازه از درخت بریدند و براى او آوردند و آن قدر بر پشت او زد که مجروح شد سپس او را رها کرد. بعد از مدّتى که خوب شد بار دیگر همان برنامه را درباره او اجرا نمود، سپس او را رها کرد تا بهبودى یابد; بار سوّم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا کند; «صبیغ» به عمر گفت: «اگر مى خواهى مرا به قتل برسانى به طرز خوبى به قتل برسان و زجرکش نکن و اگر مى خواهى زخم تنم را درمان کنى، به خدا خوب شده است».«عمر» به او اجازه داد که به سرزمین خود برگردد و به «ابوموسى اشعرى» نوشت که هیچ یک از مسلمانان با او مجالست نکند. این امر بر «صبیغ» گران آمد «ابوموسى» به «عمر» نوشت که او کاملا از حرفهاى خود توبه کرده و دیگر سؤالى درباره آیات قرآن نمى کند «عمر» اجازه داد که مردم با او مجالست کنند.(۲۲)در روایتى دیگر داستان «صبیغ» چنین آمده است (بعید نیست او داستانهاى متعدّدى با عمر داشته است) که: او وارد «مدینه» شد و پیوسته از متشابهات قرآن سؤال مى کرد. «عمر» به سراغ او فرستاد در حالى که قبلا شاخه هایى از درخت خرما آماده ساخته بود. «عمر» از او پرسید: تو کیستى؟ گفت: «من بنده خدا صبیغم». عمر یکى از آن شاخه ها را برداشت و بر سر او کوفت و گفت: «من بنده خدا عمرم» و آن قدر زد که سرش خون آلود شد. «صبیغ» گفت: اى امیرمؤمنان بس است آنچه در سر من بود از بین رفت (و دیگر سؤالى از متشابهات نمى کنم)!(۲۳)جالب توجّه این که در هیچ یک از روایات ندارد که او سمپاشى درباره یکى از آیات قرآن کرده باشد; بلکه گاه سؤال از متشابهات و گاه از حروف قرآن و گاه از آیاتى مثل «والذّاریات ذَرواً» مى نمود. این جریان ظاهراً منحصر به «صبیغ» نبود. «عبدالرحمن بن یزید» نقل مى کند که مردى از عمر درباره آیه «وَ فاکِهَة وَ اَبّا» سؤال کرد. هنگامى که مشاهده کرد مردم در این باره صحبت مى کنند تازیانه را برداشت و به آنان حمله کرد.(۲۴)

۲- در حدیث دیگرى مى خوانیم مردى از او سؤال کرد و گفت منظور از آیه «وَالجَوارِ الْکُنَّس» چیست؟ «عمر» با چوبدستى خود در عمامه او فرو کرد و به روى زمین انداخت و گفت آیا تو «حرورى» هستى (حرورى به کسانى گفته مى شد که از اسلام خارج شده بودند!) سپس گفت: قسم به کسى که جان «عمر» به دست اوست اگر تو را سر تراشیده مى یافتم آن قدر تو را مى زدم که این فکر از سرت بیرون برود!(۲۵)(به نظر مى رسد سر تراشیدن از شعار این گروه از خوارج بوده است که ریشه هاى آنها حتّى به دوران قبل از امیرمؤمنان على(علیه السلام)باز مى گردد).(۲۶)آیا این به خاطر آن بوده که خلیفه پاسخ این سؤالات را نمى دانسته و عصبانى مى شده، یا دلیل دیگرى داشت و حتّى افراد مشکوک را مورد هتک و توهین قرار مى داده و عمامه آنها را به زمین مى افکنده است!

۳- «ابن ابى الحدید» در شرح نهج البلاغه خود نقل مى کند که گفته مى شد: «دُرَّةُ عُمَرَ اَهْیَبُ مِنْ سَیْفِ الْحَجّاج; تازیانه عمر وحشتناکتر از شمشیر حجاج بود!» سپس مى گوید: در حدیث صحیح آمده که زنانى نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)بودند و سر و صداى زیادى کردند، «عمر» آمد، همگى از ترس او فرار کردند، به آنها گفت اى دشمنان خویشتن! آیا از من مى ترسید و از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)نمى ترسید؟ گفتند: آرى «اَنْتَ اَغْلَظُ وَ اَفَظُّ; تو خشن تر و درشتگوترى»!(۲۷)

۴-در همان کتاب آمده است نخستین کسى را که «عمر» با تازیانه زد، «امّ فروه» خواهر ابوبکر بود هنگامى که ابوبکر از دنیا رفت، زنان بر او نوحه گرى مى کردند، خواهرش «ام فروه» نیز در میان آنها بود; عمر کراراً آنها را نهى کرد، آنها باز تکرار کردند، «عمر» «امّ فروه» را از میان آنها خارج ساخت و با تازیانه زد; همه زنان ترسیدند و متفرق شدند.(۲۸)

 اشتباهات و عذر خواهیهای عمر!

۱ـ در «سنن بیهقى» که جامعترین کتاب حدیث، از اهل سنّت است، در حدیثى از «شعبى» نقل مى کند که یک روز عمر خطبه اى براى مردم خواند، حمد و ثناى الهى به جاى آورده، سپس گفت: «آگاه باشید مهر زنان را سنگین نکنید چرا که اگر به من خبر رسد کسى بیش از آنچه پیامبر مهر کرده (مهر زنان خودش قرار داده) مهر کند من اضافه بر آن را در بیت المال قرار مى دهم!» سپس از منبر پایین آمد، زنى از قریش نزد او آمد و گفت: اى امیرمؤمنان! آیا پیروى از کتاب الهى (قرآن) سزاوارتر است یا از سخن تو؟عمر گفت: کتاب الله تعالى، منظورت چیست؟ گفت: تو الآن مردم را از گران کردن مهر زنان نهى کردى در حالى که خداوند مى فرماید: «وَ آتَیْتُمْ اِحْدیهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً; هرگاه مال فراوانى (به عنوان مهر) به یکى از آنها پرداخته اید چیزى از آن را پس نگیرید».(۲۹) عمر گفت: «کُلّ اَحَد اَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ; همه از عمر فقیه ترند!» این جمله را دو یا سه مرتبه تکرار کرد، سپس به منبر بازگشت و گفت اى مردم! من شما را از زیادى مهریه سنگین زنان نهى کردم، آگاه باشید هرکس آزاد است در مال خود هر چه مى خواهد انجام دهد».(۳۰)

۲-ـ در کتب بسیارى از منابع معروف (مانند: «ذخایر العقبى»، «مَطالِبُ السُّؤول» و «مناقب خوارزمى») آمده است که زن باردارى را که اعتراف به ارتکاب زنا کرده بود نزد «عمر» آوردند، «عمر» دستور به رجم او داد. در اثناى راه «على»(علیه السلام) با او برخورد کرده، فرمود: این زن را چه شده است؟ گفتند: «عمر» دستور رجم او را صادر کرده است. «على»(علیه السلام)او را بازگرداند و به «عمر» گفت: «هذا سُلطانُکَ عَلَیْها فَما سُلْطانُکَ عَلى ما فى بَطْنِها; تو بر این زن سلطه دارى (و مى توانى او را مجازات کنى) امّا سلطه و دلیل تو بر آنچه در شکم اوست چیست؟» سپس افزود: شاید بر او نهیب زده اى و او را ترسانده اى (که اعتراف به گناه کرده است)؟ «عمر» گفت: چنین بوده است. فرمود:مگر نشنیده اى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: کسى که زیر فشار از جهت زنجیر یا زندان یا تهدید اعتراف کند اعتراف او اثرى ندارد؟ «عمر» او را رها کرده، گفت: «عَجَزَتِ النِّساءُ اَنْ تَلِدْنَ مِثْلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب، لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ; مادران هرگز نمى توانند مثل «على بن ابى طالب(علیه السلام)بزایند اگر على نبود عمر هلاک مى شد»!(۳۱)

۳-در «صحیح ابى داود» که از صحاح معروف ستّه مى باشد از «ابن عباس» نقل شده: زن دیوانه اى را نزد «عمر» آوردند که مرتکب زنا شده بود، «عمر» با گروهى از مردم درباره او مشورت کرد و سرانجام دستور داد او را سنگسار کنند.«على»(علیه السلام) بر او گذر کرده و فرمود: «ماجراى این زن چیست؟ گفتند زن دیوانه اى است از فلان طایفه که مرتکب زنا شده است و عمر دستور سنگسار کردن او را داده»، فرمود: «او را باز گردانید» و خودش به سراغ «عمر» رفت، فرمود: «اى عمر مگر نمى دانى که قلم تکلیف از سه طایفه برداشته شده است: از دیوانه تا زمانى که خوب شود و از شخص خواب تا زمانى که بیدار شود و از کودک، تا زمانى که عاقل (و بالغ) گردد»؟ «عمر» گفت: «آرى مى دانم»! فرمود: «چرا دستور دادى این زن دیوانه را سنگسار کنند»؟ گفت: «چیزى نیست و زن را رها کرد و شروع به تکبیر گفتن کرد» (تکبیر که نشانه پیروزى بر اشتباه خود بود)(۳۲)«مناوى» در «فیض الغدیر» این حدیث را از «احمد» نقل کرده است و در ذیل آن آمده است که عمر گفت: «لَوْلا عَلِىّ لَهَلَکَ عُمَرُ».(۳۳)آنچه در بالا گفته شد بخش کوچکى است از آنچه در این زمینه آمده است و اگر بخواهید به سراغ همه آنها بروید کتاب مستقلى را تشکیل مى دهد، مرحوم «علامه امینى» یکصد مورد (آرى یکصد مورد) از موارد اشتباه او را که در منابع معروف اهل سنّت آمده است نقل کرده و این فصل مشهور از کتابش را به نام «نوادر الاثر فى علم عمر» نامیده است(۳۴) و این همان است که در خطبه فوق از آن تعبیر به «کثرت لغزشها و عذرخواهیها» شده است. 

  این خطبه ادامه دارد...

۱-او در سال 13 هجرى بعد از حدود 2 سال و سه ماه خلافت، در ماه جمادى الاُخرى چشم از جهان فروبست (مروج الذهب، ج 2، ص 304، چاپ چهارم).
۲- سوره بقره، آیه 188.
۳-شرح ابن ابى الحدید، جلد 1، صفحه 174.
۴- اعشى یکى از شعراى نامى معروف جاهلیّت است، از یونس نحوى سؤال کردند برترین شاعر کیست؟ گفت: من فرد خاصّى را معین نمى کنم ولى مى گویم: «امرء القیس» است وقتى که سوار باشد، و «نابغه»است هنگامى که گرفتار ترس شود، و «زهیر» است هنگامى که به چیزى علاقه مند شود، و «اعشى»است هنگامى که در حال طرب قرار گیرد.
او اسلام را درک کرد ولى توفیق تشرّف به اسلام براى او حاصل نشد و چون چشمش ضعیف بود به او «اعشى» مى گفتند و در آخر عمر نابینا شد و اسم او «میمون بن قیس» است و منظورش از شعر بالا اشاره به زمانى است که همنشین «حیان» برادر «جابر» یکى از بزرگان «یمامه» بود که «اعشى» در آن زمان در نعمت و احترام فراوان مى زیست هنگامى که آن زندگى را مقایسه با وضع خودش در بیابانهاى مکّه و مدینه مى کند که براى تحصیل حدّاقل زندگى باید بر پشت سوار شود و بیابانها را زیر پا بگذارد، مى گوید: آن زندگى کجا و این زندگى کجا!
۵- این حدیث از احادیثى است که در کتب شیعه و اهل سنّت به صورت گسترده نقل شده است: «ابن ابى الحدید» در شرح خود دو تعبیر بالا را آورده است (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 169).
«شیخ محمد عبده» دانشمند بزرگ مصرى در شرح نهج البلاغه خویش مى گوید: بعضى روایت کرده اند که «ابوبکر» بعد از بیعت گفت: اَقیلُونى فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ»، ولى غالب دانشمندان، این روایت را به این صورت نپذیرفته و گفته اند: روایت به صورت: «وُلّیتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ» مى باشد. (شرح نهج البلاغه عبده، ص 86، ذیل همین خطبه)
در پاورقیهاى «احقاق الحق» از «ابن حسنویه» محدث «حنفى موصلى» در کتاب «دُرّ بحر المناقب» حدیث مفصّلى در این زمنیه نقل مى کند که در آخر آن آمده است که ابوبکر گفت: «اَقِیْلُونى فَلَسْتُ بِخَیْرکُمْ وَ عَلِىّ فیکُمْ; مرا رها کنید که بهترین شما نیستم در حالى که على در میان شماست» (احقاق الحق، ج 8، ص 240).
«طبرى» مورخ معروف مى نویسد: «ابوبکر» بعد از بیعت «سقیفه» خطبه اى خواند و در ضمن آن گفت: «اَیُّهَا النّاسُ فَاِنّى قَدْ وَلِّیْتُ عَلَیْکُمْ وَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ; اى مردم مرا به خلافت بر شما برگزیده اند در حالى که بهترین شما نیستم» (تاریخ طبرى، ج 2، ص 450 چاپ مؤسسه اعلمى بیروت).
«ابن قتیبه دینورى» در «الامامة و السیاسة» نقل مى کند که ابوبکر با چشم گریان به مردم گفت: «لا حاجَةَ لى فى بَیْعَتِکُمْ اَقِیْلُونى بَیْعَتى; من نیازى به بیعت شما ندارم بیعت مرا باز گردانید» (الامامة و السیاسة، ج 1، ص 20).
۶- شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 169.
۷- نهج البلاغه، خطبه 173.
۸-«حوزة» به معناى ناحیة و طبیعت آمده، از مادّه «حیازت» به معناى جمع کردن و بر گرفتن است.
۹- «کلم» در اصل به معناى زخم و جرح است و کلام را از این جهت کلام مى گویند که اثر قاطع در طرف مقابل مى گذارد.
۱۰- «عثار» به معناى لغزش است.
۱۱-«صَعْبَة» به معناى انسان یا حیوان سرکش است و نقطه مقابل آن «ذلول» به معناى رام مى باشد و «صعبة» در این جا اشاره به ناقه صعبه (شتر سرکش) است.
۱۲-«اَشْنَقَ» به معناى کشیدن زمان ناقه و مانند آن است و «شِناق» بر وزن کتاب به ریسمانى گفته مى شود که دهان مشک را با آن مى بندند.
۱۳- «خَرَمَ» از ماده «خَرم» (بر وزن چرم) به معناى پاره کردن و شکافتن است.
۱۴- «اَسْلَس» از ماده «سَلَس» (بر وزن قفس) و «سلاسة» به معناى سهولت و آسانى است بنابراین اسلس به معناى «رها کرد و سهل و آسان گرفت» مى باشد.
۱۵- «تقحّم» از ماده «قحوم» (بر وزن شعور) به معناى انداختن خویشتن در چیزى بدون فکر و مطالعه است.
۱۶- «مُنَى» از ماده «مَنْو» (بر وزن بند) به معناى مبتلا شدن است.
۱۷- «خبط» در اصل به معناى پایکوبى شتر بر زمین است و سپس به حرکات حساب نشده و بى پروا اطلاق شده است و لازمه آن عدم حفظ تعادل به هنگام راه رفتن است.
۱۸- «شماس» به معناى سرکشى و بدخلقى است.
۱۹- «تلوّن» به معناى تغییر حال دادن یا رنگ عوض کردن است.
۲۰- «اعتراض» در اصل به معناى حرکت در عرض جاده آمده و اشاره به حرکات ناموزون و غیر مستقیم مى باشد.
۲۱-الغدیر، ج 6، ص 291.
۲۲- «الغدیر» ج 6، ص 291.
۲۳-الغدیر، ج 6، ص 290.
۲۴- الدرّالمنثور، ج 6، ص 317.
۲۵- الدرّالمنثور، ج 6، ص 323.
۲۶- به کنز العمّال , جلد 11 , صفحه 322 (حدیث 31627) و ملل و نحل شهرستانی , جلد 1 , صفحه 114 مراجعه شود.
۲۷- نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 181. 
۲۸- همان مدرک.
۲۹-سوره نساء، آیه 20.
۳۰- «سنن بیهقى»، ج 7، ص 233.
۳۱- ذخایر العقبى، ص 80; مطالب السؤول، ص 13; مناقب خوارزمى، ص 48; اربعین فخر رازى، ص 466 (طبق نقل الغدیر، ج 6، ص 110).
۳۲-صحیح ابى داود، ج 4، ص 140 (کتاب حدود، ح 4399).
۳۳- نقل از کتاب «السبعة من السلف من الصحاح الستّة» نوشته مرحوم فیروز آبادى، ص 95.
۳۴-الغدیر، ج 6، ص 83 تا 324.

خطبه سوم معروف به شقشقیه(بخش اول)

اَما وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصها فُلان وَ اِنَّهُ لَیَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحا. یَنْحَدِرُ عَنِّى

 السَّیْلُ، وَلا یَرْقى اِلَىَّ الطَّیْرُ فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَ طَوْیتُ عَنْها کَشْحاً. وَطَفِقْتُ اَرْتَئى

 بَیْنَ اَنْ اَصُولَ بِیَد جَذّاءَ، اَوْ اَصْبِرَ عَلى طَخْیَة عَمْیاءَ، یَهْرَمُ فیهَا الْکَبیرُ، وَیَشیبُ فیهَا

 الصَّغیرُ، وَ یَکْدَحُ فیها مُؤمِن حَتّى یَلْقى رَبَّهُ! فَرَاَیْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى،

فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَیْنِ قَذىً، وَفِى الْحَلْقِ شَجاً،اَرى تُراثى نَهْباً.

ترجمه:

به خدا سوگند! او پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعیّت من در مسأله خلافت همچون محور سنگ آسیاب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)، سیل خروشان (علم و فضیلت) ازدامنه کوهسار وجودم پیوسته جارى است و مرغ (دور پرواز اندیشه) به قلّه (وجود) من نمى رسد (چون چنین دیدم)، در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى نمودم و پیوسته در این اندیشه بودم که آیا با دست بریده (و نداشتن یار و یاور، به مخالفان) حمله کنم یا بر این تاریکىِ کور، صبر نمایم، همان ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده، کودکان خردسال را پیر و مردم با ایمان را تا واپسین دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد. سرانجام دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است، به همین دلیل شکیبایى پیشه کردم (نه شکیبایى آمیخته با آرامش خاطر، بلکه) در حالى که گویى در چشمم خاشاک بود و استخوان راه گلویم را گرفته بود; چرا که با چشم خود مى دیدم میراثم به غارت مى رود!

شرح کوتاه:این خطبه  به طوفانهاى سخت و سنگینى اشاره مى کند که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى تغییر محور خلافت انجام شد و شایسته ترین فرد را با تکیه بر دلیل و منطق براى جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نشان مى دهد و سپس به مشکلات عظیمى که به خاطر تخلّف از این امر و از نصّ صریح پیامبر(صلى الله علیه وآله) در امر خلافت براى مسلمین پدید آمد اشاره مى فرماید.

نکته ها:

۱-«تقمّص» از مادّه «قمیص» به معناى پیراهن است و «تَقَمَّصَ» به معناى «پیراهن بر تن کرد» مى باشد.
۲- «الرّحى» به معناى سنگ آسیاب است. این ماده به صورت ناقص واوى و ناقص یابى هر دو استعمال شده است.
۳-«ینحدر» از مادّه «اِنحدار» به معناى فرو ریختن و سرازیر شدن به صورت کثرت و زیادى است.
۴- «سَدَلْتُ» از مادّه «سَدْل» بر وزن «عدل» در اصل به معناى نزول چیزى از بالا به پایین به گونه اى که آن را بپوشاند مى باشد، بنابراین «سَدَلْتُ» مفهومش این است که آن را رها کردم و چیزى بر آن فرو افکندم.
۵-«کشح» (بر وزن فتح) به معناى پهلوست و «طَوَى عَنْهُ عَنْهُ کَشْحَهُ» کنایه از بى اعتنایى و صرف نظر کردن از چیزى است.
۶- «جَذّاء» به معناى شکسته و بریده است.
۷- «طَخیة» به معناى تاریکى و ظلمت و گاه به معناى ابرهاى نازک است و «طخیاء» به معناى شب تاریک است.
۸- «یَکْدح» از مادّه «کَدْح» به معناى سعى و کوشش توأم با خستگى است.
۹- «ها» در واژه «هاتا» علامت تنبیه است و «تا» اسم اشاره مؤنث، اشاره به «طخیة» (تاریکى و ظلمت) است که در جمله هاى قبل آمده است. بعضى نیز مشارالیه را حالتى دانسته اند که از عبارت استفاده مى شود و معنا چنین است: «فَرَاَیْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هذه الحالة اَحْجى».
۱۰-«اَجْحى» از مادّه «حجا» به معناى عقل است بنابراین اَحْجى به معناى عاقلانه تر مى باشد.
۱۱- «قذى» به معناى آلودگى و به معناى خاشاک آمده است.
۱۲- «شجى» به معناى اندوه و غم و شدّت و رنج، و گاه به معناى استخوان یا چیز دیگرى که در گلو، گیر کند، آمده است.

پیامها:

۱- تعبیر به «قمیص» (پیراهن) شاید اشاره به این نکته باشد که او از مسأله خلافت به عنوان پیراهنى براى پوشش و زینت خود بهره گرفت در حالى که این آسیاب عظیم، نیاز به محور نیرومندى دارد که نظام آن را در حرکت شدیدش حفظ کند و از انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمین بچرخد. آرى خلافت پیراهن نیست; سنگ آسیاى گردنده جامعه است; خلافت نیاز به محور دارد، نه این که کسى او را بر تن کند و پوشش خود قرار دهد.

۲-تعبیر به «یَنْحَدِرُ; فرود مى ریزد و پایین مى آید»، (وَلایرْقى; بالا نمى رود» که در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بیانگر نکته لطیف و ظریفى است و آن این که وجود امام، به کوه عظیمى تشبیه شده، که داراى قلّه بسیار مرتفعى است و طبیعت این گونه کوه ها و قلّه ها این است که نزولات آسمانى را در خود جاى مى دهد و سپس به صورت مستمر به روى زمینهاى گسترده و دشت ها جارى مى سازد و گل ها و گیاهان و درختان را بارور مى کند و از سوى دیگر هیچ پرنده دورپروازى، نمى تواند به آن راه یابد.

۳-وجود امام آگاه و بیدار و نیرومند و معصوم براى هر امّت، مایه آرامش و انواع برکات است.

۴-سرانجام، تصمیم گیرى خود را در برابر این «دو راهى» مشکل و خطرناک به این صورت بیان مى فرماید: «سرانجام (بعد از اندیشه کافى و در نظر گرفتن تمام جهات) دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است»

۵-تعبیر (فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَیْنِ قَذىً، وَفِى الْحَلْقِ شَجاً )ترسیم گویایى از نهایت ناراحتى امام در آن سالهاى پر درد و رنج مى باشد که نمى توانست چشم به روى حوادث ببندد و نه بگشاید و نیز نمى توانست فریاد کشد و سوز درون خود را آشکار سازد.

 

۲سوال

۱- چگونه آن حضرت از حوادثى که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در امر خلافت واقع شد شکایت مى کند، آیا با مقام صبر و تسلیم و رضا منافات ندارد؟

پاسخ :صبر و تسلیم و رضا مطلبى است و بیان حقایق براى ثبت در تاریخ و آگاهى حاضران و آیندگان، مطلبى دیگر که نه تنها مانعى ندارد، بلکه گاهى از اوجب واجبات است و مسائل مربوط به خلافت درست از همین نمونه است. در حقیقت مصالح مردم و جامعه اسلامى و نسلهاى آینده ایجاب مى کرده که امام(علیه السلام) این حقایق را بیان کند تا به دست فراموشى سپرده نشود.

 

۲-چرا از خلافت تعبیر به «ارث» شده است؟

پاسخ :خلافت یک میراث الهى و معنوى است که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) به جانشینان معصومش مى رسد نه یک میراث شخصى و مادّى و حکومت ظاهرى. شبیه این تعبیر در آیات قرآن نیز دیده مى شود آن جا که «زکریا» از خداوند تقاضاى فرزندى مى کند که «وارث او» و «وارث آل یعقوب» باشد (و بتواند به خوبى از میراث نبوّت و پیشوایى خلق پاسدارى کند) «فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً یَرِثُنى وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ»در حقیقت این میراث متعلّق به همه امّت است ولى در اختیار امام و جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)قرار داده شده است.

 

 

این خطبه ادامه دارد...

 

 

 

نامه حضرت به سلمان فارسی(نامه 68)

وَ مِنْ كِتاب لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ  اِلى سَلْمانَ الْفارِسِىِّ رَحِمَهُ اللّهُ قَبْلَ اَيّامِ خِلافَتِهِ اَمَّا بَعْدُ،
 
فَاِنَّما مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّها، قاتِلٌ سَمُّها.فَاَعْرِضْ عَمّا يُعْجِبُكَ فيها لِقِلَّةِ ما
 
 يَصْحَبُكَ مِنْها،وَ ضَعْ عَنْكَ هُمُومَها لِما اَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِراقِها وَ تَصَرُّفِ حالاتِها. وَ
 
 كُنْ آنَسَ ما تَكُونُ بِها اَحْذَرَ ما تَكُونُ مِنها، فَاِنَّ صاحِبَها كُلَّمَااطْمَاَنَّ فيها اِلى سُرُور
 
اَشْخَصَتْهُ عَنْهُ اِلى مَحْذُور، اَوْ اِلى ايناس اَزالَتْهُ عَنْهُ اِلى ايحاش! وَالسَّلامُ.
 
ترجمه:از نامه هاى آن حضرت است به سـلمان فارسى رحمة اللّه عليه پيش از خلافت حضـرت اما بعد، دنيا همچون مار است، چون به آن دست نهى نرم، ولى زهرش كشنده است.از آنچه كه در دنيا تو را خوشايند است دورى كن چرا كه از كالايش اندكى همراه تو مى ماند،و اندوهش را از خود بگذار چون فراقش و دگرگونيش را باور دارى.به وقتى كه انس تو با دنيا بيشتر است همان زمان از آن بيشتر برحذر باش، كه دنيادار چون به لذت و خوشى آرام گرفت دنيا او را به عرصه بلا و سختى فرستاد، يا هر زمان به انس با دنيا مطمئن شد او را به ترس و وحشت دچار ساخت! والسلام.

 
نکته ها:
 
۱-«سُمّ» به هر ماده کشنده مى گویند.این واژه با ضم، فتح و کسر سین خوانده مى شود و جمع آن «سموم» است.
 
۲- «أشْخَصَتْهُ» از ریشه «اشخاص» به معناى بیرون راندن و خارج ساختن و ریشه آن «شُخوص» به معناى بلند شدن است.

۳- «ایناس» از ریشه «اُنس» به معناى انس گرفتن است.

۴- «اِیحاش» از ریشه «وحشت» به معناى به وحشت افکندن است.

 
پیامها:

۱-دنیا چون مار خوش خط و خال است که به هنگام لمس کردن، نرم به نظر مى رسد; ولى در

باطنش سمى کشنده است.

۲- دنیا در جایى دیگر تشبیه به زن زیبایى شده که شوهرانش را یکى بعد از دیگرى به قتل مى رساند.

۳- از هر چیزِ دنیا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن خواه مال باشد یا مقام و یا لذات

 هوس آلود.

۴- عمر دنیا کوتاه است و انسان عاقل به آن دل نمى بندد.

۵- بدیهى است انسان به چیزى دل مى بندد که مدتى طولانى با او باشد و دگرگون نشود مثلاً خانه اى که امروز در اختیار من است و فردا در اختیار دیگرى و هر روز ساکنى دارد چیزى نیست که انسان به آن دلبستگى پیدا کند.

۶- یکى از شگفتى هاى دنیا اینست  که بسیارى از امورى که بیشتر براى انسان اطمینان آفرین است متزلزل تر است و یا بسیارى از کسانى که به آنها بیشتر اعتماد مى کند از آنها ضربه سنگین ترى مى خورد و اینها نشان مى دهد که هیچ چیز دنیا قابل اعتماد نیست و عاقل نباید به آن دل خوش کند. تاریخ دنیا نیز گواه صدقى بر این حقیقت است; بسیار اتفاق افتاده که محکم ترین حکومت ها یک شبه دگرگون شده و قوى ترین زمامداران یکروزه جاى خود را به دیگرى داده اند.

در طریق هدایت از کمی همراهان نترسید(خطبه 201)

أَیُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مائِدَة شِبَعُهَا قَصِیرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِیلٌ.أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا یَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَى وَ السُّخْطُ. وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَى، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ) فَمَا کَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّکَّةِ الُْمحْمَاةِ فِی الاَْرْضِ الْخَوَّارَةِ.أَیُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَکَ الطَّرِیقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِی التِّیهِ!

ترجمه:اى مردم! در طریق هدایت از کمى پویندگانش وحشت نکنید، زیرا مردم گرد سفره اى اجتماع کرده اند که سیرى آن کوتاه و گرسنگى آن بس طولانى است. اى مردم! رضایت و نارضایتى (نسبت به عملى از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) مى شود (مگر نمى دانید) ناقه ثمود را تنها یک نفر پى کرد; امّا کیفر و عذاب الهى آن، همه قوم ثمود را فرا گرفت، زیرا همگى به عمل آن یک نفر راضى بودند. خداوند سبحان مى فرماید: «(فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ); آن قوم ناقه را پى کردند و سرانجام (هنگام نزول بلاى فراگیر) پشیمان شدند و طولى نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداخته اى که در زمین نرمى فرو رود با صداى وحشتناکى فرو رفت. اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب مى رسد; امّا کسى که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان مى دهد).

نکته ها:

۱- «شِبَع» بر وزن «شکم» معناى مصدرى دارد و به معناى سیر شدن به طور کامل است.
۲- «سخط» ضدّ رضایت به معناى ناخشنودى و خشم است.
۳- «عقر» از ریشه «عُقر» بر وزن «قفل» در اصل به معناى اساس و ریشه چیزى است و هنگامى که در مورد حیوان به کار مى رود، به معناى پى کردن (پایین پاى او را قطع کردن و به زمین افکندن) است. یکى دیگر از معانى آن کشتن و نحر کردن شتر است.
۴-«خارت» از ریشه «خوار» بر وزن «غبار» به معناى صداى گاو و گوساله و شتر و مانند آن است و خوّاره صیغه مبالغه آن است.
۵- «سکّه» به معناى میخ و گاو آهن است.
۶- «محماة» اسم مفعول از ریشه «احماء» به معناى داغ کردن و گداختن گرفته شده، بنابراین «محماة» به چیزى مى گویند که در آتش گداخته شده باشد.
۷-. «تیه» به معناى وادى خشک و بى آب است و به معناى مصدرى (سرگردانى) نیز آمده است.

پیامها:

۱- پویندگان راه حق!  هرگز به جهت کمى نفرات تزلزل به دل راه ندهید.

۲-اگر رهروان جاده هدایت کم هستند به جهت جاذبه هاى دنیاست.

۳- دنیا سفره رنگینى است که موادّ کم ارزش یا بى ارزشى از نظر تغذیه در آن گذارده شده; ولى آنها را با زرق و برق آراسته اند. دنیاطلبان اطراف آن را مى گیرند غافل از اینکه موادّ غذایى آن تنها در مدّتى آنها را سیر مى کند و به دنبال آن گرسنگى طولانى در پیش است.

۴- این «جوع طویل» ممکن است اشاره به اندوه و حسرت طولانى باشد که به هنگام مرگ و بعد از آن و در صحنه قیامت به دنیاپرستان دست مى دهد.

۵- اى مردم! رضایت و نارضایتى (نسبت به عملى از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) مى شود.بنابراین نه تنها شرکت در عمل یا تهیه مقدمات و اعانت بر اثم سبب شرکت در نتیجه مى شود; بلکه رضایت قلبى نیز همین کار را مى کند، لذا در زیارتنامه ها با صراحت این تعبیر آمده است: «وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ; خداوند لعنت کند گروهى را که جنایات جانیان را در کربلا شنیدند و به آن رضایت دادند»،هر چند بعد از آن جانیان در عرصه زندگى دنیا ظاهر شدند.

۶-على(علیه السلام) سخن یکى از اصحاب خود را بعد از جنگ جمل شنید که آرزوى حضور برادرش را در این میدان و سهیم شدن در این پیروزى مى کرد، فرمود: نه تنها او با ما بود; بلکه گروههایى که هنوز از مادر متولّد نشده اند و بعد از تولّد، هم عقیده با ما خواهند بود نیز در این میدان حضور داشتند و در این پیروزى سهیم بودند.

 ۷- مرحوم شیخ حر عاملى در کتاب وسائل الشیعه از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: «لَوْ أنَّ رَجُلا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِىَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکانَ الرّاضِى عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَریکُ الْقاتِلِ; اگر کسى در شرق عالم قتلى انجام دهد و دیگرى در غرب جهان راضى به آن قتل باشد، در پیشگاه خدا شریک قاتل خواهد بود»

۸- دلیل قرآنی امام: ناقه ثمود را تنها یک نفر پى کرد; امّا کیفر و عذاب الهى آن همه قوم ثمود را فرا گرفت، زیرا همگى به عمل آن یک نفر راضى بودند. و طولى نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداخته اى که در زمین نرمى فرو رود با فریاد وحشتناکى فرو رفت.

۹- اى مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب مى رسد; امّا کسى که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد و تشنه کام جان مى دهد.منظور از «طریق واضح» راهى است که قرآن و سنّت و دلیل عقل ارائه داده، که انسانها را به آب حیات معنوى رهنمون مى شود و آنها که به بیراهه روند از آن محروم شده در کفر و بى ایمانى جان مى دهند.

۱۰-بدیهى است کسى که از جادّه اصلى برود در اثناى راه به منزلگاههایى مى رسد، داراى آب کافى و آن کس که از بیراهه مى رود غالباً گرفتار بیابانهاى خشک و بى آب مى شود و از تشنگى هلاک مى گردد.

آشنایی اجمالی با نهج البلاغه

۱- نهج‌البلاغه دارای ۲۴۱خطبه می‌باشد.
۲- نهج‌البلاغه دارای ۷۹ نامه می‌باشد. 
۳- نهج‌البلاغه دارای ۴۸۰ حكمت می‌باشد. 
۴- طولانی‌ترین خطبه، خطبه ۱۹۲ می‌باشد كه به خطبه قاصعه مشهور است. 
۵- كوتاهترین خطبه، خطبه ۶۱ نهج‌البلاغه است، كه در مورد خوارج می‌باشد
(لا تقاتلوا الخوارج ...
۶- طولانی‌ترین نامه، نامه۵۳ است، كه مشهور به عهدنامه مالك اشتر می‌باشد. 
۷- كوتاهترین نامه، نامه ۷۹ است كه خطاب به فرماندهان لشكرها می باشد. 
۸- طولانی‌ترین حكمت، حكمت ۱۴۷ می‌باشد كه خطاب به كمیل بن زیاد نخعی فرموده است. 
۹- كوتاهترین حكمت، حكمت ۱۸۷ می‌باشد كه درباره كوچ كردن از دنیا است. «الرحیل و شیك» كوچ كردن
(از دنیا) نزدیك است! و حكمت ۴۱۸ كه درباره صبر و بردباری می‌باشد«الحلم عشیره» حلم و بردباری قوم و عشیره است. 
۱۰- نهج‌البلاغه توسط سید ابوالحسن محمدبن حسین الطاهر المناقب مشهور به سید رضی
(رحمه الله علیه) جمع‌آوری شده است. 
۱۱- جمع آوری نهج‌البلاغه در ماه رجب سال ۴۰۰ ه.ق به اتمام رسیده است.
۱۲- آخرین جمله نهج‌البلاغه درباره دوست می‌باشد كه می‌فرماید: «اذا احتشم المؤمن اخاه فقد فارقه».
به خشم آوردن و شرمنده ساختن دوست مقدمه جدایی از دوست است. 
۱۳- در اكثر خطبه‌ها حضرت علی ـ علیه السلام ـ به «تقوی» كه مانع انجام همه گناهان است اشاره كرده است. 
۱۴- نام«قرآن» ۴۱ بار در نهج‌البلاغه ذكر شده است.
(توضیح اینكه مراد فقط كلمه قرآن است) البته در نهج‌البلاغه ازقرآن تعبیرات دیگری شده است مثلا «كتاب»، «كتاب الله»، «كتابه» و غیره. 
۱۵-  از مجموع ۲۴۱ خطبه نهج‌البلاغه ۸۶ خطبه موعظه و یا لااقل مشتمل بر یك سلسله مواعظ است مانند خطبه ۱۷۶ كه با جمله «انتفعوا ببیان الله» آغاز می‌شود و خطبه ۱۹۲ كه به خطبه قاصعه و خطبه ۱۹۳ كه به خطبه متقین معروف است. و از مجموع ۷۹ نامه در نهج‌البلاغه، ۲۵ نامه تماما موعظه و یا متضمن جمله‌هایی در نصیحت و اندرز و موعظه است. مانند اندرز نامه آن حضرت به فرزند عزیزش امام مجتبی ـ علیه السلام ـ كه نامه ۳۱ می‌باشد و فرمان معروف آن حضرت به مالك اشتر كه طولانی ترین نامه‌ها است
(نامه ۵۳) و نامه ۴۵ كه همان نامه معروف آن حضرت به عثمان بن حنیف والی بصره است. و از مجموع ۴۸۰ حكمت موجود در نهج البلاغه تماما مشتمل بر پند، اندرز و نصیحت و موعظه می‌باشد. 
۱۶- ۸۷ آیه از ۴۳ سوره قرآن در نهج البلاغه آمده است. 
۱۷- در نهج البلاغه ۱۶ حدیث نبوی ذكر شده است.

مدعیان پیروی از رهبر بسم الله

امام خمینی(ره):

ما مفتخريم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترين كتاب رهايى بخش بشر است و دستورات معنوى و حكومتى آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ما است.

 حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى:

امروز شرايطى مشابه شرايط حكومت دوران اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) است. پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى‏شود از ديدگاه دقيق و نافذ اميرالمؤمنين (عليه‏السلام )به واقعيتهاى جهان و جامعه نگاه كرد و بسيارى از حقايق را ديد و شناخت و علاج دردها را پيدا كرد. همين است كه به نظر ما امروز بيش از هميشه به نهج البلاغه محتاجتريم.

بهترین روش در فتنه ها(حکمت ۱ )

 

کُن فِی الفِتنَه کَابنِِ اللَّبون لا ظَهرٌ فَیُرکَب وَ لا ضَرعٌ فَیُحلَب.

 در فتنه ها همچون شتر دو ساله باش نه پشتی دارد که سوارش شوند و نه پستانی دارد که بدوشند.

 

نکته ها:

۱-فتنه از ماده فتن (بر وزن متن)در اصل به معنای قرار دادن طلا در کوره است تا خالص از ناخالص جدا شود.سپس به معنای هر گونه آزمایش و امتحان و بلا و عذاب و حتی شرک و بت پرستی و آشوب های اجتماعی است.

۲-لبون به شتری گفته می شود که به جهت زائیدن مکرر،پیوسته در پستانش شیر است.(لبون به معنای شیردار است از ماده لبن)

۳- ابن لبون به بچه چنین شتری گفته می شود که دو سال آن تمام شده و نه قدرتی دارد که سوارش شوند و نه پستان پر شیری که بدوشند(زیرا هم کم سن وسال است و هم نر)

پیامها:

۱- در خصومتها و در رقابتهای دو باطل،آلت دست قرار نگیریم.

۲-  نه مستقیما به باطل کمک کنیم و نه غیر مستقیم.

۳-مراقب باشیم به خاطر منافع سوء دیگران،دنیا و آخرتمان قربانی نشود.

۴-بعضی از مواقع کناره گیری بهترین انتخاب است.

۵- کناره گیری در مقابل دو باطل است ولی اگر گروهی بر حق بودند قرآن می فرماید: فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّه‏ پس اگر يكى از آن دو طائفه بر ديگرى ستم مى‏كند با آن طائفه كارزار كنيد تا به حكم اجبار تسليم امر خدا شود.(حجرات،آیه۹)