سقوط آدم  . . .


فراموش نکنید،اجباری به تلاش ندارید، فراموش نکنید اجباری به

جنگ و ستیز ندارید، فراموش نکنید اجباری به کشف طریق و

پیروزی ندارید،فراموش نکنید اجبار شما آگاهی است ...آگاهی؟


زمین آه ،سکوی رنج و عذاب و تکیه گاه دردهایم

ای خاک لبریز عثیان و درد ها فرو  در رگ و بندم

زمانه قیل و قال پرست ، بر کدام ننگت جار  نزنم

همنوعان صدچهره و رنگارنگ،پر فریب درعمق نگاهم

سعدی بنی  آدم  در طلسم خودش شکست ، جانم

اعضای یکدگر نبودند که هیچ، قاتل هم شدند در خونم

هوا هم غلیظ  و آلوده تر، گویی مرده بود در نفس هایم

آسمان ته نشین  اشک و جارم بود ،در عطر لحظه هایم

زمان دست هایت آلوده  کشتن بود، عمریست ممنوعیم

روزگاری را سرودم پوچ درپوچش،تهی دراوج بردو باخت هایم

دل ها سلام ...


سلام سلام، همگی سلام

زمونه سلام ، زندگی سلام

اشک و لبخند ، مستی سلام

مرهم نایاب ،حرمت بغض سلام

همدلان بی دل ،دیوانگی سلام

لبخند بی دلیل لب و آرامش  سلام

سلام سلام ...جادوی عشق سلام

بنام مهربان این جهان در هر بندو نفسم 

در غوغای تپش قلب لبریزتر از احساسم

بر هر نظر در امتداد جاده بی عبور دلم

تا هر برهان و معمای نجابت اندوه قلبم

بر طیف  رنگین کمان زیبای بلورین  نگاهم

تا دعاهای مسرت بخش و گرم ظریفانه لبانم

تا شوق و هل هله ی سینه ام و بر رسالت وجودم

درود و سلام برحریم دل و قلبهای شکسته میفشانم

زمزمه هایی در خستگی ...

خسته ام از تکرار خودم با خود و بیزار از دیدن تکرار . . .

دیروز انسان چه میکشید از دانستن و تحمل راز های بزرگ . . .

سکوت باید کرد،دید اما ندید،دوست داشت اما نداشت،چه وقت از

اماها تهی خواهم شد؟دنیا جواب مرا میدهد میدانم امانه نمیدانم!


اینجا سرزمین عاشقان همیشه تنها در تب سکوت است

غربت و غریبی خاکش بر اندوه و دلتنگی زندان دل است

نگاهت حمله  نفس گیریست تا اسارت بر زمزمه لبانت

در منشور نگاهت چه حکمت عاشقی زیبا پا برجاست

با ترانه دلت من و شراره نگاهت به رقص رفتیم تا نهایت

بیا در قلب عشق بدریم این پیله های زشت،را با جسارت

بر بال دلمون همچو چکاوک رها بشیم بی بهانه در نیازت

در شوق یک پروانه بودن در ظرافت پرواز کنیم تا بینهایت

اینجا حرفی جز تنهایی و شکستن و سست در بودن نیست

بیا تا مرزهای رستن و شکفتن پر کشیم تا اردیبهشت قلبت

اعتراضی در سکوت . . .

به نام بخشنده ترین حاکم دل ها بر آغاز و پایان متن قصه ها

سلام بر آه آینه دل ها، سلام بر چشم های گریان و اشک ها

روز و روزگارم تهی از خنده و شادی، لبریز غصه شد سینه ها

دل دادیم به چند کلام بی فروغ،پیمانی بردروغ و سراب غم ها

دلخوشیم که بر باد دادیم غصه ها ،باز بارید از آسمون غم ها

در دل هوس هم نام زیبایی را دفن کردیم نامش بود عشق ها

بار الهی بارانی خواهم از جنس صداقت پرمهر دور ازکینه ها

زمین به تنگ آمده از پلیدی و گناه ،شده گور کفر و فریب ها

با ذکر نگاهم  اعتراضی میکشم بر دل و سجاده آسمان ها

این بار به آسمان گویم نبار من میبارم بر آن در بغض وگریه ها  

  حسی    مثل    زندون   . . .

احساس هم فاجعه است وقتی دل خوش  نیست

دلم تنگ بر ابریشم ابرهای تیره، درد  خوبی نیست

آشوبهای ذهن و دلهره ، بهر بود و نبودها   نیست

حجم اندوه در قلب غم ، از کم  و  زیادها  نیست

روز و  شب بر غوغاست، عطر دل در یادها نیست

شب در عشق و جنون پرم ازشهوت رفتن، ره نیست

خاطره ها شد صید کینه، وسوسه را معمایی نیست

هنوزم دل جای امن گریه است، رد نگاهی نیست

ما هنوزم  مثل مرداب، مسخ آینه کویریم نا نیست

از مردم ما درد داره یک مرد می سازه، روا  نیست

از هفتاد نسل قبل، هزار استوره داریم  کم  نیست

 سایه ها سنگ ،قلبها سرد و بیرنگ، فریادی نیست

حکایت  زندگی  . . .


زندگی را آغاز بر نبض وسوسه بودن یا نبودن

زندگی را با امیدها همسفر،درلحظه های سرودن

زندگی را عمری دویدن در قلب پر راز و رمزش پنهان

زندگی را در تلخ و شیرینش بر یاد خدا تا عشق رفتن

زندگی را پیمودیم در رنج ها بر عمق اصرارش حراسان

زندگی را همواره در تل آرزوها دیدم بر خیال ها نشاندن

زندگی را سرودیم از دیروز تا همیشه بر دروغ،سراب،گمان

زندگی را امروز چه خوانا میبینم در این شلوغ بازار بی کران

زندگی را با عشق و عشوه در رنگها کشیدیم بر سودا و جان

زندگی را بخوان، گریه کن، بخند، بپیوند ،عشق بورز و فریاد بزن

غ  م  ن ا  م  ه  .  .  .

شب زمزمه کوتاهی است میا ن لبخند و اشک.

آن لحظه که بی صبرانه در انتظار در انتهای شب لبریز خستگی و مفقو دیم.

عشق هم مغرور و رسوا آغشته بهانه حماقت،در مرام خاطره ای نماند ازبیم تنهایی و مرگ!

چه زیبای و دلفریبانه عده ای شهد شهادت را ظریفانه و نجیب نوشیدن و سرودند، جار زدند،

در غوغاها بر ترانه ای و غریب و تشنه لب رفتند از این ولایت .

 شب نشسته در ترانه ظلمت و تاریکش ، و گاه بر قلب  شکسته و گم شده سکوت.

باورهای بی ستاره و امیدهای تاریک شده هدیه روزگارم .

بر قلب بیمار اما تهی از هوس همچنان اصرار تپش  و تکرار شده مکتوب .

در دیدگانم رنگ های مبهم  و زشت وحشت مهتابی تر از هزاران شب یلدای است.

دل دلهره بودن و نبودنش بی عار شده یقین دارم که چیزی شبیه سنگ شده،

احساس و سودایش بود همه  دروغ !!

زندگی رنگ داده بر تمامی امید و شوق هایمان،و تنهایی بزرگترین دستاور بشر بود در

خلاصه بودنش در بساط زمین.

زمین دیگر دور خودش نمیچرخه و چرخ می خورد در بغض و اما و شاید ها و هنوز.

سالهاست که شب برایم دردی کهنه است در عمق بیقراری هایم .

دلم می خواد پرکشم سوی آفتاب از کینه و جهل زمین از کفر و حقارت آدمیان پر مدعی.

نه ترس آتش و جهنم نه از برای بهشت و سور بساطش فقط و فقط خدایم را می جویم.

اگر جسارت نکنم ...


رنج گنج آمد که رحمت ها در اوست
مغز تازه گشت چو بخراشید پوست
همره غم باش با وحشت بساز
می طلب در مرگ خود عمر دراز
گریه و درد و غم و زاری خود
شاد مانیدن به  بیداری  خود
آن  بهاران  مضمر است  اندر خزان
در بهار است آن خزان  مگریز از آن

...

عصر و زمان رسوای و بی غیرت به تاراج ما را  فروخ ته

زمین از داغ کدام خاطره ، چرخ  میزند تا عمق فاجعه

آسمان بی همت،قتل رود و دریا را کشید بر خواب پرنده

دیگر این پنجره ها  تاب و توان دیدن زشتی ها  را نداره

در ها دچار یاس و کابوس ،اسیر خواب در قفل ها بسته

زمان در ساعت ها بیماره ، عقربه در قلب ساعت مرده

زمستان دلهره سوز و سرماست ، بر قافیه لب و دیده

قلب و دل ها لغزیده و سرخورده، درعمق گریه و خنده

پنجره را نبندید ،رو گونه هامون قطرهای بارون میرقصه

هی میباره هی میباره ،دل آسمون گرفته  مثل من غصه داره 


هر چه خوای اسمش را بگذار ...


افکارم شدند آوار، ریخته بر این تن و جان بیزار

بر شاهراه ذهن، تصادف خاطره و کلمه ها در شوره زار

در رنگین کمان دیدگان، گرفته گریبانش را باران به زار

درترافیک کلمات برلبان مردد ازگفتن، بغض شده کشدار

برسینه لبالب از تهی، از ناباوری رفتم تا شرح اندوه، بیقرار

در غوغای تپش قلبی که این روزها ناگفته را میکند تکرار

درگرداب دل بی قاعده ومجهول،سپردم به قصه های تب دار

بر پنجه اسیر سرمای،که مدام گوشزد کرد سرما را برتن بیمار

پاهای خالی از ردپای آرزو، آرام در فریب مرا برد تا طناب دار

از دیروزتا به امروز،درقلب زندگی همچو قاصدکی اسیرباد بیقرار

از گفته ها تا نا گفته ها ، فاصله ای نبود بیش، بیا با من بشمار

در این آغاز و پایان ها ، بر طلوع و غروب ما گفته ها بود بسیار

جمعه دیگر و ردپایی از جنس دلگیری ها


مفهوم زمين برام دلخراش و آسمون برام مبهم

اينبارترس ريختن اشك نبود فرو ريختن بود درخودم

آغوش زندگي باز است و  در آرزوها نيم بسته

بي انصافي در گوشه گوشه زندگي شد پچپچه

دوري من از خودم بي خبر از اينكه چه تنهايي

دنيا تنگتر شد و همهمه روزگار سپردم به بي وفايي

بدترين گناه ما شد اينكه خودم اندازه خودم بخوام

چه دور شدم از خودم  دلم ميگره، ميگريم در قلبم

خوش به حالت زندگي شاد باش با زجري كه دادی بر ما

نفرين و بدترين برتوما به هرسازت رنجيدم چه كردي باما

زندگی زندان من .....



اینجا این گوشه دل، از نجوای دل،برطاقت رگ میجویم

از نفس تا یک آه بریده ، دست بدامن جنون شده ایم

اینبار از ناله سنگ آمدم ، از باور سنگریزه میپرسیم

بیاید از وسوسه و بزم  لذت رنگ ها ، رهایی جوییم

در غروب رنگ باخته آرزو، به گناه چنگ زده ایم

وقتی زمین ناز تو را درآسمان میکشید ،آدم نبودیم

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید،آه دریدیم

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید، بغض شکستیم

وقتی که من عاشق شدم،شیطان به نامم سجده کرد،مجنونیم

یک آن شدیم عاشق ، دنیا همان یک لحظه بود ، دیوانه ایم

آدمیان ، حاکمان ، پنهان ، زمین


چندی جلوه دلربای حق اند حاکم ، زیبایی و هنر روی زمین

اندکی بی مثال اند برحاکم ،درد و رنج، تنهایی روی زمین

کم یاب وپنهان اند مستان حاکم ،دوستی وعشق روی زمین

دسته ای حرمت یقین اند برحاکم ،صبر و صبوری روی زمین

گروهی بازیچه زندگی اند حاکم ،شادی وخنده  روی زمین

برخی غربت نجابت اند حاکم ،بغض و گریه  روی زمین

چه انگشت شمارن اند حاکم ،راستی و صداقت روی زمین

بسیاری  زشت و کریه اند حاکم ، مکر و فریب روی زمین

جمعی بسیار دلقک اند در حاکم ،دروغ و دغل روی زمین

عده ای بی ریا انگل جان اندحاکم ،دشمنی و کینه روی زمین

فراوان  زالو وگرگ اند حاکم ،خونخواری و  قتل  روی زمین

رعنای نیت کفر،گناه اند حاکم ،شیطان  و لشکرش روی زمین

مستانه.......

دلبرک بیا سجده بکاریم بی دل، بیا ماه  را  بدزدیم

اولین دلهره دیدار،قدم به قدم رقص دلشوره درنفسهایم

سالهاست که درانفجار نگاهت، بی جرم سلاخی میشوم

ازگفتن دوستت دارم تا حریم شنیدنت، عمریست درانتظارم

مرا بخوان از چتر پاره دل تا نبردبان شکسته قلب بیا بترسیم

زمانی که در اوج نفرت دل میکندی، آرزوها  برایت کردم ترسیم

در این سرما که لب تا لب سکوت  است، من آن قصه پر سوزم   

در بیقراری لحظه هایت چرا فرار میکنی از طوفان، امواج  آرامشم

من رسم زمین و آسمان را میدانم و میشکنم،تو را به بینهایت میبرم

من از هجوم زشتیها پناه آوردم به نگاهت،تو را به خوشبختیها سپردم

کاری زشت چون دزدی...

سلام خدمت تمامی دوستان و ثنا خانم باید عرض کنم این شعر مال منه و دوتا پست قبلشم از مطالب و شعرهای منه این شعرو 1/4/92 نوشتم و آپ کردم


از چی بگم ........


ازچی بگم تا دلمان لحظه ای آرام گیرد

دیو غصه ها کی به کجا ، خواهد بمیرد

بیا تا بگویم اصرار مان شاید از خواب برخیزید

دزیده چون در میان بیهودگی از بودن دم زدید

در دروغ ها، مکر و ریا، فریب ها پر از پرسه اید

درنا امیدی مردید،گفتی در دامن زندگی زنده اید

گوش گیر در پلیدی و کفر قهرمانی نگو کسی ندید

یخ زد پاییز و زمستان د رخاطرات دم از خورشید زدید

از چی بگم وقتی دل تنگه، در باور و ذهنم چه  زشتید

سلسله جنبان دل عاشق خویشم بر زندگیم سایه ای نگنجید

برای نگاری که همیشه نگار ماند .....

سوال : از یاد مبر    که ما    _من و تو_    انسان را   رعایت کرده ایم،

  خود اگر شاه کار خدا بود یا نبود.

جواب  : شب آخرشبی بارانی وبوی خیس کوچه ای نمناک،اماسرد، آغوش نگار جای

امن ،صداقت مهر شب بود.لحظه بازگشت وزن و جاذبه دیگر برایم معنای نداشت،چرا

که خود را جاگذاشته بودم درشبی سرد میرفتم سرگردان و تا همیشه گم شدم...

در گوش باد زمزمه ای خواندم چنین....


افسانه بود قبل تو رویای عشق  نگار

کشیدی پای عشق را به حقیقت نگار

ریخت باران گیسوان تو برشانه ات نگار

هرحلقه غزل شدوهرچین قصیده ای نگار

حتی نشستی ای کناراین غزلت هم نگار

خط کشیدی  روی واژه های خطایم  نگار

نهفته است گاهی هزار بیت نگفته ، نگار

زیبای من!دراشک به دفتر چکیده ای نگار

خوابم یا بیدارم  . . .


شب در بستر سکوت دردی مرحوم و مبهمم

سکنای در عمق قلبی  خسته  از روزگارم

یا که میهمان حقیقت، دل خراب و ویرانم

چرا چنین در چین رسوای ننگ و بیراهه ام

به کجا به کدام لحظه سوءظن ، شک ریختم 

به کدام سجده نبوسیدم ، بر آغاز و پایانم

بر چه قنودی دلم لرزید و فرو  نریختم 

در وضوی کدام عشق، جهالت را نکشتم

در نیت کدامین غسل نمردم ، گره کورم

پیوسته در طواف دردها  هذیان میگویم

 مترسکی در گور ذهن این خلایق تا همیشه نا لایق شدم 

همواره کوک میشوم در تنهایی تا زنگ حق حق بارش اشکهایم

نگاری از پی نگار


عاشقم من ، بر وجودش همچو لیلای زمان
چه امیدو فردایی، دلتنگی حک دررگ وجان

نقاب نیکی ، در رویای خواب !

خواب پرسه زد در آینه تاریک آب !

آب میرقصد در سوز .عطش بار سراب !

سراب از عطش، دل و جگرش شد کباب !

کباب برسفره پر غصه، درگیرهذیان شراب !

شراب شده بغض دلهای در دلشوره، تب !

تب میخزد زیرلب سکوت برای درد شب !

شب پرم از درد برقلب تاریکش، پرکشیدم سوی آفتاب !

آفتاب برسجاده دشت، میکارد بوسه لبالب !

لبالب فرو میرم در وحشت قصه تهی ازمتن، بی لب !

لب شدسمبل دردبردهان، سرود ترانه ناله درقفس سراب !

سراب آوازش پردلتنگی، فتح حق حق از شب تا شب ! 

برای   تو


انسان !!! این  واژه  تنهای ، غریب  و تهی !

 در باورش نشسته به انتظار، به ضیافت رویای خوشبختی ! 

غرق رسوایی  و ننگ  روزگار، من دیدمش آشکار تر !

لبریز خودخواهی ، کینه  و تزویر !؟

 زخمی گذشته غمگینش  بود !

او شهید آینده غیر ممکنش  شده  بود !؟

حراسان ، مفقود در عمق خاطراتش  میسوخت ! 

 میکشید درد و حسرت عمری ، پشت نقاب خوشبختی و سعادت  ...

باز........




باز امروز من و نقش یک انسان خسته

باز حرفم بوی غم وتصویر گندیده درآینه

باز دلتنگی در معمای دیروز شده ترانه

باز کشیدم سراب شادی بر نبض جاده

باز چه ساده و بی نفس میشکنم در لحظه

باز گرگ دریده خواب گوسفندی بی زوزه

باز شکست قامت انسان برای چند لغمه

باز کیش و مات خنده روانه دست گریه

باز دربازی،آدم دزد شده بود زندگی شاه

باز گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه

باز سر بده حق حق بزار دست صدا روشه 

این زندگی ........



فصل های دلگیر را دوره میکنیم برای زندگی

هر که آمد در این جمع چه نالان شد از زندگی

دربان را بگو درها را ببندند گویی مرده زندگی

از نخست آشکاربود خنجراین سراب نارفیق زندگی

من گوش مخملی میکشم چه خواب وخیالی درزندگی

خلایق بی بنیان لحظه ای صبرکنید در این زندگی

شما که اهل حساب بودید وچانه مفت نکن  زندگی

من که میدانم سیب وشیطان بهانه بود برای زندگی

تو هم میشناسی این موجود بد و بدکار را در زندگی

روزی که آدم را میفروختند به شرط دروغ برزندگی

کسی اذان نگفت کسی سجده و منبرنرفت بهر زندگی

ندید کسی اشکهای خالقی مهربان را در بازی زندگی

دست های گرم تو  

این  شعر تقدیم دوست عزیز    ح   

 

 

چه آرامم درپشت جنگل انبوه مژگانت

بر شت نگاهت شناورم ، تا پهنای قلبت

آه،زلالی قلبت افسانه کیمیای گم نامیست

به عمق دلت که میرسم ، چه اعجازیست

ترانه های مست دسته دسته راهی لبانت

غرق جادوی تودل پری، شدم از ظرافتت

بس که غرق شدم در این معمای نجابتت

میسوزاندم حرفای قلب و طلسم نگاهت

پاییز قصه با منه بهارو بردار برو بهشت

جا نمیشه تو قاب سرنوشت من نگاهت

درد دل...

میخوانم هر روز از مهرش حضرت دوست

میمانم بر امیدش ،که هرچه هست از اوست

میخواهم پلی بنشانم ، بر آینده و آغوشت

دیدی که هزار راه رفتم، باز آمدم بسویت

نکته ای بر ذهن مغرورم سنگین،سالهاست

نامردی را چیزی نیاز ندارد جز یک خریت

اما مرد بودن خیلی چیزها میخواهد ازآدمیت

حکایت من،داستان دستی که نمک ندارد است

از خوشبختی ، آرزوها ، عاقبت کشیده ام دست

تنها دوبال میخوام تا بروم از این تنهایی،وحشت

تشنه تر از پاییز و من چه کسی...؟؟؟!!!

سلام خدمت همه دوستان حال واحوال خوبی ندارم  بدتر از هر دیروز و امروزی

 

 

ازگور مفاهیم ، واژه و دردها برمیخیزم

مینشینم درگذر باد وحشی پاییزوخاطراتم

به یاد و خاطره، زندگی بی سروته میخندم

آره زندگی همینه به نوازش باد دل میبندم

محتاج دعای برگ های اسیر باد می شوم

میرم ازشهر کینه ها، با کوله بار گلایه هایم

میدانم گوشه کنار این شهرعشقم جامیزارم

بیا در وحشت دلگیر گل از دلتنگی بنویسیم

نگرانی بیرنگ.........

 

روزهای بی سرانجام در بی مقصد، دلگیری است

انتظار در انتظار کشیده زبانه، نهایت آشفتگی است

آسمان شهرم چه نامحرم شد،ازپرنده خالی است

قاصدکها خبری نمیدانند، قلبها محکوم تنهای است

زندگی رقص رنجی بر آغاز، راهی بی انتها است

دار و ندارمان بر دار حراج، وهم برخیال ها است

وطنم طلوعش در ابهام،غروبش درنا امیدی است

اسیر دل،اسارت درخواهش ها،شروع بردگی است

زکلام پر درد پدر،تانگاه عاشق مادرشکستن ها است

پی درپی شکستم،در عصرمبهم،لبریز کینه ها است

گلایه ........

.

یک قطره باران شدم ، از بر غم و شادی ، روزگارانم چکیدم

درمانده و هراسان شدم پنهان، انسان را بدور از انسان بدیدم

بی اشتها در زیستن، باز تکراری را درتکرارها به رسم دویدم

صحبت از یک چشم برهم بود، من هزاران پلک خیس دریدم

یکی بررنج وغم این ره! هزارکابوس، وهم بردیده وخاطراطم

یکی بر تلی خنده لمیده، خودخواه مغرور نشست براسم آدم

مگربنی آدم اعضای یکدیگرنبودند، در این معبد، بساط ودم

چه شددیگری برای رنگی زشت! ننگ را می تند برپیکردردم

چرا روزگاری دراز این موجود را، شرمنده ، رسواترین میبینم

سایه ام را پشت سر اگر بر دار و می سوزانید، نیست گله ام

به شب ، پنجره ، دیوارها ، بسپارید باز با بغض برمیگردم

مرد.......زن .......

 

مردی دردها را به تن میساید، زن در دلش سوء ظن میبرد

زنی در غروب بغض هایش میشکست، مرد هوس میدواند

مردی جام شراب بدست، زن برایش فریب و زهر میریزد

زنی در رویاهایش غمناک، مرد مهر و محبت را بر او بارید

مردی در هرزگیش تشنه و یکه تاز، زن برایش دعا میخواند

زنی درهوسهای دلش مغلوب، مرد برایش مرهم میشود

مردی از وحشت زندگی گریزان، زن بر او صبر مینشاند

زنی دل و قلبش لبریزعشق ، مرد میداند بر او زخم میزند

مردی درپی نیمه گم پنهانش،زن پی انتقام او را می سوزاند

زنی سیبی داد دست مرد، مرد گرفت و عمری در به در شد

مردی زن را عشق میدانست، زن مرد را تکیه گاهش می داند

زن دلش عطر وجودش مرد، مرد ازعشق زن خوشبختی را سرود

روز گار قشنگ ما....؟؟؟؟؟

 

عمریست که در وحشت یک کلمه زیستم دروغ؟

عجب شاه کلمه ایست ومثل الماس بی مانند دروغ؟

چه دلنشین شده ،وسعت بی پایانی دارد این دروغ؟

آنقدرغرق این واژه،میترسم من هم باشم یک دروغ؟

ازوحشتش میتکانم،روحم،ذهنم،تا نشیند درآن دروغ؟

حیرانم چه برده ازآن انسان، نشست برمنبر دروغ؟

ای انسان دروغ پرست،برای مرگ هم داری دروغ؟

عصرمن شده حجم بی پایان، بی انتهایی، از دروغ؟

.............. من وتو ما  ........

 

سلام خدمت تمامی دوستان خوبم ،که این روزها شدن همدم نجوای قلم وفریاد کش برسطر کاغذ!!! گاه چه غریب ونجیب درسکوت نشسته در امید به ضیافت لحظه ای از جنس سلام ،از بی سو ترین ومبهم ترین احساس یک انسان ..این لحظه تولد من وتو ما بود برای آغاز !وبی آنکه به پایان فکر کنیم آغاز شدیم دراین راه بی پایان...

با عطری از یاس پرپر، مبهم نوشتم برتن شب

کابوس ستاره شدفردای بی رویا،نه شب بی مهتاب

شب آرزویش کشتن روز، روز فراری ازکینه شب

زمزمه فردا زجریست، تامن فراری شوم از خواب

چندان بیقرارم میکند،که از حریم خود شدم پرتاب

میتکانم قلبم در باد،خنده هایم آرام ته یک مرداب

کوه باطاقتی فرسوده ،پایش زخمی این ره بی تاب

نوشتم بردل شب!متن قصه باران آه بغض جنگل،آشوب

در قاب کهنه دیروز ،سلامم شکسته وچراهاشدن عجیب

دست گرم خورشید، تسلی بخش من واین خاک غریب

روحی خسته،دل پرگلایه،احساس شکسته نقش روز،شب

آلوده این حادثه ها، دلخوشم که رویایی رابردم در سراب

از سکوتم تا زیستنی در شوربختی   .....

 

 سکوت، ضمیر ناخود آگاه این شب را میشکنم

 ای شب واژه ای دارم که مجابم خود را آتش زنم

مهربانی ازکدام پنجره میتابی! عمریست که نا امیدم

اشک نریزید ،گرشبی مرا در دلی به خاک سپردنم

ساعت وعقربها،ازدشواریم شکستند،گریان زدن بدارم

کسی دستی نکشیدبرتنهاییم،تهمت خور،مصلوب صبرم

قلندر، نقشی ازمن بکش برتن این شب وروح پاره ام

برپاره، پاره و زخمهای تنم سنگ بزار و بار سکوتم

بارنگی خوش ازتنهایی، پررنگ ، درد رابکش در رگانم

آخرکاربدوزش،درآخرین نفس وتوانم وبکوبش بردیدگانم

پشت هرپنجره،ازاقاقی تا ستاره ،چشم براه رفتن ومردنم