تردیدها
سرباز از آخرین تیر
دخترک از آخرین کبریت
همه از تمام شدن
می ترسیم
بابک اباذری
طهران مخوف
پاییز 88
به دلیل مشاهده در خیل وبلاگ ها و سایت ها که بدون اجازه و حتی بدون ذکر نام شاعر منتشر کرده اند لطف کنید با درج اسم شاعر در سایت ها، وبلاگ ها و اس ام اس هایتان منتشر کنید و حتمن حتمن بدون تغییر...
آنایوردما اوخشیرام (3):
جایگاه شعر امروز، جایگاه سگی ولگرد جلوی دکان قصابی
آیا علی معلم دامغانی شاعر بود!؟ (در باب خداحافظی کردن علی معلم از شعر)
نمایشگاه کتاب ( چند و چونی در مورد روند برگزاری نمایشگاه کتاب در ایران)
شکوه کلام (کارگاه شعر بابک اباذری)
جلسه ی اول (بررسی شعر وارطان یا نازلی از احمد شاملو)
جلسه ی دوم ( بررسی شعر اگر چه زیباست شب از احمد شاملو)
با سلام و درود به همه عزیزان و دوستانی که در این مدت به وبلاگم سری زدند و خبری نبود...در این مدت نام و آدرس وبلاگم را عوض کردم و از همه دوستان عزیز خواهش می کنم که لینک وبلاگم را در سایت ها و وبلاگ هایشان درست کنند. تصمیم دارم هر چند وقت یکبار شعری از خودم را اینجا منتشر کنم. در چند ماه گذشته سخت درگیر ماهنامه تخصصی شعر کندو بوده و هستم به طوری که حتی از بروز کردن وبلاگم نیز عاجز بودم. تا اینکه رسیدیم به دوم مهرماه یعنی اولین سالگرد مرگ پدرم... این شعر را بعد از گذشت 4 سال که هیچ شعری در وبلاگم به دلایل مختلف از جمله سرقت ادبی نگذاشتم ارائه می دهم. این شعر بخشی از یک شعر بلند است که به احترام پدرم که مرد بزرگی بود (به طوری که یعقوب حیدری عزیز به زودی کتابی در مورد بزرگی های او خواهد نوشت) برای شروع دوباره انتشار اشعارم در وبلاگم و دیگر رسانه های ادبی خواهم گذاشت امید است که با نظرات و راهنمایی خود یاری بخش شعر باشید...
با تشکر و احترام
بابک اباذری
هنوز برگ های درختان سبز بودند
که تو
به استقبال باد رفتی
باد
نام دیگر مرگ است
این را درخت ها خوب می فهمند
این را وقتی فهمیدم
که خانه بر سرم خراب شد
از شنیدن پیچش باد در تلفن
- - دَدون اولدی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی...
باد مرد بزرگی ست
به همین سادگی
لباس هایمان را عوض کرد
سماور خاک خورده را روشن
و از پدر
که دستهایش به اندازه ی نان سنگک بزرگ بود
خاطره ای ساخت
در آلبوم عکس های قدیمی
باد
چه کارها که نمی کند
در اول پاییز
بچه ها را به مدرسه برد
مرا به گورستان
هنوز خورشید طلوع نکرده بود
که به استقبال تو آمدم
کت شلوارپوش
با صورتی تراشیده
و پیراهنی اتو کشیده
مثل همیشه خوش تیپ
فقط این آمبولانس به تو نمی آمد
آرام خوابیده بودی
دیگر
نه از خُرخُر خبری بود
نه از خنده هایت
و این سکوت
اصلن به تو نمی آمد
آخرین دیدار ما
گورستان
پشت آمبولانس
و بعد سردخانه...
باد
اصلن خوش سلیقه نیست
اینجا، جای خوبی برای قرار گذاشتن نبود
برای آخرین بار
به تو نگاه می کنم
یادش به خیر
بیست و چند سال پیش
برای اولین بار
به هم نگاه کردیم
خوب یادم نیست
گریه می کردم یا می خندیدم
ولی حتمن تو می خندیدی
مثل من
که حتمن دارم گریه می کنم
و دست روی چشمانت می کشم
روی پیشانی ات
چقدر نوازش کردن تو خوب است
چقدر کم نوازش ات کردم...
همیشه سعی کردم، فریب نخورم
به گورستانی که بهشت نامیده اید، نروم
اما باد
مرد زورگویی ست
بعد از بیست و شش سال
مرا به بهشت برد
به استقبال پدرم
اینجا، جای خوبی برای قرار گذاشتن نبود
چقدر تماشای طلوع تلخ است
و باد
چقدر شکنجه گر خوبی ست.
روز 1 مهر
با شعری تازه از خودم
و آخرین اخبار در مورد خودم
با شما خواهم بود.