این گزینه autocompose valentine کنار yahoo mail نشون دهنده اینه که همه مردم دنیا به یک اندازه تعطیل تشریف دارن، ما بی شماریم:)
امروز ما قطعا خوشبخت تریم
...
پس بگید خودشم یک فکری به حال این بچه های کنار راه آهن بکنه که با عبور هر غریبه، ژولیده، از پشت دیوار ، نخودی میخندن. بچه های شهرهای دیگه خیلی وقته با چوب و سنگ بازی نمیکنن...
طبقه اول پیرزنی زندگی میکنه که هیچ از خونه بیرون نمیره، ممکنه سرما بخوره، اصلا ممکنه بیفته و استخووناش بشکنه، پیرزن فقط روزی چند ساعت به شمعدونیای ایوون آب میده
طبقه دوم پیرزنی زندگی میکنه که همیشه توی خونست، اگه بره بیرون زود خسته میشه و قبل از اینکه خسته شه حتما گم میشه، پیرزن طبقه دوم فکر میکنه دخترش، خواهرشه و همچنان مشتاق دیدار نوه اشه که 6 ماه پیش مرده
طبقه سوم ... من زندگی میکنم
- میدونی هر وقت یاد گرفتی شیشه آب پر کنی ، بعد بزاریش تو یخچال راجع به "آسیب شناسی مسئولیت پذیری نسل سوم" برو بالا منبر
پ.ن: حالا گیرم تو مترو باشه یا تاکسی
اگه تولستوی زنده بود حتما میگفت: همه عروسا، تو عکسای یک آرایشگاه ی جور خوشگلن اما هر کدوم بدبختی خودشونو دارد!
بعد از ماه ها آفتاب، با قدرت می تابه، من روی آفتابگیرترین صندلی نشستم، زن از جلوم میگذره و با لهجه غریبی با تلفن صحبت میکنه، نمیفهمم، نمیفهمم و نفهمیدنم گم میشه توی گرما، توی باد خنگی که همچنان از زمستون میوزه، توی سکوت، توی خلوتی سکو
دختر چادری از جلوم میگذره و دوباره یادم میاره که به آخرین چیزی که فکر میکردم صحبتهای غریب زن بود، نمیفهمم ، نفهمیدم
دختر چادرشو در میاره، تا میکنه و مرتب میزاره توی کیفش، ژاکت قهوه ای میپوشه و مقنعشو مرتب میکنه
آفتاب بعد از ماه ها می تابه و من روی گرمترین صندلی سکو نشستم
تلفن دختر زنگ میزنه: - الو، سلام خانم محمودی، فیش حقوقی....
به خانم محمودی فکر میکنم، به تصویر دختر توی ذهن خانم محمودی، با چادر بی ژاکت قهوه ای چسبان
- نه خانم محمودی، میریزم به حسابش، مرسی یادآوری کردید، نه حتما باید بدم بهش، خدا رو چه دیدی؟ ی وقت دیدی فردا مردم
می خنده، بلند میخنده
ی جوری میخنده انگار مطمئنه که فردا نمیمیره
آفتاب گرم روی سکو می تابه، دختر چادری ژاکت قهوه ای ساکت روی صندلی نشسته و به جایی روی ریلا نگاه میکنه، سکو خلوته و تنها صدای زن میاد که همچنان با لهجه غریبی حرف میزنه...
- ببین چه جوری ملت برنامه های جام جهانی دنبال میکنن، انگار مطمئنن تا اون موقع زندن
- این صفحه "مسی" چک کردی؟
- خیلی وحشتناکه ها بالاخره خیلی از اون آدمایی که مطمئنن بازی ها رو میبینن تا اونموقع میمیرن، شایدم همون موقع اصلا
- باز شروع کردی، توبلد نیستی زندگی کنی، تو اصلا دشمن خودتی انگار
- خوب بابا، شروع نکن، اره صفحشو چک کردم و اصلا علاقه ای ندارم راجع بهش حرفای تکراری بشنوم
- نشنو بابا
-میگما اما خیلی هیجان انگیزه ادم جام جهانی از نزدیک ببینهها، فکر کن 2018 که روسیه است ، همین بغل گوش خودمونه، میشه از الان بهش فکرکرد، نه؟
- تازگیا حرفامو به زور به خورد دوستام میدم، مثل تخم مرغی که مادرا تو شیر بچه های بدغذاشون قاطی میکنن
- من هیچ بدغذا نبودم، همه چیز خوار بودم اصلا، مامانم هیچ مشکلی با غذا خوردنم نداشت، برخلاف خواهرم، اون از اون بد بدغذاها بود
- بین نفس گرفتناشون ، بدون اینکه دوسش داشته باشن. وقتی وسط حرفاشون بی هوا به یک نقطه خیره میشن، بدون اینکه انتظارشو بکشن. قبل از اینکه حرفشونو از سر بگیرن، بدون اینکه دلشون براش تنگ بشه.. بدون اینکه حتی بدونن چنین چیزی وجود داره
- دلشون تنگ بشه؟ خلیا، یک تخم مرغ بدمزه
- ...
- بیچاره مامانا
- .......
- نه، فکر کن یک بچه تخس مثل خودت
- بیچاره مامانا، بیچاره من!
- اون مرده خوبیه ، هیچ وقت چشمش دنبال زن دیگه ای نبوده
- آره ، اما ی مشکلی هست، چشم اون هیچ وقت دنبال زن خودشم نبوده.
.
زن کنار ساحل ، توی آب قدم میزنه
مرد توی ساحل نشسته و به جایی، شاید جایی که دریا به آسمون میرسه، نگاه میکنه...