....

همه ی اتفاق های خوب افتادند و دست و پایشان شکست....این روزها اتفاق

 

های خوب از ترس اتفاق های بد،از افتادن می ترسند!   

 

     

در حلقه رندان

جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن

یک تنه گاه به هشتاد نفر خندیدن 

 

به هر آن چیز که با چشم خودم میبینم

به هر آن چیز که در مدنظر خندیدن

 

گرشبی باشد و در حلقه ی رندان باشی

می توان از سر شب تا به سحر خندیدن

 

صبح در بدرقه ی حضرت ایشان با هم

تکه انداختن و تا دم در خندیدن(!!!!!!!)

 

ذوق باید که تو را آب شود در دل قند

تا شود سهم تو از عمر ،شکر خندیدن

 

گاه گاهی بنشینیم و بخندیم به هم

خنده دار است به هم چند نفر خندیدن!

 

پیش از این خنده به جز وا شدن نیش نبود

جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن

 

بهترین خنده همین است که من می گویم

یعنی آن گریه که پنهان شده د ر خندیدن

 

گر زمین هم خوردی باز در آن حال بخند

خنده دار است به هر حال دمر خندیدن

 

روز وشب خنده کن این کار چه عیبی دارد

آدمی را نکند رنجه اگر خندیدن

 

خنده کن خنده!بدان حد که درآید اشکت

تا کند حال تو را  زیروزبر خندیدن

 

درجهان هشت هنر را متمایز کردند

هست از جمله ی این هشت هنر خندیدن        

پ.ن:از کتاب املت دسته دار

ناصر فیض

خ د ا...و دیگر هیچ!

                                    ای فرزند آدم!

 

تو را برای خودم درست کرده و پرداخته ام

 

به من روی آور و با من انس بگیر...

 

از دیگران بگریز و در من بیاویز،

 

تو مال منی نه از آن دیگران.

 

اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی

 

تو خواهم برداشت.

*

دل به دنیا مبند و با دنیا انس مگیر.

 

دنیا بسیار کوچک تر از آن است که پاداش و مزد

 

حتی لحظه ای از خاطر تو باشد

 

و بهای حتی پاره ای از دل تو شمرده شود

 

جان آسمانی تو جز من قیمتی ندارد

 

و جز بهشت من هیچ چیز نمی تواند هزینه

 

وجود تو را جبران کند.

 

       

 

ادامه نوشته

اینم از ایشون!

بعضی وقتا بعضیا یه جوری سر کارت میذارن...

 

که به یک باره هر آنچه که ساخته بودی فرو می ریزه!

 

پ.ن:خواهر گلم بد سر کارم گذاشتی!

 

اینجوریاس؟!

 

دارم برات!

بدون شرح!!

ضرر نمی کنید تا تهشو بخونید....

 

۳/:

 

دبیرستان، سال اول، نفری سه چهار تا تجدید آوردیم. سال دوم رفتیم

 

رشته ریاضی. افتادیم دنبال درس.مسئله‌های جبر، مثلثات و هندسه را

 

که کسی توی کلاس از پسشان بر نمی‌آمد، حل می‌کردیم.

 

صبح اول وقت قرار می‌گذاشتیم می‌آمدیم مدرسه، یک مسئله سخت را

 

می‌گذاشتیم وسط، هر کسی که زودتر ابتکار می‌زد و به جواب می‌رسید،

 

برنده بود. حالی‌ بهمان می‌داد. درس‌های دیگرمان مثل تاریخ و ادبیات زیاد

 

خوب نبود، ولی توی درس‌های فکری و ابتکاری همیشه نمره اول کلاس

 

بودیم. مصطفی کیفی می‌کرد وقتی یک مسئله را از دو راه حل می‌کردیم.

 

۸/:

 

از آن بچه های شب امتحانی بود.کنکور را هم همین طور خواند.از سر امتحان

 

کنکور که آمد،گفت:"رتبم سه رقمی میشه،فقط هم مهندسی شیمی شریف.

 

همین هم شد؛۷۲۹،مهندسی شیمی شریف.

 

۲۸/:

 

جنگ غزه بود.ایمیل کلی از استادهای دانشگاه های خارج از کشور را پیدا کرده

 

بود،خبر کشتار فلسطینی ها را میگرفت،به زبان انگلیسی برایشان میفرستاد

 

بلکه کاری کنند.دنبال این بود که برای شهدای ترور فلسطین و لبنان سایت

 

راه بیندازد.

 

۷۰/:

 

بعضی وقت ها ساعت چهار صبح تازه می خوابید.هر چه صدایش میزدم

 

برای نماز صبح بلند نمی شد؛از خستگی.میگفتم:مصطفی یه چیزی بخواد

 

جلوی شهادتت راو بگیره،همین نماز صبح هاته.

 

*

صورتش سرخ شده بود.خواب دیده بود در صحرای کربلا پشت سر امام حسین

 

نماز صبح میخواند.

 

۷۸/:

 

علیرضا میدانست که پدرش را دو روز آخر هفته می تواند ببیند،آن هم آخر شب.

 

مصطفی که می رسید خانه،با علیرضا یا کشتی می گرفت یا شمشیربازی

 

میکرد.همیشه بهش می گفت:حمله کن،عقب نرو.

 

می گفت :میخوام علیرضا مثل خودم جنگنده بشه.این بچه توی آینده آدم بزرگی

 

می شه.

*

 

توی این چند ماه بعد از شهادت مصطفی،علیرضا ده بار ازم نپرسیده  بابام

 

کجاست.توداری اش به خود مصطفی رفته.

 

۸۶/:

 

خرید که می رفتیم،همیشه بهترین چیزها را بر می داشت.میگفت:آدم باید

 

نگاهش به بالا باشه.

 

میدانستم برایش یک میلیون و یک میلیارد فرقی ندارد.مصطفی اهل جمع

 

کردن نبود،اما به کیفیت زندگی اهمیت میداد.دوست داشت خانه مان

 

بزرگ باشد.پول نداشت بخرد،یک خانه ی بزرگ اجاره کرد.

 

۸۸/:

 

عشق ماشین بود.اسم هر ماشینی که می آوردی،آخرین اطلاعاتش را

 

برایت ردیف می کرد.تویوتا کرولا داشت،فروخت و آزرا خرید.

 

خونسرد رانندگی میکرد.میگفت:کامیون و تریلی که میبینم،روح از بدنم خارج

 

میشه.

 

از نطنز که می آمدیم سمت تهران،کامیون ها که از کنار ماشینمان رد میشدند

 

کف دستش را بوس میکرد و برای کامیون ها می فرستاد.بعضی وقت ها میماندم

 

که این چه کارهایی است که میکند.عشقش این بود که کورس بگذارد.اگر یک

 

ماشین بی ام و ازمان سبقت می گرفت،از پشت شانه های رضا قشقایی

 

را می گرفت،تکان میداد و میگفت:رضا برو،تو رو خدا برو بگیرش.

 

رضا هم عین خیالش نبود.آرام دنده عوض میکرد،انگار نه انگار مصطفی حرفی

 

زده.

 

۹۳/:

 

در را باز کرد و آمد توی جلسه.نشست پشت صندلی.خندید و گفت:بچه ها

 

گفتن دیشب بی بی سی اسم ما رو توی برنامش آورده.جزو آدم هایی که

 

تحریم شدن.

 

یکی از بچه ها پرسید:خب اسم ما هم بوده یا نه؟

 

مصطفی خندید و گفت:این رو نمیدونم،ولی اسم من رو که گفته بودن انگار.

 

تهدید بس که جدی بود،برای بچه ها شده بود مایه شوخی.به روز نکشید

 

این خنده ها.

 

۹۷/:

 

سر قبر نشسته بودم.باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود:

 

"شهید مصطفی احمدی روشن".

 

از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

 

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.زد به خنده و شوخی.گفت:بادمجون

 

بم آفت نداره.

 

ولی یک بار خیلی جدی پاپی اش شدم که کی شهید میشی مصطفی؟؟

 

مکث نکرد،گفت:سی سالگی

*

باران می بارید شبی که خاکش میکردیم.

 

ادامه نوشته

پس از 4 سال؛اصفهان در برف

ادامه نوشته

بریدن

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود

گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد

گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود

تا خسته شود....تا بشکند …

 

پ.ن:دلم میخواهد امشب موبایلم را روی هیچ وقت کووک کنم!

پ.ن:من نه از آدم ها دلگیرم...

نه از خدایی که هست (و من نیستم!)

من این روزها بدجور از خودم دلگیرم....!

قضاوت کنید.

      آنکس که بداند و بداند که بداند                      باید  برود  غاز به کنجی  بچراند

      آنکس که بداند و نداند که بداند                      بهتر برود خویش به گوری بتپاند

      آنکس که نداند و بداند که نداند                      با پارتی و پول خر  خویش  براند

      آنکس که نداند و نداند که نداند                       بر پست  ریاست  ابدالدهر بماند

 

اصلیش:

   

     آن کس که بداند و بداند که بداند                 اسب شرف از  گنبد گردون بجهاند

     آن کس که بداند و نداند که بداند                  بیدار کنیدش که بسی  خفته نماند

     آن کس که نداند و بداند که نداند                  لنگان خرک خویش به منزل برساند

     آن کس که نداند و نداند که نداند                  در   جهل  مرکب  ابدالدهر  بماند


خسرو شکیبایی

        

کویر؛وصف ناپذیر

 
ادامه نوشته

ایمان داشته باش که همه چیز درست خواهد شد...

شاید نه امروز نه امشب نه فردا...

اما؛

بالاخره همه چیز "د ر س ت" خواهد شد

+این روزها چقدر عجیب شده ام...

دلیلش بماند برای خودم.

دل تنگ

 

چتر هم که باز کنم... بی فایده است ...!

خیس خجالت میشوم زیر باران خوبیهایت ...

حتی کفش هم اگر تنگ باشد زخم میکند ...

وای به حال دل که تنگ باشد ...!

به خودم کاش بیایم که غریب است...

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟

و ای کاش که این جمعه بیایی!

دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره،

مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟

تو کجایی؟ تو کجایی...

و تو انگار به قلبم بنویسی:

که چرا هیچ نگویند

مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟

و عجیب است

که پس از قرن و هزاره

هنوزم که هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است

که گویند

به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!

جواب امام زمان:

تو خودت!

مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،

ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،

ز غمخوارگی و مهر و عطوفت

تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟

چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟

چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟

چه کسی راه به روی تو گشوده؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد

چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...

تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!

هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...

هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.

خواهش نفس شده یار و خدایت ،

و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،

و به آفاق نبردند صدایت

و غریب است امامت

من که هستم ،

تو کجایی؟

تو خودت کاش بیایی

                                  به خ و د ت کاش بیایی...!

لبخند مسیح

نوشته بود:

 (من مذهبی نیستم و وقتم را مدام در کلیسا و برای عبادت  و اعتراف نمی گذرانم.وقتی

با دیگران حرف می زنم،میان جمله هایم از آیات کتاب مقدس استفاده نمی کنم.در حالی

که ساعت ها وقتم را صرف خواندن انجیل کرده ام.آنرا مو به مو حفظم و هر روز صبح چند

جمله اش را میخوانم و سعی میکنم در طول روز به آن عمل کنم.

پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند،قطعش کن و ار خود دور انداز.زیرا تو را بهتر آن است که

عضوی از اعضایت تباه گردد از آنکه تمام بدنت در جهنم افکنده شود و اگر دست راستت تو را

بلغزاند،قطعش کن و از خود دور انداز،زیرا مفیدتر آن است که عضوی از اعضای تو نابود شود

از آنکه کل جسدت در دوزخ افکنده شود.

وقتی از اشتباه یکی از همکارانم عصبانی می شوم و میخواهم داد بزنم،در دلم می گویم تو

اشتباه نکن،و همان لحظه به مسیح که با رضایت به من می نگرد،لبخند می زنم.

شاید اشتباه کنم اما من دین را برای خردمندانه تر زندگی کردن خودم میخواهم.من به

دستورات مسیح عمل میکنم،نه برای اینکه فردی مذهبی باشم.بلکه میخواهم در محیط

اداره و در میان  دوستان و همکارانم،آدمی منطقی و عاقل باشم.انجیل می خوانم چون

 احساس می کنم آنچه به دنبالش هستم،در آن پیدا می شود.اما بعضی از جملاتش را

هرچه می خوانم نمی توانم بپذیرم).

-----------------------------

 ( همه مسلمان ها اینطوری انسان ها را به سوی خدا دعوت میکنند؟! )

فقط همین. تنها جمله اش را دوباره خواندم.باز هم خواندم.چند بار خواندم.او واقعا می خواست

بداند.تایپ کردم:

(من را ببخش نیکلاس!

آن موقع منظورت را نفهمیدم.ولی فکر کنم حالا فهمیده باشم.منتظر باش!)

دستم را زدم زیر چانه ام و به صفحه مانیتور زل زدم.

می خواست من او را به سوی خدا دعوت کنم.من،نیکلاس را به سوی خدا دعوت کنم؟!برا ی

چی من باید این کار را می کردم؟یعنی هیچ کس دیگر تو این دنیا پیدا نمی شد که نیکلاس را

به سوی خدا دعوت کند؟!یعنی چون شنیده بود که مردم یک کشور مسلمان هستند،فکر کرده

بود که همه آنها می توانند او را به سوی خدا دعوت کنند و چون من یکی از افراد همین کشور

هستم ،پس حتما می توانستم این کار را بکنم.

این چه استدلالی است که برای خودت چیدی، نیکلاس؟!

--------------------------------

از آن سر دنیا یکی را پیدا کرده بودم تا درباره خود و کشورش بدانم.حالا او داشت از من سوال

می کرد.هیچ وقت حتی احتمال نمی دادم که او درباره دین من بپرسد.دین من !خنده دار بود.دین،

برای من  همان چیزهایی بود که تو کتاب های مدرسه خوانده بودم.حفظ کردن اذان و اقامه  و بدون

غلط خواندن از روی قرآن برای اینکه  معلم نمره بدهد و تست های معارف برای اینکه تو کنکور از آنها

سوال می آمد.همه اش همین بود.

خدا فرق داشت.خدا آن بالا نشسته بود و  گه گاه اگر لازم می شد،می توانست به ما کمک کند

اما تو کتاب های دینی هیچ وقت....

-------------------------------------

(نگار!

تمام امروزم به فکر کردن گذشت.هم روی میل تو و هم...فکر می کنم مسیح و پیامبر شما،

هر دو برای یک چیز آمدند.ولی ما برای راحتی خودمان ترجیح می دهیم به ظواهر اکتفا کنیم

و دنبال ریشه ها نرویم.ما به خاطر منافع خودمان،ترجیح می دهیم مدام از اختلافات حرف

بزنیم و وجوه اشتراک را نادیده بگیریم.ما حتی درست نمی دانیم که دین یعنی چه و برای

کدام بخش از زندگی ما آمده.ما دین را از زندگی جدا می کنیم.در حالی که دین برای زندگی

 آمده.

نگار!برایم از حقیقت بگو!از اعماق دین.از هدف.از حقیقت.از حقیقت....)

-----------------------------------------

(تلاش تو قابل تحسین است اما به نظر من مهم این است که تو خدا را در قلبت احساس کنی

و به آن احساس اعتقاد داشته باشی.وقتی آن احساس در قلبت باشد دیگر فرقی نمیکند

 که چه دینی داشته باشی.)

یکی دوبار خواندمش.

خودم به آن احساس اعتقاد داشتم.از وقتی یادم می آمد،خدا در قلبم بود.یعنی وقتی یادش می افتادم

بود.هیچ وقت دنبالش نگشتم.چون حرفش همه جا بود.برای خیلی از آدم ها موقع مریضی بود.

برای بعضی ها،وقت مردن یکی از افراد خانوادشان بود.برای بعضی ها موقع کنکور بود.برای

من وجودش همیشه یک جور بود.همه ی این ها را برای نیکلاس نوشتم....

-----------------------------------

نیکلاس هم توی این دنیای شلوغ،یک دفعه چه فکر مسخره ای به سرش زده بود.آخه آدم عاقل!

مگه سرت درد می کنه.تو که وضت  خوبه.خب هفته ای یک بار برو کلیسا دعایت را بکن و بیا

خونه.مگه ما که اینجاییم،چی کار می کنیم؟!

-------------------------------------

(سلام نگار!

نمی دانم حوصله داری یا نه.اما من از همین حالا احساس می کنم که یک راه پرپیچ و خم

و سخت را انتخاب کرده ام.از یک جهت،خوشحالم چون برای رسیدن به چیزهای بزرگ،باید

 سختی زیادی را تحمل کرد،اما نمیدانم که من قدرت تحمل دارم یا نه.من سعی نمی کنم

مذهبی باشم و تمام وقتم را صرف عبادت و تکالیف دینی کنم.اما بعضی آدمها خیال می کنند

 دین چیزی جدا از کار و تخصص آن هاست.فکر میکنند اگر کسی خواست خدا را بشناسد،

باید بقیه کارهایش را تعطیل کند.در حالی که اگر قرار بوداین طوری باشد که همه مردم

دنیا باید می نشستند در خانه هایشان و شب و روز عبادت می کردند.

به نظر من به دنبال حقیقت بودن چیزی نیست که بعضی تمام وقتشان را صرف آن بکنند

و بعضی خودشان را بی نیاز از آن بدانند.من فکر می کنم همه آدم ها همان طور که به کار

 وتحصیل می پردازند،باید فکرکنند که یک نیاز دیگر هم دارند که نمی شود چیزی را جایگزین

 آن کرد.میدانی چرا این حرف ها را می زنم؟چون یکی از همکارانم،نمیدانم از کجا فهمیده

که من دارم درباره دین تحقیق می کنم و خیال کرده که چون خودش نابغه است و می تواند

 بهترین قطعات را طراحی کند،به قله صعود کرده.در حالی که حتی اگر کمی به خودش فکر

می کرد،می فهمیدکه تحمل سختی های زندگی،فقط برای این نیست که مردم ماشین های

مدل بالا سوار شوند و توی ماشین هایشان  احساس غرور و راحتی کنند.بلکه همان ماشین

هم برای هدفی بالاتر،یک وسیله است.

امروز تازه فهمیدم که باید وسعت قلبم را زیاد کنم.باید جرات شنیدن هر حرفی را به دست

بیاورم و آنقدر شجاع باشم که قدم هایم را کند نکنم.میدانی چه چیزی به من امید می دهد؟

اینکه حالا با توجه به چیزهایی که تو گفتی،میدانم که انتخاب شده ام و کسی هست که بدون

این که بدانم،من را به دنبال خودش می کشاند.همین به من  قوت قلب می دهد.)

---------------------------

(سلام نیکلاس!

همیشه زلزله ها باعث خرابی  می شوند.اما زلزله ای که تو در دلم انداختی،باعث شد که من

بعد از اینکه تمام دنیا و آدمهایش  را دیدم،برای چند لحظه ،خودم را هم ببینم.

خواستی ار اعماق بدانی.من فکر می کنم توجه به ظاهر،باعث شده که کارهای ما کسل

 کننده باشد.)

همین نماز که به خاطر تکراری بودنش،دوست نداشتم بخوانم و احساس می کردم فقط وقتم

را تلف می کند،در واقع برای تکرار شدن نبود.برای این بود که ما با همین عبارات تکراری

هر بار یک قدم بالاتر برویم.هر بار از یک جهتی ببینیم که تا آن موقع ندیده بودیم.پس حتما

باید از ظاهر الفاظ و عبارات می گذشتیم.

اما من تا آن روز این را نمی دانستم.از کجا باید می دانستم وقتی همه آدم های دور و برم،

هر روز پنج بار نماز می خواندند و موقع نماز خواندن،به مشکلات واتفاقاتی که در طول

روز برایشان افتاده بود،فکر می کردند؟

در اعماق چیزهای قشنگی وجود داشت.اما ادم ها،همان رو می ماندند.همان دم می ایستادند.

داخل نمی شدندببینند تو چه خبر است.برای همین خیلی ها،مثل من از این ظاهر کسالت آور

خسته می شدند.خوب حق داشتند.حق داشتند که به سطحی راضی نشوند.چرا کسی از اعماق

نمی گفت؟چرا هیچ کس اعماق را به من نشان نمی داد؟این چیزها را برای نیکلاس ننوشتم.

نمیدانم چرا ذهنم این قدر آشفته بود.

نوشتم:

(اکثر آدم ها خدارا فراموش میکنند.حتی در عبادتهایشان و در دعاهایشان هم خدا را

نمی بینند.خواسته ها و نیازهای خودشان را می بینند.از خدا فقط همین قدر میدانند

که آنها را آفریده و آن قدر قدرت دارد که خواسته هایشان را برآورده کند.اما نیکلاس،

خدا حتما باید چیزی بزرگ تر از اینها باشد تا خدا باشد.خدا برای خدا بودن،باید بزرگ تر از

این باشد که فقط خواسته  های کوچک ما رو برآورده کند.خدا باید خیلی بزرگتر از این تصور

کوچک باشدکه ما در ذهنمان از او کشیدیم و این بزرگی را به هر حال باید بتوانیم درک کنیم

و من فکر می کنم این را که شاید ما برای همین زنده ایم،می توانیم به کمک امامی که زنده

است،درک کنیم.

خیلی ها می گویند،امامها،برای زمان خودشان و در حد مردم خودشان بودند،اما اگر این حرف

را هم قبول کنیم،پس آن امامی که الان زنده است و بعد از ظهورش حتی پیشرفتهای علمی

 هم چندین برابر می شود...پس او...)

------------------------

(نگار!

نمی دانم چرا ما، خدا را از زندگی روزمره جدا می کنیم.حتی او را از زندگی خودمان هم جدا

می کنیم.یک موجود بزرگ آن بالا نشسته،همه را می بیند و به حرفها گوش میکند.اگر دلش

خواست کمک می کند و اگر نخواست نمی کند و ما با بی میلی، بارها و بارها میخواهیم.

تهدیدش می کنیم،داد میزنیم.

به او به چشم پادشاهی نگاه می کنیم که سالها و قرن ها با ما فاصله دارد و چیزهایی که به

ما یاد می دهند،فقط این فاصله را زیادتر می کند و ما را از او دورتر.

برای همین گاهی،دیگر تصمیم میگیریم با او کاری نداشته باشیم.زندگی خودمان را بکنیم

و فراموشش کنیم.

نگار!چیزهایی که می گویم،احساسات قلبی ام است که در این سالها نسبت به خدا،شکل

گرفته .ولی آیا واقعا خدا این قدر ازما دور است؟چرا همیشه او را از ما دور میکنند؟؟)

 ---------------------------------

(نگار!

نمیدانم بعضی انسان ها چگونه حس واقع بینی خود را از دست داده اند که با وجود تمام

معجزاتی که هر روز و هرلحظه اتفاق می افتد،باز هم خدا را انکار میکنند.حتی وجود خودشان

هم برای اثبات خدا کافیست و آنها با همان وجودی که از خدا گرفته اند،در کمال غرور میگویند

جهان بدون خدا هم می تواند باشد.یا نه،می گوینداصلا چنین جهانی هیچ نیازی به خدا

ندارد و برایش دلایل علمی وتجربی هم می آورند.بدون اینکه بدانند بزرگترین دلیل برای وجود

او قلب خودشان است که می تواند تمام دلایل علمی را بشکند و خرد کند.اگر بخواهند.ولی

آن ها نمی خواهند.دنیا را بدون وجود خدا بی عیب و نقص میدانند،چون زندگی را درهمین

کارکردن و خوردن ولذت بردن میبینند.فقط در همین چیزها.کار میکنند تا بخورند و میخورند

تا کار کنند.فقط همین در حالی که حیوانات  هم همینطور هستند.به دنبال غذا میگردند

تا زنده باشند.و در این زنده بودن فقط به دنبال غذا هستند.پس این انسانها با حیوان چه

فرقی دارند.

باور کن نگار وقتی میبینم دوستانم یا همکارانم به همین زندگی کوچک قانع  هستند.

به همین کارکردن و خوردن،احساس بدی می کنم و از خود می پرسم آیا انسان

بودن فقط به همین است؟همین قدر کم و بی ارزش؟!

انسانها وجودی کمال گرا دارند.برای همین است که همیشه از ثروت و قدرت و لذت،نهایت

آن را میخواهند.فکر میکنند اگر تمام ثروت جهان در اختیارشان باشد،قانع می شوند.یا تسلط

برتمام انسان ها.درحالی که این ارضا نشدن به خاطر همان وجود کمال گرایی است که باید از

قدرت و پول و لذت بگذرد و چیزی بزرگتر و باارزش تر از این سه را بیابد.آنگاه حتما وجودش

آرام می شود.دراین چند وقت بعد از مطالعاتی که کردم،فهمیدم که وجود انسان آنقدر بزرگ

است  که لذت های جان،هر چقدر هم که زیاد باشد،برای چنین وجودی کم است و او را

قانع نمی کند.

می خواهم بدانم که چه چیز ارزش این را دارد که انسان لحظه های زندگی اش را با پای

آن بریزد و وقتی به آن رسید،احساس نکند که باز هم برایش کم است؟دوست دارم بدانم

چه چیزی به جز لذت های عادی و معمولی روزمره  وجود دارد که انسان را به خاطر

آن وجود بخشیده اند؟!

دوست دارم بدانم.)                                          

----------------------------

  (..عشقی که به نظر من تمام انسان های آزاد دنیا،آن را برگزیده اند.همان هایی که از

محدوده تنگ و تاریک قدرت و ثروت و لذت رها شده اند.عشق نه معنای لذت بردن جسم از

 غذا یا زن،بلکه همان احساس زیبایی که وقتی وجود را وقلب را فرا میگیرد،دیگر عاشقی

 در میان نیست.همه معشوق است.

تعجب نکن!این تعبیر عشق را در متون ادبی خود شما پیدا کرده ام.در شعرهای شاعرانی

 که مدت هاوقت گذاشتم تا معنای یکی از شعرهایشان را درک کنم.اما سرانجام یا تمام

احساس های زیبایی که به دست آوردم،در یلفتم که فهم معانی عاشقانه،به قلب عاشق

 نیازمند است)

-----------------------------

(نگار!چگونه می توانم در دنیایی که تمام موجوداتش عاشق هستند،بی احساس و بی تفاوت

 فقط یک زندگی عادی ومعمولی داشته باشم؟نفس بکشم تا کار کنم؛کار کنم تا بخورم؛بخورم

تا تفریح کنم؛تفریح کنم تا خسته شوم و خسته شوم تا بمیرم!

در دنیایی تا به این حد عاشق،قلبم را به روی هدیه خدا باز می کنم و اجازه می دهم تا عشق،

تمام وجودم را احاطه کند.)

-----------------------------------------------

(حالا میدونم که امام مهدی لحظه به لحظه همراه منه.هر لحظه صدامو می شنوه و منو

تنها نمی ذاره و من تمام وجود خودمو به وجود او پیوند می دهم و می ذارم تا منو هر جا

که میخواد ببره.چون  میدونم  که اون جز به طرف کمال،جایی نمیره.می تونم حرفای دلم

 رو بهش بگم و جوابشو بشنوم.

دیگه پام نمی لرزه و هر چی با او جلوتر می رم،چراغ های بیشتری جلوی راه روشن میشه.

و قلبم اطمینان و آرامش بیستری پیدا می کنه.)

---------------------------------------------

 توضیحات:آنچه خواندید قسمت هایی از کتاب :لبخند مسیح: نوشته"سارا عرفانی" بود.

این کتاب به چاپ نهم هم رسیده است.به نظرمن محور اصلی داستان روی نگار است.

نگاری که از دینش چیزی جز کتاب های درسی اش بلد نیست و به دنبال آن حقیقت اصلی

نرفته است،نگاری که گمان می کند دین جدای از زندگی است....و...

امیدوارم قسمت های خوب این کتاب را انتخاب کرده باشم.و شما هم مطالعه بفرمایید.

این کتاب ۱۱۷ صفحه هست که اگه خیلی روش مکث بکنید۲ساعت از وقتتون رو میگیره.

در کل به نظر من کتاب زیبایی بود و البته تاثیرگذار.

و اما جلد کتاب:

                                     

یک شنبه

من نمیدونم ملت می دونن من دنبال دردسرم یا....

یکی پیام داده:

یک شنبه ساعت ۱۰ یه سر به سر کوچه بزنید،خبرایی هست

پ.ن:تازه ۰۲۱ اول شمارش هست!!

پ.ن:یه شماره رندی هم داره...مثه شماره تبلیغاتی ها هستش.

پ.ن:حالا دقیقن کدوم کوچه،صبح یا شب نمیدونم.

خوب سرکار میذارن مارو...تا یک شنبه.

                             

 

روز دختر

ولادت حضرت معصومه -ع-

                          و روز دختر مبارک و تبریک.

+یک تبعیض:روز پسر نداریم!

+حالا بزن کف قشنگه رو.

فرضیه ی خریت بنده

بحث سر اینه که بعضی ما رو خر فرض کردن

اگه فکر می کردند بحثی نبودا

مشکل اینجاست که به مرحله فرضیه و نظریه هم رسیدند

کم مونده به مرحله اثبات برسند

حالا به من برخورده

جاخالی دادم که بهم بر نخوره ها

ولی حرف این بعضیا اینقدر کش و قوس دار بود که

جاخالی ما افاقه نکرد؛هرجور بود خورد بهمون.

حالا یه چیزایی از آدم می بینند میگن نه بابا...

تعجب می کنند!

حالا بیشتر ازاینا هم به این بعضیا نشون خواهم داد!

*بقیشو نمیشه گذاشت اینجا.

سرگرد

اراجیف

یه حس جدید

که تا حالا تجربش نکردی

احساس انزجار از عشق

این حسو دوست نداری ولی...

*

آدما میان حرفشونو میزنند و میرند

ولی به حرفات گوش نمی دند

*

حالت خرابه ولی بهتر از همیشه ای

تازه می فهمی تظاهر چه خوبه

*

احساس خفگی

یک بغض تازه

خفه میشه تو گلو

دلت یه آهنگ میخواد که حالتو بیان کنه

یه دفعه اون آهنگو میشنوی

از یه جایی

یادت میاد که زنگ تلفنت بوده اون آهنگ

همه چی هماهنگ میشه

*

آدما سوالاتو جواب نمی دند

می فهمی باید یه عمر با سوالای بی جواب توی ذهنت زندگی کنی

یا خودت بری دنبالش

تا میای بفهمی برمیگردی می بینی

چه راحت بود جواباش ولی خیلی وقت ازت گرفت

*

یه جمله از پشت پنجره ی اتوبوس می خونی

مثه اینه که این جمله مال تو بوده

"برای همه چیز شدن باید تا سر حد هیچ شدن  سقوط کرد"

*

...

*

                         و یک خبر میرسه که خیلی خوشحال میشی

                             همین الان همه چی رو شیرین میکنه!

*سرگرد*

دوراهی

توی دو راهی قرار گرفتی

کاملن میدونی که کدوم راه درست تره

داد میزنه که درسته

اما دلت با اون راه نیست

سخته که به دلت گوش ندی

برای اولین بار دلت داره حرف اضافه میزنه

 باید چیکار کرد؟

بین راه درست و درست تر؟

عقل سلیم درست ترو انتخاب میکنه

اما دل چی میگه این وسط؟

کاش راه درستو انتخاب کنم.

شما بین دوراهی کدومو انتخاب میکنین؟؟

*سرگرد*

به احترام شما

+قالب وبلاگ به دلیل انتقادهای متعدد حضوری و غیر حضوری

دوستان تغییر کرد.

+آزمایشی.

+شرمنده اگه بعد یک هفته دوباره زدم تو فاز مشکی.

+روانشناسان گرام میگند کسی که  توی سه رنگ اول

مورد علاقش مشکی هم وجود داشته باشه افسرده

هست؛اما من اینجوری نیستم...فقط با قالب مشکی

بیشتر حال میکنم.

نظرت؟

فهمیدن که هنری نیست...

هنر اونه که چیزی رو که فهمیدی به یکی دیگه بفهمونی...

این هنره!

"سرگرد"

پ.ن:نظرت؟

 

آرامش در کمال عصبانیت!

وقتایی که عصبانی میشید...

یک نفس عمیق بکشید

یک لیوان آب را هم در کمال آرامش بنوشید....

خوب حالا مطمئن باشید فحش های بهتری یادتون میاد برای

گفتن!

پ.ن:این مطلب تنها جنبه ی طنز داشت.

پ.ن:وقتایی که یکی عصبانیه یک لبخند ژکوند تحویلش بدین

اینقدر حال میده!هی عصبانی تر میشه...

دلتنگ نیستی نخون...

خدایـــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کنـــ

 

اگه میشـه بیــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کنــ

 

خدایـــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزهــ

 

دیگه حتـی همه دنیا،به این دوری نمـی ارزهــ

 

تو اون بالا من این پایین،دو تایـی مون چرا تنها؟

 

اگه لیلـی دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

 

خدایــا! من دلم قرصه،کسی غیر از تو با من نیستــ

 

خیالت از زمین راحت ،که حتـی روز،روشن نیستــ

 

کسـی اینجا نمـی بینـه که دنیـــــــــا زیر چشماتهــ

 

یه عمره یــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاتهــ

 

فراموشم شده گاهـی،که این پایین چه هــــا کردمــ

 

که روزی بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردمــ

 

خدایــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کنــ

 

شنیــدم گرمــه آغوشـــــت،اگه میشـه منــم جا کنــ


دوئل پنهان

تیر خلاصو زد...

تما----------م.

کار اداری فقط...!

هنوز مطمئن نبودم که شدم.

آرزو:

"عزیزم برا خودت اگه بخوای که نه.چون خانما کارشون اداریه؛

ولی بازم برات می پرسم"

... میتونی بری دایره جنایی اما اونجا هم کار اداری!

!

!

خودم نوشت:مامانم خوشحال شد!

+خودم ناراحت!

کشتن وقت،وقت کشی نیست، خود کشی است!

آیت الله طباطبایی وقتی تفسیر المیزان را می نوشتند،نوشته هایشان

نوشته اولیه نداشت..ابتدا بی نقطه می نوشتند بعد که مرور مجدد

می کردند،آن را نقطه گذاری میکردند!!

سئوال کردیم که آقا چرا اول بی نقطه می نویسید؟؟


فرمودند:"من حساب کرده ام اول که بی نقطه می نویسم و بعد در مرور نقطه میگذارم

چند درصد (چند دقیقه یا ثانیه)در وقتم صرفه جویی می شود!!!"



پ.ن:امیدوار باشین!!



اینجوری نباشیم!

رفتن...رفتن...رفتن

کمی به من نزدیک شو تا صدایم

را بشنوی...

من دارم می روم

از کنار تو....

دارم به سوی انسانی تمام می روم....

خوشم می آید هر از گاهی از تو دور شوم...

پ.ن:کاش از پیش تو که می رفتم دیگر باز نمی گشتم...

خودم را می گویم...

+++ســـــ ر گــــــ رد

*دارم می روم به سوی هشتمین ستاره ـامام رضاـ ع ـ

*نظرات خودکار تایید می شوند+

زندگی مجازی

*بدون شرح!

به یاد شهید سعید مرادی

یاد گرفته ام در فاصله خانه تا محل اعزام خود را از قید زندگی

آزاد کنم،و آن را همان طور که خود پیش می روم،پس برانم.در

محل اعزام احساس می کنم که آنچه در پشت سر است،معلق

است و آنچه در پیش روست،مستقر.و من درست از همین لحظات

است که خود را در جبهه مستقر احساس می کنم.

مثل بچه ای که بوی عید را از لباس و کفش نو می شنود،بوی

عملیات را از بوی گلاب می شنوم و آن را ارج می گذارم.

حالا دیگر عید یعنی شروع عملیات!

نوروز در پیش است.

از بوی اسپند آکنده ام، و دلم نقلی میخواهد که درونم را به بوی

بیدمشک معطر کند...

+دفترچه ی یادداشت سعید مرادی

++این پست به انتخاب سلمان است....

+++اینم جلد کتاب و توصیه به مطالعه.

                             

نیایش

بینایی ره گم کرد.

یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما،همه "تو".

ما چنگیم:هر تار از ما دردی،سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا،ما را بنواز

باشد که تهی گردیم،آکنده شویم از والا "نت" خاموشی

*

پ.ن:سلام.

پ.ن:شب های قدر دعاگوی همه -ان شاااله- خواهم بود.