کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟
-دلم برات تنگ می شه
دلم می گیرد. برای مامان جون؟
- نه مامان برای شما
کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟
-دلم برات تنگ می شه
دلم می گیرد. برای مامان جون؟
- نه مامان برای شما
با حس گرمی دستی چشم می گشایم .تویی. جوری به چشم هایت زل می زنم که انگار اولین باراست میبینمت. نگاهم ازموهایت ، چشمانت، لبانت سر می خورد و به دستانت می رسد که محکم دست های سردم را گرفته است.چقدر بزرگ شده ای.من چند روز تو را از دست داده ام؟ چند سلام؟ چند لبخند؟ هجوم اشک راه چشمانم را می بندد و در پس آن تصویرت مبهم می شود...
لبخند می زنی : سردته مامان؟ دستات یخ زده
لبخندت توان دوباره می بخشدم . نم اشكي كه گوشه چشمم جا خوش كرده است را به سرعت پاك مي كنم حالا واضح تر شده اي و من با وضوح چشمانت به آرامش مي رسم. هميشه همين طور بوده است. حس مادري بين من و تو هميشه جا عوض مي كند و من تا آخر عمرم وامدار دستان كوچكت هستم كه مادرانه دستان سردم را گرما بخشيده است.ممنون مامان كوچولو
بهدقت درحال نگاهکردن به فیلم سفر چندوقتپیشمان به سنندج است .
در حال تمیز کردن خانهام و فقط صدای فیلم را می شنوم:
پیرزن کُرد : خوش بگذره به سلامتی...
من : سلامت باشی ......
...
متفکر از اتاقاش بیرون می آید: مامان « متاشی » کیه؟
هرچه در ذهنم به دنبال کسی با این اسم یا اسامی مشابه میگردم کمتر پیدا میکنم .
- کجا شنیدی این اسم رو ؟
خیلی جدی میگوید: تو فیلم مسافرتمون همون پیرزنه که بهش گفتی «سلام متاشی ....»!
اصلا نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم و قبل از آنکه عبارت «سلامت باشید» و کاربردش را برایش توضیح دهم کلی خندیدم ....
********************
می گوید : مامان بیا «مسابقهی سه» بدهیم!!!
بعد به چشمان گرد شده از تعجب من نگاهی می کند : «خوب خسته شدم از مسابقه دو...»!!!
***************
قرآن را باز کرده و در حال خواندن دعای فرج با صدای بلند و صوت و البته با اشکال است . بابای مهربان میگوید: بابایی برای منم یه دعا می کنی؟
کمی فکر میکند و بعد با همان صوت و همان صدای بلند میگوید :
«خدایا بابایی منو نبر پیش خودت بذار همین جا تو آبادان بمونه...» !
از خرید امده ایم در حالی که از شدت گرما به هن و هن افتاده ام و سعی می کنم تمام پلاستیک های خریدم را به زور در آسانسور کوجک آپارتمانمان جا دهم صدایش را می شنوم مامان می شه من یه کم تو پارکینگ دوچرخه سواری کنم؟ بی حوصله می گویم نمی بینی چقدر هوا گرمه نه...
عصر است و دارم تلویزیون نگاه می کنم کلافه از اتاقش بیرون می آید مامان من حوصله م سر رفته بریم تو پارکینگ دوچرخه سواری؟ نمی شه مامان مهمونای طبقه پایینی اومدن ماشیناشون تو پارکینگه جا نیست نه... توی چشمانم نگاه می کند و ساده می پرسد مامان پس من کجا باید دوچرخه م رو سوار بشم؟...
دلم پر از غصه می شود یاد خانه بچگی هایم می افنم آن حیاط بزرگ و آن دوچرخه سواری های لذت بخش دور درخت توت محبوب مادرم عجیب انرژیمان را تخلیه می کرد بازی در آن حیاط بزرگ چقدر آن سالها به نظر دور می آید دلم برای دخترکم سوخت می دانم بهانه گیری های این چند وقتش تمام انرژی کودکانه ای ست که راکد مانده ...
سعی می کنم به گرمای 56 درجه بیرون فکر نکنم راست می گوید دخترکم . بالاخره باید دوچرخه ش را جایی سوار شود تمام طول راه تا پارک را فکر می کنم باید بیشتر برنامه ریزی کنم آپارتمان نشینی گرما و نداشتن هم بازی هیچ کدام تقصیر دخترکم نیست باید بیشتر برنامه ریزی کنم.....
بهار هم در این مدت بزرگتر شده است و البته بازیگوش تر اگر خدا خواست و عمری باقی بود سعی می کنم زود به زود بنویسم و... یک چیز دیگر ...عجیب احساس آرامش می کنم چقدر دلم برای اینجا خانه کوچک خاطرات مادریم تنگ شده بود
دلم پر از غصه می شود با حسرت می گویم : بابابزرگ من تو آسمونه پیش خدا
با لجبازی ادامه می دهد: خوب بیا بریم پیش خدا ....
سعی میکنم اولین جواب منطقی و آسانی که به ذهنم می رسد را سریعتر کشف کنم : نمی تونیم آخه نمی تونیم که تو آسمون بریم
با خوشحالی می گوید : چرا مامان بیا اول صبحانه مون رو بخوریم بعدشم سوار هواپیما بشیم و بریم پیش بابابزرگت.....
پ.ن: از مامانای باتجربه خواهش می کنم کمک کنن مفاهیمی مثل مرگ مثل خدا و.... را چه جوری برای بچه ها توضیح می دین؟
*********************
دارم سعی می کنم موهای بلند و فرش را که کولی وار دور گردنش ریخته است جمع کنم می خندد در می رود شانه را از دستم می کشد .... خسته و بی حوصله گیره سر را به موهایش می زنم به خاطر تکانهای مداومش گیره سر را کج زده ام ولی از خیر درست کردنش می گذرم می خواهم برگردم که می شنوم : مامان این گیره سره که به سرم زدی خرابه بهتره ببریمش پیش یه گیره سر پزشک ببینیم خراب شده یا نه؟......
- میگم مامان بیا ماهم بریم تو آب زندگی بکنیم
انقدر از قیافه تعجب زده ام تعجب کرده بود که ترجیح داد منظورش را بهتر بفهماند
- تو اب دیگه تو دریا مثل ماهیا
هر کس دیگری هم جای من بود از خیر تشریح آبشش و تنفس خلاصه توضیح علمی می گذشت چشمان جدی و صورت مصممش توضیحی را می خواست که با ذهن کودکانه اش تناسب داشته باشد
- آخه مامان جون اگه بریم تو دریا خیس می شیم و سرما می خوریم تازه توی اب که دیگه چیزی برای خوردن نیست (و بالاخره برای منصرف کردنش از ادامه بحثی که می دانستم حالا حالاها طول می کشید سعی کردم حواسش را پرت کنم) مثلا بستنی......
به جای جواب دستم را گرفت و با اعتماد بنفسی که به وضوح توی صورت کوچکش می دیدم به طرف آکواریوم برد و صدف کف آکواریوم را نشانم داد
- می بینی مامان ماهیا هم بستنی دارن اوناهاش حالا بریم تو اب زندگی بکنیم؟!!!!!!!!!!!!!
*******************
چند روز بعد....
مامانم از شهرستان زنگ زده و با بهار صحبت می کند : مامان جون می خوام بیام پیشت چی بیارم برات؟ چشمانش برق می زند می شنوم که می گوید: مامان جون من آبنبات کثیف می خوام لفطا برام یه دونه آبنبات کثیف بیار!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: ممنون از لطف همه شما دختر کوچولو بهتر شده ولی چون گوشش عفونت کرده هنوز داره دارو می خوره...
باز که می کنم پسرک نیست مادرش هم . با چشمانم اطراف اتاق را دنبالشان
می گردم و..... یکهو خشکم می زند مادر پسرک را می بینم پسر کوچک و معصومش
را بغل زده و او را روی صندلی چرخدار می نشاند صورتم غرق اشک می شود.....
خدایا شکرت که بهار می تواند راه برود خدایا شکرت که که به او توان کنجکاوی فعالیت و... حتی شیطنت دادی خدایا ببخش بی صبریم را .... خدایا به همه بچه های مریض سلامتی عطا کن....
پی نوشت: خواهش می کنم در این روزهای پربرکت دعا برای کودکان مریض را فراموش نکنید....
عصر می شود و درست لحظه ای که فکر می کنم چهاردیواری آپارتمان تنگ تر و تنگ تر می شود و ذهنم را مچاله می کند او را می بینم با چشمان قهوه ای کنجکاوش به صورتم زل می زند و می گوید: مامان تب داری؟ حالت خوب نیست؟ آها الان یه لیوان آب می یارم برات و... می دود ....
در حالی که با نگاه ماتم رفتنش را دنبال می کنم جرقه ای در ذهنم زده می شود جرقه ای که رفته رفته تمام مغزم را درگیر می کند و.... وای خدای من ....از کی آنقدر کند ذهن شده ام که اتفاق به این مهمی را نمی بینم بهار دخترم اتفاقی که قرار است انتظارم را پایان دهد قرار است متحولم کند مدتهاست که افتاده و با خودش یک عالمه اتفاق ریز و درشت آورده است اتفاق بزرگ شدنش اتفاق (جورواجور می شه گفتنش که این روزها برای هر چیزی به کار می برد) اتفاق اضافه شدن یک عالمه کلمه به گنجینه لغاتش این همه اتفاق ....با او هر روز من پر از اتفاق خوشایند است چطور گاهی این را از یاد می برم؟ چطور یادم می رود که باید هر روز روزی هزار مرتبه خدا را برای آنکه مرا لایق مادری برای او و نه هر بچه ای فقط او قرار داده شکر کنم؟از کی اینقدر کند ذهن شده ام اتفاقی که خدا می خواست بواسطه اش زندگیم را متحول کند افتاده است و فقط این مانده که من با آن چه کنم
لبخند می زنم و لیوانی را که با دستان کوچک و چشمان نگرانش به طرفم دراز کرده می گیرم فکر می کنم هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست دوباره شروع می کنم........ خدایا شکرت
با ناباوری نگاهش می کنم و با هم دنبال زنبور تمام تختش را زیر و رو می کنیم نیست که نیست می گویم زنبورا الان همشون خوابن مامانی
با شیطنت نگاهم می کند : مامانی زنبورا وقتی می خوابن چه صدایی میدن؟
با بی حوصلگی کنارش توی تخت دراز می کشم و زیر لب می گویم :خرپف خرپف
کمی مکث می کند پیش خودم فکر می کنم آخیش خوابید صدای ریزی از کنار گوشم می شنوم :خرپف خرپف بعد صدای بلندتر دخترکم :دیدی مامان زنبور تو تختمه حالاباید بیام پیش شما
بیش از آن که تعجب کنم خنده ام می گیرد به چشمانش که برق بی خوابی و شیطنت را در آن حتی در تاریکی اتاق هم تشخیص می هم زل می زنم عجب زنبور کوچولوی بلایی
بلند می شوم و به آرامی به اتاقش می روم : جانم مامان چیزی می خوای؟
چشمانش از شدت خواب باز نمی شود به نرده های حفاظ تختش تکیه داده و نیم خیز شده صدایم را که می شنود صورتش را به طرفم بر می گرداند و با همان صدای ضعیف می گوید : (مامان خیلی دوستت دارم ها) اشک به چشمهایم می آید به طرفش می روم و دستان کوچکش را می بوسم دراز می کشد و دوباره می خوابد با خودم فکر می کنم آیا من خوشبخت ترین مادر دنیا نیستم؟
شده ام پر از احساسات متناقض از یه طرف به عشق بهار زنده ام و نفس می کشم از طرف دیگه این که یه سره از صبح تا شب تمام وقت باید حواسم بهش باشه مراقبش باشم به سوالات ریز و درشتش جواب بدم براش کتاب بخونم باهاش بازار برم باهاش دکتر برم بازی کنم نقاشی بکشم پارک ببرم صبور باشم و ... ودر کنار همه اینا آشپزی کنم به کارای خونه برسم ظرف بشورم جارو بزنم منو تحلیل برده و ازم یه مامان خسته ساخته تازه به همه اینا عذاب وجدان رو هم باید اضافه کنم که چرا بعضی مواقع از کوره در می رم و خسته م
امروز داشتم فکر می کردم آخرین باری که بدون بهار جایی رفتم کی بود؟ یا اصلا آخرین باری که چند ساعت از بغلم دور بوده کی بود؟
یادم رفته که قبل از دنیا اومدن بهار کی بودم و چی کار می کردم انگار که خودم رو گم کردم اون خود فعالی که هر روز صبح ساعت 4 صبح بیدار می شد دانشگاه می رفت درس می خوند ورزش می کرد شعر می گفت اون آدم رو از یاد بردم در حال حاضر من فقط یه مامانم فقط یه مامان هویت مامان بودن روی تمام من سایه انداخته و من می دونم که این اتفاق اتفاق خطرناکیه هم برای خودم و هم برای بهار می دونم که بهار به یه مامان شاداب که گاهی هم ازش دور می شه ولی هدف داره و خودشه خیلی بیشتر احتیاج داره تا یه مامان که همیشه 24 ساعت کنارشه ولی خسته ست ولی نمی دونم باید چکار کنم از کجا شروع کنم چون پرم از احساسات متناقض....
بطور کلی بهار دختر کنجکاو و پیگیریه و تا جواب سوالش رو نگیره ول کن نیست و مرتب با یه آهنگ یکنواخت سوال یا درخواستش رو تکرار می کنه جالب این جاست که اصلا تحت هیچ شرایطی حتی در صورت توجه نکردن و جواب ندادن به سوالش حاضر نیست تن صداش رو بالاتر ببره چند ماه پیش با هم برای خرید بازار رفته بودیم با توجه به شلوغی بازار و همهمه اطرافمون خیلی صداش رو واضح نمی شنیدم فقط از یه جایی توی بازار تا یه مسافت خیلی دورتر شاید ده دقیقه بصورت خیلی ضعیف می شنیدم که داره دائم چیزی رو تکرار می کنه به حساب این که داره شعری داستانی چیزی به عادت همیشه زیر لب می خونه توجهی نکردم ولی وقتی دیدم زمزمه آرومش اصلا قطع نمی شه نشستم کنارش و گوش دادم دیدم داره زیر لب و دائم تکرار می کنه : کفشم در اومده کفشم در اومده کفشم در اومده کفشم دراومده...... با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود و با ناباوری نگاهم رفت سمت پاهاش و دیدم بعععععععععله فقط یه لنگه کفش پای خانومه وتمام این مسافت رو بدون کفش اومده بدون این که حاضر باشه یه خورده تن صداش رو بالا ببره نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم و البته تنبیه یه مامان حرف گوش نکن اینه که یه دختر تپل رو بغل کنه و تمام راه رو برگرده و البته از شانس خوبمون لنگه کفش رو پیدا کنه ....
چند روز پیش هم که طبق معمول رفته بود سراغ آب سرد کن و شیر آب رو باز کرده بود و داشت لیوان لیوان آب رو می ریخت دور و برش باباش با لحنی کمی بلندتر از معمول بهش گفت بهار این کار رو نکن اونوقت بهار خانوم با قیافه ای حق به جانب و صورت و لحنی کاملا جدی صاف تو چشای باباش نگاه کرد گفت بابا لطفا آروم صحبت کن....
گاهی از این که عادت داره بدون عصبانی شدن و فقط با پیگیری به خواسته ش برسه خوشم می آد و خوشحال میشم گاهی هم فکر می کنم نکنه این عادتش باعث بشه توی اجتماعی که از راننده تاکسی تا عابر پیاده همه سر هم داد می زنن نتونه حقش رو بگیره .... والبته همیشه بعد از این تفکرات به این نتیجه می رسم که ترجیح می دم یه دختر آروم داشته باشم که با منطق طرف مقابلش رو قانع می کنه نه با صدای بلند مطمئنم که اونقدر با هوش هست که با همین رفتار هم راه گرفتن حقش رو پیدا کنه اینو مطمئنم
بهار:واای مامان نگاه کن جوجه دارن دوو تاااا(یعنی خیلی زیاد)
مامان:آره مامانی بعدا می ریم می بینمشون
بهار:حالا مامان حالا حالا حالا حالا
و به عادت همیشه که وقتی یه چیزی رو می خواد تا بی نهایت تکرارش می کنه همچین در حال گفتن (حالا) بودکه دختر صاحبخونه به دادم رسید و بهار رو برد پیش مرغ عشقا از بخت بد من اون دختر از همه جا بی خبر که نمی دونست بهار چقدر حساسه در حال حرف زدن برای دخملم بهش گفته بود که یکی از مرغ عشقا مریضه
خلاصه این که بهار برگشت پیش من در حالی که تمام صورتش اخم و ناراحتی بود
بهار :مامان جوجه هه مریضه ببریمش خونه ی بیهارستان(بیمارستان)(دخمل من همه اماکن رو با اسم خونه می شناسه خونه بیمارستان خونه مسجدو...)
مامان : باشه مامان بعدا می بریم
بهار : نه مامان حالا باید قرصشو بخوره تا خوب بشه
مامان کلافه![]()
:باشه مامان بعدا می ریم
بهار :نه اصلا ببیریمش پیش خاله(یکی از دوستام که دامپزشکه) که دکتر ماهیاست پاشو مامان پاشو پاشو...
.
.
.
و این طور بود که بهار خانم تمام وقت تمام صحبتش راجع به مریضی مرغ عشقا بود و ...بالاخره شب تمام حواسم رو جمع کرده بودم که کتابی روکه براش می خونم هیچ اسمی از بیمارستان و مریضی و ... نداشته باشه با خیال راحت از این که موضوع یادش رفته آخر کتاب (حسنی شده شاخه یاس) بودم که برخوردم به این بیت
مامان:جوجه ی ناز مش رضا تو کوچه دنبال غذا
بهار( توی رختخواب با چشم بسته): مامان جوجه ها رفتن خونه بیهارستان؟ خوب شدن؟
مامان:![]()
![]()
گاهی که بهش نگاه می کنم به جای خطوط صورت و چشم و ابرو یه تابلوی سبز می بینم یه تابلو که توی تک تک خطوط سبزش روح بهار تبلور کرده و می شه باهاش زندگی رو لمس کرد خوشحالم که خدای مهربون جلوه ای از بهار زیباش رو توی خونه کوچیک ما به امانت گذاشته شکر...
پ:خوشحالم که دوباره من و بهار برگشتیم دلم برای این جا تنگ شده بود
در ضمن الان بهار دو سال و نیمه است![]()
با اين كه تقريبا يك سال و يك ماه از دنيا امدن بهار مي گذره ولي همچنان شبها بد مي خوابه و تا صبح چند بار بيدار مي شه و اين براي يه مامان به معناي فاجعه ست مخصوصا كه اون مامان توي طول روز فرصت چنداني براي استراحت نداشته باشه اما ديشب ديگه داشتم به نهايت تحملم مي رسيدم بعد از يه روز پر كار و پر مشغله خسته و داغون در حالي كه دعا مي كردم يه امشب رو بهار تا صبح بخوابه خوابيدم مدت زيادي نگذشته بود كه از خواب پريدم حس كردم بهار بيدار شده و البته اشتباه نكرده بودم چون خانم كوچولو رو ديدم كه توي تاريكي روي تختش نشسته سرش رو به نرده هاي تختش چسبونده ودر حالي كه موهاي فرفريش پف كرده و اومده بالا داره خيره خيره منو نگاه مي كنه فكر كردم مثل هميشه وقتي شير بخوره دوباره مي خوابه ولي زهي خيال باطل چون خانم هوس بازي كردن زده بود به كله ش نشون به اون نشون كه تا صبح نخوابيد هر چقدر كه طبق كتاباي روانشناسي كه خونده بودم ناديده ش گرفتم وچراغ ها رو روشن نكردم و خودم رو زدم به خواب فايده اي نداشت يا دستاي كوچولوش به زور دو تا پلكام رو باز مي كرد و با زبون بي زبوني بهم مي گفت باهام بازي كن توي تاريكي سبد اسباب بازيهاش رو ريخت زمين و لوگوهاش رو داد دستم و تا وقتي كه به اندازه تموم ساختموناي شهرمون خونه سازي نكرديم اروم نگرفت بعد كتاب تاتي كوچولو رو اورد هفت هشت بار براش خوندم تا راضي شد و كتاب رو انداخت و رفت سراغ ارگش و حالا نزن كي بزن چشمام از بي خوابي مي سوخت عصبي شده بودم و دلم مي خواست داد بزنم خوابوندمش روي پام و اروم اروم تكونش دادم مثل قرقي پا شد و نشست خورشيد ديگه كاملا طلوع كرده بود حس مي كردم ديگه هيچ تواني ندارم هيچ وقت اين قدر بي خوابي و خستگي روم اثر نكرده بود ديگه نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم در حالي كه ناخوداگاه اشك توي چشمام حلقه زده بود به ملتمسانه ترين لحني كه مي تونستم بهش گفتم مامان خيلي خسته است و اگه الان نخوابي مريض مي شه و... همون موقع معجزه شد دخترك حساسم چشماي درشتشو دوخت به چشمام و چند ثانيه خيره نگام كرد بعد مثل يه خانم سرم رو گذاشت روي پاهاي كوچولوش و اروم اروم با دستاي كوچولو وظريفش شروع كرد به نوازش موهام نفهميدم چقدر گذشت وقتي چشمام روباز كردم داشتن اذون ظهر رو مي گفتن دختركم كنار من خوابش برده بود در حالي كه دستاي مهربون و كوچولوش هنوز روي سرم بود اروم گذاشتمش توي تختش در حالي كه فكر مي كردم مادر ها عجب انسانهاي خوشبختي هستند
از زماني كه پاهاي كوچك دختركم مي توانند قدمهاي محكم بردارند لذت بخش ترين كار دنيا برايم هم اهنگ شدن با قدمهاي كوچكش شده است دستهاي كوچكش را مي گيرم و با هم قدم مي زنيم در حالي كه سعي مي كنم به تمام سوالاتش جواب بدهم نگاهش به تمام موجودات و مسائل دنيا متفاوت و تازه است و همه چيز برايش عجيب و مرموز. راه كوتاه خانه تا خيابان اصلي با او حداقل ده دقيقه طول مي كشد با او هم قدم مي شوم و به دنياي كودكي باز مي گردم با هم حركات مورچه ها را نگاه مي كنيم و از صداي خش خش برگ ها زير پاهايمان لذت مي بريم كوچه معمولي و ساده مان با وجود بهار تبديل به يك دنياي پراز شگفتي شده است و من تازه مي فهمم چقدر نسبت به اطرافم بي تفاوت شده ام چقدر اجازه داده ام روزمرگيها بر حساسیت نگاهم به دنيا تاثير بگذارد چگونه پرواز سبك قاصدك هاي معلق در هوا را نديده ام چطور توانسته ام از كنار كفشدوزك نازي كه برعكس روي زمين افتاده بود و تقلا مي كرد اينقدر راحت بگذرم اصلا چگونه هيچ وقت در اين سالها متوجه نشدم بودم يك ساعت فروشي كوچك و قديمي سر كوچه مان وجود دارد كه صاحبش پيرمردي است با يك ذره بين كوچك روي يك چشم ...
با بهار هم قدم مي شوم و گاهي تا جايي كه پاهاي كوچكش اجازه دهند سرخوشانه به دنبال شاپركها مي دويم براي تمام گنجشك هاي شهرمان باي باي مي كنيم به مورچه هاي كوچك سلام مي دهيم و با سخاوت به گربه گرسنه ي سر خيابان بستني تعارف مي كنيم لذت بخش ترين كار دنيا نگاه با چشمان كنجكاو و تازه دختركم بهار است...
يا به قول سهراب
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
پ.ن:دوباره بار و بنه مون رو بستيم و به اين قالب جديد اسباب كشي كرديم ازالهام عزيز بابت اينكه اجازه استفاده از طرحش رو دادتشكر مي كنم
همين الانم وقتي من كامپيوتر رو روشن كردم و شروع كردم به تايپ اومد كنارم نشست به صفحه كليد اشاره كرد و پرسيد اي چيه جواب دادم صفحه كليد يه كم نگاش كرد و دوباره پرسيد اي چيه دوباره جواب دادم صفحه كليد ...
نيم ساعت بعد ...
-اي چيه؟
-صفحه كليد...
خلاصه من در حالي كه مثل ضبط صوت تكرار مي كردم صفحه كليد تمام اين پست رو نوشتم
اگه وسطاي نوشته م كلمه صفحه كليد رو ديديد كه بي ربط و همين جوري تو صفحه ظاهر شده بود تعجب نكنيد ![]()
زمان همچنان پيش مي تاخت و تو ذره ذره بزرگ شدي ومن ذره ذره مادر اولين لبخندت رو هيچ وقت يادم نمي ره اين قدر زيبا بود كه حس كردم نفسم توي سينه بند اومده لبخندهات خنده هات هنوز هم نفسم رو توي سينه حبس مي كنن اون وقته كه ديگه به هيچي فكر نمي كنم فقط دلم مي خواد دنيا بايسته و لبخنداي تو تا ابد ادامه پيدا كنه و ...من همچنان نگات كنم هميشه همه اولين هاي تو اشك رو به چشمام اورده اولين تكونات توي شكمم اولين غلت زدنت اولين دندون سفيد و كوچولوت اولين ماما گفتنت وحالا... اولين سالگرد تولدت مي دونم كه امروز روز خوشبختيه روز من و تو فقط ما دو تا ولي نمي دونم چرا اشكام دوباره دارن گوشه چشمم چشمك مي زنن من و تو راه درازي رو با هم طي كرديم راه زندگي رو امروز ديگه از اون موجود ناتوان روز اول خبري نيست تو بزرگ شدي حتي اولين قدماي لرزانت رو هم برداشتي من به تو افتخار مي كنم و مثل يه مادر از ديدن قد و بالات حظ مي برم مثل يه مادر من به وجودت افتخار مي كنم دخترم تولدت مبارك
معمولا بهار صبح ها که از خواب پا می شه به عنوان صبحانه سرلاک می خوره امروز سرلاکش تمام شده بود مونده بودم که یه نی نی به سن و سال بهار صبحانه چی می تونه بخوره سوپ که مال ناهارش بود برای فرنی شیر خشک تو خونه نداشتیم بسکویت هاش رو هم دیروز خالی خالی خورده بود پوره سیب رو هم خانم به عنوان صبحانه قبول نداره بهترین کاری که به ذهنم رسید این بود که امروز رو با هم صبحانه بخوریم یعنی نون و پنیر و خیار اولش اصلا خوشش نیومد تازه کلی هم غر و لند کرد و آخر سر هم یه کم نون برداشت و رفت پیش اسباب بازیاش ولی وقتی رو یه کمی نون یه خورده پنیر گذاشتم و وقتی حواسش به اسباب بازیاش بود يواش گذاشتم تو دهنش با لبخندو یه کمی تعجب خورد انگار خوشش اومده بود چون یه کمی بعد در حالی که وانمود می کردبه سینی صبحانه من اصلا توجهی نداره به بهانه برداشتن کتابش یه کم اومد جلوتر منم روم رو کردم اون طرف یعنی که ندیدمش فقط براش یه لقمه نون و پنیر و یه ریزه خیار گرفتم و گذاشتم تو سینی زیر چشمی دیدم وروجک اومد و یواش لقمه ش رو برداشت این دفعه معلوم بود که خیلی خوشش اومده چون یه لحظه که روم به طرف تلویزیون بود و برگشتم دیدم خانم اومدن و رسما نشستن تو سینی غذای بنده یه دستش رو تا ارنج کرده تو ظرف پنیر و با دست دیگه ش یه نون کامل رو برداشته تو دهنش هم پر از خیارای تمیز کرده قاچ کرده و نمک زده ی من ![]()

اینقدر با تعجب نگاش کردم که اونم با دهن باز و پر از خیار چند لحظه فقط صورت مات و مبهوت منو نگاه می کرد بعد یه مرتبه به خودم اومدم که نکنه یه وقت با این همه خیار تو دهنش خفه بشه انگار از تو نگاه بهت زده م فکرم رو خوند چون یه مرتبه مثل برق فرار کرد واقعا از این همه سرعت عملش برای نگه داشتن اون جند دونه خیارهم تعجب کرده بودم هم خنده م گرفته بودهمین طور که چهار دست و پا فرار می کرد رو فرش جای پنج تا انگشت سفید پنیری می ذاشت و جالب اینجاست که در حال فرار نون بزرگش رو هم با خودش می برد![]()
بهار هم كه روز به روز داره شيرين و شيرين تر مي شه شيطنت جديدش هم بازي با آب سردكنه مي ره كنارش مي ايسته و شير آب سردش رو تا آخر مي كشه عقب و در عين حال با تمام توانش ليوان رو مي كشه كه بتونه آب رو تو ليوان بريزه فكر كنم بتونيد تصور كنيد كه در حين اجراي اين عمليات چه اتفاقي براي آشپزخونه مي افته
صد رحمت به سونامي
چند روز پيش متوجه شدم كه روي دست و پا و پيشوني و زانوش چند تا دونه ريز در اومده از فكر اين كه آبله مرغون باشه تمام تنم مي لرزيد ولي دكتر گفت فقط حساسيته الانم خدا رو شكربهتره راستي دوستاي خوبم شما يا ني ني هاي گلتون تجربه آبله مرغون داشتيد؟ با تب شروع مي شه؟ ممنون مي شم كه راهنماييم كنيد
پ.ن:الان كه دوباره دارم مي نويسم متوجه شدم كه دلم چقدر براي اينجا تنگ شده بود خوشحالم كه دوباره برگشتم![]()
راستی یه پیشرفت مهم هم کرده پسر خاله های دوقلوی بهار وقتی دنیا اومد یه عالمه ماشین بهش دادن تا یه هفته پیش وقتی می خواست با ماشینا بازی می کنه می کردشون تو دهنش ولی تازگیا یاد گرفته که ماشین چرخ داره و می تونه حرکت کنه اینه دیگه ماشینا رو حرکت می ده و بازی می کنه
صدای گریه ش می اد سعی می کنم پست بعدی رو زودتر بنویسم
بهار عاشق گوش دادن به قصه ست سعی می کنم در روز حتما براش یه کتاب بخونم اونم جفتم می شینه و با دقت گوش می کنه گاهی هم کتاب رو از دستم می گیره و در حالی که به من وانمود می کنه که داره کتاب رو نگاه می کنه یواشکی گوشه کاغذا رو می خوره ![]()
تا دو سه هفته پیش هر کتاب کودکانی که دستم می اومد رو برا بهار می خوندم تا اینکه یه روز بابای بهار اومد خونه با یه کارتون کتاب کتابها همه متعلق به گروه سنی کودک و نوجوان بودن وهمه متعلق به یکی از بهترین نویسنده های کودکان و نوجوان حال حاضر کشورمون فرهاد حسن زاده.

اون شب از سر کنجکاوی خودم شروع کردم به خوندن یکی از کتابها کاری که تا شبهای بعد ادامه یافت من خیلی وقته که از سن و دنیای نوجوانی فاصله گرفته م ولی اون کتابا اونقدر جذاب بودن که باعث شد دوباره برم تو همون حال و هوا شخصیت ها کاملا ساده و ملموس و دوست داشتنی بودن نمونه شون رو در اطرافم راحت می تونستم پیدا کنم فضاها لطیف و با احساس توصیف شده بودن اونقدر که کاملا می تونستی جذبشون بشی .
در ضمن یه سری قصه های طنز داشت که توی مجموعه (در روزگاری که هنوز پنج شنبه و جمعه اختراع نشده بود) قرار داده شده بود و باعث شدن یه شب تا صبح از یاداوریشون به خنده بیفتم البته برای بچه های کوچکتر هم چند تا کتاب نوشته مثل( آقا رنگی و گربه ناقلا )که فوق العاده کتاب جالبیه و نوع نوشتار و تصویرگریش با همه کتابهای کودکانی که تا حالا خونده بودم واکثرا ترجمه های ضعیفی از نویسنده های خارجی بودن فرق داشت...

آشنا شدن با اون کتابها یکی از بهترین اتفاقاتی بود که توی ماه گذشته داشتم بنابراین تصمیم گرفتم که این تجربه خوبم رو با همه کسانی که این وبلاگ رو می خونن تقسیم کنم خصوصا مامانای گلی که برای بچه هاشون کتاب می خونن .