حقيقت تلخ

بانوی باحجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندوق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.

اما خواهر باحجاب ما که روبند بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!

بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبند به صورتت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!»

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندوق‌دار کرد… روبند را از چهره اش برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:

«من جداندرجد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»

ترجمه: ابوعامر

گرفته شده از: سایت بیداری اسلامی

برگرفته از وبلاگ مادر عزيزتر از جانم

یک پسر و دختر کوچولو داشتند باهم بازی می کردن . پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تا شیرینی .پسر کوچولو به دختر گفت: من همه تیله هایم رابه تو می دهم و تو درعوض همه شیرینی هایت را به من بده...

دختر کوچولو قبول کرد. پسر بزرگترین و قشنگ ترین تیله ها را برای خودش برداشت و بقیه را داد، اما دخترک همان طورکه قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسرک داد..

شب دختر با آرامش تمام خوابید ولی پسرک نتوانست بخوابد .چون فکر می کرد همانطوری که خودش بهترین تیله را یواشکی پنهان کرده بود شاید دخترك هم مثل او خوشمزه ترین شیرینی اش راقایم کرده و همه را به اونداده است!!!!!!!!!!!!!!!

منبع: http://salmanyan.blogfa.com/


1- من تو زندگيم هرچي دارم از مادرم دارم

مامان جون خيلي دوست دارم.

2- ما دخترا تا وقتي مادر نشيم،‌ نميفهميم زحمات مادر يعني چي؟ اين روزا تازه يه تار موشو فهميدم مامان جون.... راستي گل پسرا شما كي قدر مادرتونو مي فهميد؟؟؟؟؟

باز هم تفسیر به رأی

سلام

داستان طرح سوال از رئیس جمهور و بازتاب های دو طرق جای بحث بسیاری دارد اما بیانات حکیمانه رهبر معظم انقلاب آنقدر جامع است که باید گفت: در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

اصل کار درست بود، هم شجاعت مجلس و هم اعتماد به نفس دولت(پس یکدیگر را به تمسخر نگیرید)

اما: "ممكن است عده ای از دو طرف تحت تأثير احساسات و با استفاده از وسائل تبليغ از جمله روزنامه ها و پايگاههای اينترنتی فضا را شلوغ كنند در حاليكه همه مسئولان برای عمل به وظايفشان نياز به آرامش دارند و مردم نيز خواستار آرامش هستند و ادامه نيافتن اين مسئله نشان خواهد داد كه قوای مقننه و مجريه بيش از هر چيز به وحدت و آرامش احترام می گذارند."

آی ملت و مجلس و دولت: حواستان به اطرافتان باشد. در دو طرف هستند کارشکنان.

حضرت آقا اگر می خواستند حکم حکومتی دهند، حکم میدانند به رئیس مجلس، نه اینکه در سخنرانی عمومی مطرح کنند، سوء استفاده نکن لطفا فرزند شهید عزیزمان

در ضمن حضرت آقا خطابشان با تمام نمایندگان مجلس بود نه رئیس مجلس که از خودتون نامه صادر می کنید جناب رئیس. خودتان را با این نامه بازی ها نمیتوانید در دل مردم جا کنید چرا که آنچه از دل برآید بر دل نشیند.

اما در پایان: 

"مردم هم با بصيرتند و تشخيص می دهند كه ادامه اين كار، همان چيزی است كه دشمن می خواهد"

اما متاسفانه نمایندگان این بصیرت را نداشتند و تشخیص ندادند و گذاشتند که کار به جایی برسد که امام از خود مایه بگذارد در ضمن جناب مطهری من نمیدونم با این وجود که حضرت آقا می فرمایند مردم عادی هم تشخیص میدهند که ادامه این کار به ضرر است چه طور باز هم رویت می شود بگویی: سؤال از رئیس جمهور مفید است ما الان هم سؤال از رئیس جمهور را مفید می‌دانیم اما چون رهبری حکم حکومتی دادند و ما تابع حکم حکومتی هستیم سؤال منتفی است.

در ضمن آیا به نظر شما چیزی که از نظر همه صحیح و لازم است دیگر نیازی به حکم حکومتی دارد؟


ما + در = مادر

فقط میلاد خانومه که میتونه ما را از غم فاطمیه بیرون بیاره.

وگرنه اگر هر عید دیگه‌ای بعد از فاطمیه بود؛ ما هم‌چنان عزادار می ماندیم.

قربون حکمتت خدایا.

مادر جان! مهمان پسرت امام رضا علیه السلام هستم.

ما را بپذیر.

بسم ربِّ الفاطمه

بسم ربِّ الفاطمه

اشک یاس و عطر نرگس سخت غوغا می کند

 

عقده از اشک است و نرگس عقده را وا میکند

 

 

شبنم گلبرگ یاس از روی آن می غلتد و

 

از زلال شبنمش نرگس تجلی می کند

 

 

حسن روی نرگس صاحب جمال یار من

 

صد هزاران یوسف مصری زلیخا میکند

 

 

از جفای خارها چون یاس پهلویش شکست

 

آمد از عرش این ندا :"نرگس مداوا می کند"

 

 

یاس مظلومیتش را با تمام غربتش

 

در جمال و کسوت نرگس هویدا می کند

 

 

می نشیند نرگسش در پرده غیبت غریب

 

روز وشب از حق ظهورش را تمنا می کند


حول حالنا الی احسن الحال؟

همه بازارها از حضور ایرانی ها خالی شده و همه دارند به طرز عجیبی می دوند. یه لحظه به خودم شک کردم یه نگاهی به ساعتم انداختم، گفتم نکنه وقت نمازه و ما خبر نداریم. شاید هم ساعت نماز ایرانی ها فرق میکنه ولی بعدش به خودم گفتم آخه وقت نماز هم ایرانی ها این طوری نمی کنند. خیلی مشتاق شده بودم که بدونم این چه اتفاق مهمیه که همه ایرانیها را به یک سو میکشونه. انگار همه دارند میرن طرف قبله آمال. به دور و برم که نگاه کردم دیدم فقط من از این امر شگفت زده نشدم بلکه همه زائران غیر ایرانی مشتاق شده اند که ببینند این چیه که ایرانی ها را ازهمه مادیات جدا کرده و به سمت حرم میکشونه که ناگهان دیدم همه دارند باهم یه دعای قشنگ را می خونند:

«یا مقلب القلوب و الابصار 

یا مدبر اللیل و النهار

 یا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الی احسن الحال»

خیلی از دعا خوشم اومد. رفتم به سمتشون تا با زبون دست و پا شکسته فارسیم بپرسم و ببینم واقعا چه خبره و تو ذهن اینا چی میگذره و این احسن الحالشون یعنی چی؟؟؟؟؟

راستشو بخوای خیلی دلم کباب شد چون معدود افرادی پیدا شدند که تو این لحظه که خودشون میگفتند وقت استجابت دعا بوده و ماها ازش غافل بودیم به یاد اون آقای غریبی باشند که روزها و سال هاست منتظره که ما....... 

عمريست که از حضور او جامانديم در غربت سرد خويش تنها مانديم 
او منتظر است تا که ما برگرديم " ماييم " که در غيبت کبري مانديم .

خاطره یه شیعه کربلایی

اما واقعا احسن الحال یعنی جی؟

پ.ن:

"سائل" و "سینه زنی"، "سیب"، "سحر" ، "سوره ی فجر"

"سوز دل" بهر عزای تو دمادم داریم

هفت سین کرمت جور ، همیشه آقا

ما فقط یک " سفر کرب و بلا " کم داریم ...

خدا لعنت کنه ذروغگوها را

آقای لاریجانی دیشب مدعی شده بود که تبلیغات مناظره‌ی انتخاباتی او در حالی در شهر پخش شده است که خود وی از این برنامه بی‌خبر بوده است.

* خدا لعنت کنه همه‌ی دروغگوها را.

همشهری آنلاین در حالی این خبر را گذاشته که ادامش نوشته: در انتخابات هشتم مجلس شورای اسلامی نیز بدون هماهنگی با حجت‌الاسلام علی بنایی، پوسترهای مناظره حجت‌الاسلام روانبخش با حجت‌الاسلام بنایی در سطح وسیعی توزیع شد که حجت‌الاسلام بنایی به شدت از این بداخلاقی انتخاباتی انتقاد کرد.


* خدا لعنت کنه دروغگوها را.

خدا لعنت کنه اونایی را که با دروغ‌هایشان مردم را گول نمی‌زنند.

یادم نمیره سر انتخابات مجلس شب مناظره بود که از دفتر حاج علی‌ آقا(بنایی) زنگ زدند که ایشون نمی‌تونند برای مناظره بیان کنسل کنید.

گفتیم نمیشه همه جا خبر پخش شده فردا صبح ساعت هشت مناظره شروع میشه. نمیشه الان خبررسانی کرد.

گفتیم مگه شما نگفتید میاید. آقای بنایی! تروخدا.

به التماس کردن افتاده بودیم. که حاج علی آقا بخدا شلوغ پلوغ میشه دانشگاه. گفت به من چه. من نمیام.

فردا که برنامه بدون حضور ایشان انجام شد. همه جا پخش کردند که ما از مناظره خبر نداشتیم. و آقای روانبخش کار غیر قانونی کردند و هوچی‌گری کردند......


* خدا لعنت کنه دروغگوها را


مردم به آنها که حرف نمی زنند هم کار دارند

وقتی او اشتباه فکر می کند
فکر می کنند که مردم فقط نگاه می کنند چه کسی حرف می زند و به ناگفته ها کاری ندارند.
خیر جناب
مردم به آنها که حرف نمی زنند هم کار دارند.




وقتی وب‌سایت رسمی یک نماینده ی مردم!!! جایی برای ثبت و نمایش نظرات مردم ندارد!






اللهم اجعل عاقبة امورنا خیرا

پ.ن1: حاج علی آقا!

یادتونه چهار سال پیش حاضر نشدید بیاید پای میز مناظره.

اون موقع که هنوز نماینده مجلس هشتم نبودید و این پرونده خوشکل را نداشتید! پس الان اگر دعوت به مناظره بشید چه می‌کنید؟


پ.ن2: بابا حاج علی آقا الان دیگه ساده ترین صفحه‌ی وب هم(برای حفظ کلاس هم که شده) یه صفحه‌ی ثبت نظر پایین وبلاگش می‌ذاره.

لازم به ذکر است جناب استاد خودشان تمایل دارند با این نام مورد خطاب قرار بگیرند و این درخواست خود اعلی حضرت از این خبرنگار حقیر است.

یامهدی/

خورشید عالم تاب که میگن به این میگن

اینجاست که میگن با دیدن خورشید غم از دست دادن ماه و هزاران ستاره را فراموش خواهی کرد.



اما امان از روزی که حرفی از دل برنیاید



راستی این دو تا را مقایسه کنید:




خودتان را از دیدن بقیه عکس ها محروم نکنید

من که از دیدن این صفحه حالم گرفته شد حالا شما خود دانید.

يا فاطمه الزهرا...

سلام

اردبیهشت ماه بود که با بچه های خبرگزاری رفته بودم مشهد، ولی سفرم نیمه کاره موند و با شنیدن خبر وخامت حال مادربزرگم برگشتم تهران. ساعت ده و پانزده دقيقه به من خبر دادن. ساعت ده و سي دقيقه من تو اتوبوس در حال حركت بودم. داغش برای خیلی سنگین بود. نتونستم برسم و ببينمش.

روز وفات مادر عباس بود. همون كه همه ي عشق مادر سيد من بود. اين دختر موسي بن جعفر. روز چهلمشم مصادف شد با وفات پدر بزرگوارش باب الحوائج.

بعد از شش ماه هنوز آروم نشده بودم كه روز سوم امام،باز يه داغ مادر روي دوشم افتاد.

اي خدا! دوست دارم.

... انشالله ما هم بشیم فدای سید علی

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند:

۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.

۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.

۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود.

حمید باکری


پ.ن: می دونم که خیلی تکراریه ولی این وصیت نامه عزیز برای خودم که خیلی آرامش بخشه و همیشه تازگی داشته و داره و خواهد داشت.

اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک

وصیت کردید شما به اطاعت از ولی

انشالله ما هم بشیم فدای سیدعلی


بوقندیار بوقائی

چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری

در حقیقت سیاسی و کمدی  / گریه دار است و خنده بازاری

 

جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده

جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده

 

اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم

و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم

 

آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب

بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب

 

همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی

بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی

 

مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد

مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد

 

دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن

بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن

 

طفلکی حرف بد نگفته به تو  / اصلا این حرف را بزن تو به من

من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن

 

یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار

بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار

 

شطّ رنج است ضربه ی حداد  / بعد هر ضربه کیش و مات حدید

مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید

 

محمود کریمی

29 رمضان1432

بنام ساقي عشق

* تحت لواي روح‌بخش احمدي(ص)، با قلبهايي ملمو از عشق علي(ع)*

* و در پيشگاه حجت زمان مهدي(عج) منجي جهان، بين دو ديدگان منتظر *

* پيماني جاودان با شادماني نضج مي‌گيرد *

* منت‌دار حضور شماييم *

شب چهارشنبه، ۱۷ اسفند ساعت ۷ الي ۱۰ شب

قم، بعد از فلكه انتظار، مسجد مقدس جمكران 

 يا صاحب الزمان

 

همزمان با پايان ماراتون كنكور، امتحان بزرگتري آغاز شد

ديروز بالاخره كنكور ارشد را داديم ولي عجب كنكوري بود.

از اولي كه نشستم پاي امتحان از مراقبم پرسيدم من كي مي‌تونم برگمو بدم آخه حال ندارم سه ساعت بشينم.

مگه ميشه آخه خوب داده باشم!؟

واسه خوذم جكي شده بودم. ولي به نظرم واقعا راحت بود يعني با اينكه هيچي نخونده بودم و هيچ جاي اميدي براي قبولي ندارم ولي فقهشو حدود ۵۰ درصد زدم.

------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: از همه پيام‌هاي تبريك دوستان(خصوصي و غيرخصوصي) هم متشكرم. انشالله بتونم اين همه لطفتون را جبران كنم.

موفق و مويد باشيد.

يامهدي/

 

تبليغات انتخاباتي رئيس مجلس

سلام

خيلي وقت بود فرصت سر زدن و آپلود مطالب را پيدا نمي كردم.(با عرض پوزش از مخاطبان عزيز)

اما بعد از حضور در راهپيمايي پرشور ۲۲ بهمن و ديدن تبليغات انتخاباتي رئيس مجلس ديگر سكوت را جايز نديدم.

كي ميگه لاريجاني تبليغات نميكنه؟؟؟؟

اي كاش لاريجاني نماينده قم نبود. كه هر وقت يادم مياد عذابي شديد تمام وجودمو ميگيره.

احساس ميكنم بايد در زمان انتخابات هشتم روشنگري بيشتري ميكردم و وظيفمو انجام ندادم و چهار تا كتك كافي نبود بايد ده تا كتك ميخوردم.

خدايا! ما را در فتنه بعدي سربلند كن.

تبليغات انتخاباتي لاريجاني در راهپيمايي 22 بهمن

اين روزها شهر قم شده محل خودشيريني كردن سياسيون براي انتخابات آينده.

هرچند به لطف بعد از سفر آقا مردم و علماي قم دشمناشونو خيلي بهتر دارن ميشناسن.

اما... اما... اما...

 

آموخته ام که....

آموخته ام که ...
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادر و پدرم به آنها بيشتر بگويم دوستشان دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین.

 


پ.ن: بهانه ای برای یاد یار

ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\
ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ یا امام خامنه ای ִ \
ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲
ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
ּ ּ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\
ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞
ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞
ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯
ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ۞ִִ ִ ִ ִ ۞ִ۞ ִִִ

مرواریدی در میان سنگ ها

* از زشت رویی پرسیدند:

آن روز که جمال پخش می کردند، کجا بودی؟ گفت: در صف کمال...


* سعی نکن در زندگی بهترین قطار را سوار شوی، سعی کن بهترین ایستگاه پیاده شوی.

مهم نیست که وسیله تو برای رسیدن به محبوب چیست؟ مهم این است که تو به بهترین محبوب بیندیشی.

در دنیا زشت ترین و تلخ ترین چیزها می تواند، وسیله رسیدن تو به قشنگ ترین و شیرین ترین محبوب دنیا باشد.


* کافی است تو مروارید باشی. خود خدا این گونه نقاشی اش را ترسیم کرده که بر سر صیاد می کوبد و او را تا حد مرگ می رساند که برای یافتن تو به عمق دریاها بیاید.

فراموش نکن؛ تو فقط باید مرواید باشی. همین.


یامهدی/

«آقا»،‌ كاش مي‌شد به خانه ما هم سري بزنيد...

سلام آقا، نمي‌دانم نامه‌اي كه براي شما مي‌نويسم بايد چگونه باشد، نمي‌دانم از كجا بگويم و چگونه شروع كنم آخر بي‌بي مادربزرگم، (من و برادرم او را بي بي صدا مي‌كنيم). مي‌گويد آدم بايد زماني كه با انسان‌هاي بزرگوار صحبت مي‌كند مودبانه حرف بزند و بداند كه چه مي‌خواهد بگويد، من مي‌خواهم نامه‌اي براي شما بنويسم و خوشحالي خود را از اينكه به شهر ما مي‌آييد نشان دهم.

خبر آمدن شما را چند روز پيش از همسايه‌مان شنيدم قبل از اين باورم نمي‌شد كه بتوانيم شما را از نزديك ببينم. آخر بي بي مي‌گويد ديدن افرادي مانند شما لياقت مي‌خواهد، وقتي خبر آمدن شما را به او گفتم با شادماني گفت چه لياقتي نصيبمان شد، پيرزن خيلي خوشحال شد.

چهره پدرم از شنيدن خبر سفر شما به شهرمان ديدني‌تر بود، اشك بود كه از گونه‌هايش جاري مي‌شد آخر نمي‌تواند حرف بزند و تنها با اشك و نگاه‌هايش شادي و غمي كه بر دلش مي‌نشيند را بروز مي‌دهد، چند باري ديده بودم كه وقتي تصوير شما را در برنامه‌هاي تلويزيوني نشان مي‌دهند نگاهتان مي‌كند، انگار دارد در نگاه شما گمشده‌اي را دنبال مي‌كند. اما من فكر مي‌كنم آرامشي را كه از ديدن شما مي‌بيند مرهم زخم‌هايش مي‌داند و با نگاهش خاطرات شيريني را جستجو مي‌كند و وقتي شما را مي‌بيند آن خاطرات برايش تداعي مي‌شود.

راستي آقا چند روز در شهرمان مهمان هستيد؟ كاش مي‌شد به خانه ما هم سري بزنيد كاش مي‌آمديد آن وقت حتما پدرم دوباره مي‌خنديد. آخر چند سالي است كه خنده‌هايش را نديده‌ايم، صداي سرفه‌ها و ناله‌هايش را چرا، اما لبخندش را نه، مادربزگ مي‌گويد به خاطر دردهايي است كه دارد. اما من فكر مي‌كنم پدرم كليد لبخندهايش را گم كرده است. اما وقتي به صورت شما نگاه مي‌كند لبخند مي‌زند حتما شما دليل خنده‌هايش را مي‌دانيد...

راستي از عمويم شنيده بودم كه شما و پدرم همسنگر بوديد. يعني شما دوست پدرم هستيد و با هم خاطرات شيرين و تلخي داريد كه با يادآوري آنها دلتان شاد و غمگين مي‌شود، كاش شبي مهمان ما مي‌شديد و دلمان را و دل پدرم را با ديدنتان شاد مي‌كرديد. آخر پدرم هر وقت دوستان قديمي‌اش را مي‌بيند، لبخند مي‌زند و گونه‌هايش گل مي‌كند حتما وقتي شما را ببيند مي‌خندد و صداي خنده‌هايش ما را هم شاد مي‌كند.

آقا، من هم مانند بي‌بي كه مي‌خواهد به ديدنتان بيايد دوست دارم به استقبال شما بيايم. ديروز در تلوزيون نشان مي‌داد كه همه براي آمدنتان شور و اشتياق دارند، شهر را آذين مي‌بندند و چادرهايي براي پخش شيريني و شربت برپا شده است. انگار همه با هم يكي شده‌اند نه قهري هست و نه دعوايي، همه دوست دارند كاري كنند كه شما خوشحال و راضي باشيد، آخر شنيده بودم عده‌اي قلبتان را به درد آورده بودند، يادم هست آن روزها مادربزرگ مانند پدر گريه مي‌كرد و كساني را كه شما را آزرده خاطر كرده بودند نفرين مي‌كرد.

آخر ما دوست داريم شما هميشه لبخند بزنيد، فكر كنم پدر معناي لبخندها و نگاه‌هاي شما را خوب مي‌فهمد، درست مثل شما كه مي‌دانيد نگاه‌هاي عميق پدر به يك قطعه پلاك و سربند چه معنايي دارد.

مادربزرگ حرف قشنگي مي‌زند مي‌گويد شما مانند باران هستيد و به كوير شهر ما نازل خواهيد شد اگر اين‌طور است كه حتما هست بي‌گمان قطره‌اي از اين باران نصيب ما هم مي‌شود... .

از طرف كبري فتحي

سفر امام خامنه‌اي به شهر خون و قيام قمديدار مراجع عظام تقليد با امام خامنه‌اي

 

 

 

آب زديم راه را...

آقا جان! اين روزها تمام شهر به يمن آمدن مردي از ديار مهدي(عج) سبزپوش شده است، كي مي‌شود كه شهر با آمدن تو مهدي جان! آذين ببندد.

******

مولا جان! اين روزها در و ديوار شهر كريمه اهل‌بيت به يمن قدمت غبار از خود ربوده‌ است.

اين روزها، باد صبا خبر خوش آمدنت را به گوش تك‌تك سلول‌هاي شهر رسانده است، هر كس درگوش ديگري زمزمه مي‌كند خبر خوش آمدنت را. اين ‌روزها در بلندگوهاي دل‌هايمان اعلام كرده‌اند كه گويي قرار است امسال نماز ظهر ميلاد امام رضا(ع) را با امامت نائب اماممان اقامه كنيم.

******

یادم مي‌آيد، سال پيش ميلاد عمه‌جان بعد از نماز ظهر و عصر بود كه منادي ندا سر داد هر كس هر حاجتي دارد امروز روز شادي باب‌الحوائج است. آن روز خواسته‌اي نداشتم جز ديدن آقا و امامم. درد غربت چنان بر دلم چنگ زده بود كه گويي دلم خمپاره خورده بود و هزار تكه شده بود. از آقايم موسي‌بن جعفر خواستم كه مرا از درد بي‌پدري جدا كند و اين هجران را برايم تمام كنم و در دلم آرزو كردم كه اي‌كاش مي‌شد من سال آينده نماز جماعت ظهرم را با اقامه امامم بخوانم.

اين هفته شهر قم قرار است ميزبان مهماني شود كه خود ميزبان تمام جهانيان است.آقا جان!‌ همه ما در اين كشور ميزبان توييم و چه شيريني دارد نشستن بر سر سفره كريمي كه سخاوت را از جدش حسن(ع) به ارث برده است؛ اما قشنگي و شيريني آن، وقتي بيشتر از همه بر دل مي‌نشيند كه تو به اين مهمان نالايقت اجازه دادي تا براي روزي ميزبان تو باشد و از آنچه خودت به او دادي برايت بگويد.



هر چند هنوز نااميد از كرم صاحب اين سفره نشده‌ام اما منادي آمدن تو خود اليتامي بود بر درد بي‌پدريم، اما مولا جان! ديدن چهره پر از غمت كه در دوري از مولايش مي‌سوزد، باز هم دردي جديد را بر دلم مي‌اندازد، گويي شيعه قرار نيست، در هيچ جشني شيريني را به همين راحتي بچشد. غربت دردي است كه با شيعه‌بودن معناي خود را مي‌يابد. 

******

نامه اي از سوي بچه‌شيعه‌اي كه اين روزها همه او را با نام غربت و فراق مي‌شناسند؛ نوشتم از سوز دل‌هايم اما هنوز صفحه كليد سياه است.

رهبر و مولاي عزيزم! امام خامنه‌اي! اصلا گويي غربت معناي مجازي علي بودن و علوي بودن است.

******

آواز خوش ترانه‌اي مي‌آيد

خوشحالي بيكرانه‌اي مي‌آيد

با شور و شعف چلچله‌ها مي‌خوانند

سيد علي الخامنه‌اي مي‌آيد

مولاجان! اين روزها ثانيه‌ها به انتظار آمدنت لحظه‌شماري مي‌كنند

تا كمتر از دو ساعت ديگر
يعني رأس ساعت ۵ استانداري اعلام مي‌كند:
خبري را كه مدت‌هاست در گوشه دلم پنهان كرده بودم.

هر چند اين روزها سرتاسر شهر بوي او را گرفته بود.

انگار در و ديوار شهر هم فهميده بودند كه روزهاي برآورده شدن آرزوي ده‌ساله‌شان دارد فرا مي‌رسد.

هر كسي در گوش ديگري زمزمه مي‌كرد خبر خوش آمدنش را. اما از ترس نااهلان و به فرمان مولا بلند سر ندادند آواز خوش آمدنت را مولا جان!

ثانيه‌ها در انتظار آمدنت لحظه‌شماري مي‌كنند و
شهر به انتظار آمدنت سبز پوش شده‌ است



استاندار اعلام كرد:

سفر قريب‌الوقوع مقام معظم رهبري به استان قم

قشنگيش مي‌دونيد چيه؟
سفر آقا ده روزست
اونم چه ده روزي، دهه كرامت، از ميلاد عمه جان حضرت معصومه(سلام الله عليها) تا ميلاد امام رضا(عليه السلام)

اينقدر تو دلم غوغا است كه صفحه كليدهاي سياه تاب به قلم كشيدن آن را ندارد.
آقا جان! بيا كه شهر در انتظارت مي‌سوزد.
به اميد روزي كه دهه كرامت را با حضور آقا و سرورمان،امام عصرمان، مهدي صاحب الزمان(عج الله تعالي فرجه شريف) جشن بگيريم.

 

حضرت خورشيد سلام

خدمت نائب بر حق قائم آل محمد ( عج ) ، حضرت آيت الله العظمى امام خامنه اى ( حفظه الله ) ،،،

آقا جان سلام ،،،


عجب حال و هوايى داشت نماز عيد امسال ، نماز خواندن پشت سر شما نه براى من بلكه براى  هر ايرانى و هر مسلمان آزاده اى آرزويى است بس بزرگ كه لياقت مبخواهد به آن رسيدن و در نماز به شما اقتدا كردن .


من امسال از فرسنگها دور از خاك وطن جمال نورانى شما را در نه در تلوزيون ال سى دى و با عينكهاى  3D  بلكه با چشم دل و در عمق وجودم ديدم و به قامت مبارك شما اقتدا كردم و نمازى خواندم كه زخيره اى متبرك شد براى آخرتم .


آنگاه كه از اين دنيا بروم و آن لحظه اى كه از دين و ايمان و اعتقادم بپرسند ، من به رسالت خاتم المرسلين و ولايت شير خدا شهادت ميدهم و ميگويم در عصر غيبت امام زمان خود شناختم و نائب برحقش را باور كردم و كلامش را فصل الختاب و اوامرش را حجت موجه دانستم .


حضرت خورشيد ،،،


من امروز به حق دانستم كه لقب ولى امر مسلمين بعد از ائمه اطهار و حضرت روح الله ( ره ) شايسته كسى جز شما نيست و نخواهد بود ، آنگاه كه از مصيبت عزيم مردم پاكستان سخن گفتيد و كلامتان را بغضى همراه بود باور كردم كه خداوند متعال به يمن صداى گرفته و اشك چشمان شما مسلمانان را عزت و سربلندى عطا ميكند .


از حال و هواى شما هنگام نماز و راز و نياز با خداوند سبحان چه بگويم كه قلم  بر صفحه كاغذ نميچرخد و دلم تاب ندارد بيان اين همه خشوع و بندگى خالص را .


مولاى من ،،،


سخن كوتاه ميكنم كه اگر بخواهم در دورى و سالهايى را كه در آرزو زيارت جمال نورانى شما و دستبوسى محضر مباركتان سر شد به زبان بياورم ميشود غم نامه هفتاد من .


بار ديگر به خداوندى خدا ، رسالت حضرت محمد ( ص ) و ولايت اميرالمؤمنين ( ع ) شهادت ميدهم و دست بيعت با شما را از فرسنگها دور بر طبقى از ارادت و اخلاص به سويتان دراز ميكنم و رسا و روشن ميگويم : لبيك يا خامنه اى ، لبيك يا خامنه اى ، لبيك يا خامنه اى .


السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ،،،


با آرزوى طول عمر با عزت براى شما ،،،


فرزند در غربتتان / محمد مقيمى

عكس در اندازه واقعي:‌



روز قدس

روز قدس است

روزي كه قرار است دشمنان ما باز هم تودهني بزرگي بخورند

آهاي! روز قدس از سانديس هيچ خبري نيست.

مواظب خودتون باشيد

ادامه دارد....

آدرس داروخانه را نشانش دادند و رفتند

اشك دوباره تو چشماي خونين دخترك جمع شده بود.....

انگار باورش نمي‌شد!‌ آخه اين بار فرق داشت. اشكش اشك شوق بود.

آدرس داروخانه را گذاشت جلوشو رفت....

از اين كوچه به آن كوچه گشت و گشت تا پيداش كرد....

واي خداي من!‌ چه داروي شيريني بود.

اما حيف كه كوتاه بود.

ولي دواش برا هميشه چشماي دخترك را خوب كرده بود، آخه اين چندوقته اينقدر كه گريه كرد، ديده همه جا را تيره و تار ميديد. اما الان احساس مي‌كند هركدام از اين قطرات اشك داره چشماشو مي‌شوره و شفاي چشماشو براش به ارمغان آورده. خيلي شيرين بود اين دوايي كه سالها دنبالش گشته بود......

درست همون‌چيزي بود كه مدت‌ها دنبالش مي‌گشت...

به خودش قول داد ديگه حتي لحظه‌اي رهاش نكنه...

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

 في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً

حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 


پ.ن۱: دخترك از دعاي دوستاي خيلي ممنونه. اما يادتون نره برا باباي دخترك دعا كنيد.....

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

پ.ن۲: مهر سكوت بر دهانمان زدند، اين است شرط تأثير دوايش

گشايش كار ولي خدا هم باشه براي آن روز كه مأمور به سخن‌گفتمان كردند.

موفق و مويد باشيد.

يامهدي/

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

گشايش كار ولي‌خدا

فرج در لغت عربي يعني گشايش

يعني گره‌گشايي

يعني باز شدن يك گره كور

ولي واقعا گشايش كار ولي‌خدا تو چي مي‌تونه باشه؟؟؟؟


پ.ن: دخترك اين روزا اينقدر از درد تنهايي و بي‌كسي گريه كرده كه ديگه توان گريه را هم نداره، اينو اطرافيانشم ديگه خوب مي‌فهمن. براي چشماي خونبارش دعا كنيد.

اللهم كن لوليك .....

پ.ن۲: از لطف همه دوستان ممنون که برای چشمان خون دخترک دعا می کنند ولی به خدا قسم که جز دعا دوایی برای دخترک وجود نداره.

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن......

دخترک از درد یتیمی است که دیگر نای گریه ندارد......

فرج آل محمد(عليها سلام)

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خدايا درود بفرست بر محمد و آل محمد و در فرج آل محمد تعجيل بفرما

 

به نظر شما:       فرج آل محمد (عليها سلام) چيه؟

به نظر شما :      اون چيه كه ولي‌خدا انتظارش را بالاتر از هر عبادت مي‌دونه؟(افضل العبادة انتظار الفرج)

بيايد كمي فكر كنيم و فراموش نكنيم كه يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادته.

ماه عبادت خدا نزديكه

بايد بيشتر مراقب خودمون باشيم

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم


پ.ن: چشمان گريان دخترك هم چنان چشم انتظار دست دعاي شماست

يامهدي/

الهي عظم البلاء

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ

وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ

اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ

يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ

الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ

اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى

السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ

الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ

يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ


پ.ن: در هنگام باراني شدن چشمانتان چشمان گريان دخترك را فراموش نكنيد

تا اطلاع ثانوي.....

اگر يادتان بود و باران گرفت دعايي به حال بيابان كنيد


يتيمي درد بي‌درمان يتيمي

دخترك اين روزها حالش خيلي بده

دربه‌دري و تنهايي ديونش كرده

براش خيلي دعا كنيد.


پ.ن: ندارد، فقط چشماي گريون دختركو فراموش نكنيد كه بد محتاج دست دعاي شماست

پریشان کن سر زلف سیاهت، شانه اش با من

مکاتبه یک جوان با علامه
نامه جوان:
محضر مبارک حضرت آیة الله العظمی جناب آقای طباطبایی سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
جوانی هستم 22 ساله، که تنها ممکن است شما باشید که به این سوال من پاسخ گویید.
در محیط و شرایطی زندگی می‌کنم که هوای نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب باز ماندن من از حرکت به سوی الله شده‌اند.
درخواستی که از شما دارم این است که بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟ لطفاً نصیحت نمی‌خواهم، بلکه دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم.
( 23/10/1355)
داود نور محمدی


پاسخ علامه:

السلام علیکم
برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در نامه مرقوم داشته‌اید، لازم است همتی برآورده و توبه‌ای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید.
به این نحو که هر روز که هنگام صبح از خواب بیدار می‌شوید، قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش می‌آید رضای خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر کاری که می‌خواهید انجام دهید نفع آخرت را منظور خواهید داشت به طوری که اگر نفع اخروی نبود، انجام نخواهید داد و وقت خواب چهار پنج دقیقه در کارهایی که روز انجام داده‌اید فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید.
هر کدام مطابق رضای خدای انجام یافته شکر بکنید و هر کدام تخلف شده استغفار. این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش گرچه در ابتدا سخت است و در ذائقه نفس تلخ، ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبّحات ( حدید ـ حشر ـ صف ـ جمعه و تغابن ) را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از 20 روز، حالات خود را برای بنده بنویسید.
ان شاء الله موفق خواهید بود.
والسلام علیکم
محمدحسین طباطبایی


پ.ن۱: ای کاش......

پ.ن۲: این علامه همان است که نوشتیم، اینها چه بوده اند و آقا کیست؟