اتمام حجت کرده که همراه ما سفر نمی آید و شیراز می ماند ولی چون بله قطعی را از من نگرفته به هر بهانه ای بحث را به سفر می کشاند تا از اجازه برای ماندنش مطمئن شود :

کنار من و مادرم نشسته است به دقت در حال نگاه کردن به ماست که چمدان می بندیم با لحنی جانسوز می گوید؟

-دلم برات تنگ می شه

دلم می گیرد. برای مامان جون؟

- نه مامان برای شما

مامان كوچولو

  خسته ام. ذهنم درگیر است . تمرکز ندارم . مثل کلافی سردرگم شده ام که هرچه بیشتر دست و پا می زند بیشتر گره می خورد. گاهی تمام دیوارهای اتاق را با تمام سنگینی شان حس می کنم و لحظه ای بعد کرخ و مسخ شده آنقدر سبک می شوم که جز ضربان قلبم حسي نيست خسته ام چشمانم را می بندم...

با حس گرمی دستی چشم می گشایم .تویی. جوری به چشم هایت زل می زنم که انگار اولین باراست میبینمت. نگاهم ازموهایت ، چشمانت، لبانت سر می خورد و به دستانت می رسد که محکم دست های سردم را گرفته است.چقدر بزرگ شده ای.من چند روز تو را از دست داده ام؟  چند سلام؟ چند لبخند؟ هجوم اشک راه چشمانم را می بندد و در پس آن تصویرت مبهم می شود...

لبخند می زنی : سردته مامان؟ دستات یخ زده

لبخندت توان دوباره می بخشدم . نم اشكي كه گوشه چشمم جا خوش كرده است را به سرعت پاك مي كنم حالا واضح تر شده اي و من با وضوح چشمانت به آرامش مي رسم. هميشه همين طور بوده است. حس مادري بين من و تو هميشه جا عوض مي كند و من تا آخر عمرم وامدار دستان كوچكت هستم كه مادرانه ‏‏دستان سردم را گرما بخشيده است.ممنون مامان كوچولو




بازی با کلمات

به‌دقت درحال نگاه‌کردن به فیلم سفر چندوقت‌پیش‌مان به سنندج است .

در حال تمیز کردن خانه‌ام و فقط صدای فیلم را می شنوم:

پیرزن کُرد : خوش بگذره به سلامتی...

من : سلامت باشی ......

...

متفکر از اتاق‌اش بیرون می آید: مامان « متاشی » کیه؟

هرچه در ذهنم به دنبال کسی با این اسم یا اسامی مشابه می‌گردم کمتر پیدا می‌کنم .

- کجا شنیدی این اسم رو ؟

خیلی جدی می‌گوید: تو فیلم مسافرت‌مون همون پیرزنه که بهش گفتی «سلام متاشی ....»!

اصلا نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و قبل از آن‌که عبارت «سلامت باشید» و کاربردش را برایش توضیح دهم کلی خندیدم ....


                                         ********************


می گوید : مامان بیا «مسابقه‌ی سه» بدهیم!!!

بعد به چشمان گرد شده از تعجب من نگاهی می کند : «خوب خسته شدم از مسابقه دو...»!!!

               

                                            ***************


قرآن را باز کرده و در حال خواندن دعای فرج با صدای بلند و صوت و البته با اشکال است .  بابای مهربان می‌گوید: بابایی برای منم یه دعا می کنی؟

کمی فکر می‌کند و بعد با همان صوت و همان صدای بلند می‌گوید :

«خدایا بابایی منو نبر پیش خودت بذار همین جا تو آبادان بمونه...» !


دوچرخه

عجیب دوست دارد شنل قرمزی باشد اسم خانه مادر بزرگ که می آید سبد گیره سرهایش را بر می دارد و می گوید این سبد کلوچه است بعد برای هزارمین دفعه تمام خواهش های دنیا را در چشمانش می ریزد و می گوید مامان با دوچرخه م برم ؟ و من برای هزارمین دفعه در حالی که سعی می کنم نگاهم در تله چشمان معصومش نیفتد و پای منطقم نلرزد می گویم نه ...




از خرید امده ایم در حالی که از شدت گرما به هن و هن افتاده ام و سعی می کنم تمام پلاستیک های خریدم را به زور در آسانسور کوجک آپارتمانمان جا دهم صدایش را می شنوم مامان می شه من یه کم تو پارکینگ دوچرخه سواری کنم؟ بی حوصله می گویم نمی بینی چقدر هوا گرمه نه...




عصر است و دارم تلویزیون نگاه می کنم کلافه از اتاقش بیرون می آید مامان من حوصله م سر رفته بریم تو پارکینگ دوچرخه سواری؟ نمی شه مامان مهمونای طبقه پایینی اومدن ماشیناشون تو پارکینگه جا نیست نه... توی چشمانم نگاه می کند و  ساده می پرسد مامان پس من کجا باید دوچرخه م رو سوار بشم؟...



دلم پر از غصه می شود یاد خانه بچگی هایم می افنم  آن حیاط بزرگ و آن دوچرخه سواری های لذت بخش دور درخت توت محبوب مادرم  عجیب انرژیمان را تخلیه می کرد بازی در آن حیاط بزرگ چقدر آن سالها به نظر دور می آید دلم برای دخترکم سوخت می دانم بهانه گیری های این چند وقتش تمام انرژی کودکانه ای ست که راکد مانده ...

سعی می کنم به گرمای 56 درجه بیرون فکر نکنم راست می گوید دخترکم . بالاخره باید دوچرخه ش را جایی سوار شود تمام طول راه تا پارک را فکر می کنم باید بیشتر برنامه ریزی کنم آپارتمان نشینی گرما و نداشتن هم بازی هیچ کدام تقصیر دخترکم نیست باید بیشتر برنامه ریزی کنم.....




ما برگشتیم

ما برگشتیم دست پر هم برگشتیم یک رتبه خوب در کنکور کارشناسی ارشد دلیل موجهی ست برای همه کم کاریهای وبلاگی من . در این مدت دلم برای همه دوستانم تنگ شده بود برای بازیگوشی های سارا  و بهار شیطنت های نورا شیرین زبانی های آرمان شازده  عکسهای ماهان و..همه دوستان کوچکم . دلم برای همه دوستان کوچکم تنگ شده بود ولی چاره ای هم نداشتم می بایستی خودم را حداقل به خودم ثابت کنم مادری کردن دلیل موجهی برای کم کاری و عدم تلاش برای بالا بردن سطح اجتماعیم نبود که اگر به این بهانه پایم از پیشرفت می ماند تا همیشه شرمنده دخترم بهارم می ماندم درس خواندن در کنار رسیدگی به بهار و در عین حال حفظ نظم امور کار بسیار سختی بود اما هر چه بود می ارزید به حس سکون  روزمرگی و بی انگیزگیی که این اواخر گرفتارش شده بودم و البته موفقیت در امتحان نازشستی بود برای همه سختی ها بی خوابی ها و خستگی ها. بگذریم ...

بهار هم در این مدت بزرگتر شده است و البته بازیگوش تر اگر خدا خواست و عمری باقی بود سعی می کنم زود به زود بنویسم و... یک چیز دیگر ...عجیب احساس آرامش می کنم چقدر دلم برای اینجا خانه کوچک خاطرات مادریم تنگ شده بود

کمکککککککک

می گوید : مامان بیا بریم پیش بابابزرگت

دلم پر از غصه می شود با حسرت می گویم : بابابزرگ من تو آسمونه پیش خدا

با لجبازی ادامه می دهد: خوب بیا بریم پیش خدا ....

سعی میکنم اولین جواب منطقی و آسانی که به ذهنم می رسد را سریعتر کشف کنم : نمی تونیم آخه نمی تونیم که تو آسمون بریم

با خوشحالی می گوید : چرا مامان بیا اول صبحانه مون رو بخوریم بعدشم سوار هواپیما بشیم و بریم پیش بابابزرگت.....

پ.ن: از مامانای باتجربه خواهش می کنم کمک کنن مفاهیمی مثل مرگ مثل خدا و.... را چه جوری برای بچه ها توضیح می دین؟

هوا سرد شده است وبهار مرتب در گیر و دار سرما خوردگی و خوب شدن است یک هفته سرما خوردگی یک هفته استراحت و باز روز از نو و روزی از نو.... این روزها صدای فین فین شربت انتی بیوتیک دستمال کاغذی و انبوه قطره های بینی منظره ثابت خانه ماست والبته به این منظره اضافه کنید بهار را که با بینی قرمز شده میدود و من به دنبالش....تا این که دیروز وقتی برای تمیز کردن بینی کوچکش که مرتب ابریزش دارد به طرفش رفتم با کمال تعجب متوجه شدم با وجود این که مرا دیده است همچنان سر جایش نشسته و فقط با لبخند نگاهم می کند لبخندش را می شناسم و می دانم که غافلگیر خواهم شد با این وجود سعی می کنم جدی بمانم: بهاری مامان بیا بینیت رو تمیز کنم زود زود تموم می شه با لبخند به بینی کیپش اشاره می کند و می گوید نمی شه مامان نمی تونی اخه من در بینیم رو قفل کردم ......


                                            ********************* 


دارم سعی می کنم موهای بلند و فرش را که کولی وار دور گردنش ریخته است جمع کنم می خندد در می رود شانه را از دستم می کشد .... خسته و بی حوصله گیره سر را به موهایش می زنم به خاطر تکانهای مداومش گیره سر را کج زده ام ولی از خیر درست کردنش می گذرم می خواهم برگردم که می شنوم : مامان این گیره سره که به سرم زدی خرابه بهتره ببریمش پیش یه گیره سر پزشک ببینیم خراب شده یا نه؟......

مثل ماهیا

با این که می دانم عاشق ماهی هاست و می تواند یک ساعت تمام بدون خستگی به یک آکواریوم زل بزند و خسته نشود باز هم با شنیدن جمله چند روز پیشش دهانم از تعجب باز ماند

- میگم مامان بیا ماهم بریم تو آب زندگی بکنیم

انقدر از قیافه تعجب زده ام تعجب کرده بود که ترجیح داد منظورش را بهتر بفهماند

- تو اب دیگه تو دریا مثل ماهیا

هر کس دیگری هم جای من بود از خیر تشریح آبشش و تنفس خلاصه توضیح علمی می گذشت چشمان جدی و صورت مصممش توضیحی را می خواست که با ذهن کودکانه اش تناسب داشته باشد

- آخه مامان جون اگه بریم تو دریا خیس می شیم و سرما می خوریم تازه توی اب که دیگه چیزی برای خوردن نیست (و بالاخره برای منصرف کردنش از ادامه بحثی که می دانستم حالا حالاها طول می کشید سعی کردم حواسش را پرت کنم) مثلا بستنی......

به جای جواب دستم را گرفت و با اعتماد بنفسی که به وضوح توی صورت کوچکش می دیدم به طرف آکواریوم برد و صدف کف آکواریوم را نشانم داد

- می بینی مامان ماهیا هم بستنی دارن اوناهاش حالا بریم تو اب زندگی بکنیم؟!!!!!!!!!!!!!


پیله کرده است که چتر می خواهم و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست می دانم کدام چتر را می گوید صورتی است و دور تا دور ان نقاشی هایی از باربی عروسک مورد علاقه اش است دلم نمی اید توی ذوقش بزنم می رویم و چتر کذایی را می خریم چتر را که در دست می گیرد تازه متوجه می شود چیزی کم است چهر ه اش حالتی متفکر به خود می گیرد نگاهی خیره به صورتم می اندازد و با لحنی کاملا جدی می گوید: مامان حالا که بارون نمی اد که چترم رو بگیرم لفطن برام بارون هم بخر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


                                                *******************


کم پیش می آید که سه نفری با هم خرید برویم ولی وقتی هم که جور می شود معمولا خرید لذت بخشی از اب در می اید در حال برگشت به خانه از روی صندلی عقب بلند می شود در فاصله بین دو صندلی می ایستد و از پشت شانه بابایی را که در حال رانندگی است می بوسد: بابایی مرسی که برام وسایل دکتری خریدی ( ست چمدان اسباب بازی پزشکی منظورش است )........ به خانه می رسیم عروسک باربی اش را روی مبل گذاشته و به جای او در حال معاینه بابایی است : الان برات دارو هم می و نیسم بلند می شود و به اتاق خواب می رود و روی کاغذهای من با خودکار مشغول نوشتن می شود بر که می گردد می بینمش با یک برگه خط خطی شده نگاه پرسشگرش کل اتاق را دور می زند: خورشید خانوم کجایی؟ با تعجب و لبخند به طرفش برمی گردم: ا بهار اسم باربیت رو خورشید خانوم گذاشتی؟ نگاه مهربانش هم چنان پرسشگر است به سادگی می گوید : نه اسم باباییم رو خورشید خانوم گذاشتم کجا رفت؟!!!!!!!!!!!

برای خرید به بازار رفته ایم همیشه با حوصله و بدون بهانه گیری همراهم می شود دست هم را گرفته ایم و راه می رویم به یک دستفروش دوره گرد بر می خوریم انواع واقسام خوردنی های ممنوعه را جلوی رویش گذاشته و عده ای اطرافش جمع شده اند بی اختیار به بهار نگاه می کنم که دستم را بطرف دوره گرد می کشد :از این آبنباتا می خوام   می گویم : اینا کثیفن مامان جون باید از مغازه بخریم تا خوب و تمیز باشه   با بی میلی قبول می کند که با هم به یک مغازه برویم و خرید کنیم .......

چند روز بعد....

مامانم از شهرستان زنگ زده و با بهار صحبت می کند : مامان جون می خوام بیام پیشت چی بیارم برات؟ چشمانش برق می زند می شنوم که می گوید: مامان جون من آبنبات کثیف می خوام لفطا برام یه دونه آبنبات کثیف بیار!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: ممنون از لطف همه شما دختر کوچولو بهتر شده ولی چون گوشش عفونت کرده هنوز داره دارو می خوره...

صبح شده و بیدارم ولی به عادت همیشه در رختخواب می مانم تا صدای شادش را بشنوم : مامان من بیدارشدم از این دنده به ان دنده می شوم و باز منتظر می مانم متعجبانه فکر می کنم ساعت از نه و نیم هم گذشته همیشه این موقع سر میز صبحانه بودیم دل نگران به اتاقش می روم چشمانش نیمه باز و نگاهش بی فروغ است کنارش روی تخت می نشینم قبل از این که بتوانم بغلش کنم دستم را می گیرد روی گوش چپش می گذارد و با بغض می گوید: اینجا درد میکنه مامان دستت رو بذار تا خوب بشه .... با ناراحتی نگاهش می کنم دختر صبور و معصومم تمام صبح درد را تحمل کرده و چیزی نگفته حس می کنم چیز سفتی ته گلویم را گرفته همیشه از مریض شدنش به هم می ریزم ولی این بار درد ته چشمانش بدجوری قلبم را چنگ می زند بلند می شوم وشال و کلاه می کنیم که بیمارستان برویم ...................دعا کنید که دختر کوچولویم هر چه سریعتر خوب شود 

مامان کوچولو

هوا دیگر تاریک شده است که بابای بهار به خانه می رسد  با چشمانی قرمز و صورتی خسته خسته خسته بشقاب غذایش را در دست می گیرد و به ارامی در حالی که به تخت تکیه می دهد چند لقمه ای می خورد بلند می گویم بهار خانم وقت خوابه بدو مسواک اما جوابی نمی شنوم .....به ارامی اطراف خانه را به دنبالش سرک می کشم می بینمش روی تخت روبروی بابا نشسته و قاشق غذایش را در دست گرفته است دوباره می گویم بهار پاشو مسواک بزن در حالی که حق به جانب قاشق را پر از غذا می کند می گوید می آم اجازه بده غذای این بچه رو بدم بعدبه ارامی قاشق قاشق غذای بابا را در دهانش می گذارد و در حال غذا دادن با او حرف هم می زند می خوای برات کیک هم درست کنم؟  کمی فکر می کند نه تخم مرغ نداریم ( آمار یخچال رو داره) ولی برات کیک می خرم آخه شما بچه منی .....نگاهی به بابا می اندازم غرق دربهارش است با وجود اینکه هنوز چشمانش قرمز است ولی آرامشی را در آن می بینم که هنگام ورود به خانه در آن نبود مامان کوچولو کار خود را کرده است می دانم که امشب با وجود خستگی بابا خواب آرامی خواهد داشت

شب بیست و سوم ماه رمضان است و خوشحال از اینکه بالاخره بهار را خوابانده ام ( شبهای قبل یا باید به سوالات ریز ودرشتش در مورد این که چرا در و دیوار مسجد را مثل جشن تولد آذین بسته اند پاسخ می گفتم یا دنبالش این طرف و آن طرف می دویدم که خرابکاری نکند) به مسجد کنار خانه مان می روم  جایی گوشه مسجد پیدا می کنم و می نشینم پسر بچه هشت نه ساله ای درست روبرویم نشسته عینکی است ومات و خیره به روبرویش زل زده و مادرش هم کنارم این را از نگاه ها و اشارات کوچکش به پسرک می فهمم دعاشروع می شود و من با خودم فکر می کنم به عجب بچه حرف گوش کنی یه جا کنار مامانش نشسته و تکون نمی خوره بعد با بیچارگی به این فکر کردم که اگر بهار اینجا بود چه آتشی که نمی سوزاند حین دعا خواندن گاهی نگاهم به پسرک می افتد چشمان معصوم صورت کوچک و اندامی لاغر دارد به صورتش لبخند می زنم ولی او حواسش گرم چراغ های رنگی دیوار مسجد است دعا تمام می شود به مادرش می گویم پسر خوبی دارید خدا برایتان حفظش کند لبخند نامفهومی می زند و نگاهش روی پسرک ثابت می ماند مداح مسجد شروع به خواندن دعای امن یجیب می کند چشمانم را می بندم

باز که می کنم پسرک نیست مادرش هم . با چشمانم اطراف اتاق را دنبالشان می گردم و..... یکهو خشکم می زند مادر پسرک را می بینم پسر کوچک و معصومش را بغل زده و او را روی صندلی چرخدار می نشاند صورتم غرق اشک می شود.....

خدایا شکرت که بهار می تواند راه برود خدایا شکرت که که به او توان کنجکاوی فعالیت و... حتی شیطنت دادی خدایا ببخش بی صبریم را .... خدایا به همه بچه های مریض سلامتی عطا کن....

پی نوشت: خواهش می کنم در این روزهای پربرکت دعا برای کودکان مریض را فراموش نکنید....

وقت می کشم منتظر اتفاقیم که نمی دانم چیست فقط می دانم که می افتد و متحولم می کند ومن در حال گذراندن این انتظار وقت می کشم اینترنت را چک می کنم راه می روم از این اتاق به آن اتاق روی مبل لم می دهم و کانال ها را بی هدف تغییر می دهم دوباره راه می روم اینترنت را چک می کنم کانال های تلویزیونم را زیر و رو می کنم و سپس راه می روم از این اتاق به آن اتاق....

عصر می شود و درست لحظه ای که فکر می کنم چهاردیواری آپارتمان تنگ تر و تنگ تر می شود و ذهنم را مچاله می کند او را می بینم با چشمان قهوه ای کنجکاوش به صورتم زل می زند و می گوید: مامان تب داری؟ حالت خوب نیست؟ آها الان یه لیوان آب می یارم برات و... می دود ....

در حالی که با نگاه ماتم رفتنش را دنبال می کنم جرقه ای در ذهنم زده می شود جرقه ای که رفته رفته تمام مغزم را درگیر می کند و....  وای خدای من ....از کی آنقدر کند ذهن شده ام که اتفاق به این مهمی را نمی بینم بهار دخترم اتفاقی که قرار است انتظارم را پایان دهد قرار است متحولم کند مدتهاست که افتاده و با خودش یک عالمه اتفاق ریز و درشت آورده است اتفاق بزرگ شدنش اتفاق (جورواجور می شه گفتنش که این روزها برای هر چیزی به کار می برد) اتفاق اضافه شدن یک عالمه کلمه به گنجینه لغاتش این همه اتفاق ....با او هر روز من پر از اتفاق خوشایند است چطور گاهی این را از یاد می برم؟ چطور یادم می رود که باید هر روز روزی هزار مرتبه خدا را برای آنکه مرا لایق مادری برای او و نه هر بچه ای فقط او قرار داده شکر کنم؟از کی اینقدر کند ذهن شده ام اتفاقی که خدا می خواست بواسطه اش زندگیم را متحول کند افتاده است و فقط این مانده که من با آن چه کنم

لبخند می زنم و لیوانی را که با دستان کوچک و چشمان نگرانش به طرفم دراز کرده می گیرم فکر می کنم هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست دوباره شروع می کنم........ خدایا شکرت

می گوید : مامان من نمی تونم تو تختم بخوابم باید بیام پیش شما آخه تختم زنبور داره

با ناباوری نگاهش می کنم و با هم دنبال زنبور تمام تختش را زیر و رو می کنیم نیست که نیست می گویم زنبورا الان همشون خوابن مامانی

با شیطنت نگاهم می کند : مامانی زنبورا وقتی می خوابن چه صدایی میدن؟ 

با بی حوصلگی کنارش توی تخت دراز می کشم و زیر لب می گویم :خرپف خرپف

کمی مکث می کند پیش خودم فکر می کنم آخیش خوابید صدای ریزی از کنار گوشم می شنوم :خرپف خرپف بعد صدای بلندتر دخترکم :دیدی مامان زنبور تو تختمه حالاباید بیام پیش شما

بیش از آن که تعجب کنم خنده ام می گیرد به چشمانش که برق بی خوابی و شیطنت را در آن  حتی در تاریکی اتاق هم تشخیص می هم زل می زنم عجب زنبور کوچولوی بلایی

ساعت پنج و نیم صبح است و همه خواب. صدایی ضعیف از اتاق بهار می شنوم : مامان مامان

بلند می شوم و به آرامی به اتاقش می روم : جانم مامان چیزی می خوای؟

چشمانش از شدت خواب باز نمی شود به نرده های حفاظ تختش تکیه داده و نیم خیز شده صدایم را که می شنود صورتش را به طرفم بر می گرداند و با همان صدای ضعیف می گوید : (مامان خیلی دوستت دارم ها) اشک به چشمهایم می آید به طرفش می روم و دستان کوچکش را می بوسم دراز می کشد و دوباره می خوابد با خودم فکر می کنم آیا من خوشبخت ترین مادر دنیا نیستم؟ 

خستگی های یه مامان

شده ام پر از احساسات متناقض از یه طرف به عشق بهار زنده ام و نفس می کشم از طرف دیگه این که یه سره از صبح تا شب تمام وقت باید حواسم بهش باشه مراقبش باشم به سوالات ریز و درشتش جواب بدم براش کتاب بخونم باهاش بازار برم باهاش دکتر برم بازی کنم نقاشی بکشم پارک ببرم صبور باشم و ... ودر کنار همه اینا آشپزی کنم به کارای خونه برسم ظرف بشورم جارو بزنم منو تحلیل برده و ازم یه مامان خسته ساخته تازه به همه اینا عذاب وجدان رو هم باید اضافه کنم که چرا بعضی مواقع از کوره در می رم و خسته م

امروز داشتم فکر می کردم آخرین باری که بدون بهار جایی رفتم کی بود؟ یا اصلا آخرین باری  که چند ساعت از بغلم دور بوده کی بود؟

یادم رفته که قبل از دنیا اومدن بهار کی بودم و چی کار می کردم انگار که خودم رو گم کردم اون خود فعالی که هر روز صبح ساعت 4 صبح بیدار می شد دانشگاه می رفت درس می خوند ورزش می کرد  شعر می گفت اون آدم رو از یاد بردم در حال حاضر من فقط یه مامانم فقط یه مامان هویت مامان بودن روی تمام من سایه انداخته و من می دونم که این اتفاق اتفاق خطرناکیه هم برای خودم و هم برای بهار می دونم که بهار به یه مامان شاداب که گاهی هم ازش دور می شه ولی هدف داره و خودشه خیلی بیشتر احتیاج داره تا یه مامان که همیشه 24 ساعت کنارشه ولی خسته ست ولی نمی دونم باید چکار کنم از کجا شروع کنم چون پرم از احساسات متناقض....


دختر آروم من


بطور کلی بهار دختر کنجکاو و پیگیریه و تا جواب سوالش رو نگیره ول کن نیست و مرتب با یه آهنگ یکنواخت سوال یا درخواستش رو تکرار می کنه جالب این جاست که اصلا تحت هیچ شرایطی حتی در صورت توجه نکردن و جواب ندادن به سوالش حاضر نیست تن صداش رو بالاتر ببره چند ماه پیش با هم برای خرید بازار رفته بودیم با توجه به شلوغی بازار و همهمه اطرافمون خیلی صداش رو واضح نمی شنیدم فقط از یه جایی توی بازار تا یه مسافت خیلی دورتر شاید ده دقیقه بصورت خیلی ضعیف می شنیدم که داره دائم چیزی رو تکرار می کنه به حساب این که داره شعری داستانی چیزی به عادت همیشه زیر لب می خونه توجهی نکردم ولی وقتی دیدم زمزمه آرومش اصلا قطع نمی شه نشستم کنارش و گوش دادم دیدم داره زیر لب و دائم تکرار می کنه : کفشم در اومده کفشم در اومده کفشم در اومده کفشم دراومده...... با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود و با ناباوری نگاهم رفت سمت پاهاش و دیدم بعععععععععله فقط یه لنگه کفش پای خانومه  وتمام این مسافت رو بدون کفش اومده بدون این که حاضر باشه یه خورده تن صداش رو بالا ببره نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم و البته تنبیه یه مامان حرف گوش نکن اینه که یه دختر تپل رو بغل کنه و تمام راه رو برگرده و البته از شانس خوبمون لنگه کفش رو پیدا کنه ....

چند روز پیش هم که طبق معمول رفته بود سراغ آب سرد کن و شیر آب رو باز کرده بود و داشت لیوان لیوان آب رو می ریخت دور و برش باباش با لحنی کمی بلندتر از معمول بهش گفت بهار این کار رو نکن اونوقت بهار خانوم با قیافه ای حق به جانب و صورت و لحنی کاملا جدی صاف تو چشای باباش نگاه کرد گفت بابا لطفا آروم صحبت کن....

گاهی از این که عادت داره بدون عصبانی شدن و فقط با پیگیری به خواسته ش برسه خوشم می آد و خوشحال  میشم گاهی هم فکر می کنم نکنه این عادتش باعث بشه توی اجتماعی که از راننده تاکسی تا عابر پیاده همه سر هم داد می زنن نتونه حقش رو بگیره .... والبته همیشه بعد از این تفکرات به این نتیجه می رسم که ترجیح می دم یه دختر آروم داشته باشم که با منطق طرف مقابلش رو قانع می کنه نه با صدای بلند مطمئنم که اونقدر با هوش هست که با همین رفتار هم راه گرفتن حقش رو پیدا کنه اینو مطمئنم

دختر کوچولوی حساس من

دیروز خونه یکی از فامیلا که تازه از مکه اومده بود دعوت داشتیم دختر اون خونواده چند تا مرغ عشق داشت و... اینجوری بود که اون چند تا مرغ عشق تمام روز من و بهار رو ساختن ...

بهار:واای مامان نگاه کن جوجه دارن دوو تاااا(یعنی خیلی زیاد)

مامان:آره مامانی بعدا می ریم می بینمشون

بهار:حالا مامان حالا حالا حالا حالا

و به عادت همیشه که وقتی یه چیزی رو می خواد تا بی نهایت تکرارش می کنه همچین در حال گفتن (حالا) بودکه دختر صاحبخونه به دادم رسید و بهار رو برد پیش مرغ عشقا از بخت بد من اون دختر از همه جا بی خبر که نمی دونست بهار چقدر حساسه در حال حرف زدن برای دخملم بهش گفته بود که یکی از مرغ عشقا مریضه

خلاصه این که بهار برگشت پیش من در حالی که تمام صورتش اخم و ناراحتی بود

بهار :مامان جوجه هه مریضه ببریمش خونه ی بیهارستان(بیمارستان)(دخمل من همه اماکن رو با اسم خونه می شناسه خونه بیمارستان خونه مسجدو...)

مامان : باشه مامان بعدا می بریم

بهار : نه مامان حالا باید قرصشو بخوره تا خوب بشه

مامان کلافه:باشه مامان بعدا می ریم

بهار :نه اصلا ببیریمش پیش خاله(یکی از دوستام که دامپزشکه) که دکتر ماهیاست پاشو مامان پاشو پاشو...

.

.

.

و این طور بود که بهار خانم تمام وقت تمام صحبتش راجع به مریضی مرغ عشقا بود و ...بالاخره شب  تمام حواسم رو جمع کرده بودم که کتابی روکه براش می خونم هیچ اسمی از  بیمارستان و مریضی و ... نداشته باشه با خیال راحت از این که موضوع یادش رفته آخر کتاب (حسنی شده شاخه یاس) بودم که برخوردم به این بیت

مامان:جوجه ی ناز مش رضا      تو کوچه دنبال غذا

بهار( توی رختخواب با چشم بسته): مامان جوجه ها رفتن خونه بیهارستان؟ خوب شدن؟

مامان:

ما برگشتیم

بهترین کار دنیا گذراندن روزهای بهاری با بهاره گاهی از این همه شباهت بهار کوچولوی خودم با بهار طبیعت شگفت زده می شم وقتی که خوشحاله و به پهنای صورتش می خنده درست شبیه شکوفه های صورتی سیبه که دیدنشون حتی افسرده ترین ادمها رو هم سر ذوق می آره  یا وقتی که اخم می کنه می رقصه شاده و از سر شادی می زنه زیر آواز.... یا مثل همین الان که توی اتاقش داره با لحنی جدی کتاب( کرم ابریشم منوچهر احترامی )رو می خونه (کرم ابشینم دور و بر فلفلی می تلکید) 

گاهی که بهش نگاه می کنم به جای خطوط صورت و چشم و ابرو یه تابلوی سبز می بینم یه تابلو که توی تک تک خطوط سبزش روح بهار تبلور کرده و می شه باهاش زندگی رو لمس کرد خوشحالم که خدای مهربون جلوه ای از بهار زیباش رو توی خونه کوچیک ما به امانت گذاشته شکر...

پ:خوشحالم که دوباره من و بهار برگشتیم دلم برای این جا تنگ شده بود در ضمن الان بهار دو سال و نیمه است

بهار

 

با اين كه تقريبا يك سال و يك ماه از دنيا امدن بهار مي گذره ولي همچنان شبها بد مي خوابه و تا صبح چند بار بيدار مي شه و اين براي يه مامان به معناي فاجعه ست مخصوصا كه اون مامان  توي طول روز فرصت چنداني براي استراحت نداشته باشه اما ديشب ديگه داشتم به نهايت تحملم مي رسيدم بعد از يه روز پر كار و پر مشغله خسته و داغون در حالي كه دعا مي كردم يه امشب رو بهار تا صبح بخوابه خوابيدم مدت زيادي نگذشته بود كه از خواب پريدم حس كردم بهار بيدار شده و البته اشتباه نكرده بودم چون خانم كوچولو رو ديدم كه توي تاريكي روي تختش نشسته سرش رو به نرده هاي تختش چسبونده ودر حالي كه موهاي فرفريش پف كرده و اومده بالا داره خيره خيره منو نگاه مي كنه فكر كردم مثل هميشه وقتي شير بخوره دوباره مي خوابه ولي زهي خيال باطل چون خانم هوس بازي كردن زده بود به كله ش نشون به اون نشون كه تا صبح نخوابيد هر چقدر كه طبق كتاباي روانشناسي كه خونده بودم ناديده ش گرفتم وچراغ ها رو روشن نكردم و خودم رو زدم به خواب فايده اي نداشت يا دستاي كوچولوش به زور دو تا پلكام رو باز مي كرد و با زبون بي زبوني بهم مي گفت باهام بازي كن توي تاريكي سبد اسباب بازيهاش رو ريخت زمين و لوگوهاش رو داد دستم و تا وقتي كه به اندازه تموم ساختموناي شهرمون خونه سازي نكرديم اروم نگرفت بعد كتاب تاتي كوچولو رو اورد هفت هشت بار براش خوندم تا راضي شد و كتاب رو انداخت و رفت  سراغ ارگش و حالا نزن كي بزن چشمام از بي خوابي مي سوخت عصبي شده بودم و دلم مي خواست داد بزنم خوابوندمش روي پام و اروم اروم تكونش دادم مثل قرقي پا شد و نشست خورشيد ديگه كاملا طلوع كرده بود حس مي كردم ديگه هيچ تواني ندارم هيچ وقت اين قدر بي خوابي و خستگي روم اثر نكرده بود ديگه نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم در حالي كه ناخوداگاه اشك توي چشمام حلقه زده بود به ملتمسانه ترين لحني كه مي تونستم بهش گفتم مامان خيلي خسته است و اگه الان نخوابي مريض مي شه و... همون موقع معجزه شد دخترك حساسم چشماي درشتشو دوخت به چشمام و چند ثانيه خيره نگام كرد بعد مثل يه خانم سرم رو گذاشت روي پاهاي كوچولوش و اروم اروم با دستاي كوچولو وظريفش شروع كرد به نوازش موهام نفهميدم چقدر گذشت وقتي چشمام روباز كردم داشتن اذون ظهر رو مي گفتن دختركم كنار من خوابش برده بود در حالي كه دستاي مهربون و كوچولوش هنوز روي سرم بود اروم گذاشتمش توي تختش در حالي كه فكر مي كردم مادر ها عجب انسانهاي خوشبختي هستند

یه کشف بزرگ

هیچ وقت اون شبی رو که فرداش می خواستم زایمان کنم یادم نمی ره فکر می کردم از فردا که نی نی کوچولوم دنیا بیاد یه ادم دیگه می شم مامان می شم زایمان کردم بهار یک ماهه و دو ماهه و سه ماهه شد من مامان شدم ولی یه ادم دیگه نشدم بهار رو دوست داشتم و تمام وقتم مال اون بود ولی اون چیزی که از مامان بودن توی ذهنم شکل گرفته بود رو نداشتم و ناامیدانه برای به دست اوردنش تلاش می کردم فکر می کردم صرف اینکه یه بچه رو من به دنیا بیارم یکمرتبه بهم یه هویت جدید می بخشه در حالی که نبخشیده بود گذشت و من سعی کردم با این احساس ناخوشایند که من مثل مامانای دیگه نیستم کنار بیام تا این که دیروز بهار که تازه راه افتاده زمین خورد و گوشه لبش گرفت به سرامیک و یه کمی خون اومد اون موقع بود که فهمیدم اون حسی که با زور دنبال به دست اوردنش بودم داره توی تموم وجودم می جوشه من دخترم رو حس می کردم تموم دردی رو که لبای کوچیکش می کشیدن حس می کردم و این برام جدید بود هیچ وقت این قدر عمیق درد نکشیده بودم تازه متوجه شدم که تمام این مدت حس مادرانه ذره ذره  وجودم رو تسخیر کرده  تازه فهمیدم که چرانگاههای معصومش به قلبم تلنگر می زنه که چرا وقتی می خنده تمام وجودم گرم می شه چطور این همه مدت این همه احساس رو ندیده بودم من مامان شدم چند بار با خودم تکرارش می کنم تا شیرینیش رو بیشتر و بیشتر حس کنم  سجده شکر به جا میارم شاید اگر کشف این احساس با دیدن چشمای گریون و لبای پر از بغض دخترکم نبود لذتش رو بیشتر حس می کردم ولی باز هم خدا رو شکر بالاخره من هم لیاقت داشتن حس عمیق مادری رو پیدا کردم خدایا شکرت

از زماني كه پاهاي كوچك دختركم مي توانند قدمهاي محكم بردارند لذت بخش ترين كار دنيا برايم هم اهنگ شدن با قدمهاي كوچكش شده است دستهاي كوچكش را مي گيرم و با هم قدم مي زنيم در حالي كه سعي مي كنم به تمام سوالاتش جواب بدهم نگاهش به تمام موجودات و مسائل دنيا متفاوت و تازه است  و همه چيز برايش عجيب و مرموز. راه كوتاه خانه تا خيابان اصلي با او حداقل ده دقيقه طول مي كشد با او هم قدم مي شوم و به دنياي كودكي باز مي گردم با هم حركات مورچه ها را نگاه مي كنيم و از صداي خش خش برگ ها زير پاهايمان لذت مي بريم كوچه معمولي و ساده مان با وجود بهار تبديل به يك دنياي پراز شگفتي شده است و من تازه مي فهمم چقدر نسبت به اطرافم بي تفاوت شده ام چقدر اجازه داده ام روزمرگيها بر حساسیت نگاهم به دنيا تاثير بگذارد چگونه پرواز سبك قاصدك هاي معلق در هوا را نديده ام چطور توانسته ام از كنار كفشدوزك نازي كه برعكس روي زمين افتاده بود و تقلا مي كرد اينقدر راحت بگذرم اصلا چگونه هيچ وقت در اين سالها متوجه نشدم بودم يك ساعت فروشي كوچك و قديمي سر كوچه مان وجود دارد كه صاحبش پيرمردي است با يك ذره بين كوچك روي يك چشم  ...

با بهار هم قدم مي شوم و گاهي تا جايي كه پاهاي كوچكش اجازه دهند سرخوشانه به دنبال شاپركها مي دويم براي تمام گنجشك هاي شهرمان باي باي مي كنيم به مورچه هاي كوچك سلام مي دهيم و با سخاوت به گربه گرسنه ي سر خيابان بستني تعارف مي كنيم لذت بخش ترين كار دنيا نگاه با چشمان كنجكاو و تازه دختركم بهار است...

يا به قول سهراب

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

 

پ.ن:دوباره بار و بنه مون رو بستيم و به اين قالب جديد اسباب كشي كرديم ازالهام عزيز بابت اينكه اجازه استفاده از طرحش رو دادتشكر مي كنم

ای چیه

مدتیه که بهار هر چی رو که می بینه می گه (ای چیه) یا (ای کیه) جالب اینجاست که با جواب من اصلا راضی نمی شه و همچنان می پرسه ای چیه این چند وقته که نتونستم سری به دنیای مجازی وبلاگستان بزنم شدیدا درگیر اسباب کشی بودیم اولین صبحی که بهار خانم توی خونه جدید از خواب بیدار شد خیلی جالب بود بلند شد و نشست روی تخت متوجه شدم که یه مرتبه حس کرد جای همیشگی خودش نیست چون چشمای خواب الود و پف کرده ش یهو باز شد با تعجب به من نگاه کرد و گفت ای چیه منتظر جواب من نشد و ای چیه گویان اتاق بعدی رو چک کرد دخترم پاک متعجب شده بود چون به اینم اکتفا نکرد و تموم خونه رو دور زد در حالی که یه نفس می گفت ای چیه جالب اینجاست که در همون حال یه مرتبه به خودم اومدم و دیدم منم یه نفس دارم جواب می دم خونه مون خلاصه حدود یه ربع بیست دقیقه کار من و خانم همین بود بعدش دیگه فکر کنم زبون کوچولوش خسته شد چون دیگه چیزی نمی گفت ولی همچنان با چشم و ابرو از من می پرسید ای چیه...

همين الانم وقتي من كامپيوتر رو روشن كردم و شروع كردم به تايپ اومد كنارم نشست به صفحه كليد اشاره كرد و پرسيد اي چيه جواب دادم صفحه كليد يه كم نگاش كرد و دوباره پرسيد اي چيه دوباره جواب دادم صفحه كليد ...

نيم ساعت بعد ...

-اي چيه؟

-صفحه كليد...

 خلاصه من در حالي كه مثل ضبط صوت تكرار مي كردم صفحه كليد تمام اين پست رو نوشتم اگه وسطاي نوشته م كلمه صفحه كليد رو ديديد كه بي ربط و همين جوري تو صفحه ظاهر شده بود تعجب نكنيد

تولدت مباركككككككككككك

درست يك سال پيش بود درست وقتي كه داشتم سعي مي كردم از بند بيهوشي لعنتي رها بشم تو رو گذاشتن تو بغلم اولش نتونستم نگات كنم مثل مسخ شده ها فقط به دور و برم نگاه مي كردم هيچ وقت ضربان قلبم رو به اون تندي حس نكرده بودم انگار مي خواست سينه م رو بشكافه و بياد بيرون ترسيده بودم ولي نمي دونستم از چي ؟ نديدمت رومو كردم اون ور  حدود به ربع بعد كه مامان بزرگت تو رو گذاشت روي دستام و گفت : نمي خواي دختر كوچولوتو ببيني مثل فرشته ها مي مونه انگار همون موقع از يه خواب سنگين بلند شدم من ... يه ... دختر دارم بعد نيم نگاهي به صورت كوچولوت انداختم و.... اروم شدم نگاه كردن به صورتت هنوز هم به اندازه روز اول بهم ارامش مي ده مي دونم كه تو رو دارم و بخاطر وجود تو مي تونم از همه سختيا بگذرم و همه ادماي دنيا رو ببخشم

زمان همچنان پيش مي تاخت و تو ذره ذره بزرگ شدي ومن ذره ذره مادر اولين لبخندت رو هيچ وقت يادم نمي ره اين قدر زيبا بود كه حس كردم نفسم توي سينه بند اومده لبخندهات خنده هات هنوز هم نفسم رو توي سينه حبس مي كنن اون وقته كه ديگه به هيچي فكر نمي كنم فقط دلم مي خواد دنيا بايسته و لبخنداي تو تا ابد ادامه پيدا كنه و ...من همچنان نگات كنم هميشه همه اولين هاي تو اشك رو به چشمام اورده اولين تكونات توي شكمم اولين غلت زدنت اولين دندون سفيد و كوچولوت اولين ماما گفتنت وحالا... اولين سالگرد تولدت مي دونم كه امروز روز خوشبختيه روز من و تو فقط ما دو تا ولي نمي دونم چرا اشكام دوباره دارن گوشه چشمم چشمك مي زنن من و تو راه درازي رو با هم طي كرديم راه زندگي رو امروز ديگه از اون موجود ناتوان روز اول خبري نيست تو بزرگ شدي حتي اولين قدماي لرزانت رو هم برداشتي من به تو افتخار مي كنم و مثل يه مادر از ديدن قد و بالات حظ مي برم مثل يه مادر من به وجودت افتخار مي كنم دخترم تولدت مبارك

از شیطنتای بهار

معمولا بهار صبح ها که از خواب پا می شه به عنوان صبحانه سرلاک می خوره امروز سرلاکش تمام شده بود مونده بودم که یه نی نی به سن و سال بهار صبحانه چی می تونه بخوره سوپ که مال ناهارش بود برای فرنی شیر خشک تو خونه نداشتیم بسکویت هاش رو هم دیروز خالی خالی خورده بود پوره سیب رو هم خانم به عنوان صبحانه قبول نداره بهترین کاری که به ذهنم رسید این بود که امروز رو با هم صبحانه بخوریم یعنی نون و پنیر و خیار  اولش اصلا خوشش نیومد تازه کلی هم غر و لند کرد و آخر سر هم یه کم نون برداشت و رفت پیش اسباب بازیاش ولی وقتی رو یه کمی نون یه خورده پنیر گذاشتم و وقتی حواسش به اسباب بازیاش بود يواش گذاشتم تو دهنش  با لبخندو یه کمی تعجب خورد انگار خوشش اومده بود چون یه کمی بعد در حالی که وانمود می کردبه سینی صبحانه من اصلا توجهی نداره به بهانه برداشتن کتابش یه کم اومد جلوتر منم روم رو کردم اون طرف یعنی که ندیدمش فقط براش یه لقمه نون و پنیر و یه ریزه خیار گرفتم و گذاشتم تو سینی زیر چشمی دیدم وروجک اومد و یواش لقمه ش رو برداشت این دفعه معلوم بود که خیلی خوشش اومده چون یه لحظه که روم به طرف تلویزیون بود و برگشتم دیدم خانم اومدن و رسما نشستن تو سینی غذای بنده یه دستش رو تا ارنج کرده تو ظرف پنیر و با دست دیگه ش یه نون کامل رو برداشته تو دهنش هم پر از خیارای تمیز کرده قاچ کرده و نمک زده ی  من

اینقدر با تعجب نگاش کردم که اونم با دهن باز و پر از خیار چند لحظه فقط صورت مات و مبهوت منو نگاه می کرد بعد یه مرتبه به خودم اومدم که نکنه یه وقت با این همه خیار تو دهنش خفه بشه انگار از تو نگاه بهت زده م فکرم رو خوند چون یه مرتبه مثل برق فرار کرد واقعا از این همه سرعت عملش برای نگه داشتن اون جند دونه خیارهم تعجب کرده بودم هم خنده م گرفته بودهمین طور که چهار دست و پا فرار می کرد رو فرش جای پنج تا انگشت سفید پنیری می ذاشت و جالب اینجاست که در حال فرار نون بزرگش رو هم با خودش می برد

دیگه دنبالش نرفتم گذاشتم اروم و راحت قاچ های خیار توی دهنش رو خورد و در حالی که از پنیری بودن دستاش کیف کرده بود با خوشحالی اونا رو به فرش و قالی و مبل زد فکر کردم حالا که از کاری به این کوچکی خوشحال می شه و کیف می کنه چرا این خوشی رو ازش بگیرم به خودم گفتم بعدها وقتی بزرگتر شد به این سادگیا نمی شه خوشحالش کرد پس بذار خوش باشه خودم از داشتن اين ديدگاه يه مرتبه تعجب كردم انگار من همون ماماني نبودم كه سر ريختن قطره اهنش روي فرش كلي دپرس شده بودم توي اين فكرم كه واقعا ما ادما چقدر راحت به اوضاع عادت مي كنيم ...

مامان بدقول

مدتيه كه بدجوري بدقول شدم يه عالمه كار ناتمام دوروبرم ريخته كه مدتهاست موعد انجام دادنشون گذشته كتابا و جزوه هام گوشه اتاق بهم دهن كجي مي كنن عكس بهار كه مدتيه مي خوام بذارمش تو وبلاگ تو صف طويل عكساي ريسايز نشده باقي مونده حتي مدركم كه آماده شده رو هم نرفتم از دانشگاه بگيرم ديگه اين اواخر به روز نكردن وبلاگ هم داره به اين كاراي ناتموم اضافه مي شه كتاب ((قورباغه رو قورت بده)) رو خونديد؟ تمام قورباغه هاي من تو صف خورده شدنن و هنوز لب به هيچ كدوم نزدم

بهار هم كه روز به روز داره شيرين و شيرين تر مي شه شيطنت جديدش هم بازي با آب سردكنه مي ره كنارش مي ايسته و شير آب سردش رو تا آخر مي كشه عقب و در عين حال با تمام توانش ليوان رو مي كشه كه بتونه آب رو تو ليوان بريزه فكر كنم بتونيد تصور كنيد كه در حين اجراي اين عمليات چه اتفاقي براي آشپزخونه مي افته صد رحمت به سونامي 

چند روز پيش متوجه شدم كه روي دست و پا و پيشوني و زانوش چند تا دونه ريز در اومده از فكر اين كه آبله مرغون باشه تمام تنم مي لرزيد ولي دكتر گفت فقط حساسيته الانم خدا رو شكربهتره راستي دوستاي خوبم شما يا ني ني هاي گلتون تجربه آبله مرغون داشتيد؟ با تب شروع مي شه؟ ممنون مي شم كه راهنماييم كنيد

پ.ن:الان كه دوباره دارم مي نويسم متوجه شدم كه دلم چقدر براي اينجا تنگ شده بود خوشحالم كه دوباره برگشتم

دختر اجتماعی من

امروز من و بهار رفته بودیم دفتر هواپیمایی یه خانم با پسرش هم اومده بود پسره حدودا شش هفت ساله بود یه مرتبه متوجه شدم بهار با دست و پا زدنای زیاد می خواد از تو بغلم در بیاد و هی داره ذوق می کنه برای پسره و براش بای بای می کنه پسره مات و متعجب مونده بود و نگاش می کرد قبلا هم متوجه شده بودم هر وقت بهار بچه ها رو می بینه ذوق می کنه ولی نمی دونستم اینقدر . فکر کردم شاید از رنگ لباس پسره خوشش اومده و ذوق کرده گذشت تا رسیدیم خونه و دیدم پسر کوچولوی همسایه مون که کلاس چهارم دبستانه پشت در خونه مونده و کسی خونه شون نیست بهش گفتم تا مامان و باباش بیان خونه بیاد خونه ما اونم اومد بهار هم حالا ذوق نکن کی ذوق بکن همش می رفت طرفش و اسباب بازیاشو می داد بهش کاری که تا حالا ندیده بودم برای کسی انجام بده کلا روابط عمومی بهار خوبه و خیلی غریبی نمی کنه و راحت بغل بقیه می ره ولی ذوقی که برای بچه ها می کنه یه چیز دیگه ست انگار داره کم کم فرق بین بچه ها و آدم بزرگا رو متوجه می شه ...

راستی یه پیشرفت مهم هم کرده پسر خاله های دوقلوی بهار وقتی دنیا اومد یه عالمه ماشین بهش دادن تا یه هفته پیش وقتی می خواست با ماشینا بازی می کنه می کردشون تو دهنش ولی تازگیا یاد گرفته که ماشین چرخ داره و می تونه حرکت کنه اینه دیگه ماشینا رو حرکت می ده و بازی می کنه

صدای گریه ش می اد سعی می کنم پست بعدی رو زودتر بنویسم

قصه هايي براي تمام سنين

بهار عاشق گوش دادن به قصه ست سعی می کنم در روز حتما براش یه کتاب بخونم اونم جفتم می شینه و با دقت گوش می کنه گاهی هم کتاب رو از دستم می گیره و در حالی که به من وانمود می کنه که داره کتاب رو نگاه می کنه یواشکی گوشه کاغذا رو می خوره

تا دو سه هفته پیش هر کتاب کودکانی که دستم می اومد رو برا بهار می خوندم تا اینکه یه روز بابای بهار اومد خونه با یه کارتون کتاب کتابها همه متعلق به گروه سنی کودک و نوجوان بودن وهمه متعلق به یکی از بهترین نویسنده های کودکان و نوجوان حال حاضر کشورمون فرهاد حسن زاده.

اون شب از سر کنجکاوی خودم شروع کردم به خوندن یکی از کتابها کاری که تا شبهای بعد ادامه یافت من خیلی وقته که از سن و دنیای نوجوانی فاصله گرفته م ولی اون کتابا اونقدر جذاب بودن که باعث شد دوباره برم تو همون حال و هوا شخصیت ها کاملا ساده و ملموس و دوست داشتنی بودن نمونه شون رو در اطرافم راحت می تونستم پیدا کنم فضاها لطیف و با احساس توصیف شده بودن اونقدر که کاملا می تونستی جذبشون بشی .

 

در ضمن یه سری قصه های طنز داشت که توی مجموعه (در روزگاری که هنوز پنج شنبه و جمعه اختراع نشده بود) قرار داده شده بود و باعث شدن یه شب تا صبح از یاداوریشون به خنده بیفتم البته برای بچه های کوچکتر هم چند تا کتاب نوشته مثل( آقا رنگی و گربه ناقلا )که فوق العاده کتاب جالبیه و نوع نوشتار و تصویرگریش با همه کتابهای کودکانی که تا حالا خونده بودم واکثرا ترجمه های ضعیفی از نویسنده های خارجی بودن فرق داشت...

 

 

 

آشنا شدن با اون کتابها یکی از بهترین اتفاقاتی بود که توی ماه گذشته داشتم بنابراین تصمیم گرفتم که این تجربه خوبم رو با همه کسانی که این وبلاگ رو می خونن تقسیم کنم خصوصا مامانای گلی که برای بچه هاشون کتاب می خونن .