گزارش رادیو زمانه از برگزاری نخستین همایش و بزرگداشت صد سالگی نفت مسجد سلیمان

گزارش رادیو زمانه از برگزاری نخستین همایش و بزرگداشت صد سالگی نفت مسجد سلیمان:

صدسالگی نفت و مسجدسلیمان

روز پنجم خردادماه ۸۷، یعنی ۲۶ ماه می ۲۰۰۸، اولین چاه نفت ایران و خاورمیانه که در مسجد سلیمان احادث شده بود صدساله می‌شود. این موضوع بهانه‌ای شد که همایشی در شهر کلن در آلمان با حضور چندین صاحب‌نظر، با نمایش فیلم و نمایشگاه عکس برگزار شود.

در این همایش پرفسور مسرت، هدایت متین دفتری، فرشید خدادادیان و دکتر رضا جعفری و چندین سخنران دیگر در مورد نفت و تاریخ و فرهنگ مسجد سلیمان صحبت می‌کنند.

اختر قاسمی برگزارکننده‌ این همایش است که در مورد آن می‌گوید: «یکی از دلایلی که خواستم این همایش را برگزار بکنم، این است که خودم بچه‌ آن خطه هستم و بزرگ‌شده‌ی مسجد سلیمانم و در واقع با نفت بزرگ شدم. صدسالگی نفت در واقع صدسالگی شهر مسجد سلیمان هم هست.

این را بهانه‌ای کردم که بتوانم بزرگداشتی برای مسجدسلیمان بگیرم، شهری که در هفتاد و هفت‌­ هشت مورد شهر اولین‌های نه تنها ایران، بلکه خاورمیانه بوده اما امروز واقعا به یکی از سیاه‌روزترین و بدبخت‌ترین شهرهای ایران تبدیل شده است.»


او می‌گوید هدفش این بوده که «توجه مسئولین، مردم و اطرافیان را به این شهر دوباره جلب کند، تا شاید بشود راه حلی برای تولد دوباره‌اش پیدا کرد.»

او این ایده را به تنهایی عملی کرده است: «بدون هیچ گونه پشتوانه‌ مالی، پنج ماه پیش بود که شروع کردم و اولین فراخوان را در وبلاگ شخصی خودم دادم که با استقبال خیلی عظیمی در ایران و خارج از ایران مواجه شد. مردم استقبال کردند و عکس و فیلم فرستادند.»

او می‌گوید: «برای این همایش به ارگان‌های مختلف تقاضای مالی فرستادم، از ارگان‌های آلمانی تا ایرانی و انگلیسی. به بریتیش پترولیوم ، شل و جاهای مختلف و حتا به رسانه‌های ایرانی فرستادم. اما همه موسسات آلمانی جواب رد دادند. به رسانه‌های ایرانی، به رادیوی خود شما، به دویچه ‌وله و صدای آمریکا تقاضا دادم اما تنها رسانه‌ای که به من پاسخ مثبت داد رادیو زمانه بود.»

 

او دلیل این جدی گرفته نشدن را از طرف سازمان‌های مختلف، در این می‌داند که حرکتش را به صورت فردی شروع کرده و ادامه داده: «شاید کسی فکر نمی‌کرد که همایش در این سطح برگزار شود و طبیعتا وقتی شخص حرکت می‌کند، یک مقداری سخت‌تر خواهد بود. از طرف شل و بریتیش پترولیوم گفته شد که اصلا این گونه کارها را انجام نمی‌دهند. در درخواستم هم نوشته بودم که شما اصلا وجودتان بخاطر نفت همین شهر است و من از شما انتظار دارم که به این بزرگداشت صد سالگی نفت کمک کنید. آنها جوابشان این بود که ما خودمان هم این صد سالگی را جشن می‌گیریم. بریتیش پترولیوم در لندن یک جشن داخلی و خصوصی برای کارکنان خودش برگزار کرد که حتی اجازه‌ شرکت به ما هم در جشن‌شان ندادند.»

در کنار سخنرانی‌هایی که قرار است روز شنبه برگزار بشود، یک نمایشگاه عکس و نمایش فیلم از پیدایش اولین چاه نفت مسجد سلیمان نمایش داده می‌شود که قرار است از آرشیو بریتیش پترولیوم به این همایش فرستاده شود. قاسمی در این زمینه می‌گوید: «این همکاری به قیمت پنج ماه نامه‌نگاری شکل گرفت. توانستیم آنها را متقاعد بکنیم که این یک حرکت مردمی و خودجوش است، ما یک انجمن فرهنگی هستیم و هیچ گونه بودجه‌ای نداریم. ولی بالاخره راضی شدند که چند عکس و یک فیلم ۲۰ دقیقه‌ای از پیدایش نفت به ما بدهند که هنوز در مورد فیلم اطمینان ندارم. چون بارها نامه دادند نگران کپی رایت این فیلم هستند که من تا لحظه‌ نمایش واقعا نمی‌توانم مطمئن باشم که فیلم را به ما می‌دهند یا خیر.»

http://radiozamaaneh.com/special/2008/05/post_554.html

خطر تخريب محوطه باستاني زرگان، اهواز را تهديد مي کند | خطر تخریب محوطه باستانی زرگان اهواز

در شمال شرقي شهر اهواز و در مسير جاده اهواز به شوشتر محوطه يي 40هکتاري وجود دارد که پس از خاکبرداري و تسطيح اراضي به محوطه يي ظاهراً هفت هکتاري منتهي مي شود که بقاياي يک شهر تاريخي پيش از اسلام است. کشف مقاديري سفال، سنگ هاي صيقل يافته، ديوار هاي خشتي، آثاري از معماري و تپه هايي که تسطيح شده اند گواه از وجود شهري مي دهد که در دل زمين وجود دارد. به رغم اينکه در سال 1380گمانه زني هايي انجام گرفته و باستاني بودن محوطه محرز شده است اما تاکنون اقدام جدي براي نجات بخشي آن و شناسايي هرچه بيشتر اين محوطه صورت نگرفته است. با آنکه برخي از باستان شناسان از وجود شهري مدفون و تاريخي در اطراف شهر اهواز خبر مي دهند، اما اداره ميراث فرهنگي و گردشگري خوزستان از بررسي هاي بيشتر در اين باره خودداري مي کند.

متن کامل به همراه تصاویر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جاذبه های طبیعی چهارمحال و بختیاری

با توجه به اینکه در فصل بسیار مناسبی برای سفر به استان چهار محال و بختیاری بسر می بریم ، به معرفی جاذبه های این استان می پردازیم .

حقیقتا محیط طبیعی چهار محال و بختیاری در نوع خود بی نظیر است ، وصف و معرفی این طبیعت هیچ لطفی ندارد و این پست صرفا برای دوستانی است که قصد سفر به این استان و بازدید از محیط طبیعی بکر آن دارند . 

لیست کامل گردشگاه های طبیعی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جمعه 20 اردیبهشت، روز نجوم در ایران

مراسم روز جهاني نجوم ايران با رويكرد تغييرات اقليم ‪ ۲۰‬ارديبهشت ماه امسال برگزار مي‌شود.

به گزارش انجمن نجوم ايران ، امسال با توجه به اهميت يافتن مساله تغييرات اقليمي و گرمايش جهاني كه محيط زيست سياره ما را تهديد مي‌كند، انجمن نجوم ايران شاخه آماتوري پيشنهاد كرده تا گروه‌هاي مختلف در برگزاري اين مراسم، زمينه تغييرات اقليم را در نظر داشته باشند و با شعار زمين تنها سياره براي زيستن به آگاهي رساني درباره اهميت حفظ سياره زمين بپردازند.

مراسم بزرگرداشت روز نجوم درايران از هشت سال گذشته برگزار مي‌شود و طي اين مدت گروههاي ايراني برگزاركننده اين مراسم توانستند دوبار جوايز جهاني ترويجي را براي برگزاري موفق اين مراسم دريافت كنند.

با توجه به روند سال‌هاي گذشته و دستورالعمل برگزاري روز جهاني نجوم ، اين مراسم در روز تعطيلي پايان هفته و روز جمعه برگزار خواهد شد.

امسال اطلاعات كاملي در پايگاه اطلاع رساني انجمن نجوم ايران شاخه آماتوري به نشاني ‪www.asias.ir‬قرار گرفته و همچنين پست الكترونيكي به نشاني ‪ astorday@asias.ir‬به طور شبانه روزي آماده پاسخ گويي به پرسش‌هاي احتمالي در زمينه همكاري براي برگزاري هر چه بهتر اين روز در ايران است.

برنامه ها اعلامي براي روز نجوم

 در اصفهان

این مراسم  روز جمعه به همت موسسه آسمان پارس و، مرکز نجوم ادیب و سایر گروه های نجومی  ، از ساعت ۱۳ الی ۲۲ روز ۲۰ اردیبهشت در خانه کودک اصفهان واقع در حاشیه زاینده رود(کنار سی و سه پل) برگزار خواهد شد .

در شهرکرد ، در هفته جاری به همین مناسبت  نشست های مختلف با موضوعات نجومی توسط موسسه آسمان پارس برگزار شد .  

برای مشاهده برنامه روز نجوم در شهر و یا استان خود اینجا کلیک کنید :http://www.parssky.com/news/?NewsID=2299&Cat=Iran

برای دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه نجوم می توانید به پایگاه اطلاع رسانی آسمان پارس و شاخه آماتوری انجمن نجوم ایران مراجعه کنید.

 

مجموعه سروده های لری ایرج رحمانپور منتشر شد

تُنه مئ نویسم تنه مئ نویسم

وه ری سنگ وه ری چو

وي ري تنگه دسم

تنه مئ نویسم

ده چالی و برزی

ده کهُ و بیاوو

وه هرجا برسم

           تنه مئ نویسم ..

 مجموعه کامل اشعار استاد ایرج رحمان پور در مجلدی به عنوان «تورا می نویسم، سرزمینم!» به زیور تبع و نشر آراسته شد.

ایرج رحمانپور شاعر، موسیقی دان و خواننده صاحب سبک پیش از این با نوای دلنشین کاستهایش میهمان خانه های علاقمندان شعر و ادبیات لرستان بوده است، و این نخستین بار است که مجموعه کاملی از اشعار وی به چاپ می رسد و به صورت کتاب منتشر می شود.

خبر انتشار این مجموعه شعر را نشریه سیمره نوشته و افزوده است: «کتاب تورا می نویسم سرزمین من شامل تارنه ها و بومی سروده های ایرج رحمان پورتوسط «سهراب آزادی» گردآوری و به فارسی ترجمه شده است. این کتاب با شمارگان سه هزار نسخه در 237 صفحه و به قیمت 3500 تومان توسط انتشارات سیفا روانه ی بازار شده است.»

 

 

متن کامل ترانه «تو را می نویسم» از پل الوار شاعر فرانسوی و برگردان لری آن توسط استاد ایرج رحمانپور را در وبلاگ «لرسرو» بخوانید: http://30lor.blogfa.com/post-9.aspx

 

 

برای دیدن ويدئو کليپ زيباي ترانه سرزمينم به این نشانی بروید: http://ntchek.blogspot.com/2008/05/blog-post.html#links

 

 

برای مطالعه مطلب «براي ايرج رحمان پور، آواز خوان غمگين ترين ترانه‌هاي ايل» نوشته داوود پنهانی به نشانی زیر بروید: http://davoodpenhani.blogspot.com/2006/11/blog-post_07.html

loor.ir

جشنواره طبيعت‌گردي ايلام، عروس زاگرس برگزار مي‌شود

خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گردشگري_ جشنواره طبيعت گردي "ايلام، عروس زاگرس" 22ارديبهشت ماه در پارك تفريحي چغاسبز شهر استان ايلام برگزار مي شود.
"محمدنورالهي"، مسئول روابط عمومي سازمان اظهار داشت:« در راستاي معرفي پتانسيلهاي طبيعت گردي استانهاي زاگرس نشين غرب ايران بويژه استان ايلام در 22ارديبهشت ماه جشنواره طبيعت‌گردي "ايلام ،عروس زاگرس" در پارك تفريحي چغاسبز شهر ايلام برگزار مي‌شود كه يكي از برنامه‌هاي جنبي اين جشنواره در راستاي معرفي سنتها و آداب اين استانها اجراي شبهاي استانهاست.»
محمدنورالهي، افزود:« هر شب يك استان به اجراي آواها و سازهاي سنتي و محلي خود درمعرفي جاذبه هاي طبيع گردي خود مي پردازد.»
وي گفت:« در راستاي معرفي پتانسيلهاي طبيعي فرهنگي و گردشگري استان هاي زاگرس نشين بويژه استان ايلام، جشنواره " ايلام، عروس زاگرس" با بخش هاي متنوع پوشش محلي و زندگي عشايري ايلات زاگرس نشين با برنامه هاي جانبي شامل نمايشگاه بزرگ صنايع دستي و اجراي تورهاي يكروزه طبيعت گردي به جاذبه هاي طبيعي استان شامل تنگ ارغوان،‌ ارتفاعات كوههاي شمال شهر ايلام، غار زينه گان و بازديد از گوزنهاي زرد استان و با حضور استانهاي ايلام،لرستان، كرمانشاه، آذربايجان غربي، چهارمحال وبختياري، همدان و كردستان از 22تا31ارديبهشت ماه در پارك تفريحي چغاسبز شهر ايلام برگزار مي‌شود.»
وي بيان كرد:« يكي ديگر از برنامه هاي جانبي اين جشنواره كه با شعار طبيعت گردي برگزار مي‌شود در مراكز شش شهرستان استان است كه شامل بازديد عموم مردم محلي از سه جاذبه هر شهرستان كه از طرف كميته طبيعتگردي اعلام مي‌شود با اطلاع رساني گسترده انجام مي شود كه اين برنامه همزمان با اجراي جشنواره "ايلام ،عروس زاگرس است وبا هدف توسعه برنامه هاي طبيعتگردي و فرهنگ سازي اين بخش صورت مي گيرد.»

مفرغ‌های لرستان در پاریس

منبع :http://jaydari.blogfa.com

 

چندي قبل از سوي شهرداري پاريس، در يکي از موزههاي شهرداري اين شهر واقع در منطقه‌ي هشت، مفرغهاي لرستان که از موزههاي لوور فرانسه، انگلستان، سوئيس و مجموعههاي شخصي گردآوري شده است، از چهاردهم اسفند 1386 تا سوم امرداد 1387 براي عموم به نمايش گذاشته است.

نام موزه‌ي نمايش اين مفرغ‌ها «سرنوشي» cernuschi است. به گفته‌ي استاد حميد ايزدپناه، پوسترهاي رنگي به ابعاد ۲ در ۳ متر در نقاط مختلف پاريس و بخصوص متروي شهر كه از پر رفت و آمدترين نقاط است، نصب شده است و تبليغات زيادي در اين زمينه از سوي شهرداري پاريس صورت پذيرفته است. نرخ بليط براي هر نفر هفت و نيم يورو بوده و ساعت بازديد از ۱۰ صبح تا ۶ عصر می‌باشد. همچنين کتابي هم از اين آثار چاپ شده و به فروش ميرسد.

 

 

 

نكته‌ي حائز اهميت عدم اطلاع جهانيان از وجود بنايي بي‌نظير چون قلعه‌ي فلك‌الافلاك در خرم‌آباد و ايران مي‌باشد!  

تصويري از پوستر تبليغاتي اين موزه در متروي پاريس:

 

 

 

تصویری از درب ورودي موزه‌ي سرنوشي كه نام لرستان بر آن‌ خودنمايي مي‌كند:

 

 

سفرنامه بى بى كوكب بختيار

سفرنامه بى بى كوكب بختيار

( نخستين سفرنامه يك بانوى ايرانى به فرنگستان )
حميد رضائى مجله بخارا شماره ۳۳ و ۳۴

از جمله مسائلى كه در بررسى تاريخ معاصر ايران كمتر بدان توجه شده وضعيت زنان فرهيخته و هنرمند در دوره قاجار است. تنها دركتابهاى معدودى چون خيرات حسان، تاريخ عضدى و تذكره نقل مجلس زندگينامه هايى كوتاه وگذرا از برخى زنان دانشمند و اديب اين‏دوره ذكر شده است، به همين علت جايگاه زنان فرزانه ايران در عصر قاجارناشناخته و مبهم است.

غالباً به سبب عدم تحقيق و تتبّع لازم در دوره قاجار چنين تصور مى‏شود كه اين دوره دوران زنان فرزانه پرور نبوده است، حال آنكه‏اين دوران با وجود تعداد زيادى از زنان اديب و شاعر و هنرمند و خوشنويس از دوره‏هاى زاينده و بارور در تاريخ فرزانگى زنان ايران به‏شمار مى‏آيد، چيزى كه هست بر اثر برخى از شرايط عصر كه معمولاً تمايلى به ابراز هنر زنان وجود نداشت بسيارى از بانوان فرزانه‏معرفى نشده و گمنام باقى ماندند. چنانكه گاه با زنانى شاعر و نويسنده مانند مؤلف كتاب معايب الرجال از آثار مهم نقد اجتماعى دردوره قاجار، مواجه مى‏شويم كه آثارشان را بى نام و عنوان به جامعه عرضه مى‏كردند.

گزارشهاى سياحان خارجى و تذكره‏نويسان ايرانى از شرح حال زنان سخنور و هنرمند اين دوره چه در دربارها و خانواده‏هاى رجال وچه در ديگر طبقات جامعه به روشنى بيان كننده كثرت اين عده است،(1) ليدى شل (Sheil) همسر وزير مختار انگليس در ايران در دوره‏حكومت ناصرالدين شاه در اين باره مى‏نويسد: «زنان طبقه مرفه معمولاً باسواد و با شعر و ادب مملكت خويش آشنايى دارند...»(2)

از ميان زنان فرهيخته و ادب‏ور دوره قاجار مى‏توان به كسانى چون طاووس‏خانم، دلشاد و آغاباجى اشاره نمود كه هر سه از زنان‏فتحعلى‏شاه قاجار و اهل شعر و ادب بودند. نمونه‏هايى از اشعار آنان در كتابهاى مختلف تذكره آمده است.(3) از ميان دختران فتحعلى‏شاه‏كسانى چون ماه تابان خانم ملقب به قمرالسلطنه‏(4) و حسن جهان‏خانم‏(5) طبع شعر داشتند و برخى مانند عصمت، ام سلمه و ضياءالسلطنه‏علاوه بر شاعرى هنرمند و خوشنويس نيز بودند چنانكه به گفته اعتمادالسلطنه عصمت در خط نسخ استاد بود.(6)

در دوره قاجار اغلب بانوانى كه به كسب دانش روى آوردند و باسواد شدند از طبع‏شعر و قريحه ادبى نيز برخوردار بودند و در اين‏زمينه آثارى از خود باقى گذاشتند. عده‏اى ديگر از زنان نيز استعداد خود را در فنون ظريفه و هنرهاى زيبا به كار گرفتند و چون‏خوشنويسى و استنساخ قرآن از هنرهاى مورد توجه اين عصر بود اغلب زنان هنرمند در جرگه خوشنويسان درآمدند.(7)

از ديگر زنان صاحب نام جهان خانم ملقب به مهد عليا است وى به گفته دوستعلى‏خان‏معيّرالممالك، خط ريز و درشت را خوش مى‏نوشت، نقاشى و گلدوزى مى‏دانست، در نظم و نثردستى داشت و صاحب كتابخانه خصوصى بود.(8)

عفت‏السلطنه همسر ناصرالدين شاه و مادر مسعود ميرزا ظل‏السلطان نيز از بانوان هنرمنددوره قاجار است بنابر نقل اعتمادالسلطنه، وى خط شكسته را نيكو مى‏نوشت، در علم نجوم وهيئت ماهر بود، شعر مى‏گفت و به تصوف و عرفان نيز گرايش داشت.(9)

در بين دختران ناصرالدين شاه فخرالدوله بيش از ديگران صاحب نام و آوازه است. وى كه‏نويسنده كتابهاى زرين‏ملك و امير ارسلان است در هنرهاى نقاشى، موسيقى، خوشنويسى وشاعرى مهارت بسيار داشت.(10)

از ديگر بانوان سخنور و هنرمند عصر قاجار مى‏توان به كسانى چون رشحه كاشانى دخترهاتف اصفهانى، مريم خانم دختر ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى، فاطمه سلطان از نوادگان‏قائم مقام فراهانى، ملك قاجار دختر محمدميرزا حسام‏السلطنه، ام‏هانى يزدى و حياتى كرمانى‏اشاره نمود كه شرح حال برخى در كتب تذكره آمده است. (11)

در همين دوره در بختيارى نيز زنانى فرزانه و اديب و تاريخ‏دان ظهور كردند كه غالباً دركتابهاى تذكره و سفرنامه‏هاى سياحتگران اروپايى ذكرى از آنها به ميان آمده است.(12) ظهور زنان‏دانشمند و ادب‏ور در بختيارى به سبب توجه بسيار بختياريها به آموختن علم و ادب و استعدادفوق‏العاده آنان در تحصيل علم است چنانكه دكتر اليزابت مكبن روز (E. Macben Ross)در اين‏باره مى‏نويسد: «زنهاى بختيارى استعداد فوق‏العاده‏اى در سواد آموزى دارند و تنها ترس من آن‏است كه اگر آنها به دنبال كسب دانش بروند از كار اصلى خود كه همان خانه‏دارى و فراگيرى‏حرفه‏هاى محلى است باز مى‏مانند».(13)

از ميان بانوان فرهيخته و تاريخ‏دان بختيارى مى‏توان به كسانى چون بى‏بى‏مريم و حاج بى‏بى‏نيلوفر از دختران حسينقلى‏خان ايلخانى مشهور بختيارى، حاج بى‏بى‏زينب و بى‏بى‏خانم همسرامامقلى‏خان حاجى ايلخانى و شاخصتر از همه بانوان حاج بى‏بى‏كوكب دختر نصيرخان سردارجنگ اشاره نمود.(14) در اين ميان مثلاً وسعت اطلاعات و آگاهى بى‏نظير بى‏بى خانم درباره‏اوضاع سياسى و اجتماعى ايران در دوره قاجار تا بدانجاست كه سر آرنولد ويلسون A.Wilson)(Sir كه از ايرانشناسان و كارشناسان بزرگ خاورميانه در عصر خود بود و تا رياست شركت‏نفت ايران و انگليس نيز رسيد در خاطرات خود درباره او مى‏نويسد: «در اينجا بايد گفت كه من‏در بين مردم ايران از هر طبقه اعم از ذكور و اناث، حتى در ميان رجال سياسى اين كشور كمتركسى را ديده‏ام كه به اندازه اين بى‏بى وسعت اطلاعات داشته باشد.»(15)

چنانكه اشاره شد از ديگر زنان فرزانه و اديب بختيارى بى‏بى‏كوكب است. حاج بى‏بى‏كوكب‏بختيار دختر نصيرخان سردار جنگ ايلخانى بختيارى و همسر فتحعلى خان سردار معظم در سال‏1271 ه .ش متولد شد و تحصيلات خود را به راه و رسم قديم زير نظر معلم‏هاى سرخانه كه‏غالباً از بين مدرسان زبده اصفهان برگزيده مى‏شدند با توجه و مراقبت خاص پدر انجام داد و بعدبا مطالعه مستمر آثار ادبى و متون تاريخى و دينى و مراوده با علما و اهل ادب تكميل نمود.

بى‏بى‏كوكب از بانوان فرهيخته و كتاب دوست عصر به شمار مى‏رفت و نخستين بانوى‏ايرانيست كه به نگارش سفرنامه فرنگستان پرداخته و سفرنامه وى، كه نسخه دستنويس آن نزددكتر مظفر بختيار نوه پسرى آن مرحومه موجود است، نمودار وسعت اطلاع و دقت نظر وقدرت و قريحه ادبى و نگارش و انشاء استوار و اديبانه اوست. بى‏بى كوكب با اهتمام و مراقبتى‏كه در انجام فرائض مذهبى داشت در سال 1327 ه .ش به مكه مشرف گرديد.

آقاى عبدالعلى خسروى از مورخان بختيارى درباره ايشان مى‏نويسد: «بى‏بى كوكب ازخانواده خوانين بختيارى و از زنان فاضله روزگار خود بود. او با سنت شكنى‏هاى خود تمام‏كارهاى سياسى و اجتماعى مردان را انجام مى‏داد و خاطرات خود را نيز يادداشت كرده كه‏متأسفانه هنوز چاپ و منتشر نگرديده است.»(16) در كتابهاى تاريخ ايل بختيارى و بختياريها وقاجاريه هم ضمن شرح احوال بى‏بى كوكب در مقام يكى از بانوان دانشور و با فرهنگ به سفرنامه‏ايشان نيز اشاره شده است.(17)

بى‏بى كوكب معمولاً زمستان را در اصفهان و تهران و بقيه سال را در روستاى دِزَّك و گلينك‏در چهارمحال و بختيارى بسر مى‏برد پس از بزرگ شدن فرزندان و واگذارى دزك به پسران خودبيشتر اوقات در ملك شخصى خود خُشو لنجان كه بسيار به اصفهان نزديك بود اقامت داشت.هنگامى كه بى‏بى كوكب در دزك ساكن بود عمارت دزّك پذيراى شخصيتهاى مشهور ادبى ورجال بود از دكتر محمد مصدق تا علامه دهخدا و برخى از شخصيتهاى خارجى. به تفصيلى كه‏در احوال دهخدا آمده‏(18) تأليف لغتنامه و امثال و حكم در دزك و با استفاده از كتابخانه مجهزعمارت دزك آغاز شد. عمارت يا به اصطلاح محلى قلعه دزك از آثار ممتاز معمارى و هنرى‏دوره قاجاريه است كه نظر به ارزش هنرى آن جزو آثار درجه يك حفاظت شده ملى به ثبت‏رسيده است.

ايجاد اولين كارگاههاى قالى‏بافى و قلاب‏دوزى به منظور توليد انبوه و ايجاد اشتغال براى‏زنان دزك در ساعات فراغت از اقدامات مهم بى‏بى كوكب است.

وفات حاج بى‏بى كوكب در ارديبهشت ماه سال 1339 ه .ش اتفاق افتاده و آرامگاه آن‏مرحومه در تكيه ميرفندرسكى اصفهان، آرامگاه خانوادگى و اختصاصى بزرگان بختيارى، قراردارد.

سفرنامه فرنگستان حاج بى‏بى كوكب چنانكه پيشتر نيز گفته شد نخستين خاطرات وسفرنامه شناخته شده‏اى است كه تاكنون از يك بانوى ايرانى سراغ مى‏رود و بى‏بى كوكب آن رادر شرح سفر فرنگستان كه همراه با همسر خود فتحعلى‏خان سردار معظم كه در اواخر سده‏گذشته به ضرورتى پيش آمده بود نوشته است. در اين سفرنامه علاوه بر اعتبار و ارزش ادبى آن‏بخصوص وسعت اطلاعات و آگاهى و تيز بينى و خودناباختگى وبى‏اعتنايى نويسنده در برابرظواهر مردم فريب فرنگ و كوشش در حفظ شعائر و آداب و سنن ايرانى و مذهبى بسيار قابل‏توجه است.(19)

دوره قاجار را مى‏توان هنگامه رواج ادبيات خاطره نگارى و سفرنامه‏نويسى دانست در اين‏دوره بسيارى از نويسندگان و بزرگان از خود خاطرات يا سفرنامه‏اى به يادگار نهادند ولى اكثرسفرنامه‏هاى اين دوره از جنبه ادبى و قدرت انشاء و سخن‏پردازى ارزشى ندارد. اما سفرنامه حاج‏بى‏بى كوكب علاوه بر دقت نظر و تيزبينى نويسنده به نثرى پخته و استوار و انشائى اديبانه به‏نگارش درآمده است. اشاره به آيات و احاديث و امثال فارسى و عربى، تضمين ابيات مختلفى ازشعرايى چون مولانا و حافظ، كاربرد تركيبات، اصطلاحات و كنايات ادبى و استفاده از انواع‏سجع و موازنه نمودار وسعت اطلاع و ذوق و قريحه و همچنين تتبع نويسنده در متون ادب‏فارسى است و خصوصاً تأثيرپذيرى نويسنده از كليله‏ودمنه و انوار سهيلى كه از كتابهاى متداول‏ادبى در آن زمان بود مشهود است.

اينك مقدمه سفرنامه كه نشان دهنده آگاهى و هوشمندى و دقت نظر و انشاء اديبانه حاج‏بى‏بى كوكب است:

هو(20)

رب يسّر و تمّم بالخير

الهى عاقبت محمود گردان‏(21)

روزنامه سفر فرنگستان كمينه كوكب بختيار است‏

همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس‏

كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏

فحمداً ثم حمداً ثم حمدا(22) كه محول احوال بندگان و سبب‏ساز كار عالميان‏اسباب و ساز سفر خيريّتْ اثر فرنگ را كه اطبا جهت معالجه و صيانت نفس واجب‏دانسته و اقربا بر انجام آن اصرار مؤكّد دارند در مرافقت زوج معظّم‏(23) مهيّا فرمود. تادو سه ماه قبل از اين از همه اسباب سفر فقط عزم سفر در سر بود و خيال خام درنظر مى‏نمود ولى بحمدالله به فضل و توفيق الهى وسايل ازهر جهت تدارك وتكميل گرديد و حاليا خود را نه فقط عازم و جازم بل مسافر روبه‏راه و راهى پا درركاب مى‏بينم «جرس فرياد مى‏دارد كه بر بنديد محمل‏ها»(24)

در سبب سازيش سرگردان شدم‏

وز سبب سوزيش هم حيران شدم‏(25)

در ابتداء آهنگ سفر خيالى كه هراز گاهى قوت گرفته باعث بر اضطراب وتشويش و احياناً فسخ رأى عزيمت مى‏گرديد چگونگى حفظ ملبوس و خارج‏نگشتن از زىّ معهود(26) و مراقبت در حليّت طعام بود كه آنهم بحمداللّه با معلومات‏بيشترى كه از فرنگ رفتگان و فرنگستان ديدگان با بصيرت و خوداهل فرنگ از امثال‏مادام كوپلويچ و مادام آرماناك‏(27) كه غالباً به منزل آمده ملاقات حاصل مى‏شود،استفسار شد مرتفع گرديده. خوراك كه فى‏الجمله نقلى ندارد اگر لقمه پرهيزى‏(28) واحتياط از مكروه و شبهه‏ناك واجب آيد و لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُون‏(29) ميسر نشودهمانقدر كه آب و آشى پاكيزه و حلال بهم رسد به امساك و قوت لايموت قانعيم«قوّت جبريل از مطبخ نبود.»(30)

در باب ملبوس هم خواتين تركستان‏(31) و عثمانى و نسوان مسلمان هندوستان ومصر و ساير زنان قبله‏شناس با ملابس مستور(32) در بلاد فرنگ آيند و روند دارند وكسوت ايرانى و هيأت مستورى، پرنا آشنا و انگشت نمادر بين خلق نيست به قول‏آقاى مستوفى الممالك‏(33) اصولاً فرنگى جماعت، عادت از خود به غيرپردازى وخصلت غمازى و فضولى ندارد بلكه بالمرّه خالى از استعداد آنست.

ابتداء و بناى سفر نسوان را به خارجه ناصرالدين شاه مرحوم گذاشت و اول‏دفعه از زوجات سلطنت عظمى انيس الدوله‏(34) را كه منقطعه ملكه مقام و دربار مداربود از فرط تعلق خاطر در سفر فرنگ تا روسيه و حدود پطربورغ برد و بنابرملاحظات و احتياطاتى از آنجا عودت داد و مصلحت ديد مُلك بانى بر هواى دل‏سلطانى غالب آمد.

در ثانى زبيده خانم امين اقدس‏(35) را، عمه عزيز السلطان مليجك،(36) ازصيغه‏هاى مجلّله و محترمه كه از فرط عقل و كياست و موقع‏شناسى و انتهاز فرصت‏از انتساب به عزيز السلطان در نهايت استقلال نبض شاه را در دست كفايت خودداشت، بنابر تجويز اطبا و كحالان جهت علاج تارى و كم سوئى چشم با دستگاه‏لايق و ناظر و خواجه و خدم و حشم به وينه فرستاد اما:

هرچه كردند از علاج و از دوا

رنج افزون گشت و حاجت ناروا(37)

از اطباء مسيحا دم اروپ كارى از پيش نرفت و كحل الجواهر(38) دواخانه‏هاى‏فرنگ چاره‏ساز نشد و بيچاره مأيوس و مكفوف و تيره چشم و تيره روز برگشت وبعد از آن هم دوامى نياورد.

البته اينها اشخاص و اُناثيه‏اى بودند كه به اسم و رسم سفر و سياحت به‏فرنگستان رفته بودند، جماعت نفى بلد شده يا متوارى رفته و گريخته امثال خديجه‏خانم‏(39) والده ملك آرا عباس ميرزا زوجه محبوبه محمدشاه و محسود و فرارى داده‏مهدعليا و بعضى از شاهزادگان محمد شاهى و فتحعليشاهى كه در مواقع‏اغتشاشات شاه مرگى‏(40) و مواضع اتهام، جان و عائله و عيال را برداشته به فرنگ‏پناه مى‏بردند باب على‏حده است.

خود ناصرالدين شاه در اسفار فرنگ متعه‏اى اختيار كرد و عيال فرنگى‏(41) دخترى‏زرگيس‏(42) و سبز چشم بر پايه سرير سلطنت عظمى يادگار تلك الآثار(43) گذاشت. كه‏موى بور و چشم زاغ و صورت قشنگ و قامت خدنگ و آب و رنگ را از طايفه فرنگ‏رگ برده‏(44) بود. حضرتعليه بى‏بى‏(45)اين كريمه‏(46) را در بعضى اعياد مولود حضرت‏فاطمه زهرا سلام الله عليها به حرف ديده مى‏فرمودند وجاهت و اعتدال اندام وحسن و كمال دختر شيرين كلام خوش حركات شاه در جمع پريرويان ماه پيكر زياده‏جلوه‏نما بود و چشم ربا مى‏نمود. عيد مولود حضرت صديقه كبرى را منيرالسلطنه‏(47) والده آقاى كامران ميرزا(48) مرسوم نمود و بعد از او تا مدتى هم به همت وغيرت اولادش هر ساله در روز موعود با تجمل تام و سليقه تمام بطور زنانه گرفته‏مى‏شد. اناثيه معتبر از شاهزادگان و اعيان درجه اول را با ستره و لباس سر تا پا سبز(50)كه به احترام سيادت ام الائمه رسم و شگون مجلس نهاده شده بود با رقعه‏(51) دعوت‏مى‏گرفتند و ضمن ذكر مناقب اهل بيت اطهار و مداحى و مولود خوانى زنانه وكسب فيوضات روحانى و ذخائر اخروى، موقع و مكانى بود براى خوشباش و بهم‏رساندن آشنائى و انشاد اشعار خواتين شاعرات و توران آغافخر الدوله‏(52) مرحوم وفتح باب مراودات نسوان و مغايبه و ديك و داستان‏(53) و محل هم‏چشمى و خودنمائى‏هاى معلوم و معهود مجالس زنان.

ايضاً از اقارب و محارم ميرزا يوسف صدراعظم‏(54) شنيده شد با وجود نفرت وكراهت باطنى جناب آقا(55) از جماعت فرنگى و مستفرنگ و خارجه باب، خود آقاعقيله‏اى‏(56) از طايفه فرنگ در اندرون داشت كه محض بعضى ملاحظات مادام‏فرنگى را به اسم اغلوطه انداز «خانم مصرى»(57) اشتهار داده بودند و زياده طرف‏التفات و مورد مهر و الفت آقا بود و مصداق:

ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم‏

با من چه كرد ديده معشوقه باز من‏(58)

بحكم اَلنّاس على دين مُلوكهم‏(59) تعشّق به دلبران فرنگى تا به قسمى دل دوز وعافيت سوز شد كه اگر خواجه حافظ در ساحه‏(60) خيالات باريك و اوهام و اغراقات‏شاعرانه سمرقند و بخارا را به خط و خال دلارام موهوم مى‏بخشيد(61)، يحيى‏خان‏مشيرالدوله‏(62) شوهر عزت الدوله‏(63) بيوه ميرزا تقى‏خان اميركبير در قضيه تركمان‏ثروت و خاك وطن را در عالم واقع ارث پدر و پشت قباله مادر فرض كرده پيرانه‏سرپا انداز مقدم و نثار لعل لب زوجه ايلچى‏(64) روس نمود. البته از فرط رعيت دارى ودولتخواهى معكوس امناء دولت بازخواستى هم از وزير با تمكين نشد و با آنهمه‏ايل و اُبّه‏(65) و خاك كه از وطن با آبروى ملك و ملت بر باد رفت آب از آب تكان‏نخورد؛

خوش دولتى است خرم و خوش خسروى كريم‏

يارب زچشم زخم زمانش نگاه دار(66)

بالجمله حاليه اوضاع بكلى تغيير كرده و تردد نسوان از نوّابان‏(67) و طبقات اعيان‏به فرنگستان متوالى و متواتر گشته و منع صدور تذكره سفر(68) براى نسوان به مثابه‏همه قوانين و ياساهاى‏(69) اين ملك با مفاتيح تحفه پيچ‏(70) و اتّحاف‏(71) ساعت قاب طلا و بند ثبت مرصّع‏(72) و انواع خدمتانه‏(73) و نقدينه و اختراع بهانه كه مفتح‏الأبواب واقعى و مشكل گشاى حقيقى و علة العلل همه بى‏قاعدگى‏ها وبى‏چارگى‏هاى ملك و ملت است بلا اثر ماند. و تيپ و توپ‏(74) و زجر و منع هم‏جلودار و جلوگير امثال ملكه زوجه مرشد دراويش‏(75) ظهيرالدوله عليخان‏(76) نشد.حتى گفته مى‏شود بعضى مخدرات قاصرات الطرف‏(77) در خاك وطن، در بلاد فرنگ‏كشف حجاب نموده زلف بر باد داده‏(78)، فرنگى مآب راه مى‏روند. بر خلاف سابق كه‏اختيار عيال فرنگى در خفا سر مى‏گرفت و آشكار نمى‏شد و باعث وهن مى‏بودامروزه اسباب امتياز و موجبات اعتبار و فخر اشخاص شده. دختران مستفرنگ‏اعيان هم احدى را به دماغ نمى‏گيرند(79) و سياه بختى صباياى‏(80) فرنگ پرورده و شيرپلنگ خورده‏(81) نريمان خان قوام‏(82) و محسن‏خان مشير(83) و امثالهم عبرت افزا وبصيرت گشا نمى‏شود.

به هر جهت، حال كه به تفضّل و توفيق الهى محظورات مرتفع گرديده و اسباب‏سفر اولاً محض تشرف به زيارت و دستبوس خدايگان مقامى حضرت ابوى‏(84) و درثانى به نيت استعلاج و استقامت مزاج‏(85) از هر حيث مهيا و آماده شده توكل به‏درگاه بنده نواز و كارساز حقيقى و التجاء به شفاخانه غيبى دارم ذره‏اى چشم اميد به‏حكيم جسمانى و اسباب و وسائط دنيوى ندوخته‏ام بر آنچه بر قلم تقدير و رقم‏مشيت و رضاى احديت رفته باشد خشنود و راضى‏ام به رضاى او:

دردم نهفته به زطبيبان مدعى‏

باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند

 

پاورقی ها در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

شاهنامه خوانی در بختیاری

 

متن ُتصاویر و فیلم از رادیو زمانه به همراه چند عکس از loor.ir

شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری تاریخی دیرینه دارد. کسی نمی‌داند از چه زمانی آغاز شده، ولی شاهنامه و شاهنامه‌خوانی همواره جزیی از فرهنگ بختیاری بوده است.


 

هرگاه که ایل در هنگام کوچ در وارگه‌ای1 بارمی‌انداخت و به استراحت می‌پرداخت، هرگاه که پس از کار سخت روزانه از دام‌ها و کشت و زرع رهایی می‌یافتند، در زیر سیاه چادرها، زن و مرد دور هم جمع می‌شدند، چای می‌نوشیدند و با جان و دل گوش به صدای خوش شاهنامه‌خوان و روایت‌های حماسی، رزمی و داستان‌های مهر و مهرورزی قهرمانان شاهنامه می‌سپردند.

نسل به نسل این سنت منتقل می‌شد. آن بخش از بختیاری‌هایی که به شهرنشینی روی آوردند، به مرور این سنت را به فراموشی سپردند و تنها گاه‌به‌گاه به یاد روایت‌های پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ می‌افتادند و به یاد آن خاطرات سر تکان می‌دادند و حسرت آن سنت خوب گذشته را می‌خوردند. اما در ایل و در روستاها، بختیاری‌ها همچنان پایبند به این آیین مانده‌ و پاسدار آن بوده‌اند. در محافل خانوادگی و دوستانه هنوز دور هم جمع می‌شوند و به داستان‌های شاهنامه گوش می‌دهند.


 

در چند سال اخیر، توجه بختیاری‌های شهرنشین باز هم به این سنت و آیین کهن جلب شده است و در مراسم نوروزی که به دور هم جمع می‌شدند، به یاد اجدادشان، به خواندن اشعار شاهنامه می‌پرداختند. کم‌کم این آیین چنان دوباره جای خود را بین مردم و به‌خصوص نسل جوان باز کرد که دیگر نمی‌شد فقط در محافل خانوادگی آن را برگزار کرد و در چند ساله اخیر این مراسم به‌صورت عمومی در شهرهای مختلف خوزستان از جمله مسجدسلیمان و ایذه بین طوایف مختلف بختیاری به‌صورت باشکوهی برگزار می‌شود.

در یکی از روستاهای مسجدسلیمان در منطقه «گلگیر»، بنام «سی میلی»2 همه ساله جمعیت زیادی از بختیاری‌ها از طوایف، شهرستان‌ها و استان‌های مختلف گرد هم می‌آیند و مراسم شاهنامه‌خوانی را به سبکی تازه برگزار می‌کنند و بدین ترتیب این آیین کهن را گرامی می‌دارند.


 

در سفری که سال گذشته پس از ۱۶ سال، در نوروز ۱۳۸۶ به ایران داشتم و به شهر زادگاهم مسجدسلیمان رفتم، این شانس بزرگ نصیبم شد که در روز سوم فروردین در مراسم شاهنامه‌خوانی شرکت کنم و از نزدیک این سنت باشکوه و بجا مانده از سده‌های پیشین را ببینم، به نقالی‌های مختلف شاهنامه و نوای زیبای ساز و دهل بختیاری گوش دهم و با صدای ساز و دهل، پابه‌پای هزاران زن و مرد دیگر، دستمال در دست به رقص و پایکوبی بپردازم. نتیجه این سفر تعدادی عکس و فیلم است که بدون آمادگی قبلی و با امکانات ابتدایی که در اختیار داشتم تهیه کرده‌ام تا در اختیارسایر هموطنان قرار دهم.

در هنگام و پس از مراسم، همراه با شور و احساس غروری که داشتم، مدام این پرسش‌ها در ذهنم می‌چرخید که چه عاملی سبب این بازگشت به اصل و یا هویت خویش شده است؟ از چه زمانی بختیاری‌ها شاهنامه‌خوانی داشته‌اند؟ شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری کهن چگونه بوده است؟

فکر کردم که پاسخ این پرسش‌ها را در گفت‌وگویی با دکتر اردشیرصالح‌پور، استاد رشته هنر و مدیر جشنواره تئاتر که خود از تلاش‌گران این حرکت فرهنگی و یکی از سخنرانان مراسم بود، بیابم.


تاریخچه شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری
ایل بختیاری یکی از ایلات کهن و اصیل ایران زمین است که به اقتضای روحیات سلحشوری و جنگاوری و آرمان‌خواهی‌اش، از دیرباز با شاهنامه واساساً مقوله حماسه، انس و الفتی ازلی داشته است. در واقع در هر سیاه چادری شما به نوعی شاهنامه را پیدا می‌کنید.

این سنت گویا در ایل ما رسم بوده که مادران در خورجین جهیز دختران، شاهنامه را نیز به ودیعت می‌گذاشته‌اند. این رسم فرهنگ ماست و امیدواریم این سنت که بار دیگر در جهیز دختران ما برای تداوم فرهنگ ادامه پیدا کند.

شاهنامه‌خوانی، اگرچه در حوزه فرارود است و فرارود به لحاظ جغرافیایی در خراسان بزرگ و ماوراء‌النهر، اما شگفتا که این حماسه در ایل بختیاری و در فرهنگ زاگرس، خصوصاً زاگرس میانی، منزلت و اهمیت بسیاری دارد و همواره صدای شاهنامه‌خوانان که مبتنی بر غرور و حماسه و بالندگی است از سیاه چادرها برمی‌آید.


 

به دو مورد تاریخی هم اشاره کنم. در هنگام فتح قندهار توسط سپاهیان بختیاری در زمان افشاریه، هنگامی‌که نادر در خواب بود، بختیاری‌ها صبحگاهان حمله کردند و با شاهنامه و هلهله و گاله قلعه قندهار را فتح کردند و نیز در خاطرات مشروطه و یادداشت‌های تاریخی آمده، هنگامی‌که اصفهان را فتح می‌کنند و به سمت تهران می‌آیند، این‌ها شاهنامه می‌خوانده‌اند. شاهنامه همواره بالندگی و غرور و عزت و افتخار را در بختیاری و گمان می‌کنم در هر ایرانی بیدار می‌کند.

اساسا باید گفت زمینه حماسه‌ها به شکلی نیست که تاریخ دقیقی برایش تعین شود. سنت‌ها اصولا پیرو نیازها، روحیات و خلقیات یک جامعه و آحاد یک ملت به‌وجود می‌آیند. اگرچه شاهنامه در قرن سه و چهار توسط حکیم فرزانه طوس، فردوسی تدوین، گردآوری و در واقع بازآفرینی شده، این به منزله آن نیست که ایرانی‌ها فقط از هزار سال پیش فرهنگ حماسی و شاهنامه داشته‌اند، بلکه خود فردوسی نیز اشاره دارد که: «به گفتاردهگان کنون داستان، به پیوندم ازگفته‌ی باستان.» بنابراین به‌نظر می‌آید که فرهنگ اعصار کهن پهلوانی که بعضی مورخین هم اشاره می‌کنند که گویا فرهنگ دوره اشکانی است،‌ در شاهنامه متجلی شده است.


 

اما اساسا فرم و شکل خوانش طبیعتا باید با نحوه اوزان هجایی و بعد موسیقی قوافی، اشعار هیروئیک و یا پهلوانی هماهنگ باشد. وزنی که فردوسی انتخاب کرده، یعنی این بحر «فعولن فعولن فعولن فعول» نوعی ضرباهنگ بیدارکننده و ریتم کوبنده دارد که خیلی با روحیات و خلقیات بختیاری‌ها هماهنگ است که قومی بوده‌اند که همواره در کوهستان‌ها زندگی می‌کرده‌اند و همواره در جنگ‌ها بوده‌اند و همواره جزء کسانی بوده‌اند که از فرهنگ و کیان و مام میهن ایران دفاع کرده‌اند.

آنها تنها قومی هستند که شاید هیچ‌گونه تعلقات فرامرزی هرگز نداشته‌اند و همواره برای ایران و برای ایران‌زمین زندگی کرده‌ و جان‌فشانی کرده‌اند. در نتیجه این سنت در این قوم تداوم پیدا کرده و نسل به نسل و سینه به سینه و روایت به روایت از پدران به فرزندان تداوم پیدا کرده و قومی است که من از دوران کودکی به یاد دارم، همواره مجلس شاهنامه‌خوانی یکی از سنت‌های آن بوده است.

در سوگواری‌ها خصوصا مردان هرگز این سوگینه‌هایی که اخیرا در مراسم سوگواری خوانده می‌شود که در واقع گاگریوهائی3 هستند که به نوعی سوگینه‌خوانی کهن است، نمی‌خواندند. این را زنان می‌سرودند و می‌خواندند و مردان در سوگ بزرگ‌مردان، شهیدان، قهرمانان و پهلوانان در واقع شاهنامه می‌خوانده‌اند.


 

مثلا سوگ سیاوش را می‌خوانده‌اند یا سوگ اسفندیار یا ایرج را. بنابراین این روحیه و این لحن و خوانش در فرهنگ حماسه و بختیاری یکی از سنت‌های دیرین و رایج است که همواره بر این اصل استوار بوده که «هر آن‌کس که شهنامه‌خوانی کند، چه مرد و چه زن پهلوانی کند».

اشعار نظامی در خسرو شیرین خصوصا، شکل بزمی دارد و گونه‌ای از ادبیات لیریک یا ادبیات غنایی در فرهنگ ایرانی است که بختیاری‌ها هم از آن بهره می‌برند. اما در بعد حماسی و یا اپیک‌اش همین شاهنامه است. ما هم مردان بزم داشته‌ایم و هم مردان رزم.

خوشبختانه این جریان اخیرا دوباره توسط نسل جوان دارد احیا می‌شود و تداوم پیدا می‌کند. در روح و فرهنگ ایرانی هرگز شاهنامه نخواهد مرد. بقول حکیم فرزانه طوس، کاخی را برآورده است که از باد و باران نبیند گزند.
بنا کردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نبیند گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

حقیقتا این بنا و این شکلی که فردوسی در شاهنامه ایجاد کرده است، برای همیشه با هویت و با کارنامه فرهنگ ایرانی چنان آمیخته که تا ایران زنده است شاهنامه نیز زنده خواهد بود. شاهنامه مقوم فرهنگ ایرانی است. این سنت در ایل ما و در فرهنگ ایران زمین و اقوام مختلف، خصوصا در اقوام زاگرس‌نشین، مثل کردها، لرها و لک‌ها در شکل‌های مختلف بوده است. در آذری‌ها هم شاهنامه را داریم ولی در اقوام زاگرس‌نشین این سنت تداوم بیشتری داشته است.

به هرحال در زمینه‌ی موسیقی که بخشی از هویت و نشانه‌های هر قوم به‌شمار می‌رود، باید به این نکته اشاره کنم که ما بخشی از هویت خودمان را در این الحان و اوزان موسیقایی می‌یابیم.

این سنت خوشبختانه در این شرایطی که نسل جوان ما تا اندازه‌ای هویت حقیقی‌اش به مخاطره افتاده و کمتر به سراغ اصالت‌ها می‌رود، ضرورت‌اش دو چندان شده است. باید تلاش بیشتری شود تا ما با شناسنامه و هویت فرهنگی خودمان به دهکده جهانی وارد شویم. هیچ منافاتی ندارد که ما از این سبقه و سابقه و رنگ و بوی خودمان، علی‌رغم احترامی که به همه ارزش‌های فرهنگ جهانی و جغرافیای جهان و افکار آزاد جهان داریم، استفاده کنیم.

به قول جواهر لعل نهرو، برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما این تعاریف را نشناختیم و نمی‌دانیم. اینها ماحصل تجربه ذائقه، تفکر و نگره و هستی‌شناسی ایرانی ماست که بخش عمده‌اش در شاهنامه هست. نه تنها حماسه، بلکه شاهنامه منظر حکمت و تعلیم و تربیت و دین و آیین و رفتار و سلوک و هنجارهاست.


 

حقیقتا شاهنامه یک اثر گران سنگی است سرشار از جنبه‌های مختلف، داستان‌های حماسی، داستان‌های عاشقانه وداستان‌های پهلوانی، یاس و امید و... همه این جنبه‌ها در شاهنامه مستتر است.

با این اوصاف که هم اکنون موسیقی‌های متنوعی دارد ذهن موسیقی ایرانی را خدشه‌دار می‌کند، شاهنامه‌خوانی یکی از گونه‌هایی است که خوشبختانه اخیرا با اقبال جوانان و اقبال مردم روبه‌رو شده و قوم بختیاری به دلیل آن سبقه و سابقه‌اش، دارد اینکار را تداوم می‌بخشد.

اما در خصوص شاهنامه‌خوانی در سی میلی، شهری که در سی مایلی شهر مسجدسلیمان، یکی از شهرهای بختیاری نشین، این سنت خوشبختانه در حال حاضر به اهتمام مردان و فرهیختگان این قوم دارد تداوم پیدا می‌کند. در دوره‌های خیلی پیش این یک سنت خانوادگی بوده و معمولا در نوروز که مردان و زنان در کنار یکدیگر می‌نشستند، شاهنامه می‌خواندند. این سنت خوشبختانه امروزه از محفل خانوادگی به یک محفل عمومی تبدیل شده و مشاهده می‌کنید که حداقل چهار تا پنج هزار نفر از علاقمندان و شیفتگان فرهنگ ایران زمین، خصوصا جوانان و زنان و مردان بختیاری، گرد هم می‌آیند و شاهنامه می‌خوانند.

برای من هم خیلی جالب بود که امسال بر سر در هر خانه‌ای در سی میلی یک پلاکاردی پارچه‌ای نوشته شده بود و گویا هر خانه‌ای ملزم شده بود که دو بیت از اشعار فردوسی را بر سر در خانه‌شان حک بکنند. این رویکرد اصیل فرهنگی، گامی است در جهت تقویت بن‌مایه‌های فرهنگ اساطیری، فرهنگ ایران زمین و خصوصا شاهنامه که اثری است که بخشی از مواریث و معاریف ملی و دینی و آئینی و فرهنگی و تاریخی ما را در برمی‌گیرد.

تفاوت بین سبک شاهنامه‌خوانی در بختیاری و سایر نقاط ایران
موسیقی اساسا عنصر و مقوله‌ای است که بشدت تحت تاثیر اکولوژی دیار و اقلیم‌های مختلف است و ذائقه‌، اقوام، لهجه، انواع سازها و عوامل عدیده‌ای در این امر موثرند که طبیعتا موسیقی اقلیم‌های مختلف ایران با هم تفاوت داشته باشند.

بنابراین شاهنامه نیز اگرچه عنصر واحدی است و یک منبعی به نام شاهنامه فردوسی وجود دارد، اما طبیعتا در خوانش‌شان بعضی از ابیات گاهی پس و پیش می‌شوند، قوافی (قافیه‌ها) هم گاهی به هم می‌خورد، اگر هم به هم نخورد و رعایت شود، نحوه خواندن، لحن خوانش و اوزان خوانش کاملا بر حسب ذائقه و موسیقی جاری هر قوم تغییر می‌کند.

خوشبختانه من توفیق این را داشته‌ام که به‌دلیل تعلق خاطری که به فرهنگ ایران زمین دارم و پژوهش‌های بسیاری که در این زمینه کرده‌ام با شاهنامه‌خوانی اقوام مختلف ایرانی، از جمله اقوام زاگرس‌نشین برخورد داشته باشم.

این جمله را از خودم نقل نمی‌کنم، بلکه از اساتید فرزانه‌ای که نام‌آوران حوزه ادب فارسی هستند و به شاهنامه کاملا اشراف دارند، می‌آورم که به اقرار آنها نحوه خوانش شاهنامه بختیاری با همین لحنی که می‌خوانند یکی از اصیل‌ترین و دقیق‌ترین شکل خوانشی است که از دوره‌های کهن برای ما باقی مانده است. دلیلی هم براین امر وجود دارد، چرا که بختیاری‌ها قومی هستند که به لحاظ جغرافیایی در کوهستان‌های صعب‌العبور زندگی کرده‌اند و اقوام مهاجر کمتر توانسته‌اند به آنها دسترسی پیدا کنند. زندگی کوچ نشینی نیزکمک کرده است که اینها وارگه به وارگه این سنت و آیین و موسیقی را درخورجین‌شان به همراه ببرند و در یاد و سینه‌هایشان داشته باشند.

بنابراین نه تنها در لحن و خوانش شاهنامه، بلکه در ابعاد مردم‌شناسی دیگر مراسم موسیقی، آیین‌های نمایشی و حتی نیایشی که در سطوح مختلف سنتی و آیینی موجود است، به گمان من بختیاری‌ها یکی از دست نخورده‌ترین اقوام ایرانی هستند زیرا که در صحراها و دشت‌های مرکزی نبودند، در مرزها نبودند و کمتر مورد تهاجم بیگانگان قرار گرفته‌اند و به اقرار همان اساتید عرض می‌کنم این لحن شاهنامه‌خوانی شان لحن بسیار خوبی است.


 

تقریبا دو نوع لحن را در شاهنامه‌خوانی بختیاری می‌توان نام برد؛ یکی حماسه‌خوانی است که با لحن کوبشی و سنگین و سخت است که معمولا مردان در مجلس می‌خوانند و همواره هم شاهنامه را به دلیل آن روحیه پهلوانی اجرا می‌کنند و بخش دیگر آن نازک‌خوانی است که لحن مترنم و لطیف‌تری است که بخش‌های مثلا بیژن و منیژه و زال و رودابه است که البته من کم‌تر دیده‌ام. اما همیشه در ایقائات موسیقی بختیاری به نوعی «ای داد، ای داد، ای بیداد» را خوانندگان شاهنامه ملحوظ می‌کنند که به‌نظر می‌آید حسرت بیداد و داد است که از دست رفته، همواره با یک حالت حسرت می‌خوانند و بسیار هم کوبشی و چکشی است.

دقیقا رسم و آیین شاهنامه‌خوانی در بختیاری به این گونه بوده است که در مجلس و یا در یک ده و آبادی، مردان بر یک سکو می‌نشسته‌اند و چند متکا یا بالش‌های گرد کنارشان می‌گذاشتند. هنگامی که شاهنامه باز می‌‌شد، مردان هنگام خواندن شاهنامه، بر اثر غرور مستتر در فرهنگ شاهنامه مثلا «رستم و اشکبوس» و «ایران و توران» آنچنان دچار غرور می‌شدند و این انرژی در درون آنها متراکم می‌شد که آنها با این گرزها بر آن متکاها می‌زدند که پرها به هوا انباشته می‌شدند و پراکنده می‌شد و یک فضایی ایجاد می‌شد و به نوعی یک فراافکنی از این انرژی متراکمی که براثر خوانش اصوات شاهنامه در ذهن خواننده و حتی شنونده ایجاد می‌شد. این به لحاظ دراماتیکی جزو ملزومات مجلس شاهنامه‌خوانی بختیاری بود.

داشتیم آدم‌های مختلفی، پیرمردهای مختلفی که در جشنواره طوس نیز شرکت کرده بودند. البته نسل شاهنامه‌خوان بختیاری بسیاری‌شان از دست رفته است. به ندرت دیگر پیرمردهایی را در روستاها و نواحی بختیاری پیدا می‌کنیم که اینها را به یاد داشته باشند. این حرکات، حتی این توجه و لطفی که برنامه شما نشان داده می‌تواند به اعتبار بخشی این سنت ایلی کمک بکند و امیدوارم زمینه‌ای بشود که این سنتی که در فرهنگ بختیاری ریشه‌دار و کهن و ارزشمند است، دوباره تکرار شود و جوانان ایرانی و جوانان بختیاری بار دیگر یکی از الحان موسیقی خودش را که مبتنی بر غرور و بالندگی و آزادگی است، بازیابد.

برای اولین بار یک نقال زن، گردآفرید، برنامه اجرا می‌کرد
زنان بختیاری شیرزنانی هستند که دست کمی از مردان ندارند. نه تنها که «نشینند و زایند شیران نر»، بلکه در عرصه حماسه ما شاهد زنان پهلوانی هستیم از جمله «گردآفرید» و همه زنان شاهنامه که اصلا مقوله ویژه‌ای است. زنان شاهنامه هر یک منزلتی دارند.

این سنت خوشبختانه در فرهنگ بختیاری بوده یعنی ما زنانی را داشتیم در بختیاری که کدخدا بوده‌اند. در دوران کودکی خود من بیاد دارم در یک روستای «شیوند» که در زاگرس میانی است، در شمال شرقی خوزستان، در نواحی «ایذه» و «دهدز»، یک زن کدخدا بود. یعنی بحث شایسته‌سالاری، بزرگی، تدبیر، تدبر و مدیریت است، نه بحث جنسیت. یعنی درست زمانی که اقوام دیگر شاید زنان را زنده به گور می‌کردند.

ما در شاهنامه هم داریم که «آذرمیدخت» و «پوراندخت» چنان به منصب شاهی می‌رسیدند که منزلت والایی داشتند. بنابراین زنان دست کمی از مردان نداشتند. این سنت شاهنامه‌خوانی هم در میان زنان بختیاری بوده است. یعنی زنانی بوده‌اند که شاهنامه را به خوبی از بر بوده‌اند و می‌خوانده‌اند و در ایل راه‌ها و کوچ راه‌ها شاهنامه را می‌خوانده‌اند. این سنت غریبی نیست.

البته شکل جدیدی که دارد اجرا می‌شود، شکل تازه‌ای است. برای ما هم جالب است. باید تلاش کرد که برای نقل و روایت و شاهنامه‌خوانی با رنگ و سابقه‌ای که در ایل بختیاری دارد اعتبار بیشتری قائل شد. زنان نیز باید به نقل و روایت و حماسه و حماسه‌خوانی را همت کنند چرا که این الحان نوعی القاء فرهنگی است و مادران فرهنگ‌ساز اند. مادری که شاهنامه می‌داند، داستان شاهنامه را در خوانش‌اش، در لالایی‌هایش، آن رنج مادرانه را، آن حکمت مادرانه را که منبعث از فرهنگ شاهنامه است به کودکش انتقال می‌دهد.


به همین دلیل است که نام بسیاری از بختیاری‌ها، به‌خصوص مردان بختیاری از شاهنامه گرفته شده است. شاید بخش عمده‌ای از شمار اینها به دلیل همان زنان و مادران فرهنگ‌ساز بوده است. اصلا خانواده‌ها با شاهنامه آشنا بوده‌اند. تهماسب، لهراسب، گشتاسب، سیاوش، فریبرز، کیکاووس اسامی متداول در فرهنگ بختیاری هستند.

شاید جالب باشد که بدانید که منی که بیست ساله در تهران زندگی می‌کنم و زندگی روشنفکری را در کنار تعلقات سنتی‌ام حفظ کرده‌ام وقتی که پسرم به دنیا آمد، مادرم که در خانه بود توصیه‌ای به من داشت که در فرهنگ خانواده ما همیشه شاهنامه بوده است. حتما نام پسرت را باید یک نام از شاهنامه انتخاب کنی و من هم با احترام نام یکی از زیباترین شخصیت‌های شاهنامه را که مظهر پاکی، آزادگی، شجاعت و مهر است به نام سیاوش، بر فرزندم نهادم.

حتی من که از زندگی ایلی نیز گسسته شده‌ام و در جغرافیای تهران بزرگ زندگی می‌کنم این تعلقات را حس می‌کنم که همچنان ریشه‌اش در همان دورانی است که مادرم در خانواده‌اش می‌دیده که پدرش شاهنامه می‌خوانده و می‌دیده که شاهنامه منزلتی داشته است. این سنت و این تداوم به گمان من اگر چه کمرنگ شده ولی شعله و لهیب‌اش به خاموشی و فراموشی ننشسته است.

پانویس‌ها:
1 وارگه در اصل همان بارگه یا بارگاه است. جایی که ایل بار بر زمین می‌گذاشت و سیاه چادرها را برپا می‌کرد.

2 سی میلی نام روستایی است در مسجدسلیمان. واژه انگلیسی است، چون این روستا در فاصله سی مایلی مسجدسلیمان قرار داشت. ببسیاری از مناطق جنوب نام‌های انگلیسی دارند. به جا مانده از فرهنگ انگلیسی در زمان کشف و حفاری چاه‌های نفت.

3 گاگریو یا گوگریو به معنی گفتن و گریستن است. سرودی است که بختیاری‌ها در سوگواری‌ها می‌خوانند و گریه می‌کنند.

ادامه نوشته

فرج علی پور و موسیقی لری

گفتگوی مینو صابری با فرج علیپور

روزی که برای گفت‌وگو با «فرج علیپور» به منزل‌شان، حوالی یوسف‌آباد رفتم، با استقبال خیلی گرم او و همسرش روبه‌رو شدم. البته همین انتظار را هم داشتم، اما نکته مهم‌تر که برایم جالب و خیلی باارزش بود این که هر آن‌چه از فرج علیپور خواستم برای شنوندگان رادیو زمانه در طبق اخلاص هدیه کرد.

از تک‌نوازی کمانچه گرفته تا خواندن آواز... حتی در آخر تعدادی از کارهای بهارانه‌اش را در یک سی‌دی داد و گفت اینها را ببر برای رادیو زمانه.

فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده، در سال هزار و سیصد و سی و هشت در خرم‌آباد به دنیا آمد. او دارای چهار فرزند به نام‌های آرام، آزاده، مسلم، میلاد است که آنها همراه پدر را پیش گرفته و به کار نوازندگی و خوانندگی مشغول هستند. فرزندانش علاوه بر اینکه در اکثر اجراها، پدر را همراهی می‌کنند، با گروه‌ها و خوانندگان دیگر نیز همکاری دارند.

فرج علیپور علاوه بر اجراهای داخلی سفرهایی هم به کشورهایی چون استرالیا و برخی کشورهای اروپایی داشته، در فستیوال‌های مختلف شرکت کرده و کنسرت‌های زیادی با خوانندگان دیگر برگزار کرده از جمله با خانم سیما بینا.

آقای علیپور با تشکر از شما، شنوندگان خوب ما و علاقمندان شما مشتاق هستند صدای شما را بشنوند.

سلام عرض می‌کنم خدمت همه شنوندگان خوب رادیو زمانه. امیدوارم که سال خوبی داشته باشند همه تندرست، شاد و سرحال و زندگی خوب و آرامی داشته باشند.

چند ساله که شما کمانچه می‌زنید؟

از بچگی به کمانچه علاقمند شدم و شاید در هفت سالگی بود که دیگر خوب می‌توانستم کمانچه بزنم.

استاد شما چه کسی بود؟

استادی نداشتم! اصلا خودم هم نمی‌دانم چطوری به طرف کمانچه رفتم! بعدها از نوار و صفحه و نوازندگان دیگر استفاده کردم، البته نه اینکه نزد نوازندگان بروم و ساز زدن بیاموزم نه! فقط دورادور گوش می‌کردم.

بارها شنیدیم که کمانچه نواختن دشوار است، این را حتی برخی نوازندگان سازهای دیگر هم می‌گویند.

کمانچه ساز مشکلی است چون استاندارد نیست. یکی دسته کمانچه را 30 سانت می‌سازد یکی 29 سانت یکی 32 سانت، این است که واقعا باید گوش قوی داشته باشی تا بتوانی صدای کمانچه را خوب در بیاوری.


فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده لُر

از شما می‌خواهم در مورد موسیقی‌های مختلفی که در مناسبت‌های مختلف در استان لرستان اجرا می‌شود برایمان بگویید.

یک نوع آن موسیقی شاد است که برای جشن‌ها و عروسی‌ها و مراسم شادی اجرا می‌شود،موسیقی مقامی‌مان هم که به‌صورت آوازهای‌مان است مثل «علیدوستی، ساروخانی، خسرو و شیرین، عزیزبکی،... زیادند.


تصنیف‌های قدیمی هم داریم که خیلی ماندگارند مثل «دایه، دایه، میری...»

موسیقی عزا داریم موسیقی کار داریم، حتی موسیقی مخصوص غرق‌شدگان در آب و موسیقی مذهبی داریم. طرف‌های ما «اهل حق‌ها» هستند که با کرمانشاه هم‌مرز هستند، طرف‌های نورآباد و کوه‌دشت، اینها موسیقی مذهبی دارند.

لطفا یک نمونه از موسیقی شاد و یک نمونه از موسیقی کار برای‌مان به‌صورت آواز اجرا کنید.

ترانه عروسی که در جشن عروسی اجرا می‌شود، این را زن و مرد دسته جمعی با هم می‌خوانند. هر کسی مشغول هر کاری‌ست، یکی برنج پاک می‌کند یکی جارو می‌زند یکی سبزی پاک می‌کند یکی چوب می‌آورد و آتش درست می‌کند... این را دسته جمعی زن و مرد با هم می‌خوانند، خیلی زیباست. انگار دارد سمفونی اجرا می‌شود. این را باید در عروسی‌ها ببینی!

یک ترانه عروسی هم بود که با خانم سیما بینا اجرا می‌کردید؟

زمان شخم زدن، موسیقی خودش را دارد. آن کسی که دارد شخم می‌زند، آواز می‌خواند و گاوش را تشویق می‌کند، موقع خرمن‌کوبی که موسیقی خاص خودش را دارد اتفاقا توسط آقای شکارچی ضبط و اجرا شده که چنین می خواند...

او که این را می‌خواند با گاوش صحبت می‌کند و می‌گوید: آره این را خوب خرد کن باز باید خردتر بشه تا زودتر برویم خانه!

حیف است که آدم شما را ببیند و ترانه « تال » را از شما نشنود!

تفاوت موسیقی لری با موسیقی لک و بختیاری در چیست؟

در خود استان لرستان که در نظر بگیرید، شمال، جنوب، شرق و غرب آن موسیقی‌هایش با هم فرق می‌کند. چون لهجه‌های مختلفی دارند. لکی با لری فرق دارد. لکی یک مقدار مشکل‌تر است و در اصل زبان است، اما لری گویش است برای همین خیلی‌ها که لر نیستند، زبان لری را می‌فهمند. موسیقی بختیاری و لری یک مقدار با هم اختلاف دارند. ما لرها، بیشتر کارهامان، مقام‌هامان توی ماهور است و بختیاری بیشتر توی شور و دشتی است.

منبع:کافه زمانه

بهرام حیدری - روایت مدرنیستی در ادبیات بختیاری


معرفی نامه

گفتیم بهرام حیدری بزرگ ترین داستان نویس بختیاری است نه به این علت که نژادش بختیاریست ،  به این خاطر که او اولین و شاید تنها نویسنده ایست که آثار خود را به بررسی جامعه بختیاریان در زمان خودش اختصاص داده ، نوعی رئالیسم ایل!! .

بهرام حیدری از آن نویسنده های پیشرو ی دهه ۴۰ است که آنچنان مورد توجه قرار نگرفته . آن چیزی که در آثار حیدری به چشم می خورد توجه به زندگی مردمان بختیاری است ، نگاهی کاملا واقع گریانه که با خواندن یک داستان براحتی می توان به حس و حال زندگی مردمان آن پی برد .

حیدری به بیان زوال  ایل بختیاری می پردازد و تباهی آن را در اثر نفوذ زندگی شبه مدرن نشان می دهد و با بیانی فولک لوریک(داستان زنده پاها،مرده پاها) ماجرا را به تصویر می کشد.

در آثار بهرام حیدری حس نوستالژیک نسبت به گذشته پر عظمت ایل بختیاری به چشم می خورد :خان ها در گذشته به نیکی عمل می کردند و ایل در اوج قدرت و آسودگی بود ؛ در عوض در دوران جدید ایل به تباهی کشیده شده ، فقیر و تحقیر شده است . زندگی را به سختی می گذراند و مورد تمسخر شهری هاست .

حیدری نوشتن را با زوال آغاز می کند :زوال عظمتی در ناپیدای تاریخ یا در وهم

چیز دیگری که در آثار حیدری به چشم می خورد نگه کاملا ضد دین اوست :فقر و تیره روزی عشایر را نشانه ای از بیهودگی به جهان برین میداند و کفرگویی ساده دلانه ی آنها را نوعی درک پیش علمی می شمارد که ممکن است آن ها را تا سطحی از آگاهی برساند که علیه وضع موجود بشورند .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نقل از وبلاگ http://saddastan.blogfa.com/   http://daryoush-ahmadi.blogfa.com/

شهرام گراوندی / یا داریوش احمدی 

بدون شک ، بهرام حيدری را بايد يکی از معدود نويسندگان آوانگارد در زمينه ادبيات روستايي – اقليمی ايران بحساب آورد . يکی از نسل کمياب و گم شده ، که همواره ناشناس و گمنام باقی ماند و به خاطر خاستگاه طبقاتی و ذهنيت خاص و بی پروایِ خويش که خيلی ها را خوش نمی آمد ، نتوانست در اذهان و قلوب بسياری از روشنفکران آن زمان ، راهی بيابد . حتی در زمانيکه کتاب  (( لالی)) وی بهمراه کتاب (( نان و گل )) نسيم خاکسار بعنوان  بهترين مجموعه داستانهای سال 58 شناخته شدند ، او هنوز گمنام بود و شايد جامعه ادبی آنزمان ، بخاطر نثر و فضاهای داستانی اش ، نتوانست  او را تاب بياورد. و به خاطر بسپارد . حتی دريغ از يک مصاحبه ی کوچک ! دريغ از يک ارزيابی ولو شتابزده از نويسنده اي که بسياری از سالهای عمر خود را به عنوان سرباز سپاهی دانش و معلم در روستاهای فراموش شده ی جنوب سپری کرد و بعد از انقلاب فرهنگی و پاکسازی در آموزش و پرورش و باقی قضايا برای امرار معاش ، جلای وطن کرد ، بطوريکه بعد از مدتی نزديک به بيست و يک سال ، هنوز اين احساس نوستالوژيک  همواره با او در ميان کوهها و تپه ماهورهای شهر زادگاهش زبانه می کشد. بهرام حيدری ، بطور رسمی با کتاب « به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم » که در سال 1356 چاپ شد، پابه عرصه ی ادبی ايران گذاشت . در سال 58 (( کتاب زنده پاها و مرده پاها )) و درهمان سال مجموعه داستانهای کوتاه « لالی » را به چاپ سپرد هر چند او پيشترها، نزديک به بيست سال ، در نشريات وزين ادبی آن زمان بسياری از داستانهايش را چاپ کرده بود اما هرگز خيلی از آنها در کتابی نيامد وبه روايت بسياری از نزديکانش ، او کتاب های ديگری به نام « شناسنامه ی باطل شده »  و « شير شتر، خون کفتار» داشته است که در حمله ساواک به خانه اش ، مفقود و ازبين رفته است . کتاب به خدا که می کشم .... به غير از خودش، دو داستان ديگر بنام « چل پلکان » و « کباب » را دربرميگرد. داستانهای بخدا که می کشم ... و چل پلکان ، هرکدام داستانهايي پنجاه صفحه اي هستند با اکسيون قوی و پر سو ناژهايي بی نظير. داستانها روايت و باز آفرينی تاريخ گذشته ی خان های بختياری و روستائيان و بخصوص آدم های زير دستِ آنها، رعيتها می باشد . باز آفرينی اعتبار و عظمت و اضمحلال و فرو پاشيدگی قوم بختياری می باشد که با تر دستی و مهارت خbahramاصی به رشته ی تحرير کشيده شده است . بازگويي داستان به خدا که می کشم .... از زبان شخصی بنام کدخدا علی عسکر ، که در آخر های داستان برای آقای مرادی ، معلم سپاهی دانش روايت می کند ، از بيتهايي محلی و عاميانه نضج می گيرد :

به خدا که من گفتم محمود به پُشتم

به خدا که می کُشم هر کس که گُشتم

(( داستان شرحی است هملت گونه از سردرگمی الله قلی در فاصله ی بدگمانی تا مطمئن شدن و بالاخره ندامت))1 چنانکه در مقدمه ی کتاب    prologue  که از مکبث و اتللوی شکسپير گرفته و تلخيص شده است ، خبر از واقعه ای فجيع و جانگداز می دهد .

* (( آه ای نفس مشکبوی که می توان عدالت را به درهم شکستن شمشير خود وا داری! .... آری ، خواهمت کشت و آنگاه دوستت خواهم داشت .... و اين هم بوسه آخرين !))*

سالها قبل ، آدم های محمود خان و آتن بر ،دايي الله قلی ، در ييلاق با هم زد و خورد می کنند و محمود خان تير می خورد و کشته می شود . در آن زمان الله قلی کودکی خردسال بود بعد از مدت ها، هنگاميکه آب ها از آسياب می افتد و صلح و صفا برقرار ميشود يک روز داود خان ، برادر محمود خان ، آتن بر و زنش را به مهمانی دعوت می کند . در آن مهمانی ، آتن بر بدست افراد داود خان کشته ميشود . بعدها داود خان با زنِ تن بر ازدواج می کند و الله قلی را بزرگ می کند . بعد از سالها ، الله قلی که حالا برای خودش جوان ورزيده  و کار آزموده ای شده است ، در هنگام بازگشت از شکار ، از کنار روستايي می گذرد . او از زبان شخصی بنام آيوسف که درحال بريدن سر يک گاو می باشد داستانی را می شنود که به زندگی او و دايي اش ارتباط پيدا می کند . در آنجا الله قلی به راز قتل دايي خود پی  مي برد و به کلی دگرگون ميشود . « به الله قلی گفت : خون ديدی چه کرد؟ » خندان گفت : اين خون که از اين گاو اومد ميدونی مثل چه بود ؟ مثل وقتی بود که (( داود خان )) سر آتن بر رو بريد همينجور خون ازش ميومد ))* ( به خدا که می کشم ... ص13 )

« چيزی های شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد يافت و بايد پِيش از آنکه بدان بينديشند ، اجرايشان کنم .از  اين لحظه همه نوزادان دلم به نوزادان دستم بدل خواهند شد »*

و الله قلی با هيجان پرسيد کدوم تن بر ؟ وقتی پرسيده بود چه جور و حالا که پرسيد کدوم تن بر ؟ از خود تعجب کرد که چطور حرکات عجيب نکرده . چطور فرياد و زاری نکرده . انگار خود او نبود که درخود فرياد زد : انگار اشخاصی شيون کنان در او گفته بودند . مگر نه اين بود که تن بر اسم دايي او بود و الله قلی وقتی بچه بود ديگر نديدش و برايش تعريف کرده بودندکه مهمان داود خان که بوده در شکار از کوه پرت شده مرده؟ )) (به خدا که می کشم ... ص14 )


روز انتقام ، هنگاميکه الله قلی و داود خان با هم به شکار می روند ، در ميان کوهها ، الله قلی در حالتی ميان شک و ترديد و سوء ظن ، در حاليکه احساس پشيمانی بخاطر کار انجام نشده تمام وجودش را دربرگرفته است ، از پشت به داودخان شليک می کند .داود خان ، قوی هيکل و پر زور در حالت نامتعادل ، او را با قمه می زند و هردو جان می سپارند .

* « اشکم روان مي گردد ، ولی اشکی است که از دل سنگم فرو مي ريزد . اندوه من جوهر آسمانی دارد . ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد .»*

« داود خان گفت : های خدا ! ... های لقمه حرام ! منو از پشت ميزنی ها ! قدرت صدای خان چنان بود که الله قلی ديد چيزی بزرگتر از مرگ با اين صدا بر او فشار می آورد . از ترس و از خجالت و مخصوصاً پشيمانی و از خيلی چيزهای ديگر بود که که زاری کنان گفت : من دست خودم نبود . گفتم طعنه ميزنن  بم .» ( بخدا که می کشم ... ص 42 )

ستارگان ! اخگرهای خود را پنهان داريد و بر هوس های تيره و ژرف من پرتو ميفکنيد ! چشم در برابر دست ، بسته باد و با اينهمه آنچه پس از وقوع ، ديده ، يارای ديدنش را ندارد ، مجرا باد !*

داستان چل پلکان ، جنگی است ناخواسته که بين نصرالله خان ، باج بگيری که وابسته به شيخ خزعل می باشد و اسدالله خان ، خانی که مورد احترام و منزلت مردم می باشد ، بوجود می آيد . جدالی است بسيار مهيج و تکان دهنده و درکليت خود نبردی است بين عظمت و اقتدار يک ايل که زير بار ننگ و زور نمی روند ودرنهايت مرگ را گردن می گذارند . حيدری در داستان ((زنده پاها و مرده پاها )) ، همواره ظلم و استبداد خوانين را سرلوحه کارش قرار ميدهد . هميشه دربرابر خانهای مستبد و مزدور کسانی قرار دارند که می خواهند بطريقی با آنها در بيفتند . در همين داستان ، خان  مستبد ، عباسقلی کارگر روستايي را وادار ميکند که حيوانهای او را چندين ماه نگهداری کند . عباسقلی که از ترس خان نمی تواند از اين کار سرپيچی کند ، مجبور می شود به اين کار تن دهد ، و از زور کار و فشار اقتصادی ، به مرز روان پريشی و ديوانگی می رسد تا جايي که در انتهای داستان ، هنگاميکه رو در روی خان قرار ميگيرد ،  حرفهايي را به خان می زند که خان مجبور ميشود او را شکنجه و زندانی کند و درنهايت ، خان ، تسليم ديوانگی او می شود . در داستان زيبای « آزمايش » ، نادعلی ، که آدم مفلس وبيچاره اي است ، به تحريک ديگران ، ديگرانی که حتی از اسم خان وحشت دارند ، به منظور خراب کردن وجهه و اقتدار خان ، با آنها شرطی می بندد که توی صورت خان بايستد و با بيتهايی محلی ، در حال شوخی و مزاح ، او را ريشخند کند . نادعلی اين کار را با تمام مجازاتی که درانتظارش است انجام می دهد و شرط را می برد . کتاب لالی ، حکايت روز مرگی و اضمحلال آدم هايي است که گويي در ظلمانی ترين قسمت دنيا زندگی می کنند . دنيای لالی ، در حقيقت آن يوکنا پا تا فایِ  زاده ی ذهن فاکنر نيست ، دنيايي است زنده که هر لحظه به زوال و فراموشی می گرايد . لالی ، محصول فقر و درماندگی آدم هايي است که به مرگ و جنون ميرسند . محصول  حسرت و اعتبار گذشته و عرق ريزی روح و جسم انسانی است که با حوصله بسيار زياد ، دنيای زيست مرگی آنها را به تصوير می کشد . آدم هايي که آرزوها و خواسته هايشان آنچنان کوچک و پيش وپا افتاده است که هيچ حسی را بر نمی انگيزند . اما وقتی خود را در به دست آوردن کوچکترين حق طبيعی زندگی ، ناتوان و محروم مي بينند ، لب به کفر مي گشايند .کُفر  واژه ای است که در داستانهای حيدری جايگاه ويژه ای دارد . او هميشه شخصيت هايش را به سمت کفر گويي سوق ميدهد . « اما اگر فاکنر زوال جنوب را از منظری دينی مي نگرد و بر نقض پيمان انسان با خدا دريغ می ورزد که جنوبيان را به لعن و نفرين ابدی دچار ميکند ، حيدری از منظری کاملاً دين ناخواهانه به شرح زوال عشاير خود می پردازد و فقر و تيره روزی آنها را ، نشانه ای از بيهودگی اعتقاد به جهان برين در نظر ميگيرد . و ساده دلانه کفر گويي عشاير و روستاييان را در مقابل مصائب و سختی های زندگی ، نشانه نوعی درک پيش علمی می داند که ممکن است آنها را به سطحی از آگاهی برساند تا براثرآن عليه وضع موجود خود بشورند 2.»  در داستانهای او کفر و بيزاری جستن از خدا ، نشانه نارضايتی و روز مَرِگی آنها و درعين حال ، تسکينی است برای دردهای التيام نايافته اشان . کفر نشانه ی نا سپاسی آنها از ذات خداوند نيست ، بلکه عادتی است که گويي درهنگام قهر و غضب ، به آنها آرامش مي دهد .

آنها آدم هايي هستند که بايد ميان کوه ، و کمر ، با گاو و گوسفندهايشان ، يک جا زندگی کنند . و با مار و عقربهايي که هميشه در کمين آنهاست ، دمخور باشند .آنها که گرمای هذيانی بالای پنجاه درجه از جسم و جانشان می کاهد و وزش يک نسيم ، ولو کوتاه، برايشان موهبتی است آسمانی ، همان قدر خان را که مظهر قدرت و شقاوت و زورگويي می باشد دربدبختی خود دخيل می دانند ، خدا را هم، در سرنوشت و بدبختی خود دخيل می دانند . اما راه به جايي نمی برند . در حقيقت کفر گويي آنها ، آنی و لحظه اي است . اگر در يک لحظه کفر می گويند در لحظه ديگر از همان خدا و امامزاده استمداد می جويند .

اگرجوانترها کفر می گويند ، استغفرالله را ، پير مردها برزبان می آورند . و آنهايي که از خدا استمداد می جويند ، استمدادشان ملتمسانه نيست . استمداد آنها قهر آميز و از روی ناچاری می باشد .

(( گل محمد با صدای مهيب و خشم و نفرت گفت : های بابا زاهد ! خاب ! برو! تو ، پيری ؟ برو اونطرف اقلاً که گاو ، که سه پايه ، چشم خود تو در نياره ! برو ... پير! برو ، خدا ! .... )) ( لالی ، ص 152 )

اولين داستان کتاب لالی ، ((ناهار فردا کباب است)) ،برشی است از يک روز زندگی طبيعی ومشقت بار خانواده ای در سالهای 55که بوسيله مستمری ناچيز بيمه امرار معاش ميکنند و فشار مالی و فقر آنچنان بر آنها وارد می شود که خوردن گوشت ،آن هم ماه تا ماه برايشان رويايی می شود دور و دست نيافتنی که درخواب هايشان به صورت کابوس تحقق می يابد ،در داستان ((حسين سليمانی))، حيدری سرگذشت دردناک و رقت بار دوران کودکی دانش آموزی را از زبان خوش به تصويرمی کشد ،هر چند داستان زندگی حسين ، شايد برای خيلی ها غيرواقعی و ناملمو س جلوه کند ، اما حيدری از آن يک تمثيل می سازد.يک تمثيل کلی از زندگی تمام ملت،که به درون دره پرتاب می شوند.طرح داستان،بسيار ساده است و حيدری با شيوه فلش بک،داستان را به جلو می راند.هر چند  داستان، در قسمت های پايانی،شعارگونه می شود،اما به دل می نشيند.راوی کتاب لالی،در بيشتر داستانهايی که در زمينه ی شغلی اش، معلمی وکلاس درس نوشته است،به رابطه ی بين معلم وشاگرد اهميت زيادی می دهد. در داستان « غير منتظره» از بر پا کردن بچه ها ناراحت می شود. و در همين داستان است که خودش،بصورت عينی تر، در سيمای آقای مرادی تجلی می کند.غير منتظره،کشمکش درونی مرادی است با خلقيات عنان گسسته اش.در برابر فقر عريان که قرار ميگيرد،تحملش را از دست می دهد و خود را محکوم شده می بيند و احساس می کند که دارد به اين بچه ها ظلم می کند غير منتظره،بی آنکه طرح مشخص وجا نداری داشته باشد، خوب نوشته شده است و در حقيقت، دست آويزی است برای گفتن حرف های خصوصی تر راوی « برای پاک کردن آن تابلو روبرو،تابلو پاک کن لازم بود و برای  پاک کردن دل خدادادی،شوخی کردن.خدادادی،دم در برای نشستن،دست بلند کرده بود.مرادی به تقليد داش ها،دست ها را به حال هجوم بالا و پايين بر وگفت : نامرد وايسا بينم،ناز می کنی برام ها ...» ( لالی،ص 31 )

« در ظهور آهوها » و « آقای منصوری » در صريح ترين نگاه،بازگو کننده فقر  فرهنگی و فساد اخلاقی در نظام منحط آموزشی و زد و بندهای  پشت پرده می باشد.داستان « مشغوليات »، فرار از گرمای کشنده و هذيان آور لالی است.وقت کشی آدم هايی است که با قطع روزانه ی برق،راهی به جز سرگرم کردن خود پيدا نمی کنند. آنها بخاطر اينکه فشار گرما و بی برقی را تحمل کنند،تصميم می گيرند به کرم که شخصيت تييپيک داستان «ناهار فردا کباب است» می باشد،سه کيلو زولبيا بصورت مجانی بدهند.به شرط آنکه کرم همه آنها را توی گرمای پنجاه درجه بخورد.شرط را کرم قبول می کند اما اواسط کار از خوردن باز می ماند وحالش بهم می خورد.با آمدن مجدد برق،شادی به چهره کسانی که بساط شرط بندی را چيده اند،باز می گردد وبه طور ضمنی از گناه کرم که شرط را باخته است، می گذرند. در اين ميان،آقای نعمتی که تنها کارمند بانک می باشد و بعد از ظهرها،کارهای اضافی بانک را انجام می دهد،همسو با آنها به اين ابتذال و بيهودگی تن می دهد.

« جانور بزرگ و ترسناک گرما،انگار مخفی شده به انتظار ايستادن پنکه ها،حمله ور شد. سوزنهايش به تن ها رفت و پنجه هايش گلوها را گرفت طوری که در نيم دقيقه نفس ها سخت بيرون آمد.لبها آويزان شد،تلخی و ياس و پژمردگی به دلها چسبيد.»(لالی ص 61 )

در داستان بلند و طولانی «راديون » ،محکوميت بی حد وحصر آدم هايی را می بينيم که از تمام مواهب و حقوق طبيعی خويش دور مانده اند. با اينحال، آنها، با آنکه می دانند که زندگی اشان به زندگی نمی برد،به همان زندگی که به قول خودشان،زنده ذليلی است می چسبند و رهايش نمی کنند.آدم هايی که فکر و انديشه ی نو،برايشان خوب وتعجب برانگيز است.اينکه چرا آنها از اين همه نعمت های خدا داده که يکی از آنها راديو می باشد،محرومند،خود بر ايشان سوال بر انگيز است.با آنکه انديشه نو که در قالب راديو برای آنها خود نمايی می کند،برايشان تعجب آور است و آنها را به شرم وا ميدارد، ،اما خودشان را بطور پنهان در پناه و آغوش اين انديشه می اندازند.با اينحال وقتيکه در کنار همديگر هستند،ظاهراً خودشان را از آن دور می گيرند. وبه روی خود نمی آورند.همه شخصيت های داستان راديون، وکلاً تيپ های حيدری،طبيعت گرای محض می باشند و برای تمام اجزاء طبيعت،حتی برای راديو،که ساخته ی دست انسان می باشد، احترام قائلند.آنها برای گوساله،مرغ،ماه و سنگ ها و کپرها ي شان،شخصيت قائل می شوند.همه آدم های داستان راديون،نمی توانند شبی را دور از آبادی خودشان « نُه دره » بگذرانند.آنها حاضر نيستند شبی را در لالی،جايی که بقول خودشان مرکز چاچول بازها و اوباش و گوجه خورهای بی غيرت است به سر برند و از آن جهت وقتيکه خود را حقير شده و کوچک   می شمارند وقتيکه زير نگاه چاچول بازها خرد و خراب می شوند ، از آنجا می گريزند و به سرزمين و کوه و آبادی خود پناه می برند.تا در آنجا،زير نور ماه، به حال و روز خود بينديشند.ريزش باد خنک،بعد از آن گرمای هذيانی،جسم و جانشان را در آغوش بکشد و دور از شهر و شهری،بی توجه به تمام موهبت های شهر و حقوق پايمال شده خويش،راضی و قانع به سر برند و به هيچ چيز و هيچکس فکر نکنند.راديون، به روايتی جعبه ی جادوی تازه ای است که آنها بدانند که دنيا،فقط لالی نيست. راديون در عين حال بيانگر احساسات عاطفی و پر شور کسی است که تمام حرف ها و صحبت های شبانه طبيعت تاريک و سهمناک نه دره را تجريه کرده است.در اين قصه حيدری مانند ضبط صوت عمل می کند و گاه که احتياج به شرح و تفسير داشته باشد،آن را خاموش می کند وعلت را شرح می دهد.« تحمل ناپذير » و « گل محمد » بر مبنای ديالوگ های بسيار قوی و زنده نوشته شده است.اصولاً سنگ بنای جهان داستانی حيدری، بيشتر ديالوگ و تک گفتارهای درونی interior monologue می باشد. در قصه تحمل ناپذير،گل محمد،پيرمردی که آقای مرادی،معلم مدرسه به او عشق می ورزد،جالب ترين و در عين حال،با وقارترين شخصيت کتاب لالی،تنها گوساله اش را که از پرتگاهی به پايين سقوط می کند، از دست می دهد.او پيرمردی دلشکسته است که نه فرزندی دارد و نه مال و منالی.او بيشتر دلشکسته و مغموم روزگار و اعتبار از دست رفته ی خويش است. هرگز کفر نمی گويد و تنها کسی است که احساسات خالص روحانی دارد.هنگاميکه گوساله اش در معرض خطر قرار می گيرد،دست به دامان امامزاده ای می شود،(پير بابازاهد) که در کنار پرتگاه قرار دارد.او،آدم های روستا، همگی از امامزاده استمداد می جويند.اما در نهايت،امامزاده کاری انجام نمی دهد و گوساله با شدت به پايين سقوط می کند. و گل محمد که هرگز لبش به کفر باز نشده است،کفر می گويد.

« گل محمد بلند شده بود.گيج، آنطور که می رساند به هوش خودش نيست،رفت بالاتر و باز نشست.ذهنش، فراری و خرد و خسته و نفرت زده بود.افتادن و سريدن گاو،مثل يک شوخی،يک بازی،به نظرش رسيد.مثل چيزی نامربوط به او ناگهان به شدت،حقيقت به ذهنش داخل شد..»( لالی/ص 153 )

حيدری،مانند شميم بهار « تکرار شخصيت ها در موقعيت های ذهنی متفاوت را نيز سر لوحه جهان داستانی اش قرار می دهد.اين تکرار از نظر زمانی و جايگاه تاريخی اهميت پيدا نمی کند،بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکميل    آدم ها از زاويه های متفاوت شکل می گيرد.»3

حيدری، بيشتر نويسنده ای است ناحيه گرا که به ياری ديالوگ و شرح حوادث از زبان کاراکترهايش،داستان را می سازد.او بر خلاف بسياری از نويسندگان هم نسلش،که برای نوشتن داستان مراحلی را قائل می شوند، به اينگونه مراحل هيچگونه پای بندی نشان نمی دهد. همچنانکه در داستانهای او عکاسی آدم ها و طبيعت و فضای ناتوراليسمی حرف اول را می زند.اما گاهی وقت ها،نثر او ،مانند فضاهای داستانی اش،عصبی و ناهموار و پر سنگلاخ می باشد.اما در عوض شخصيت ها آنقدر ساده و بی غل وغش هستند که خواننده را به تهييج وا دارند.شخصيت های لالی،نه آرزوها و عشق های بزرگی دارند و نه افکار و انديشه های پيچيده و نه قلوب سنگ شده و بيرحم.آنها ساده اند و بي ريا وحتی در عين کلاش وقالتاق بودن،زود لو می روند.آدم هايی که مثلاً مردن مرغ از جسم و روحشان می کاهد و برايش عزا می گيرند.بيکاری و گپ زدن و چای خوردن های مداوم و از شهری ها سخن گفتن،سينه کش ديوار نشستن و روی خاک،با چوب کبريت خط کشيدن،ويا گوش دادن به بيت های شاهنامه،کاری است که در تداوم و پيوستگی زندگی اشان ادامه می يابد. حيدری و ساعدی،از نخستين نويسندگانی هستند که فرم داستانهای کوتاه بهم پيوسته را برای اولين بار در ادبيات ايران رواج دادند.غلامحسين ساعدی،با کتاب های عزاداران بيل و ترس ولرز،در حقيقت نوعی از رمان مدرن را که از داستانهای کوتاه بهم پيوسته مستقل تشکيل می شدند،بوجود آورد.آنها داستانهای مستقلی هستند که شخصيت هايشان در داستانهای بعدی ظاهر می شوند.هر چند نمونه ی اين کارها در ادبيات غرب،بسيار گسترده و چشمگير می باشد،اما بانيان اين نوع نوشتن بخصوص در ادبيات روستايی ايران را بايد مرهون کارهای ساعدی و حيدری دانست. در ادبيات غرب،بخصوص در فرانسه،بالزاک،نخستين کسی بود که شکلی از رومانهای به هم پيوسته را تحت نام کمدی انسانی بوجود آورد.و بعد از آن اميل زولا،با انتشار رومانهايی تحت نام خاندان روگن ماکار،آنرا به کمال رساند.در آمريکا،فاکنر و کالدول و استين بک،از نخستين پيشگامان اين نوع قصه پردازی محسوب  می شوند. تمام هم وغم حيدری،در جهان داستانی اش،بيان فقر و تجسم روح آدمی است زجر کشيده و دردمند که ذره ذره به اضمحلال می گرايد.بيان ادبار و فلاکت آدميانی است که به قول خودشان،تصادفی زنده اند.« به تصادف زنده ام،اگر بخت از من روی برگرداند،از کف رفته ام.» (برتولت برشت/شعر دوران تيره )

« کپرهای جن زده »،فضای وهمی داستانهای ساعدی را بياد می آورد.ساعدی در عزا داران بيل و ترس ولرز فضای وهمی غريب و مضطربی را با ديدگاههای فانتاستيک به معرض نمايش می گذارد.هر چند روستاهای ساعدی انگار هيچ مکان جغرافيايی زنده ای را در ذهنيت خواننده بوجود نمی آورد و آنچه که آنها را لعاب می دهد سمبوليستی است زود گذر که با اضطراب و دل شوريدگی خاصی عجين شده است.اما در عوض،فانتاسم حيدری،بسيار کمرنگ و گذرا می باشد.روستاهای او زنده و قابل لمس می باشد.حيدری، اين محيط زنده و ترسناک را به ياری نور فانوس ها،صدای زنگوله بزها،تاريکی شب و ابرهای متراکم ترسناک در شب گرم تابستانی از ورای ديالوگهايی زنده و روشن به تصوير می کشد.شايد او،تنها نويسنده ناحيه گرای ايران می باشد که به مدت بيست سال در روستاهای لالی و مسجدسليمان زندگی کرد.درس داد و خون دل خورد.او تصاوير تمام شخصيت های داستانی اش را در چندين آلبوم جمع کرده بود. چنانکه در يک شب شعر و قصه در سال 59-58 (مسجدسليمان ) گفته بود « که من روستاها را با تمام پوست و گوشت و استخوانم لمس کرده ام تمام شخصيت های داستانی من  زنده اند و من از همه آنها توی آلبومم عکس دارم.چه کسی می خواهد گل محمد را ببيند؟ چه کسی می خواهد فرنگ را ببيند؟ هر کس را که بخواهيد ببينيد من حاضرم تا به شما نشان دهم. همه آنها پنجاه کيلومتر با ما فاصله دارند.» در کپرهای جن زده،مراد، پيرمردی که او را جن زده می پندارند،نيمه شب،سر به کوه و بيابان می گذارد.او مرتب با خود از گله و رمه هايی که از دست داده است حرف می زند.در اين ميان ننه جعفر و دخترش « خانم »، جن زدگانی هستند که نه حرفی می زنند،نه غذايی می خورند،نه می خوابند و نه کسی را اذيت می کنند.داستان « مداوا » عريانی کارهای حيدری را به همان صورت واقعی اش،به وضوح نشان ميدهد.مداوا،دنباله ی داستان کپرهای جن زده است.اگر در کپرهای جن زده،ننه جعفر و دخترش خانم،نه غذايی می خورند و نه حرفی می زنند و نه می خوابند،ودلسوزی و شفقت ديگران را بر می انگيزند،مداوا، در صريحترين شکل ممکن،اقدامی جدی برای رسيدن به حال و روز پيرزن و دخترش می باشد.دوربين های فيلمبرداری و مدار بسته حيدری همه جا بصورت سيستماتيک عمل می کنند.آنها در همه جا نصب شده اند،در پاتل،در نه دره، در بنه گچ،در بهداری لالی... هنگاميکه پيرزن و دخترش را سوار بر خر و قاطر به بهداری لالی می آورند،دوربين حيدری پيشاپيش،بهداری بدون دکتر لالی را نشان می دهد.آنجا که فقر و بدبختی و بيماری و نبودن دکتر و بی مسئوليتی بيداد می کند و تنها انديشه ای که به ذهن آنها خطور می کند،دعا و حرزی است که دعا نويس بايد برای آنها تجويز کند.« دعوتی ها » داستانی است يگانه و درخشان.داستان يک روز شادی و خوشگذارنی بنه گچی ها در    عروسی ای است که به آنجا دعوت می شوند.آنها بعد از ماهها گرما و عزاداری فاميل ها،با لباس های نو و رنگارنگ به عروسی می روند. در آنجا تا می توانند غذا می خورند و دلی سير از عزا در می آورند.سيگار می کشند و چند سيگار هم توی جيب و يا لای شلوار می گذارند و در هنگام رقص محلی و چوب بازی،می خواهند به همه ثابت کنند که از ديگران سر هستند و دست آخر،وقتيکه جعفر در چوب  بازی يک نفر را می زند،همه آدم های بدرد بخور عروسی،آنها که بالای مجلس نشسته اند،لب به اعتراض می گشايند که اين دهاتيا ديگر از کجا آمده اند،کی اينها را به اينجا دعوت کرده است؟ و آنها در تاريکی شب،با دلی پر از غذا که به غصه تبديل شده است،باز می گردند.در داستانهای « پيرمرد » و « باز هم پيرمرد» نمودار فساد اخلاقی و جنسی به موازات نمودار فقر،به شکل بسيار زنده اش به چشم می خورد.اما در ترسيم اين نمودار که در تمام قصه های او سيری نزولی دارد،فقر و گرسنگی و بی غذايی بارزتر است از فساد جنسی و خود فروشی که حيدری جسته گريخته از آنها رد می شود.حيدری در خيلی از اين داستان ها،گريز می زند.گريز او در نتيجه برخورد نکردن با همين مقوله می باشد.که در تمام داستانها اشارات کوتاه و جسته گريخته ای دارد.اما هرگز به عنوان يک مساله کلی به آن نگاه نمی کند.فقط در داستان پيرمرد که داستانی است کلی تر در رويارويی با اين مساله،حيدریناچاراً مجبور می شود آنچه را که هست بازگو کند آن هم در شکلی ديگر.در حقيقت افراد داستان پيرمرد را سه نفر تشکيل مي دهند: پيرمرد، مرد جوان و فاطمه. فاطمه که شوهرش چندين بز و گوسفند را در منطقه ای دور می چراند و جوان هم که مجرد است و از سر احتياج گاه گداری سری به آن کپرها می زند،با هم سر وسری دارند.پيرمرد،که به عنوان نوکر بی مزد و مواجب فقط برای يک لقمه نان برای آنها کار می کند،از جريان با اطلاع است اما به روی خود نمی آورد.هنگامي که فاطمه مرد جوان را به داخل اتاق می کشد و به پيرمرد می گويد که برود سر وقت حيوانها... که يعنی بيرون را بپايد، وجدان پيرمرد و ذهنيات او سرشار از غمی شريف و انسانی می شود. و در همان ذهنيات و درگيری های فکری است که به حال و روز خود می انديشد و به پسرهای خودش،به مال و گوسفند ها و اعتبارات گذشته خودش و اينکه که چرا آدم بايد اين قدر خوار وذليل و پير شود تا بيايد اينجا،اين همه خواری را به خاطر يک لقمه نان تحمل کند. در ( باز هم پيرمرد ) راوی با ياری گرفتن از طبيعت نزديک اطراف پاتل و بنه گچ،پيرمرد را در رويا رويی با طبيعت آن ناحيه و تله هايی که برای گنجشکی زده است می بيند.از آنجا که پيرمرد،ماههاست که غذای درست و حسابی نخورده است و اصولاً گيرش نمی آيد به سر وقت تله ها می رود. گنجشکی عظيم الجثه به دام تله ای افتاده است.گنجشکی گرمسيری.پيرمرد بخاطر اين گنجشک مراسم جشنی بر پا می کند و در تنهايی و حواس جمعی خود آنرا تا آخر می خورد. در قصه ( باران وآفتاب )،خشم طبيعت که آن را قهر و غضب خداوند می دانند به صورت بارانی سيل آسا بر آنها نازل می شود. در داستان ( بازی )، بيکاری و وقت گذرانی و محکوميت آدم ها. در داستان ( ساکنان )،محکوميت آدمهايی را بازگو می کند که از بی جايی و نداشتن مسکن درست وحسابی با مارها و عقرب ها هم خانه اند.در « مرغ بزرگه فرنگ » دلبستگی های کوچک زندگی را نشان می دهد.مرگ مرغ نمادی است از بی اعتباری دنيا که نبود و  خاطره اش تا مدت ها ی طولانی بر وجودشان سنگينی می کند. بيشتر داستانهای حيدری از مضمون های ساده و پيش وپا افتاده ی زندگی روستايی نشاًت می گيرد. در بعضی مواقع داستانهای او سطحی و بسيار خسته کننده،هيچ تلاش را برای بازگو کردن واقعيت هنری نشان نمی دهد. از آنجا که او بيشتر بر عنصر ديالوگ عنايت دارد و کاراکترهايش آدم هايی روستايی و بی سواد هستند،به ابتذال می گرايند.ابتذال و بيهودگی زيستن و عمر را در کنار ديوارها و ديرک های کپرها گذراندن، چای خوردن های مداوم و غريزی در عطش آفتاب، وسيگار وکفر و ناسزا از وضعيت نابسامانی که دارند،اينها همه از بيهودگی زيست مرگی کاراکترهای حيدری می باشد.آنها محکوم به اين نوع زنده ذليلی می باشند.آنها به غير از اين کاری ندارند. توی کوه و بيابان هم که آبی پيدا نمی شود برای کشت و زرع و کشاورزی.اما ارائه و شيوه بازگويی اين ابتذال گاهی بسيار هنرمندانه  به خواننده انتقال می يابد،به نظر می رسد که بيشتر داستانها بعد از يک بار خواندن، هيچگونه تفکر و انديشه عميق را در خواننده بوجود نمی آوردآنچه که خواننده را بيشتر مسحور و راضی نگه می دارد ، معماری کلام وشيوه ارايه ونثری هنرمندانه است که خواننده را به کشف و راز ورمز داستان می کشاند . شاخک های او ،هر چيزی را احساس می کند،از توصيف صدای پوشيدن شلوار دبيت خشک حاجی آقا گرفته (داستانِ بازی ) ، تا پيراهن بنفش سراسرچروکی که از  زير رختخوابها در آو.رده اند  تا به تن ننه جعفر جن زده کنند .(مداوا) . از مرغ بزرگه فرنگ گرفته تا اقتدار و غرور خروسی که توی بُنه گچ ، به لقب خان، مفتخر گرديده است. او همه آنها را با حوصله بسيار زياد توصيف می کند.راوی کتاب لالی،مانند بسياری از کاراکترهای خود،از زندگی شهری و زندگی به اصطلاح مدرن و صنعتی امروز سخت گريزان می باشد.او بيشتر آرمانگرايی است که بخاطر از دست رفتن اقتدار و عظمت اين مردم،بخصوص اين روستائيان ستم کشيده حسرت و خون دل می خورد.او حسرت اعتبار و صفا و صميميت و انسانيتی را می خورد که از دست رفته است و دنيای صنعتی و مدرن امروز دارد جای آن را می گيرد.داستان « گل محمد و آقای مرادی » ، ماجرای تبعيد آقای مرادی است.او بايد هر چه زودتر لالی را ترک کند.او که در آخرين روزهای اقامتش در لالی،برای خداحافظی با گل محمد آمده است بيش از هر کسی به گل محمد عشق می ورزد.مرادی،اين معلم انقلابی که بسيار شيفته خود می باشد،يک انقلابی آرمانگرا است که به گل محمد،پيرمردی که در بسياری از داستانهای حيدری حضور دارد،توجه و ارادت خاصی نشان می دهد او شبحی است از خود راوی که در بسياری از داستانها،از جمله غير منتظره،در ظهور آهوها،حسين سليمانی،آقای منصوری و ... حضور دارد. مرادی و گل محمد آن چنان به هم عادت کرده اند که روزی   نمی توانند همديگر را نبينند.فضای شاعرانه داستان با صحنه هايی زنده و سينمايی از طبيعت بنه گچ ،غم غريبی را به خواننده انتقال می دهد.غم و ناراحتی گل محمد،تنهايی او ،کپرها،صحرا و جاده خاکی، وآخرين نگاه مرادی به بنه گچ و به ذهن سپردن خاک سرزمين گل محمد،سکانسی است از يک فيلم نئورئاليسم که در قالب داستان باقی می ماند.داستان « گاگريو » پايانی است بر تمام داستانهای حيدری.سوگنامه ای است از زندگی خاور و تمام نسل مادران بختياری که با تمام متانت و غمخواری بر داغ از دست رفتگان، مويه می کنند در اين داستان که بيشتر به نقل قول و روايتی تلخ نزديک است هيچ گره گشايی Falling action به وجود نمی آيد.اصولاً چيزی شروع نشده است که چيزی تمام شود.گاگريو (( گفتن و گريستن)) مرثيه زجر و مرارت يک عمر زندگی بيهوده است. اثرات تراژدی هايی است که روزگاری به تناوب،مسير يک زندگی را بمباران کرده اند.آثار تراژدی هايی که يک مرتبه در ذهن و  انديشه ی خاور غليان می کنند. ياد و واگويه ای است از گذشته های دور و نزديک،از عشقی قديمی، که سر به غليان بر می دارد.(( مراد از جلو چشم رد نمی شد،انگار رو برويش ايستاده ... همانجا که دست به کمر می ايستاد بالای سرش و چپق دسته بلند به دست ديگر و لب هايش که هميشه برق می زد و قيافه اش که هميشه گيج بود.طوری که انگار پيرمردش نمرده و همان مردی هم مرده که روزی روزگاری چقدر سرحال بود-اما باز لاغر- وچقدر اسم و رسم دار و مالدار. گريه مثل چيزی هجوم کرد و امان نداد،صدا کرد: اهو اهو اهو ... ))

ای جوون ! وقتت نبود،کارد بخوره دات ( مادرت )

کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات ؟

غم تو يه روزه نيس که من به دل نگيرم

غم صد ساله ت کرده کور وپيرم.                                         (لالی،ص330 ،328)

 ***

اکنون خاطره ی گل محمد با ماست. چه کسی می تواند او را فراموش کند؟چه کسی می تواند حسين سليمانی را که از دهان سگ فرو افتاد،از ياد ببرد؟ چه کسی می تواند مرغ و خروس های بنه گچ، آن طبيعت محروم و مغموم و آن آفتاب بی امان لالی را که از فرط داغی همه را به مرز ديوانگی می کشاند، از ياد ببرد. اکنون تمام شخصيت های حيدری، چه آنها که زنده اند،وچه آنها که مرده اند،تبديل به خاطره شده اند. همانطور که خود او نيز تبديل به خاطره ای شد که برای ما مانند يک زندگی است.  


یکی از مشکلاتی که پیش اومد مربوطه به مطلبی در مورد بهرام حیدری و ظاهرا ما این مطلب را از وبلاگ سد(یا صد) داستان کش رفته بودیم که گویا اسباب رنجش و کدورت خاطر نویسنده وبلاگ جناب شهرام گراوندی  را فراهم کرده بود. توی این مدت به خاطر مشکلاتی که بوجود آمده بود اکثر مطالب وبلاگ از این و آن ور کپی می شد و البته همه (یا اکثر موارد) ارجاع داده می شد به منبع اصلی اما این لینک به مطلب اصلی متاسفانه در مورد همان مطلب بالا سهوا رعایت نشده بود .

دوست عزیز و روزنامه نگار گرامی شهرام گراوندی  که البته من متاسفانه افتخار آشنایی با ایشان را ندارم به این مطلب برخورد کردند و البته مثل هر صاحب نوشته از این که مطلبشان را کسی کش رفته باشد ناراحت شدند ( مثل اینکه حتی عکس مطلب هم از آرشیو شخصیشان بوده و از این بابت خیلی متاسفم )، البته و صد البته حق کاملا با ایشان است و من خودم هم بار ها طعم این کش رفتن را چشیدم (البته نه از اینجا که چیزی برای کش رفتن نداره) .

به منظور رعایت اخلاق حرفه ای متن عذرخواهی زیر را تقدیم می کنم به دوست خوبم جناب آقای شهرام گراوندی به این امید که ما را ببخشند چرا که در عرصه های فرهنگی هیچ چیز مانند بخشش گران نیست .

---------------------------------------------------

دوست عزیز و گرامی

 

جناب آقای شهرام گراوندی 

 

مطلبی تحت عنوان بهرام حیدری - روایت مدرنیستی در ادبیات بختیاری  در تاریخ ۲۱ اسفند ۸۶ در این وبلاگ قرار گرفت که بخش اصلی آن به طور کامل از نوشته های شما ، بدون ذکر منبع و مولف استفاده شده بود . به این وسیله به خاطر این کار ناشیانه و ناشایست که به علت سهل انگاری اتفاق افتاده بود از شما عذر خواهی می کنم و امیدوارم که به بزرگواری خود اینجانب را ببخشید .

---------------------------

اخیرا آقای داریوش احمدی با آدرس وبلاگ http://daryoush-ahmadi.blogfa.com/ مدعی شده اند که مقاله اصلی درباره بهرام حیدری از ایشان است. از آنجایی که بنده به هیچ وجه نمی توانم بفهمم که این مطلب را آقای داریوش احمدی نوشته اند یا آقای شهرام گراوندی (چون هر دو دوست در کامنت ها بنده را مورد اعتراض قرار دادند) لذا لینک ایشان را هم اینجا آوردم چون مطالب نسبتا کاملی درباره بهرام حیدری در وبلاگشان موجود بود. دست همه فعالان این عرصه را هم به گرمی می فشاریم.

کشف انگشتري منحصر به فرد با نقش فروهر در غرب لرستان

در كشفيات غرب لرستان بدست آمد:

انگشتري منحصر به فرد با نقش فروهر

 

 

 

سرپرست كاوش غرب لرستان از كشف 150 قلم شي مفرغي در محوطه‌اي در غرب اين شهر خبرداد.

"عطا حسن‌پور" در گفتگوي اختصاصي با ميراث آريا (chtn) با بيان اين مطلب گفت: اين اشيا كه شامل انواع مهر‌ها، سرپيكان‌هاي آهني، كاسه‌ها، پلاك‌ها و آويزهاي مفرغي، اشياي تزئيني و آئيني، كاسه‌ها، انگشترها و دستبندهاي مفرغي، خنجر، سرپيكان، كارد و... بوده است.

وي افزود: انواع و اشكال مختلف سفال‌هاي "ژانر" از طول حفاري بدست آمد. لازم به ذكر است كه به گونه‌اي از سفال‌هاي لرستان ژانر گويند.

باستان شناس و سرپرست كاوش غرب لرستان خاطرنشان كرد: از باقي تخريب‌هايي كه توسط مردم انجام شده، يك گورخمره باستاني نيمه سالم بدست آمد كه به عصرآهن تعلق دارد. همچنين اشياي كشف شده از خاك‌هاي مضطرب اطراف اين گورخمره كه توسط مردم زير و رو شده بود، بدست آمد.

حسن پور از كشف انگشتري منحصر به فرد در بين اين اشيا خبر داد و به ميراث گفت: به جرأت مي‌توان گفت كه اين انگشتر در كشور و حتي جهان كم نظير است. يكي از خصوصيات منحصر به فرد اين انگشتر اين است كه به جاي نگين نقش يك فروهر به صورت كنده شده، بر روي آن حك شده است. اين انگشتر مفرغي به شيوه يك پارچه قالب ريزي شده بود.

سرپرست كاوش در محوطه غرب لرستان ادامه داد: قطر اين انگشتر 5/2 سانتي متر است. تصوير فروهر، يك كلاه (دولت) مادي بر سر دارد، همچنين يك باشلوق مادي، سر، گردن و نيمي از بالاتنه اين فروهر را برگرفته و پوشش داده است.

فروهر با ريش بلند، به سمت چپ، از درون قوس خورشيد بيرون آمده و در دو طرف اين دو قوس خورشيد، دو بال برآمده و بر افراشته به تصوير درآمده است. پاهاي اين فروهر به حالت حركت ديده مي‌شود.

حسن پور به chtn گفت: اين اشيا درحال حاضر در گنجينه قلعه فلك الافلاك نگهداري مي‌شود و قدمت آنها به دوره ماد مي‌رسد، اما هنوز در دست مطالعه است.

تهيه پرونده ثبت جهاني دره خرم آباد با عنوان "دره لر"

پرونده ثبت جهاني دره خرم آباد با عنوان دره لر در دست تهيه است.

"علي سجادي" مسئول پايگاه ميراث فرهنگي قلعه فلك‌الافلاك با بيان اين مطلب به ميراث آريا(CHTN) گفت: از سوي پژوهشكده باستان‌شناسي به پايگاه پيشنهاد تهيه پرونده دره خرم آباد با عنوان "دره لر" براي ثبت در فهرست آثار جهاني شده است.

وي افزود: دره خرم آباد دره‌اي بي‌نظير است كه شهر فعلي خرم آباد در آن قرار و بين 30 تا 40 كيلومتر طول دارد. اين دره از نظر پايگاه صد در صد ارزش ثبت در فهرست آثار جهاني را دارد.

مسئول پايگاه ميراث فرهنگي قلعه فلك‌الافلاك در مورد ويژگي‌هاي اين دره تاريخي خاطرنشان كرد: در اين دره قديمي‌ترين استقرار مربوط به دوران پيش از تاريخ بوده و 150 سايت باستاني شناسايي شده است. همچنين استمرار استقرار انسان را تا عصر حاضر در اين منطقه شاهد هستيم.

سجادي ادامه داد: از ديگر ويژگي‌هاي اين دره مناظر طبيعي آن كه شامل كوه و درياچه كيو، 11 چشمه دائمي آب است كه اين عوامل خود بستر مناسبي را براي زيست فراهم و توجه انسان را در طول قرن‌ها به خود جلب مي‌كند.

وي در مورد بررسي‌هاي باستان‌شناسي در اين حوزه به ميراث آريا گفت: اين دره توسط هيأت‌هاي خارجي مورد كاوش قرار گرفته، و چندي پيش نيز توسط "مهدي رهبر" اين منطقه كاوش شده است.

لازم به ذكر است كه پايگاه ميراث فرهنگي قلعه فلك‌الافلاك مدارك اوليه را براي ثبت اين پرونده در فهرست آثار جهاني تهيه مي‌كند و جمع‌آوري مدارك كامل‌تر نيز بايد توسط مشاور صورت بگيرد.

اطلاعیه مراسم سالگرد بهمن علاءالدین

اطلاعیه مراسم سالگرد بهمن علاءالدین

سلام ای از تبار خستۀ من!

پرستوی اسیر سنگ و آهن!

قرار ما و باران،روز جمعه

به یاد بی قراری های بهمن



پاس می داریم خوی نیکِ نیاکان خویش را در گِردْآمدی بِشْکوه در نخستین سالگرد بُغضْ برانگیزِ اسطورۀ آواز،نازنینْ کَبکِ زیبایِ زَردِه و تاراز

استاد بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری)

جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۳ تا ۱۵در بر امانتگاهِ پیکرِ استاد در امامزاده طاهر کرج و از ساعت ۱۶ تا ۲۰ در تالار شهیدان نژادفلاح شورای شهر کرج



برگزار کنندگان؛
ستاد بزرگداشت و موسسه فرهنگی،هنری خانه بهمن علاءالدین
شورای اسلامی شهر کرج
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج
معاونت فرهنگی و اجتماعی شهرداری کرج

آلودگی زاینده رود

به جشن آبانگان و کلا به جشن های ایرانی که نزدیک میشیم به فکر جشن گرفتن می افتیم اما واقعا  بهترین راه برای جشن گرفتن این روزها چیه ؟ یا بهتر بگم بهترین راه برای جشن گرفتن آبانگان چیه ؟ جشنی که قطعا برای گرامی داشت مقام آب برگزار می شه؟؟

اگه کمی به اطراف دقت کنید می بینید که آب تنها موحبت طبیعت است که به تمام معنی برای هر انسانی مقدس محسوب می شه - انسان ها هم از لحاظ کلی در طول حیات بشر و هم در ثانیه ثانیه زندگی فردی به آب وابسته هستند و هیچ چیز در دنیا این خاصیت آب را نداره از طرفی آب بیشتر از هر چیز دیگر در مورد ظلم قرار می گیره به همین خاطر تصمیم گرفتیم  که آلودگی آب را بررسی کنیم اونهم زاینده رود که از سرزمین های بختیاری سر چشمه می گیره اما همین آب ژاک وقتی به باتلاق گاو خونی می رسه تبدیل می شه به لجن :

۱-آلودگی زاینده رود تهدیدی برای شهرهای اطراف اصفهان
مدیر کل دفتر بررسی آب و خاک سازمان حفاظت محیط زیست از برگزاری مناقصه ای گسترده برای تعیین مشاور جهت بررسی آلودگی رودخانه ها و آبهای زیرزمینی کشور خبر داد.

دکتر سروش مدبری در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: مشاورینی جهت انجام مطالعات و بررسی وضعیت آلودگی رودخانه های کشور انتخاب میشوند که از سوی سازمان مدیریت یا مراجع دانشگاهی صلاحیت آنها تایید شده باشد.

وی تصریح کرد: با توجه به اینکه هنوز مطالعاتی جامع در ارتباط با آلودگی رودخانه ها انجام نشده است از میزان دقیق آلودگی رودخانه ها و آبهای زیر زمینی بی اطلاع هستیم.

مدیر کل دفتر بررسی آب و خاک سازمان حفاظت محیط زیست در ارتباط با آلودگی رودخانه زاینده رود اصفهان گفت: بررسی اولیه حاکی از وجود آلودگی در این رودخانه است اما میزان دقیق آن مشخص نیست.

وی خاطر نشان کرد: با توجه به اینکه سد زاینده رود علاوه بر اصفهان منبع آب شرب ساکنین شهرهای اطراف اصفهان نیز محسوب میشود بنابراین وجود آلودگی در این آب می تواند تهدیدی جدی برای سلامت مردم باشد بنابراین بنا داریم بررسی میزان آلودگی این رودخانه را در اولویت قرار دهیم.

  ۲-

 
مجله «زندگي سالم» حاصل اولين نشست مطبوعاتي خود پيرامون بررسي يكي از مشكلات  زيست محيطي ناشي از وجود و فعاليت صنايع آلاينده، شهركهاي صنعتي  و همچنين مراكز شهري و وستايي حاشيه زاينده‌رود را با عنوان «صحت و سقم وجود آلودگي در آب آشاميدني شهروندان» در شماره گذشته ( آبان‌ماه ) درج كرد . اين اقدام خوشبختانه از سوي معاونت بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی و شرکت آب و فاضلاب اصفهان بازتاب بسيار خوبي داشت و حتي شماري از مسئولان و کارشناسان معلوم الحال را نيز به پاسخگويي واداشت ( البته پاسخهايي مانند گذشته غير علمي ، كليشه اي و نامربوط با آنچه در آن نشست مطبوعاتي آشكار شد ).
مجله «زندگي سالم» بنا به احساس مسئوليت و رسالت واقعي مطبوعاتي خويش چنين بحثي را آغاز نمود و حضور خوانندگان گرامي و انديشمند خود نيز اعلام مي كند كه هدف از پرداختن به شرايط  زيست محيطي كشورمان ايران و خصوصاً استان اصفهان، خيرخواهي بوده است و بس.
اين نشريه با اعتقاد به اينكه مردم حق دارند در شرايط بهتري زندگي كنند و از سلامت آب آشامیدنی اطلاع کامل داشته باشند با برگزاري يك نشست علمي-  تخصصي در دفتر گروه بهداشت محيط دانشكده بهداشت اصفهان و با حضور آقايان دكتر عبدالرحيم پرورش، مدير گروه بهداشت محيط-  دكتر حسين پور مقدس و دكتر محمدرضا شاه منصوری، استادان گروه بهداشت محيط دانشكده بهداشت و همچنين مهندس محمود سلطاني، كارشناس ارشد محيط زيست و كارشناس رسمي دادگستري به بررسي موقعيت و نحوه تصفيه آب چاه‌هاي موجود در سطح شهر و استان اصفهان (چاه‌هاي فلمن حاشيه‌ زاينده‌رود و ...) و همچنين ديدگاه و راهكارهاي پيشنهادي در خصوص حل مشكلات اساسي و آلودگيهاي منابع تأمين آب استان نيز پرداخت كه خلاصة آن در بخش دوم و پاياني اين گزارش از نظر گرامي خوانندگان محترم مي گذرد .
 
=از صبحتهاي شما چنين برداشت مي‌شود كه احتمال آلودگي آبهاي سطحي كه در تصفيه‌خانه آب اصفهان فرايندهاي مختلفي را طي مي‌كند، كمتر است. از طرفي بحث آلودگي منابع آب زيرزميني استان را مطرح كرديد؛ حال با توجه به آلودگي زاينده‌رود و اينكه بخشي از آب آشاميدني شهروندان و آب شرب روستاها و شهرستانهاي استان از منابع آب زيرزميني ( يعني چاه‌هاي فلمن حاشيه‌ زاينده‌رود و چاه‌هاي متعددي كه در نقاط مختلف شهر وجود دارند ) تأمين مي‌شود، اين پرسش مطرح مي شود كه آيا آب چاه‌هاي فلمن با روشي كه در حال حاضر  براي تصفيةآن اعمال ميشود يعني يك مرحله كلرزني آن هم بدون ضوابط فني و زمان ماند لازم !!  قابل شرب است؟
<دكتر شاه منصوري: رودخانه زاينده‌رود اصولاً از نظر انتشار آلودگي به سه بخش تقسيم مي‌شود.
1- مناطق بالادست رودخانه كه از سد تنظيمي به بالا در نظر گرفته مي‌شود و معمولاً ميزان آلودگي آن ناچيز است.
2- بخش مياني رودخانه كه عمدتاً آلودگيهاي صنعتي و شهري در اين بخش وارد رودخانه مي‌شود.
3- مناطق پائين دست كه در اين مناطق بطور عمده آبهاي زه‌كش وارد رودخانه مي‌شود و آب داراي EC و املاح نمك بسيار بالا است.
حالا برداشت آب از هر بخش اين رودخانه باشد، تمهيدات متفاوتي را مي‌طلبد؛ اگر آبگيري از بخش بالايي انجام شود شايد يك مقدار اطمينان خاطر بيشتري داشته باشيم. چاه‌هاي فلمن متأسفانه در بخش مياني رودخانه زاينده‌رود قرار گرفته و بطور عمده آبگيري چاه‌ها از نشتاب داخل رودخانه به داخل اين چاه‌هاست. باز من استناد مي‌كنم به صحبتي كه خود كارشناسان شركت آب و فاضلاب در ويژه‌نامه اصفهان روزنامه جام جم مورخ 13 شهريور ماه داشتند و اين رودخانه را در محل برداشت آب، واقع در سد چم آسمان (كه نسبت به محل چاه‌هاي فلمن خيلي بهتر است) آلوده دانستند. پس مشاهده مي‌كنيم در محل يا محدوده چاه‌هاي آب فلمن، آلودگي وجود دارد. از طرف ديگر اگر به بافت ساختاري چاه‌هاي فلمن توجه كنيم، بافت ساختاري آنها به گونه‌اي طراحي مي‌شود كه بطور عمده مواد معلق، رنگ و تركيبات كدورت‌زا را از آب حذف مي‌كند يعني بر روي آب يك تصفيه نسبي فيزيكي انجام مي‌شود.
حال اگر بخواهيم اطمينان خاطر در مورد سلامت آب چاه‌هاي فلمن يا ساير چاه‌هاي سطح شهر داشته باشيم، يقيناً بايد حساسيت بيشتري را نسبت به مناطق مياني و پائين‌دست رودخانه اصفهان داشته باشيم.
آزمايشاتي كه در حال حاضر بر روي آب چاه‌هاي فلمن انجام مي‌گيرد همان آزمايشهاي روتين و معمول آب آشاميدني است (كلرايد، سولفات ...) و به لحاظ جانمايي چاه‌هاي فلمن در بخشهاي مياني و آلوده زاينده‌رود، آزمايشهاي كاملتري لازم است تا بطور قطع در خصوص سلامت آب قضاوت كرد و اين مهم در صورتي محقق خواهد شد كه اطلاعات پايه كادر اجرايي و توان مديريتي و امكانات آزمايشگاهي بوجود آيد، مگر نه در حال حاضر با توجه به امكانات آزمايشگاهي و فني موجود در سطح استان اصفهان و كشور قضاوت در خصوص سلامت آب و اينكه آب از هر نظر فاقد آلودگي است غيرمنطقي است.
از طرف ديگر گفته مي‌شود آب چاه‌هاي سطح شهر (فلمن و ...) تصفيه مي‌شود. خير، اين تصفيه در حد كلرزني است و دستگاه‌هاي نظارتي بايستي تأييد كنند آيا روش كلرزني موجود مورد تأييد است يا كه نيست؟ آنچه مسلم است اينكه اگر كلرزني هم انجام مي‌شود، كلر ؛  تنها مي‌تواند محدوده خاصي از عوامل ميكروبي را در آب حذف كند و همة عوامل ميكروبي را از بين نمي‌برد.
آزمايشات ميكروبي نيز از نظر انجام آزمايش تعريف دارد. ما يك شاخص آلودگي داريم كه اين شاخص آلودگي مربوط به كليفرم و كليفرم مدفوعي است كه بر اساس تعداد نفرات و جمعيت سرويس‌گيرنده مشخص مي‌شود.
بديهي است در شهري مثل اصفهان، تعداد آزمايشاتي كه انجام مي‌شود يك رقم بالاي 30 تا آزمايش كل كليفرم و كليفرم مدفوعي را در روز مي‌طلبد و يك تعداد آزمايشات ميكروبي ديگري هست مثل پروتوزوآها كه اين آزمايشات به علت مشكلات انجام و هزينه‌بر بودن و مسائل اجرايي آن به تعداد كمتري مورد آزمايش قرار مي‌گيرد و عموماً بايستي كه شرايط و كار كلرزن‌ها بر اساس از بين بردن آنها مشخص و معين شود؛ بعنوان مثال اطلاعي از وضعيت ژيارديا در آب شهر اصفهان در دست نيست!
 همچنین كريپتوسپيريديوم كه وضعيت آن هم در آب مشخص نيست . اخيراً لژيونلا در بحث اندازه‌گيريها مطرح شده و يكسري پارامترهايي از اين دست است كه حتماً به لحاظ اينكه جمعيت سرويس گيرنده ما بالاي ميليون نفر است اين آزمايشها بايستي در آزمايشات روتين دستگاه‌هاي نظارتي گنجانده و انجام شود و در اين راستا هرچه دستگاه‌هاي نظارتي (مركز بهداشت استان اصفهان) و امكانات قوي‌تري فراهم كنيم شرايط بهتري خواهيم داشت.
آزمايشهاي شيميايي نيز به لحاظ آلودگي زاينده‌رود و موقعيت چاه‌هاي آب فلمن، بايستي بصورت روتين روزانه، هفتگي و ماهيانه انجام گيرند.
اين نكته را هم توجه داشته باشيد اگر ما بخواهيم مطابق استانداردهاي روز دنيا آب شهري را پايش بكنيم، فاصله خيلي زيادي داريم. يعني از همين امروز هم اگر بخواهيم تجهيزاتش را فراهم كنيم حداقل 5 سال به طول خواهد انجاميد تا بتوانيم خود را به وضعيتي برسانيم كه آن پايش لازم و توصيه شده را براي منابع آب داشته باشيم.
< دكتر پورمقدس: تنها تصفيه‌اي كه روي آب چاه‌هاي فلمن انجام مي‌شود تصفيه ميكروبي است و آب فقط كلرزني مي‌شود و هيچ نوع تصفيه ديگر انجام نمي‌شود. بعبارتی اگر  فلزات سمي مضر و بيماريزا يا تركيبات آلي ديگر در آب موجود باشد قطعاً پس از كلرزني آب، بجاي خواهند ماند.
از  نظر پارامترهايي كه اكنون در آزمايشگاه شركت آب و فاضلاب اندازه‌گيري مي‌شود (سولفات، باكتريهاي كليفرم و...) آب، سالم است ولي از نظر پارامترهايي كه اندازه‌گيري نمي‌شود مشكوك به آلودگي است. چه پارامترهايي را اندازه‌گيري نمي‌كنند؟ فلزات سنگين سمي مانند سرب (كه اخيراً سرب جزو عناصر و آلاينده‌هاي مسبب سرطان شناخته شده است)، آرسنيك، كادميوم، كرم ، جيوه و ... و بايستي با روش دقيق و بسيار كنترل شده تعيين مقدار شوند. سموم دفع آفات نباتي از ديگر آلاينده‌هاست كه در حاشيه زاينده‌رود و در حوزه آبريز آن مورد استفاده فضاي سبز و مزارع كشاروزي قرار مي‌گيرد و وارد رودخانه و منابع آب زيرزميني مي‌شود. لذا منابع آب زيرزميني استان و شهر اصفهان بايستي از لحاظ سموم فسفره، كلره، نيتريت، نيترات و 72 پارامتر ديگر آزمايش شوند و تا زماني كه اين آلاينده‌ها مشخص و تعيين مقدار نشوند، نمي‌شود با قاطعيت روي كيفيت آب اظهار نظر كرد.
این نکته را هم اضافه کنم که از سالها قبل ، از من بارها سوال شده است که چه آبی برای شرب سالم است؟ آب شیر یا آب بطری شده؟ ومن پاسخ داده ام که همیشه از آب شیر می نوشم چون فکر می کنم که در مقایسه مطمئن تر است.ضمن اینکه تلاش و زحمات سازمانهای متولی تأمین آب، صنعت تصفیه آب و سلامت و بهداشت مردم جای تقدیر و تشکر دارد ، پیشنهاد می کنیم برای ارتقاء کیفیت آب و برطرف نمودن شک و تردیدهایی که در این زمینه وجود دارد نسبت به انجام آزمایشات کامل تر آب که قبلا" در این نشست مطبوعاتی اشاره گردید، اقدام نمایند
=با توجه به موارد مطروحه، مديريت منابع آب تابع مقررات خاص است. ارزيابي اساتيد محترم از وضعيت كنوني مديريت منابع آبي در كشور و خصوصاً استان اصفهان چيست و به نظر شما چه مجموعه عواملي تأمين آب آشاميدني بهداشتي و سالم شهروندان و مردم استان اصفهان را با چالش مواجه ساخته است؟
<دكتر پرورش: حقيقتاً اصفهان در يك منطقه نيمه خشك قرار گرفته است. آب شيرين يك مقدار محدودي است؛ چه رودخانه باشد و چه آبهاي زيرزميني. از طرف ديگر جمعيت شهر اصفهان، روستاها و شهرهاي مختلف اصفهان بطور سرسام‌آوري روزبه‌روز افزايش پيدا مي‌كند و هيچ فكري هم براي جلوگيري از مهاجرتها و افزايش جمعيت نشده است و در اين شرايط، سازماني مثل شركت آب و فاضلاب مسئول تأمين آب مردم مي‌شود؛ ولي آب، حياتي و استراتژيك است و مجبور به تأمين آب هستند. اينكه لوله‌هاي آب خالي بماند و فقط آب سالم تهيه و در لوله‌ها توزيع شود با امكانات موجود مقدور نيست، در نتيجه آن سازمان (شركت آب و فاضلاب) مجبور به تأمين آب مردم است. حالا مقداري از آب را از تصفيه‌خانه آب بابا شيخعلي تأمين مي‌كند و مقد ار ديگري هم از آب چاه‌هاي سطح شهر و استان تأمين مي‌كند (هر نوع آبي مي‌خواهد باشد) تا مردم به لحاظ مصارف مختلف دچار مشكل و خسران نشوند.
موضوع تأمين آب شرب در استان اصفهان نياز به يك برنامه‌ريزي اساسي دارد چرا كه امروزه در دنیا بحث از جدا کردن آب شرب از آب برای سایر مصارف است. ببينيد الان مصارف عمومي مردم از قبيل شستشوي ماشين، كف خيابان، درختان و ... از آب شرب تصفيه‌‌خانه بابا شيخعلي است و واقعاً ما داريم به منابع آب خيانت مي‌كنيم. بايد براي اولين بار در  ايران و در اصفهان بعنوان يك شهر پيشتاز، يك تصميم گيري جدي و قاطع از لحاظ جداسازي آب آشاميدني از آب مورد استفاده عمومي صورت بگيرد تا با تكميل و تجهيز امكانات، آب شرب سالمي نيز در اختيار مردم گذارده شود. البته اين كار، يك برنامه‌ريزي اصولي مي‌طلبد، مصرف آب بايد تعريف شود، جداسازي و لوله‌كشي مجزا انجام شود، مهاجرت به شهرها كنترل شود؛ تا كي بايستي اين همه بيابانهاي اطراف اصفهان را آپارتمان‌سازي كنند و به مردم تحويل دهند؟ خوب اولين چيزي كه مي‌خواهند آب است و توجه به اين موضوع كه تأمين آب سالم و بهداشتي داراي مشكلاتي است، مسئولين استان فكر اساسي كنند چرا كه اگر حجم آب مصرفی كم باشد، سالم سازي آن آسان و ساده‌تر است ولي با اين حجم زياد شهري و آسمان خراشها و توسعه  شهر، معلوم است امكان تهيه آب سالم نه تنها در ايران و شهر اصفهان بلكه هيچ كجاي دنيا وجود ندارد. واقعاً اين جاي تأمل دارد و به نظر مي‌رسد اصلاً مديريت منابع آب دچار مشكل است. بايد بررسي صورت بگيرد و به اين امر بودجه اضطراري اختصاص دهند چرا كه آب از نان شب و هر مسئله ديگر براي مردم واجب‌تر و داراي اهميت بهداشتي است.
در عين حال بايد به مردم آموزش داد تا در مصرف آب و نوع آب مصرفي دقت كنند و در نتيجه سازمانهاي مسئول نيز تأمين آب برای مصارف مختلف را مجزا  كنند.
< مهندس سلطاني: آنچه كه مي‌تواند باعث امنيت خاطر مردم شود، دو موضوع مهم است:
يكي توجه به قوانين و ساز و كارهاي طبيعت است و اين كه بدانيم منبع آبي كه وجود دارد با چه كيفيت و چه كميتي است و به چه مصارفي مي‌رسد و آلوده شدن آن چه اثراتي را مي‌تواند بر طبيعت و محيط زيست داشته باشد.
موضوع ديگر، قوانين و مقرراتي كه در مجلس يا ديگر مراجع بايد تصويب بشود كه  خوشبختانه قوانين لازم در اين زمينه تصويب شده است. كميته‌اي كه آقاي دكتر پورمقدس در صحبتهاي اولية خودشان  جهت بررسي كيفيت آب اشاره كردند(مجله زندگي سالم- شماره 3) در قوانين موجود در نظر گرفته شده است. ماده 4 آئين نامه بهداشت محيط توصيه كرده كه وزارت بهداشت و درمان بعنوان متولي بايد كميته‌اي را با همكاري وزارت نيرو، سازمان حفاظت محيط زيست و ديگر مراجع مربوطه بوجود آورد و بر منبع آب شرب نظارت مستمر داشته باشند. علاوه بر اين در طي سه يا چهار سال گذشته، شوراي حفاظت كيفي زاينده‌رود در اصفهان متشكل از سازمانهاي ذي‌ربط بوجود آمده است و بايد يك اقدام جدي و مؤثر از يك جايي شروع شود، لوازم آن هم اعم از قانون، فكر و دغدغه خاطر نسبت به حفظ كيفيت و كميت زاينده‌رود  موجود است.
قانون، راهها را معرفي كرده، پشتيباني‌هاي فكري هم هست منتهي متأسفانه ضمانت اجرايي در مورد بسياري از قوانين نداريم . در اينجا بايد اشاره كنم به اينكه از سال 69 كه قانون تشكيل شركتهاي آب و فاضلاب در كشور تصويب شد بيش از 15 سال مي‌گذرد؛  چند درصد روستاها و شهرهاي استان توانستند در اين 15 سال به شبكه جمع‌آوري و تصفيه فاضلاب مجهز شوند؟ چند درصد شهرها از آب آشاميدني سالم برخوردار شده‌اند. در عين حال هزينه‌هاي هنگفتي در خيلي از شهرها شده ولي در خود استان اصفهان نمي‌توان ادعا كرد كه پانزده سال پس از تصويب اين قانون ؛ تمام مراكز شهري استان اولاً از آب كاملا سالم استفاده مي‌كنند و ثانياً فاضلابهايي كه در شهرها و روستاها بوجود مي‌آيند به طريق بهداشتي و اصولي، جمع‌آوري، تصفيه و دفع مي‌شوند. ضمانت اجرايي اين قانون كجا ديده شده است؟ چند سال بايد مردم منتظر باشند كه مثلاً اين قانون به نحو كامل اجرا شود ؟ هر سال با اينكه هزينه‌هاي هنگفتي مصرف مي‌شود اما مشكل همچنان باقي است! براي مثال ؛ ديده شده است كه تصفيه‌خانه‌اي كه امسال براي يك شهر طراحي مي شود اما اجراي آن اين قدر طول مي كشد و اعتبارات آن بصورت قطره‌اي اختصاص مي يابد كه ده يا پانزده سال بعد كه به بهره برداري ميرسد به علت اين كه جمعيت شهر چند برابر شده اصلاً جوابگو نيست.
<دكتر پورمقدس: يكي از مهمترين چالشهاي موجود، گسترش صنعت در شهر اصفهان است. گسترش صنعت، بيش از حد توان اصفهان و در نتيجه افزايش مهاجرت به شهر باعث افزايش مصرف آب صنايع و مردم گرديده است و همين موجب كاهش مقدار آب زاينده‌رود شده است. کاهش دبی زاینده رود، افزایش غلظت آلاینده ها را بدنبال خواهد داشت. پس براي جلوگيري از ورود آلودگيها يا كاهش آلودگيها بايد از مهاجرت افراد به اين شهر جلوگيري كرد و براي 30-20 سال آينده طوري برنامه‌ريزي شود كه گسترش صنعت و افزايش جمعيت به حداقل ممكن كاهش يابد.
< دكتر پرورش: در سرمايه‌گذاريهاي صنعتي، به قولي استان اصفهان و استان فارس صنعتي شدن را با هم شروع كردند. آنها آمدند صنعت الكترونيك را گسترش دادند و همين قدر درآمد و اشتغالزايي دارند ولي ما آمديم صنايع آلاينده آهن و فولاد را توسعه داديم و اصفهان با مشكل آلودگي هوا، آب و خاك مواجه شد.
البته بد برنامه‌ریزی کردن برای استان اصفهان به سالهای قبل از انقلاب بر می‌گردد و مدیران وقت، شرایط کلی محیطی استان را بررسی نکردند و همین امیر باعث ایجاد مشکلات بهداشتی و زیست محیطی و از جمله آلودگی زاینده رود بعنوان یک شاخۀ حیاتی زندگی مردم گردیده است. ببینید چقدر آلودگی وارد رودخانه می‌شود که اصلاً کف رودخانه را نمی‌شود دید. بعد از انقلاب نیز رشد بی رویه جمعیت، استفادۀ ناصحیح از گسترش صنعت و بدی برنامه‌ریزی در خیلی از مواقع سبب مضاعف شدن مشکلات رودخانه بی نوای زاینده رود شده است. البته طرح راهبردی و کاربردی برای 20 سال آیندۀ کشور تصویب و در حال اجراست ولی در حال حاضر معضلات باقی است. قبل از انقلاب و در ابتدا، اقداماتی باید صورت می‌گرفت که مشکلات کنونی بوجود نیاید. مضاف بر اینکه مدیران کنونی کشور و استان نیز برنامه‌ریزی صحیح و هدفمندی برای رفع معضلات آب اصفهان نداشتند، مثلاً گفته می‌شود در کنار زاینده رود به لحاظ زیبایی نباید آپارتمان سازی و آسمان خراش وجود داشته باشد. امّا این موضوع را حالا مطرح می‌کنند که این همه ساخت و ساز صورت گرفته است. قبل از ساخت و ساز ما و توسعه شهري و صنعتي بايد گفته مي‌شد كه در حاشیۀ زاینده رود تا شعاع 100 متری ساختمانهای دوطبقه و سه طبقه بیشتر ساخته نشود و فضا و منظره و حریم رودخانه از بین نرود. ساختمانها را که الآن نمي‌شود خراب کرد؛ البته حالا هم اگر جلوگیری کنیم خوب است. به عبارتی ایجاد یک مدیریت شهری ضروری است. در همه جای دنیا گسترش شهرها و اداره شهرها یک برنامه مدون مدیریت شهری دارد و معلوم است در 40 سال آینده این شهر به کجا می‌خواهد برسد، چه می‌خواهد داشته باشد، کجا فضای سبز داشته باشد، کجا فضای آموزشی باشد، کجا مردم ساکن شوند، ساختمانها چند طبقه باشد. ما این را بصورت تدوین شده نداریم و اگر هم داریم ناقص است و فقط در حدّ حرف و حدیث است و عملاً اجرا نمی‌شود؛ در نتیجه آلودگی های آب، خاک و هوا روز به روز ابعاد تازه‌ای به خود می‌گیرد.
اشاره کنم به اینکه سازمانی تحت نام عمران زاینده رود تشکیل شده است و وظیفه اش نجات زاینده رود از آلودگی است. ولی آیا واقعاً این کار انجام می‌شود؟! بالادست زاینده رود، ویلا می‌سازند مردم استراحت کنند و آلودگی را افزایش دهند! واقعاً باید دید سازمان عمران زاینده رود جزو برنامه هایش سالم سازی رودخانه زاینده رود هست یا نه؟ یعنی رودخانه را محافظت کند، بهسازی کند، از ورود فاضلابها به رودخانه جلوگیری کند و در آن صورت عمران زاینده رود است.
بعنوان جمع بندی این بحث اشاره کنم، مدیریت شهری باید ایجاد کنیم، برنامه‌ریزی و تحقیقات انجام شود و در این راستا تربیت و استفاده نیروهای تحصیل کرده، با تجربه و متعهد احساس می‌شود تا در این زمینه ها از تجربیات آنها نهایت استفاده صورت بگیرد تا مشکلات و بحران زیست محیطی فعلی کشور و خصوصاً استان اصفهان رفع شود.
< مهندس سلطانی: در تکمیل فرمایشات آقای دکتر، آنچه امروز در دنیا مطرح است توجه به پایداری اکوسیستم هاست. به عبارتی امروز در دنیا، بحث مدیریت شهری پایدار مطرح است. به این معنی که یک شهر باید با محیط اطرافش و امکانات طبیعی خودش در تعامل باشد و متناسب با ظرفیت قابل تحمل محیط، بارگذاری روی آن صورت بگیرد.
 
= بعنوان آخرین سؤال، دیدگاه و راهکارهای پیشنهادی استادان تید گروه بهداشت  دانشکده بهداشت اصفهان بعنوان مرجع رسمی بهداشت محیط، برای رفع معضلات اساسی و آلودگیهای منابع تأمین آب مردم چیست؟
< دکتر پرورش: باید در راستای حفظ آب، خاک و هوا یک مدیریت تعریف شده شهری یا مدیریت تعریف شده محیط طبیعی داشته باشیم و بر اساس آن، منابع آلاینده شناسایی شوند و با توجه به تحقیقاتی که در دنیا انجام شده است و راهکارهایی که وجود دارد از تجربیات آنها استفاده گردد. مدیریت شهری باید با دانشگاه تعامل داشته باشد و بودجه های تحقیقاتی در این خصوص در نظر گرفته شود تا با اجرای تحقیقات گسترده، محیط زیست بررسی تا هم زیست بوم از آلودگی نجات یافته و هم از ورود آلاینده ها جلوگیری و آلودگیها افزایش پیدا نکند. آنچه مسلم است میزان آلودگیها در آب و عناصر محیط زیست بیشتر می‌شود و ضروری است میزان آلودگیها را در همین حد حفظ کنیم و بیشتر از این آب، خاک و هوا آلوده نگردد و این مهم نیاز به برنامه‌ریزی و مدیریت عالمانه تر و هدفمند دارد؛ یعنی باید برخورد علمی و عالمانه با این قضایا داشت؛ همینطور سلیقه ای و فردی کاری انجام شود نتیجه مطلوب نخواهد داشت.
< دکتر شاه منصوری: از جمله کارهایی که می‌شود انجام داد، یکي حفظ شرایط موجود و برنامه‌ریزی برای کاهش آلودگیها در درازمدت است. مسئله مهمتر از آن، آموزش عامۀ مردم است. شاید در زمینه آموزشهای تخصصی کار کرده باشیم و موفق هم بوده باشیم امّا در مورد آموزشهای عامۀ مردم اقدامات کمتری انجام گرفته و بجاست این آموزشها در اولویتهای مدیریت شهری قرار گیرد.
< دکتر پورمقدس: منابع آب چه سطحی و چه زیرزمینی متعلق به نسل فعلی و نسلهای آینده است و نبایستی به گونه‌ای آلوده شود که امکان تصفیه و پاکسازی آنها وجود نداشته باشد. بنابراین بایستی از علم و تجربه استفاده کرد تا مشکلات بسیار پیچیده برای مردم استان بوجود نیاید. امیدواریم مسائل و مشکلاتی که در تهران بعنوان محیط زیست پایتخت ایرانوجود دارد، در شهرمان اصفهان این تجربه تلخ را تکرار نکنیم.
< مهندس سلطانی: آنچه را می‌شود بعنوان جمع بندی یا از نظر قانونی بيان كرد اين است كه خوشبختانه قوانین موجود، تکلیف بسیاری از ما را مشخص کرده است. مثلاً تهیه و توزیع آب بعهده شرکتهای آب و فاضلاب است (چه در نقاط شهری و چه در نقاط روستایی)؛ پیشگیری از آلودگی بعهده سازمان حفاظت محیط زیست است و نظارت مستمر بر تهیه آب شرب از سرچشمه و نقطه آبگیر تا مصرف‌کننده بعهده وزارت بهداشت و درمان است. اگر این قوانین، خوب و با ضمانت اجرائی کافی اجرا گردند مشکلات به حداقل ممکن خواهد رسید. بعلاوه در مورد منابع مصرف کننده آب از من شهروند تا مثلاً مدیر فلان کارخانه، مرکز آموزشی یا مرکز خدماتی، تکلیف همه را قانون مشخص کرده است به این معنی که منابع مهم مصرف‌کننده آب موظفند آب مصرفی خود را مطابق با استانداردهای موجود، تصفیه کنند و بعد از تصفيه، در محیط تخلیه کنند. البته در سالهای اخیر جرایمی هم برای افرادی که از این قوانین تخطی می‌کنند وضع شده که بهر حال با یک افت و خیزهایی در حال اجراست. اميدواريم که قوانین موجود اگر با استناد به واقعیتهايی تصویب شده‌اند، بتوانند به نوبه خود و با کارایی لازم اجرا شوند تا مردم هم دغدغه خاطری برای آبی که می‌خورند، هوایی که تنفس می‌کنند، غذایی که می‌خورند نداشته باشند و یا این دغدغه‌ها به حداقل ممکن برسد.
 

۳-تاثير فاضلابهاي شهري و صنعتي شهر اصفهان بر آلودگي زاينده رود /, زهرا ملکيان:http://dbase.irandoc.ac.ir/00193/00193226.htm

 

آبانگان خجسته باد

فرارسیدن ۴ آبان، جشن آبان گان بر تمامی ایرانیان خجسته و فرخنده باد.


در فرهنگ ايرانيان قديم و زرتشتيان امروز روز دهم آبان، آبان روز نام دارد وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى يکى شد، جشن برپا مى شود. دهم آبان نيز به جشن آبانگان اختصاص دارد. آبان به نام آب و فرشته آب است. اين فرشته به نام «برزيزد» نيز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکريت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. اين عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا) در آيين مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر يک از آنها فرشته مخصوصى تعيين شده است.

• جشن و يسنه

واژه جشن از کلمه «يسنه» اوستايى آمده و اين کلمه نيز از ريشه اوستايى مشتق شده که به معناى ستايش کردن است. بنابراين معنى واژه جشن، ستايش و پرستش است.در جشن هاى ايران باستان هميشه شادى و تفريح، با ستايش اهورا مزدا و آفرين و نيايش همراه بود. به اين معنى که پيش از آغاز برنامه اصلى جشن، با حضور شرکت کنندگان سرودهايى از اوستا و دعاى آفرينامه خوانده مى شده، سپس برنامه اصلى جشن آغاز مى گرديده. جشن هاى ايران باستان به سه دسته تقسيم مى شوند: جشن هاى ساليانه يا گهنبارها، جشن هاى ماهيانه و جشن هاى متفرقه.
جشن ها يادگارهاى درخشان پدران بيدار دل ما هستند که متاسفانه در طول تاريخ بسيارى از آنها به علت جبر زمان و تعصبات بسيار، از بين رفته و هم اکنون از آنها نمونه هايى بسيار اندک در جامعه ايرانى به چشم مى خورند. ولى اين نمونه اندک، نشانه هايى بس بزرگ هستند از انديشه بلند و طبع ظريف ايرانى، طبعى که خداوند به اين قوم ارزانى داشته است.
هدف از برگزارى جشن ها در ايران باستان ستايش پروردگار، گردهمايى مردم، سرور و شادمانى، داد و دهش و بخشش به بينوايان و زيردستان بوده است.

• آب مقدس

روز دهم آبان در تقويم زرتشتى به نام «آبان» است و اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، اين روزها تغيير مى کنند.
هرودوت مى گويد: «ايرانيان در آب ادرار نمى کنند، آب دهان نمى اندازند و در آب روان دست نمى شويند.»
استرابون مى گويد: «ايرانيان در آب جارى خود را شست وشو نمى دهند، زمانى که ايرانيان به درياچه يا رود يا چشمه اى مى رسند، گودال هاى بزرگ کنده و قربانى در کنار آن مى کشند و سخت پرواى آن دارند که هرگز خون به آب نياميزد، چون اين کار سبب آلودگى آب خواهد شد.» و در جايى ديگر مى گويد: «در آن (آب) لاشه و مردار نمى اندازند و عموماً آنچه ناپاکى است در آن نمى ريزند.» کريستين سن نيز مى گويد: «ايرانيان احترام آب را بيش از هر چيز واجب مى شمرند.»
در جشن آبانگان، پارسيان به ويژه زنان در کنار رود، دريا و يا چشمه، فرشته آب را نيايش مى کنند. آبى را که اوصاف سه گانه اش (رنگ، بو و مزه) تغيير مى يافت، براى آشاميدن و شست وشو به کار نمى بردند.
بيرونى در آثار الباقيه در مورد جشن آبانگان چنين مى نويسد: «آبان روز، روز دهم آبان است و آن عيدى است که به واسطه توافق دو اسم، آبانگان مى گويند. در اين روز «زو» پسر تهماسب از سلسله پيشداديان به پادشاهى رسيد و مردم را به کندن نهرها و تعمير آنها امر کرد و در اين روز به کشورهاى هفتگانه خبر رسيد که فريدون، بيوراسب (ضحاک) را اسير کرد و خود به پادشاهى رسيده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگى خود را مالک شوند.»
همچنين درباره پيدايش جشن آبانگان روايت است که در پى جنگ هاى طولانى بين ايران و توران، افراسياب تورانى دستور داد تا کاريزها و نهرها را ويران کنند. پس از پايان جنگ پسر تهماسب که «زو» نام داشت دستور داد تا کاريزها و نهرها را لايروبى کنند و پس از لايروبى، آب در کاريزها روان گرديد. ايرانيان آمدن آب را جشن گرفتند. در روايت ديگرى آمده است که پس از هشت سال خشکسالى، در ماه آبان باران آغاز به باريدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پديد آمد.
زرتشتيان در اين روز همانند ساير جشن ها به آدريان ها مى روند و پس از آن به کنار جوى ها و نهرها مى روند و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا) که توسط موبد خوانده مى شود، اهورا مزدا را ستايش کرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را مى نمايند و پس از آن به شادى مى پردازند.
در اوستا «آبان» فرشته اى است که به عنوان فرزند آب ها معرفى شده است. اين اوست که آب ها را پخش مى کند (يشت ،۸ بند ۳۴) او نيرومند و بلند قامت است و داراى اسب تندرو. او مانند هرمزد مهر، لقب اهوره (= سرور) دارد و مانند امشاسپندان درخشان است. در وداها نام او به صورت «اپام نپات» ظاهر مى شود که خداى آب ها است.
در فقره يک و دو، گرده ،۸ هفتمين يشت بزرگ مى گويد: «به سرچشمه آب درود مى فرستيم، به گذرهاى آب درود مى فرستيم، به کوه هايى که از بالاى آنها آب جارى است درود مى فرستيم، به درياچه ها و استخرها درود مى فرستيم.»
در يسنا ۶۵ فقره ،۱۰ اهورا مزدا به پيامبرش مى گويد: «نخست به آب روى آور و حاجت خويش را از آن بخواه.» احترام به آب امروز نيز در کشور کم آب ما مشهود است. در ميان مردم مايع روشنى است و اگر ناخواسته آبى به روى کسى پاشيده شود، مى گويند آب روشنايى است يا اين که پشت سر مسافر آب مى پاشند تا سفرش بى خطر انجام گيرد و زود بازگردد و اين اعتقاد که آب ناخواسته و يا نطلبيده، مراد است همه نشان از احترام و ارزشى است که مردم ايران نسبت به اين مايع حيات بخش قائل هستند. در اينجا، چون صحبت از آب و عظمت آن آمد، بهتر است اناهيتا ايزدبانوى آب ها نيز معرفى شود.

• آناهيتا

ناهيد، اناهيد (اردويسور اناهيتا) ايزدبانوى با شخصيتى بسيار برجسته است که قدمت ستايش او به قبل از زرتشت مى رسد. «اردوى» به معناى رطوبت که در دو بخش «آن» که حرف نفى است و «هيت» به معناى آلوده و ناپاک، به مفهوم آب هاى پاک و نيرومند معرفى مى شود. اين ايزدبانو در کتيبه اردشير دوم هخامنشى و در بسيارى از سنت ها، به صورت خلاصه شده «آناهيتا» در مى آيد و در اواخر دوره هخامنشى در کتيبه هاى پادشاهان اردشير دوم و سوم در کنار هرمزد و مهر، ذکر مى شود. بنابراين پدر و مادر آب ها مى شود و از اپم پنات پيشى مى گيرد.
اناهيتا در آبان شيت اوستا، زنى است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زيبا چهره با بازوانى سپيد و اندامى برازنده، کمربند تنگ به ميان بسته، به جواهر آراسته با طوقى زرين برگردن و گوشواره چهارگوش در گوش، کفش هايى درخشان به پا، با بالا پوشى زرين و پرچين. اين ايزدبانو با صفات نيرومندى، زيبايى و خردمندى به صورت الهه عشق و بارورى در مى آيد، زيرا چشمه حيات از وجود او مى جوشد و بدين گونه «مادر خدا» نيز مى شود و همتاى ايرانى آفروديت (الهه عشق و زيبايى در يونان) و ايشتر (الهه بابلى) به شمار مى آيد. اناهيتا گردونه اى دارد با ۴ اسب سفيد. اسب هاى گردونه او ايزد ابر، باران، برف و تگرگ هستند. او در بلندترين طبقه آسمان جاى گزيده است. او نطفه مردان را پاک مى کند و زهدان زنان را براى زايش آماده مى کند. او خداى محبوبى بود که بسيارى را به خود جلب کرد و امروز هم در هندوستان پيروانى دارد.

• قسمت هايى از اردويسور نيايش يا آبزور

درود و ستايش و توانايى و زور و آفرين باد به اهورا مزداى فروغمند با شکوه و به امشاسپندان، به آب هاى خوب مزدا داده، به آب اردويسور اناهيتاى پاک، به همه آب هاى مزدا داده، به همه گياهان مزدا داده، به همه ستودگان مادى و مينوى و به فروهرهاى پاکان و راستان که پيروز و پرتوان هستند.
مى ستايم آب اردويسور اناهيتا را که در همه جا گسترده است و تندرستى بخش است و بدانديشان را دشمن است و اهورايى کيش است و در خور ستايش و نيايش در جهان مادى. آن پاکى که جان افزاست، پاکى که فزاينده گله و رمه است، پاکى که گيتى افزاست، پاکى که خواسته افزاست.
اردويسور اناهيتا که داراى هزارها درياچه و هزارها نهر است که هر يک از اين درياچه و نهرها به اندازه چهل روز راه هست براى کسى که با اسب راهوارى براند.
آب ما، از آن بدانديش نيست، از آن بدگو نيست، از آن بدکردار نيست، از آن بدبين نيست، از آن کسى که دوست را بيازارد نيست، از آن کسى که همراهان را بيازارد نيست، از آن کسى که کارکن را بيازارد نيست، از آن کسى که خويشان را بيازارد نيست.
اى آب ستوده، به من بزرگ ترين دارش ها (نعمت ها)، تن درست و اندام درست ارزانى دار. اى آب ستوده، به من خواسته فراوان ببخش، گله و رمه گوناگون و فرزندان دلير همان گونه که پيش از من به کسانى که از تو خواستند، بخشيدى.
با آرزوى اين که تمامى ما ايرانيان، گذشته خود را بشناسيم و تا جايى که توان داريم جشن هاى کهن خود را زنده کنيم و به احترام آب هاى تمام دنيا که پاک است و پاک کننده، به آن ارج نهيم و در حفاظت و پاک نگه داشتن آن بکوشيم.
www.amordad.ne

شوش

شوش (سوزا) شهری باستانی واقع در یکصد و پنجاه کیلومتری شرق رود دجله در استان خوزستان از دوران امپراتوری ایلامیان، پارسها، و پارتها است.علاوه بر یک شهر باستانی، به سبب اخلاص مسلمانان شیعه و یهودیان ایران به حضرت دانیال، شوش یک دهکدهٔ مسکونی است.

شوش یکی از قدیمیترین سکونتگاههای شناخته شدهٔ منطقه است، احتمالاً به سال ۴۰۰۰ پیش از میلاد پایه گذاری شده، با وجود اینکه نخستین آثار یک دهکدهٔ مسکونی در آن مربوط به ۷۰۰۰ سال پیش از میلاد هستند.

شهر باستانی شوش روزگاری مرکز برخورد دو تمدن مهم بوده، که هریک به سهم خود در دیگری تأثیر داشته است، یکی تمدن جلگه میانرودان ودیگری تمدن خود فلات ایران. قرار گرفتن این منطقه در شمال خلیج فارس و نیز همسایگی با میانرودان در پیدایش این وضع ویژه تأثیر بسیاری داشته است.

شوش در دوره هخامنشیان شکوه گذشته خویش را باز یافته وچهار راه شرق وغرب گردید. با توجه به اهمیت و موقعیت جغرافیایی و سیاسی خاص شوش بود که راههای بسیاری و به ویژه راه بزرگ موسوم به «راه شاهی» ارتباط این شهر را به نقاط گوناگون جهان برقرار کرد.

جاده شاهی که در دوره هخامنشیان و به دستور داریوش بزرگ ساخته شد، شهر شوش، پایتخت سیاسی دولت هخامنشیان را به پاسارگاد، تخت جمشید و دیگر شهرهای امپراتوری، از جمله شهر نامی سارد پایتخت کشور لیدی پیوند می‌‌داد.

می‌توان گفت اداره سرزمین پهناور ایران وحفظ امنیت آن و انتقال سریع یگان‌های نظامی و گسترش بازرگانی و ترابری و تسهیل در امر مسافرت از مهم‌ترین عوامل ساخت و گسترش شبکه راه‌ها در این دوره بوده است .

از سوی دیگر ایجاد راهها و برقراری امنیت و تسهیل و بازرگانی، خود موجب پیوند و آشنایی ملتهای گوناگون گردید که این امر مایه انتقال فرهنگ‌ها و باورهای گونه‌گون گردید وبسیاری از نظرات فلسفی و باورهای دینی از این راه میان ملتها مبادله شد. بر طبق تاریخ فتح الفتوح و همچنین تاریخ طبری ، اعراب به هنگام فتح شهر شوش بیشتر از 30 هزار نفر را به قتل رساندند و تعداد 20 هزار گاو - اسب ،زن و دختر را به غنیمت بردند این شهر تا قرنها بعد از رونق افتاد.

امروزه شهر شوش در شمال استان خوزستان از یادمان‌های تاریخی کهن؛ دیگر آن شکوه و اهمیت دیرین خود را دارا نیست. نامهایی مانند سوس - شوشا- سوسه - سویس و سویز که در بعضی مناطق شمال آفریقا وجود دارد نیز مرتبط با نام شهر شوش است مهاجران ایرانی و عرب که از این منطقه به شمال آفریقا مهاجرت کرده اند این نامها را در دوره اسلامی رایج نموده اند شهر شوش در دوره قبل از اسلام شهرت بین النبرد خونین آشور بانیپال بر ضد شوش در این نقش برجسته ثبت گردیده است، که غارت شهر شوش را در ۶۴۷ پیش از میلاد نشان می‌دهد. در اینجا آتش از شهر زبانه میکشد، در حالی که سربازان آشوری شهر را با کلنگ و دیلم واژگون می‌کنند و غنایم را به خارج از شهر حمل می‌کننمللی داشته و به همان اندازه شهرت داشته که بابلیون ، کلده ، لیدی ، نیل و لیبیه و ..

تصویر روبرو نقش برجسته ی آشوری است که نبرد خونین آشور بانیپال را با شهر شوش در ۶۴۷ پیش از میلاد نشان می دهند . در این تصویر آتش از شهر زبانه می کشد و سربازان آشوری شهر را ویران می کنند و غنایم را با خود می برند .

آبشار های شوشتر

مجموعه آبشارهای شوشتر در دوران ساسانیان، جهت بهره گیری از نیروی آب به‌عنوان محرک آسیابهای صنعتی ساخته شده است. در این مجموعه بزرگ، ساختمان آسیابها، آبشارها، کانالها و تونلهای عظیم هدایت آب و سیکاکه محلی جهت استراحت و تفریح است قابل توجه و جالب هستند. در سفرنامه مادام دیولافوآ باستان شناس نامدار فرانسوی از این محوطه به عنوان بزرگ‌ترین مجموعه صنعتی پیش از انقلاب صنعتی  یاد شده است.

مجموعه تصاویر آبشار های شوشتر -شهاب نوری

مجموعه آبشار های شهرستان شوشتر در استان خوزستان، از جاذبه های تاریخی_طبیعی می باشد. این مجموعه در گذشته به عنوان آسیاب آبی و تفرجگاه مورد استفاده قرار می گرفته است.

مجموعه آبشار های شهرستان شوشتر در استان خوزستان، از جاذبه های تاریخی_طبیعی می باشد. این مجموعه در گذشته به عنوان آسیاب آبی و تفرجگاه مورد استفاده قرار می گرفته است.

سهمیه بندی بنزین شیوه های سنتی کوچ عشایر را احیاء کرد

مجتبی هیودی، وبلاگ نویس لر، در «مندیر بهارون» نوشته است: به دليل بالا رفتن بيش از حد ميزان كرايه حمل و نقل، تعداد قابل ملاحضه اي از عشاير ميوند بختیاری بازگشتي دوباره به كوچ مال رو داشتند.

بنا به اظهار آگاهان محلي حدود 15درصد از عشاير ميوند بختياري كه همه ساله، كوچ پاييزه را به وسيله ماشين انجام مي دادند؛ امسال به دليل عدم توانايي پرداخت كرايه ماشين بازگشتي دوباره به كوچ مال رو داشتند.

اين در حالي است كه طي سه دهه گذشته با توجه به مشقات كوچ مال رو و تغيير شرايط اجتماعي_اقتصادي عشاير بختياري، كوچ ماشيني به مرور زمان جايگزين كوچ ذكر شده گرديد.

از جمله دلايل بالا رفتن نرخ كرايه از 150 هزارتومان در پاييز گذشته به 250هزار تومان، سهميه بندي بنزين و بالا رفتن حجم حمل و نقل ماشين هاي ديزلي بيان شد.

گفتني است كوچ پاييزه عشاير ميوند بختياري حدود 20روز به طول مي انجامد و طي اين مدت عشاير ميوند پس از گذشتن از ميان كوه به حوالي شهرستان دزفول عزيمت مي كنند.

زمين هاي ييلاقي عشاير ميوند بختياري در جنوب استان لرستان و گرمسير اين عشاير در شمال شهرستان دزفول مي باشد.

http://loor.ir

ثبت «کوچ بختیاری» در فهرست میراث معنوی جهان

هفته نامه «زردکوه» استان چهارمحال و بختیاری به مناسبت هفته گردشگری اقدام به انتشار ویژه نامه ای مشتمل بر معرفی توانمندی های گردشگری استان و نیز کاستی ها و برنامه های در دست اجرا در سطح استان نموده است.

در این ویژه نامه در گفتگو با اسفندیار حیدری پور، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان به اهم مسایل مربوط به «میراث فرهنگی و گردشگری» استان اشاره شده، حیدری پور در این مصاحبه عنوان کرده است:

 «یکی از بزرگترین سرمایه استان جایگاه ویژه مناطق طبیعی و منظره خاص طبیعت این استان است، با بررسی علاقه مندی های طبیعت گردها متوجه می شویم 95 درصد علاقه مندیها در اینجا وجود دارد، کوه، تالاب، دریاچه های مصنوعی و طبیعی، چشمه، جنگل، رودخانه های بزرگ با قابلیتهای خاص، گونه های گیاهی، حیات وحش و یخچالهای طبیعی در قلل مرتفع استان، تقریبا تمام قابلیتهای طبیعی لازم را در استان به وجود آورده اند تا این استان از نظر اکوتوریسم جایگاه عالی داشته باشد.»

 وی درباره مشارکت بخش خصوصی اشاره کرده است: «با مشارکت و سرمایه گذاری بخش خصوصی ایجاد 6 منطقه گردشگری (4منطقه ویژه گردشگری ملی و 2 منطقه استانی)، احداث مجموعه های بین راهی، ساخت و مطالعه هتل ها و مجموعه های فرهنگی، گردشگری، کمپینگ ها و مجموعه های اقامتی انجام می شوند.»

ریاست سازمان میراث فرهنگی و گردشگری همچنین در پاسخ سوالی از «زردکوه» نوید داده است:

 «کوچ عشایر بختیاری به خاطر آنکه کمتر دستخوش حوادث و تغییرات شده است می تواند به عنوان میراث فرهنگی به ثبت آثار برسد به طوری که الان فضای کار موجود به ما اجازه می دهد تا مواریث معنوی را به ثبت جهانی برسانیم»

http://loor.ir

آغاز کوچ پاییزه

۱.به تازگی کوچ پاییزه بختیاریان و دیگر ایلات ایران شروع شده ، به جرات م توان گفت که  کوچ زیبا ترین و عجیب ترین سبک زندگی در حال حاضر محسوب می شود ، فرهنگی که باعث شگفتی انسان های شهر نشین و راحت طلب می شود . واقعا حقیقت زندگی کوچ نشینی  چیست که با وجود سختی های طاقت فرسا هنوز بعد قرن ها دوام آورده و هنوز مردمانی هستند که آن را به زندگی راحت طلبانه و پر از نیرنگ شهر ترجیح می دهند ؟؟

هر بار که کوچ ایل آغاز میشود ، سوالات بسیاری مطرح می شود ، سوالاتی که شاید یک پاسخ نانوشته داشته باشد ، نظر شما چیست ؟

آیا کوچ نشینی رو به زوال است و نابود می شود ؟

آیا کوچ نشینی کاری بی فایده است؟

آیا کوچ با عث تخریب و نابودی طبیعت است ؟

آیا کوچ نشینان باید اسکان پیدا کنند ؟

اصلا چرا عده ای در قرن ۲۱ کوچ نشین اند؟

زباله های انسان های مثلا مدرن و شهر نشین طبیعت را نابود می کند یا کوچ ؟

کوچ را به عنوان یک روش زندگی – یک راه برای رسیدن به هدفی از زنده بودن ،قبول دارید ؟

به هر حال شناخت زندگی کوچ نشینی با محاسبات عقلی و جامعه شناسی و منطقی و ... ممکن نیست ، آن چیزی که باعث پایداری کوچ نشنینی شده هنوز هم می تواند آن را از زوال حفظ کند حتی اگر همه چیز دست در دست هم دهد تا با فشار های پنهانی ، کوچ نشنینی را از انسان های آزاد بگیرد . کوچ یک فرهنگ و یک میراث است ، فرهنگ و میراثی از انسان های آزاد اولیه اما بالاتر از آن کوچ نشینی سبکی از زندگی است که هنوز کسانی آن را به عنوان راه زندگی انتخاب می کنند ، راهی که انتخاب آن با مسائل اقتصادی و رفاهی و .. همخوانی ندارد اما هنوز هم انتخاب می شود . پس لطفا در جواب به سوالات بالا از نکته ای که گفتم غافل نشوید .

برای شناخت حقیقت کوچ ، باید کوچ کرد اما اگر نمی توانید کوچ کنید پس حداقل کمی در باره این فرهنگ ، این راه عجیب زندگی تحقیق کنید تا شاید با حس کوچ کردن کمی آشنا شوید ، احساسی که این راه زندگی را جاودانه نگه داشته  ، حسی که باعث شده تا فیلم علف یا فیلمی چون مردمان باد برای همیشه در سینمای مستند جهان جاودانه بمانند  .

با این حال تصمیم گرفتم تا یک مقاله در مورد کوچ و همچنین خبری که به تازگی در ایسکا نیوز در مورد کوچ چاپ شده را در اینجا قرار بدم تا شما خود بخوانید و قضاوت کنید - نظرات خودتون را هم از ما دریغ نکنید .

۲.

 این مقاله در ارتباط با فرهنگ  عشایر بختیاری نگاشته شده است و تلفیقی است از مشاهدات و برداشتهای Helia Bahrami .

 

مکان: چهارمحال و بختیاری. شهرستان کوهرنگ. منطقه چلگرد

زمان: 12-10 خرداد ماه 85

(جمعی از دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به سرپرستی دکتر جلال الدین رفیع فر)  

 

دنیای پیچیده امروز، بدلیل شتاب همراه شدن با تکنولوژی ها انتخاب یک زندگی بهتر را دشوار کرده است و دیدگاهها را در مورد سبک، روش و شیوه های زندگی برای شاد زیستن متفاوت نموده است.

 اما به هر جهت، گروه کثیری از جمعیت ایران با وجود عدم جذابیت و نیز عدم وجود راحتی ایده آل در زندگی شهرنشینی و تنها برای همراهی با تکنولوژی مدرن این نوع زندگی، از طبیعت، انس و هم آغوشی با آن دور مانده است.

بایدگفت؛ کوچ نشینی کهن ترین شیوه زیست بشر است که پابرجا ماندنش تا عهد حاضراز بزرگترین جاذبه های این شیوه فرهنگی معیشت است.

جمعیت عشایر(بعنوان مهم ترین جمعیت کوچنده) که از دیرباز تا به امروز برای تأمین مایحتاجش، کوهها و دشتها را با تابعیت از زمان طی می کند، دز ابتدای قرن حاضر، تنها با جمعیتی حدود 2درصد(1میلیون و 400هزار نفر) روندی شتابناک را به سمت زوال می پیماید.

عشایری که بازماندگان روزگاران قدیم اند و همچنان چرخیدن چرخ زندگیشان را از زمین و آسمان و حیوانات وام می گیرند.

آنها؛ یادگاران بشریت و حافظان و حاملان ارزشها و میراث فرهنگی اصیل ایرانیند که به شیوه ای باورنکردنی و طی قرنها و سالیان طولانی اقدام به حفظ سنن و آداب و رسوم گذشته خود نموده اند که این اصالت را به جاذبه ای برای صنعت گردشگری بدل کرده است، بطوریکه اگر هر عنصر فرهنگی را در نظر بگیریم یا برگرفته از فرهنگ این قشر منظم تولیدکننده است یا بنوعی با آن در ارتباط است و این ویژگی سبب ملموس شدن فرهنگ این جامعه برای تمام اقشار جامعه گردیده است.

توانایی همرنگ شدن با شرایط محیطی و شیوه زیستشان(بعنوان مهم ترین ویژگی این قشر فرهنگی)، مسکن، زبان، موسیقی، رقص ها، غذاها، لباسهای محلی، آثار و صنایع دستی به همراه آیین های به جای آوردن جشن ها از مهم ترین جاذبه های ایلات و عشایر است که بعنوان نمادی از زندگی سنتی بشر و هماهنگیش با طبیعت و نیز ویژگی منحصر به فرد مردم شناسانه ای که در خود داراست، می تواند عاملی برای جذب و جلب گردشگران باشد که متأسفانه در واقعیت جامعه امروز، چنین نیست.

در جامعه امروز و در نگاه برنامه ریزان و سیاستگزاران، یک دید کمیت گرا از مفهوم توسعه شکل گرفته است که شامل نگرشی است که توسعه را گذار از مرحله دامداری - کشاورزی و ورود به مرحله صنعتی می داند، بی آنکه بداند کشاورزی و دامداری، بدلیل ویژگی خودکفایی از ضروریات و پایه های توسعه یافتگی در هر کشوری است.

منکر ضرورت وجود تکنولوژی و صنعت در زندگی نیستیم، اما با تغییر شکل زندگی عشیره ای در ایران، عشایر بدون هیچ منفعتی به سمت یکجانشینی در شهرها و روستاها حرکت می کنند و این قطعا موجب تضعیف کشاورزی و نیز صنعت دامداری می گردد.

در این سفر 3روزه، هرچند زمان برای دیدن واقعیات اندک بود اما آنچه دیدیم همه نشان از عدم انگیزه کافی برای زندگی در زیر چادر بود، عشایری که تنها نیازمند درک بیشتر و داشتن منزلت اجتماعی بالاترند و مهم برایشان آنست که دست کم گرفته نشوند، امروز با نوعی توسعه نیافتگی شدید ناشی از فشارهای بیرونی و تحولات درونی روبرویند و با وجود رضایت نسبی از نحوه زندگیشان، گرایش به شهرنشبنی دارند.

عشایر ایران قدم در راهی گذاشته اند که اگر اصلاح نگردد، تنها نامی ازآنها در تاریخ باقی خواهدماند و این برای این جامعه تأثیرگذار؛ بعنوان یک هویت و میراث زنده ملی نمی تواند چندان خوشایند باشد.

به عبارتی؛ دولت باید توسعه را بگونه ای وارد زندگی عشایر نماید که خود عشایر در نهادینه شدن این تغییرات دخیل شوند، در غیر اینصورت باز هم با همان دوگانگی حرکتی روبرو خواهیم بود، به این معنا که عشایر؛ از یکسو به شیوه رضایتمند گذشته خود ادامه خواهدداد و از سوی دیگر؛ دولت نیز بر تغییر شیوه کوچ نشینی آنها به سمت یکجانشینی اصرار خواهدورزید.

با پاگرفتن دانش مردم شناسی در خانواده دانشهای اجتماعی در غرب، پژوهشهای میدانی مردمشناسان در شناخت ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جوامع انسانی در کنار پژوهشهای اسنادی قرارگرفت و از نیمه نخست سده بیستم میلادی، سرزمین و فرهنگ بکر و سنتی ایرانی (بویژه فرهنگ ایلی) نیز در حوزه کار و پژوهشهای مردمشناسان غربی قرار گرفت.

در طول تاریخ، جامعه عشایری نقش بسیار مهمی را در در تاریخ ایران ایفا کرده اند و بسیاری از دولتها و حکومتهای بعد از اسلام، از میان ایلات و عشایر برخاسته اند(افشاریه، زندیه، قاجاریه و...) و قدرت حکومتهای غیر ایلی نیز متکی به این تشکیلات بوده است.(صفویان) از این رو باید گفت شناخت ایلات و عشایر در جهان و بویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا برای کشورهای استعمارگر از اهمیتی خاص برخوردار بوده است.(که این بدلیل نقش ایلات در ثبات و عدم ثبات حکومتهای مرکزی  و محدوده سکونتشان در مناطق استراتژیک بوده است)

 از جمله ویژگیهای جوامع کوچ نشین، گوناگونی و پیچیدگی خارق العاده آنهاست و همین ویژگی و سوالاتی نظیر چرائی گوناگونی و تفاوت این جوامع نسبت به هم و بررسی ویژگی های درونی و تاثیرات بیرونی اقوام کوچ نشین، سبب جذب جغرافیدانان و بویژه مردم شناسان گردیده است.

پس از موسسه مطالعاتی و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، مطالعات منسجم و سیستماتیک از طرف جغرافیدانان، مردم شناسان، جامعه شناسان، اقتصاددانان ایرانی و خارجی انجام گرفت. این مطالعات عمدتا به دو دسته قابل تقسیم است : یکی  مطالعات علمی محض که توسط محققان و دانشجویان و از روی علاقه و بدون قصد سیاسی انجام میشده و دیگری مطالعات سفارشی که توسط ارگانها، سازمانها و وزارتخانه ها و موسسات تحقیقاتی خارجی انجام یافته است.

در این زمینه باید از پیشروانی چون ژان پیر دیگار، کارل فیلبرگ(کوچندگان لرستان)، هنری فیلد(مردم شناسی جسمانی و...) و فردریک بارث(تک نگاری ایل باصری) نام برد. پس از این افراد بود که تحقیقات میدانی در جامعه ایلی و کوچنده ایران و شناخت از موضوعات آنها در میان مطالعات و تحقیقات مردم شناسان و دانشجویان مردم شناسی ایرانی و خارجی(بویژه اروپائی و آمریکائی) جایگاه ویژه ای پیدا کرد.

اما طولانی ترین تحقیقات مردمشناسی میدانی را در ایران ریچارد تایر؛ مردم شناس انگلیسی در میان جامعه ایلی شاهسون و راینولد هانس لفلر و همسرش اریکا فریدل؛ مردم شناسان اتریشی تبار امریکائی در میان جامعه ایلی بوئر احمدی انجام دادند، البته گفتنی است که قبل از این مطالعات میدانی، شماری از پژوهشگران ایرانی و خارجی نیز خارج از حوزه مردم شناسی در زمینه منشا و ریشه اقوام ایلی، فرهنگ ، دین، تاریخ و زبان آنها به پژوهش پرداختند.

3.

علی محمد نمازی روز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه علمی فرهنگی باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" افزود: حرکت کوچ پاییزه به صورت منسجم انجام نخواهد شد و عشایر تا رسیدن به قشلاق بین ایل راهها اطراق می کنند.
وی استفاده کنندگان از مراتع کشور را کوچ رو دانست و افزود: ایل های معروف کشور از جمله ایل قشقایی، ایل بختیاری، شاهسون و... که گوسفند زیاد دارند همه کوچ رو هستند.
نمازی یکی از سیاست های دولت جهت حفظ و نگهداری مراتع را اسکان عشایر دانست و اظهار داشت؛ با تشویق عشایر به اسکان در صددند که دامداری صنعتی و اراضی را به کشاورزی و باغات تبدیل کنند، چرا که تعداد دام های موجود از حجم مراتع بیشتر شده است.
دبیر کمیته توریسم روستایی و عشایری درخصوص مسیرهای عشایر کوچ رو اظهار داشت: هر جا که ییلاق و قشلاقی وجود دارد دارای ایل راه است از جمله ایل بختیاری از چهار محال به اصفهان و سپس خوزستان حرکت می کنند و ایل قشقایی به بوشهر و ...به استان های همجواری که دارای مناطق گرمتری هستند کوچ می کنند.
وی جمعیت عشایر را نسبت به جمعیت کل کشور 2 درصد دانست و گفت: در طول سالهای گذشته عشایر به دلیل از بین رفتن ایل راهها، تبدیل به اراضی کشاورزی، تبدیل به واحدهای مسکونی و توسعه روستاها، ایل راهها مسدود شده و در این راستا مجبورند بنه و وسایل خود را با ماشین حمل کنند.
وی استفاده از وسایل نقلیه برای کوچ را مخصوص ییلاق دانست و گفت: با توجه به اینکه حجم عظیمی از ایل ها با هم حرکت می کنند برای جلوگیری از آسیب به دام ها و تصادفات جاده ای مجبورند از کامیون برای حمل دام ها و بنه استفاده کنند.

به داد ایذه برسید!!!!!!!!!

۱.

واقعا جای تاسف است که جایی مثل ایذه با آن همه تمدن و نگار کنده های عظیم و قدیمی هنوز مورد بی توجهی و نابودی است . سنگ نگاره های ایذه اگر در برخی موارد از دیگر نگاره های دیگر مهمتر نباشد ،کم ارزش تر هم نیست . تاریخ ایران تنها مربوط به تمدن اسلامی نیست - تنها مربوط به شاهنشاهی هخامنشی هم نیست و همینطور دوران ساسانی یا اشکانی .

جیرفت ،سیستان ، عیلام و ایذه و دیگر جاها نیز جزء پر ارزشی از این تمدن اند . جای تاسف است که هنوز بر روی نقوش تخت جمشید رنگ پاشیده می شود و یا غیره اما این موضوع نباید باعث شود تا توجه همگان به آن معطوف شود .اگر شما تاسف می خورید که چرا ۷۰ سال قبل فلان انگلیسی بر روی تخت جمشید یادگاری نوشته و یا چرا سربازان هندی از آن به عنوان هدف تیر اندازی استفاده کرده اند ، نباید کاری کنید که ۵۰ سال بعد فرزندانتان با دیدن خرابه های نگاره های ایذه شما را سرزنش کنند.

نگاره های ۳ هزار ساله جیرفت در وضع تاسف باری هنوز به بقای خود ادامه می دهد و هرکس به راحتی می تواند به آن آسیب برساند . و جالب اینجاست که هنوز این نگاره ها مستند سازی نشده اند چه برسد به حفاظت و .... .

خلاصه اینکه وقتی در تخت جمشید با آن همه حفاظت و حساسیت هنوز با  پیچ گوشتی به جان سربازان سنگی می افتند خودتان تصور کنید که همین الان چه فاجعه ای در ایذه در حال وقوع است ، جایی که هنوز مستند سازی هم نشده !!!!!!!!!!!!!

۲.

نگار كندهاي ايذه سند هويت ندارند

زهرا کشوری
معاونت فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري مستندنگاري نگاركند‌هاي سه هزار ساله را ضروري‌ترين اقدام براي نجات‌بخشي اين آثار خواند.  
نخستين بار نقش زن در ايذه درسه هزارسال پيش به تصوير كشيده شد
ا

 

يذه_خبرگزاري ميراث فرهنگي_ميراث فرهنگي_ معاونت فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي وگردشگري كشور خواستار مستندنگاري نگاركندهاي ايذه به عنوان نخستين گام براي نجات‌بخشي يادمان‌هاي سه‌هزار ساله كشور شد.
 
رنگ‌پاشي و يادگاري نويسي روي نقش برجسته‌هاي ايذه تا حدي وسعت گرفته كه به اعتقاد كارشناسان شايد تا چند وقت ديگر نتوان به راحتي نقش ها و خط نوشته‌هاي به جامانده از دوران ايلامي اين شهر را ديد. اين وضعيت به اعتراض رسانه‌ها و گردشگران شهر ايذه منجر شده‌است.
 
"سياوش صابري"، مديركل دفتر محوطه‌ها و بناهاي تاريخي كشور در گفتگو با ميراث‌خبر از ديدار خود ازوضعيت نگاركندهاي سه‌هزارساله ايذه خبر داد و مستندنگاري نگاركندهاي ايلامي در شهر ايذه را نخستين و مهمترين اقدام براي نجات‌بخشي اين ايلامي كشور دانست.
 
معاونت فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي اعتبار لازم براي مستندنگاري اين آثار را تامين مي‌كند.
 
وي مستندنگاري نگاركندهاي ايذه  را يكي از اقدامات ضروري عنوان كرد  و افزود:«مستندنگاري هر چه زودتر بايد انجام شود. چون در صورت وقوع اتفاقي براي اين آثار هيچ مدرك و گزارش از اين آثار براي مطالعات و نسل آينده در دست نيست.»
 
صابري همچنين فرهنگ‌سازي را مهمترين بحث براي جلوگيري از تخريب آثار تاريخي اين شهر دانست.

جيرفت، تمدن بين النهرين را از رونق انداخت

علی سهیلی پور

http://www.bastehnegar.com

جيرفت !! تا چند سال پيش هر وقت نامش را مي شنيدم فقط يک شهرستان در جنوب شرقي استان کرمان را برايم تداعي مي کرد ولي اکنون پرفسور يوسف مجيدزاده (سرپرست کاوش هاي حوزه هليل رود) مي گويد:
(( کشفيات باستان شناسي جيرفت (که
همان سرزمين و تمدن اَر‌َتَ است) ممکن است در آينده، مسير تاريخ تمدن بشر در دنيا را تغيير دهد .شايد شنيده باشيد تمدن سومر در بين النهرين که در هزاره سوم بيش از ميلاد خط را اختراع کرده اند، خاستگاه و مبدأ تمدن بشري بوده است. مجيدزاده در مورد کشف خط در جيرفت ميگويد: اين براي نخستين بار است که در شرق ايران آثار خط کشف مي شود و با توجه به اينکه اين آثار خط همزمان با اختراع خط در بين النهرين و توسط سومريان است.مي تواند نشان دهد که بين النهرين اولين خاستگاه تمدن بشري نبوده است. ((

مجيد زاده ضمن اشاره به كشف بخشي از يك آجر كتيبه دار با دو سطر نوشته در بخش بناي يادماني محوطه ي باستاني " كُنارصندل " جيرفت نتايج پژهش هاي زبان شناسي را اين گونه اعلام كرد:

" پژوهش هاي پنج زبان شناس آمريكايي، فرانسوي، روسي، دانماركي و ايراني روي كتيبه كشف شده در جيرفت نشان داد كه خط عيلامي نوشتاري اين منطقه، 300 سال از خط نوشتاري تمدن بزرگ شوش(كتيبه ي پوزور اين شوشيناك، پادشاه عيلامي) كهن تر است. باستان‌شناسان احتمال مي‌دهند كه خط نوشتاري عيلامي از جيرفت به شوش رفته و اين خط قديمي‌ترين خط نوشتاري كشف شده‌ باشد. وي ادامه داد: کشف خط در جيرفت علاوه بر اينکه نشان از حضور يک تمدن پيشرفته دارد مي تواند نشان دهد که ساکنان جيرفت در پنج هزار سال پيش داراي حکومت، دولت مقتدر و نظام سياسي و اقتصادي قوي بودهاند.

  كاوش هاي باستان‌شناسي بيانگر قدمتي 8 هزار ساله براي تمدن بين‌النهرين است ولي عمليات ژئوفيزيك کارشناسان فرانسوي وجود آثار باستاني مربوط به جيرفت در عمق 11 متري سطح زمين را ثابت مي كند كه اين 11 متر در علم باستان شناسي معادل 10 هزار سال تمدن است (كه قديمي تري نسخه هاي خط عيلامي در سطحي ترين لايه هاي اين منطقه به دست آمده) و اين آغاز تجديد نظر درباره آن چيزي است که بين‌النهرين را خاستگاه علم مي‌دانست

   مطالعه ي بيش از 250 مهر كشف شده در جيرفت نشان داد كه اين منطقه در هزاره سوم پيش از ميلاد چهار راه تجارت و مركز تجاري دنياي باستان بوده است. اين مطالعات اثبات كرد كه شهر باستاني كنارصندل در حوزه‌ هليل‌رود چهار‌راه تجاري بين افغانستان، پاكستان، تاجيكستان، خليج‌فارس و بين‌النهرين بوده ‌است.

   تعداد بسيار زيادي ابزار سنگي‌ در جيرفت كشف شده كه تاكنون كاربرد 1315 فقره آنها شناسايي شده است. وجود اين همه آثاربدون شك نشان از يك جامعه صنعت‌گر فعال و ماهر دارد.

 « رفيع‌فر » استاد دانشگاه تهران در همايش معرفي و شناخت تمدن کهن جيرفت مي گويد:
   "" كارشناسان هنوز
نمي‌دانند اهالي اين سرزمين چگونه معادن اين سنگ‌ها را كشف كرده و چه تكنيكي براي ساخت آنها به كار برده‌اند با توجه به ظرافت كم نظير اين آثار، نمي‌توان با ضربه معمولي اين آثار را ساخت. براي توليد چنين ابزاري يك فشار محاسبه شده لازم است. در ساخت اين ابزار به احتمال بسيار زياد از تكنولوژي فشار مدور استفاده شده است. "

    همچنين در اولين فصل کاوش، باستان شناسان موفق به کشف يک سازه مذهبي مربوط به 2300 سال پيش از ميلاد شدند كه 200 سال كهن تر از قديمي ترين زيگوات بين النهرين، زيگورات «اورنمو» پادشاه اور سومر است که قدمت آن به 2100 قبل از ميلاد ميرسد
 

تمدن در حراج ...........

      اما بيائيم به جرايد يکي دو سال پيش نگاهي بيندازيم. نداي عتيقه هاي جيرفت را مي شود از حراجي هاي ساتبي و کريستي لندن شنيد! همه از يک فاجعه ي فرهنگي سخن مي گويند، شاهكارهاي بي نظير باستاني اين سرزمين را به اسم اشياي آسيايي در سراسر جهان مي فروشند و آنها هم كه بايد صدايشان در آيد، چشمانشان را بسته اند آخر باور کردنش سخت است، که حدود دو ، سه سال، قاچاقچيان عتيقه به صورت دسته جمعي به غارت اشياي ارزشمند جيرفت بپردازند و هيچ کس هم توجهي به آنها نداشته باشد.حفاران حرفه اي آزادانه به كار خود ادامه مي دهند! ده هزار سوراخ بر پيكر جيرفت ، ده هزار زخم بر بدنه ي تمدن ايران!

عبدالعلي حسام عارفي، رئيس موزه باستان شناسي جيرفت مي گويد در سال 80 که متوجه اولين حفاري هاي غيرمجاز شدم به ده ها تن از مسئولين استان نامه نوشتم و عمق فاجعه را براي آنها شرح دادم. در آن موقع با يکي دو تن از مامورين انتظامي مشکل حل مي شد، ولي دريغ از يک جواب!

مجيد زاده مي گويد اسم 30 دلال و قاچاقچي بزرگ جيرفت به مسئولان داده شد اما هيچ برخوردي با آنها نشده است . شخصي با 300 شيء در بردسير دستگير شد اما يک شب هم در زندان نماند!

  شايد عجيب باشد اگر پرفسور مجيد زاده براي ما از ارزش مادي اشياي جيرفت بگويد ولي امكان دارد اگر مسئولان ارزش مادي عتيقه هاي جيرفت را بدانند آن وقت براي تمدن گمشده و شناسنامه ي سوخته ي اين ملت کاري کنند!

 به گفته ي بسياري از مسئولان در اين چندسال صد هزار شيء تاريخي (مربوط به جيرفت) از کشور خارج شده که قيمت هر يک از آنها بين 40 هزار يورو تا 150 هزار يورو است که اگر قيمت هر شيء تاريخي جيرفت را به طور ميانگين شصت هزار يورو فرض کنيم و آن را در عدد 100 هزار شيء ضرب کنيم 6  ميليارد يورو يا بهتر است بگوئيم 6 هزار ميليارد تومان مي شود که برابر 4 سال فروش نفت ايران است(البته با قیمت همان سالها( ! !

      آري ، به يغما بردند . . . ميراث پدرانمان را  ! 

دوره‌ جديد كاوش‌های باستان‌شناسی در خوزستان آغاز شد

معاون پژوهشي ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خوزستان از آغاز دوره جديد كاوش‌هاي باستان‌شناسي در اين استان خبر داد.

محسن حسيني در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: به منظور بررسي و شناسايي محوطه‌ها و آثار باستاني " دشت سوسن " ايذه كاوش‌هاي باستان‌شناسي به سرپرستي دكتر ميراسكندري آغاز شده است.

وي افزود: هم‌چنين حفاري‌هاي باستان‌شناسي جهت تعيين حريم صحراي بلبل شوشتر به سرپرستي پيماني آغاز گرديده است.

حسني خاطرنشان كرد: اين كاوش‌هاي باستان‌شناسي را پژوهشكده باستان‌شناسي كشور به منظور بررسي محوطه‌ها و آثار باستاني استان خوزستان انجام مي‌دهد.

طبیعتواژه ها در شعر بهمن (قسمت دوم)

قسمت اول

تو چی افتو خت وری بدرو / چی چشمه وابووی نه چی گور او

تو همانند خورشید طلوع کن وخودت را نشان بده یا سر برآر / تو را همانند چشمه ای جاری وزنده می خواهم نه همانند آب مانده وراکد

در نگاه بهمن معشوق چونان خورشیدی است که هر لحظه در انتظار طلوح ونورافشانی آن است ودر همین بیت از او می خواهد که همانند خورشید فروزنده و روشنایی بخش و زندگی بخش بیاید او باید همانند چشمه زلال وجاری باشد او از سکون وراکد بودن تنفر دارد باید همانند خورشید فروزان وهمچون چشمه جاری بود وزندگی بخش . وجود خورشید همانند سایر طبیعتواژه هایی که جایگاهی کلیدی وسمبلیک در آثار بهمن دارد نوعی اندیشه ی ایران منشانه ونمادی از آتش در گذشته ی مذهبی وزرتشتی ایرانیان دارد بطوریکه از خورشید به عنوان آتشی جاودانه سخن می گوید که بدون وجود آن سایر عناصر حیات موجودیت خود را ازدست می دهند .

بطور کلی طبیعتواژه هایی همچون : بهار ، کبک ، خورشید ، چشمه ، گل ، بابونه ، کوه وکوهساران ، ابرهای بهاری ، رود ، ماه ، کبوتر ، اسب ، سنگ ، ستاره ، کنار، آسمان ، سحر ، سپیده ، شب ، و... به شکل کلیدی ونمادین وبه دفعات در آثار بهمن علاء الدین تجلی یافته است وبیشترین تاثیر را نیز به همراه صدای اساطیری اش بر مخاطب می گذارد را چنانچه از آثار بهمن حذف کنیم بیان اندیشه ها وارائه ی هنر زیبای خود بدون وام گرفتن از این عناصر طبیعت برای بهمن کمی دشوار می نمود او به زیبایی توانسته با زیستن در ذات وحقیقت طبیعت واژه ها وبیان آن ها در قالب شعر و ترکیب آن با صدای زیبا ی خود آثاری ماندگار از خود بجای بگذارد واین نوع نگاه متفاوت ولطیف واندیشه ی خاص بهمن به محیط پیرامون خویش است که از وی خواننده ، شاعر وآهنگسازی بی بدیل ساخته است .

در میان واژگان نمادین بکار رفته در آثار بهمن بهار چه در مفهومی زیبا ودر انتظار (مندیر) وچه به عنوان فرصتی برای زیباتر نگاه کردن به زندگی وچه به عنوان وعده گاهی زمانی برای دیدار وملاقات معشوق ویار وبسشتر به عنوان فرصتی غنیمت برای دوست داشتن وبیشتر دوست داشتن را نیز می توان به اصطلاح از جمله طبیعت واژگانی دانست که جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است .

                     

در مفهوم انتظار(مندیر) ، وعده ی دیدار و انتظار کشیدن

گهدی بی که روز عید ایام / انی پات به من تیام

گفته بودی که روز عید وآغازین روز بهار می آیی / وپاهایت را بر چشمان (تیا) من می گذاری

بهار اوید واگل گندم / موتهنا وا درد تومندم

بهار با گل های گندم وهمهی زیبایی ها فرارسید / ومن تنها با درد دوری از تو ماندام وانتظار می کشم

بهارم زرده زجون سیرم / خت ایدونی بی تودلگیرم / مندمه خم تک /داغ دیری ز یک / کرده دی پیرم

بهارم رنگ زردی وخزان به خود گرفته است / تومی دانی که بدون تو غمگین واندوهگینم / من تنها مانده ام / داغ دوری از تو /مرا پیر وناتوان کرده است

یار الها ایی بهاونت سیچه ایاهه / ایی گلا باوینه سی کی ایدراهه / گل بوستون تی مو دی خاره / مه وآستاره نی به شوگارم

ای خدای من این بهاران تو برای چه می آیند ؟ فلسفه ی آمدن بهار تو چیست یا چه ارزشی دارد / این گلهای بابونه برا چه کسی شکفته شده اند / گل وبستان ها در نظر من همانند خار است / دیگر ماه وسیا ستاره ای در آسمان شبهای من نمی درخشد

ودر این بیت در گفتگوی با خدای خود بی فایده بودن بهار و بی اهمیت بودن آن را بیان می کند چرا که در نظر بهمن بهار وبابونه وهمهی زیبایی های آن بدون وجود وحضور یار ومعشوق لذتی ندارد گلها در نظر بهمن بدون حضور یار همانند خار وآسمان شبهایش سوت وکور وبدون ستاره ( آستاره ) است .

تو بهارم چی گلا سوز وبهارونه بیو / تو چی کوگون بهاری به هوالونه بیو / زنده موبا بیدنتم / تی به ره دیدنتم تووابا عید وبهار بیو وشادی بار / جا نیگرم ایچو که نیدی با تو چه بهاری دارم / دستت ار من دستم بو با تو چه قراری دارم .....

آستاره صحو بگوین بد زمو چه دیدی / که به ایی شوگار شو سری نهکشیدی

به آستاره صبح بگویید از من چه بدی دیده ای که در این شبهای تاریک وسیاه من خود را نشان نمی دهی وسری نمی زنی

آستاره صحو بگوین تندی پات وردار / تا که تیغشتت بنه تش به کار شوگار

آستاره ی صبح را بگویید زودتر پای بردارد وبیاید تا خود را نشان دهد وبه تابش تیغ نور وروشنی خود آتش در ریشه این شبهای سیاهی به پاکند وریشه پلیدی ها را در آورد

آستاره صحو بگوین سر بکش زیواله / به خروس بنگ بزنه بیار کنه ماله

آستاره ی صبح (ستاره ی سحر) را بگویید سری به این سمت بکشد تا خروس با دیدن نور آن با صدای بانگ خود مال و آبادی واهالی ایل را بیدار نماید

آستاره صحو بگوین نهلی شو بمهنه / زیتری درو که دیی ریشه شو بکهنه

ستاره ی صبح را بگویید اجازه نده ونگذار ی سیاهی وپلیدی باقی بماند / زودتر سر برآر وطلوع کن تا ریشه این سیاهی ها کنده شود

آستاره صحو بگوین بیو دیی وادیاری / مو مندیرتم سر زکوه دراری

ستاره ی صبح را بگویید بیا در معرض دید قرار بگیر / من در انتظارم که تو از کوه سر برآری وطلوع کنی

آستاره صحو بگوین ویرت وا موهم بو / زشومی مندیرتم چی مه نو

ستاره ی صبح را بگویید مرا بخاطر داشته باشد / که همانند غروب ودر انتظار دیدن ماه نو ، همچنان در انتظار توام

بهمن در اثر ماندگار خود یعنی " آستاره " که همین نام را نیز برای کاست خود بر گزیده است، از اولین ستاره ای که به جنگ تاریکی شب می آید( یعنی ستاره ی سحر) سخن می گوید ، ستاره و ورشنایی را به جنگ با سیاهی ها فرا می خواند ،او از ظلمت سیاهی ها وپلیدی های زمانه ی خویش سخت به تنگ امده است وبه نوعی آزادی نوع بشر را از اسارت پلیدی های روزگار به مدد نیروی نور وروشنایی از خدای خود طلب می کند ودر جستجوی نور وروشنایی آنگونه که در زلال وجریان چشمه ها در دیگر آثار خود به زیبایی استفاده نموده است دراثر ماندگار " آستاره " نیز از طبیعت واژه ها به زیبایی هرچه تمام تر ودر مفهومی عمیق وگسترده تر سود می جوید تا اثرماندگار دیگری به کمک هنر وطبیعت واندیشه خاص خود خلق کند . او در آثار خود با کبک های کوهساران زندگی می کند از بهار وزیبایی های آن می گوید از زندگی وزلال چشمه ساران می سراید از بابونه ها ، از پرواز ورهایی وآزادی می خواند .فریاد می کند اما چه می شود که گاهی آنچنان عرصه بر بهمن ، این کبک عاشق تنگ می شود تا جایی که روزگار وزمانه را نفرین می کند . از خورشید می گوید واز ماه وستاره از بهاران . در جایی از بهار وامید وزندگی می گوید از انتظاری سبز وروشن اما رفته رفته که در آثار بعدی او نگاه می کنی ، در ای خدا خوانی های خود بی حوصله وگلایه مند است ، از بی فایده بودن وعبث آمدن بهار وبابونه به تلخی می گوید .. . واین فراز وفرود ها شادمانه ها وکبک خوانی های بهمن مخاطب خود را به تفکری عمیق وامی دارد تا از خود بپرسد براستی بهمن به دنبال چه چیزی است ؟ به دنبال کدام حقیقت است ؟ چرا همان بهار ودشت شیمبار به یکباره ودر اثری دیگر برای بهمن ملا آور شده است ؟ ...

هژبر کیانی - www.loor.ir

طبیعتواژه ها در شعر بهمن (قسمت نخست)

گذاری بر ادبیات زنده یاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)
طبیعتواژه ها در شعر بهمن (قسمت نخست)
هژیر کیانی

در فرهنگ ، زبان وادبیات لری بختیاری وباورهای واعتقاد مردمان طبیعت زاد آن نقش وجایگاه طبیعت وعناصر آن تنها منحصر به دوره  یا مقوله ی خاصی نیست . آنگونه که با سرشت انسان لر بختیاری عجین شده وگسست این عناصر با وی دور از ذهن می نماید .در زندگی روزمره  ، کوچ ، باور ها ، اعتقاد ،خود شناسی ، خدا شناسی ، پندار ورفتار  ، ضرب المثل ها ، متل ها ، حماسه ها ،جنگ ها وشیوه ی جنگیدن ، ابزار ، همه وهمه ی اچزاء زندگی لرهای بختیاری همچون دیگر مردمان پاک سرشت قوم بزرگ لر  ماندگار شده ودر مواردی این عناصر تبدیل به اسطوره شده است .

در آثار ماندگار زنده یاد بهمن علاءالدین شاید به گونه ای متفاوت وبا دیدی معرفت یافته ونیز دغدغه ی خاطر ودقت بسیاری این واژه گان نمادین وام گرفته شده از طبیعت (طبیعتواژه ها) در زیباترین وتاثیر گذارترین شکل ممکن تجلی می یابد  بهمن در کلام وصدای سحر آمیز خود باتوجه به شناخت کامل خود  از روحیات و ارزش های مردم همتبار خویش وتجربه ی زیستن در طبیعت وهمراه بودن با ایل وشیوه ی کوچگرانه چندین هزارساله  ومال کنون ها و طبیعت سرزمین زیبای لرنشین بختیاری .ییلاق وقشلاق تلاش نموده است تا با وام گرفتن از طبیعت ودیگر واژه گان فراموش شده ی ادبیات لری بختیاری در قالب شعر وصدای زیبا ودلربای خود وبه کمک هنر اعجاز آور موسیقی واژه گان فراموش شده را روح وجانی تازه بدهد ونوعی شناخت عمیق را نیز در اختیار مخاطب آثار خود قرار دهد .آنچنان که او با کبک های کوهساران وچشمه سارها زندگی می کند ، از زبان آنان سخن می گوید ، دردها وشادیها واندوه کبک ها را درذهن شنونده ی آثار خود به زیبایی به تصویر می کشد او تصویر گری بی بدیل است بطوری که به خوبی در انتقال حس زنده بودن عناصر و واژه گان وام گرفته از طبیعت هنر نمایی می کند . کبک این پرنده ی اساطیری  در فرهنگ دیرمند لری بختیاری تا بدانجا برای بهمن شناخته شده است که گاه در آواز بی بدیل وی نیز چنین مجسم می شود که او خود کبکی بی قرار است که قهقه های شادمانه وحزن آلود  کوچ ودل بستن ودل کندن های مکرر وبه نوعی سرگردانی نوع بشر را در کره ی خاکی بیان می کند .

کوگ تاراز بگوین چینو نخونه /مودلم کم طاقته زی گهره بونه

کبک تاراز را به گویید این گونه آوازه خوانی نکند وقهقه سرندهد من دلم کم طاقت وبی قرار شده است وخیلی زود بهانه می گیرد .

 کوگ تاراز بگوین چینو نناله /مودلم کم طاقته نه چی هرساله

کبک تاراز را به گویید این گونه ناله نکند من دلم کم طاقت است ومانند هرساله نیست .

و گویی از شنیدن حرف های کبک تاراز که نماد انسان سرگردان امروزین وجدایی یافته از دامن طبیعت پیرامون خویش است سخت آزرده خاطر ودلگیر می شود  وطاقت شنیدن خاطرات خوش گذشته و اندوه وغم کنونی  انسان طبیعت زاد  وزیست یافته در طبیعت را ندارد وحال که از مامن خداداد خویش مجبور به تحمل تغییر شده است اندوهگین است .

بهمن به خوبی کبک را که نماد خوش آوازی ، جست وخیز وحرکت ، زیبایی پاکی وپرواز وآزادی است را آنگونه که انسان لر بختیاری این پرنده ی اساطیری را از دیر باز انتخاب نموده است معرفی نموده وبه مدد هنر بی بدیل وشناخت کامل خود ماندگار نموده واز آن اسطوره می سازد .یا در همین اثر موسیقی بهمن وقتی انگونه زیبا وملکوتی با نوای نی همنوا می شود :

ای خدا بال بم بده جور یه کموتر ،آخی وای، /بروم بال آسمون تا بزنم بال، آخی وا ، بروم هرجا که غم نید ، بروم هرجا که غم نید .....

ای خدای من به من بال پروازی بده تا چونان کبوتری آزاد در آسمان ها بال بزنم وپرواز کنم وبروم تا آنجایی که اثری از غم واندوه نباشد

او از خدای مهربان خود صمیمانه می خواهد تا اورا چونان کبوتری توان پریدن وپرواز بدهد ونوعی شناخت تا بتواند جایی را بیابد که اثری از اندوه وغم نباشد وبه نوعی حسرت انسان سرگردان روزگار خویش را در تلاش برای بازگشت به اصل وماوای خویش وسیر در مسیر نوعی کمال در قالب عبارت " آخی وای" بیان می کند . او روح پاک وشادمانه ی از دست رفته ی خود را جستجو می کند وجایی را آرزو می کند که آرامشی ابدی بیابد  ودر ادامه همگان را به این سفر آکنده از مهر خداوندی نهیب می زند / کمچال زین کنین بازی درارین ............ ودیگران را به همراهی در این سفر دعوت می کند یا آنجا که در شلیل خوانی های بی نظیر خود 

کاشکی موبیدم مرغ مین حوشت / ورچیدم دونه برنج زیر نال کوشت  و....

جایگاه پرنده وکبک را فراموش نمی کند وباز هم به زیبایی تصویر گری می کند واز زبان بشر طبیعت زاد در حسرتی عمیق در بیان وتصویر معشوق ، خود را پرنده ای می بیند که عاشقانه ودر خاکسارترین ومتواضعانه ترین شکل ممکن آنهم از دست معشوق خود که در نظر او دور از دسترس می نماید تنها از پیرامون در نزدیکی پاپوش های او دانه برچیند وشاید هم شرم واحساس کوچکی خودر ا در مقابل مقام معشوق خود آنگونه بیان می کند که حتی طاقت نگاه کردن به عظمت کمال یافته ی او را ندارد وبرای رسیدن به چنین درجه وجایگاهی خود را کامل نمی یابد .

کاشکی مو گلی بدم تو چی اور بهارون /کاشکی مو کوگی بیدم و تو چی چشمه سارون ....

او از ابرهای بهاری وباران زا در فصل نوزایی طبیعت سخن می گوید ابرهای بهاری را به عنوان نماد زایش وحیات بخشیدن وبارور ساختن به معشوق نسبت می دهد وخود را در مقام گلی می یابد که تنها به لطف بارش باران حیات می یابد وآفریننده ی ابرهای باران زا

ای کاش من چونان کبکی تشنه در آرزوی رسیدن به زلال چشمه ساران جاری وهمیشگی تو وچشیدن ذره ای از زلال معرفت تو (معشوق) سیراب می گشتم  و بهمن اینگونه زیبا وبا کمک عناصر زنده ی طبیعت تصویری  از عطش یافتن ودریافتن وسیراب شدن را به کمک شناخت عمیق خود از حال وهوای انسان لر بختیاری وبه یاری هنر بی بدیل  وحنجره ی بلورین خود را ب مخاطب منتقل می کند .

بهمن همواره در بیان آثار خویش از سرگردانی بشر وحسرت او در پیوستن به ماوای ازلی وابدی اش سخن می گوید اما این راه را بدون آزادی  ومیل ورغبت نمی خواهد ودر انتخاب این راه هیچ جبری را به تصویر نمی کشد  .

یا در دیگر آثار ماندگار وی ومدد گرفتن از عناصر طبیعت همچون خورشید(افتو) ، ستاره (آستاره) و......

ادامه دارد ......

loor.ir

History Of Bakhtiari

I need help in this area. I am going to research this more but if you have anything that can help make this part of our webpage more useful please contact us.

Bakhtiyari history, stretching back to the fourteenth century, and the 200-year leadership role of Duraki khans within it tantalize the social historian of Iran. There is great temptation to assume that the extraordinary continuity in the name Bakhtiyari can also be found in Bakhtiyari political, economic, and social organization.(Khans and Shahs, A documentary analysis of the Bakhtiyari in Iran by Gene R. Garthwaite)


 

This is from the book by W.Morgan Shuster and in it he talks about the Bakhtiari's as part of the forces who fought for the restoration of the constituation.

The Strangling of Persia; W.Morgan Shuster

At this juncture the Russian Legation again intervened by sending a threatening communcation to Sipahdar, demanding, in effect, the cessation of his march on Teheran.

On June 16 the Bakhtiyari forces, composed of about 800 men, actually started for Teheran, and shortly thereafter they were in communication with the Nationalists at Kasvin. Both the British and Russian Legations exhausted every effort to deter the Bakhtiyari leaders from their purpose, but without success. On June 23 the advance guard of this force had reached Qum, eighty miles to the south of Teheran.

In Spite of repeated threats from the Legations the Sarda-i-Asad announced that he had certain demans to make on the Shah, and the advance continued. Still endeavoring to frighten the Nationalist forces, the Russian Goverment began to assemble an expeditionary army at Baku to be sent into Northern Persia.

At this time the Shah's troops were reported to be some 5000 at Saltanatabad and 1350 soliders of the Cossack Brigade, of whome 800 under Colonel Liakhoff were at Teheran, 350 to the north of the capital, and 200 to the south, awaiting the approach of the Bakhtiyaris. On July 3, the force at Karaj fell back to Shahabad, only 16 miles from Teheran, and on the next day a skirmish between this body and the advancing Nationalists took place. The Persian Cossacks, under Captain Zapolski, with Russian non-commissioned officers and three guns, lost on Persian officer, three men killed and two wounded. The Nationalists lost twelve.

Meanwhile, Russia was despatching her troops from Baku and by July 8 some 2000 of them were on Persian soil. On July 11 they had reached Kasvin. The Legation had also warned the Nationalists that any further advance by them towards the capital would be followed by foreign intervention.

Further endeavors to frightern or pursuade the Nationalist leaders were made, but without effect.

On July 10 an engagement took place between troops of the Cossak Brigade and the Bakhtiyaris at Badamak, fifteen miles to west of Teheran, but the result was indecisive. Skirmishing continued for the next two days, and on July 13 the two Nationalist forces, to the utter surprise of the Cossack Brigade and Royalist troops, slipped through their lines and quietly entered Teheran at 6:30 in the morning. The skill of the manoeuver was undoubtedly due to Ephraim Khan, the Armenian leader who has been mentioned heretofore.

There was street fighting in Teheran during the entire day. The people received the Nationalist forces with the greatest enthusiasm, and July 13 was regarded as the day of their salvation. On the next day the Cossack Brigade, under Colonel Liakhoff, was still beseiged in its barracks and square in the center of the city, and the Russian Colonel wrote to the Sipah-dar, as head of the Nationalist forces, proposing terms for the surrender of the Brigade. The Nationalist troops behaved themselves throughout with the utmost discretion and gallantry. On July 15 they were in full possession of the capital, although the Cossack Brigade still held the central square.

On July 16 at 8:30 A.M. the Shah, with a large body of his soliders and attendents, took refuge in the Russian Legation in Zargundeh, some miles outside the city, and thus abdicated his throne. He had previously obtained the consent of the Legation to his doing this. Both Russian and British flags were hoisted over the Russian Minister's home as soon as it was occupied by the Shah. In the meantime Colonel Liakhoff had practically surrendered to the Nationalist leaders, and had formally accepted server under the new Goverment, agreeing to act under the direct orders of the Minister of War.

Late this same evening an extraordinary meeting took place at the Baharistaan grounds, and the Shah was formally deposed. His son, Sultan Ahmed Mirza, aged twelve, was proclaimed his successor, and Azudu'l-Milk, the venerable head of the Qajar family, was declared Regent.

Thus, on July 16, 1909, the apparently lost cause of constitutionalism in Persia had been suddenly revived, and by a display of courage, patriotism and skill by the soliders of the people, their hopes for a representative goverment had been restored, almost over-night.


The following is from 'Aleph:The Bakhtiari'

In tracing the origins and history of the Luri-speaking Bakhtiari and the peoples of the central Zagros region we come upon the difficulties of an inadequate literary evidence to serve as a sequence and record of millenia of history in this elevated region.

Thus we are obliged to gather information from a number of sources inorder to get evidence on who the Bakhtiari are, how they live and if possible from where they come. In this search archaeology, linguistics, mythology and a host of other cultural sciences are better needed to study the history of the Bakhiari or infact any living ancient peoples.

The Bakhtiari do not figure in ancient records and there is only a passing mention of them in medieval accounts. From the eighteenth century there is increasing notice of them, in particular nineteenth-century European travellers and emmisaries report on the Bakhtiari, somewhat filling the gaps left by the lack of scientific evidence with their own peculiar romanticism.

"Bakhtiari" itself means bearer,or friend, of luck or good fortune, it is posited that the name "Bakhtiari" became associated with these pastoral nomads from some time in the Safavid period (1501-1722). Further it is possible that some leader was known as 'friend of good fortune' and his followers were identified with him and his name.

The roots of the Bakhtiari may be partly revealed through a number of legends:

  • The Bakhtiari arrived from Syria. This legend is given some substance by the 14th century source Tarikh Guzidah(Select History)
  • Another states: "The tribes of Louristan trace their origin to the most remote antiquity; but say that their ancestors intermarried with several Turkish hoards which they had invited from Syria to settle amongst them.
  • A more mythical piece of folk-history is the legend that the Bakhtiari are descendents of the men who were allowed to escape the fate of having their brains fed to the serpents growing from the shoulders of Zahak-e Mar-Dush, whose legend may be read in Firdausi's "Shah-Nameh" (Book of Kings).

از این به بعد می توانید در بخش  English Page وبلاگ ، تاریخ ، فرهنگ و طبیعت بختیاری را با زبان انگلیسی بخوانید .

لالی : خاستگاه 15 هزار ساله

بخش لالی از دیرباز زیستگاه بشر بوده و در سده های اخیر، به عنوان منطقه گرمسیری و قشلاقی بختیاری های كوچ رو، بویژه شاخه های ۷ لنگ بختیاری، اعتبار و ارزش بیشتر یافته است.
در توصیف اهمیت تاریخی این منطقه، برای نمونه می توان گفت كه قدیمی ترین آثار سكونت انسان در نجد ایران در غار «پبده» در شمال لالی كشف شده است یا این كه لالی بخشی از اولین حوزه شناخته شده نفت در ایران به شمار می آید و از این رو، در دهه ۳۰ یكی ازحوزه های فعال استخراج نفت بوده است.
هنگامی كه در اطراف منطقه مستعد «لالی» حوزه های نفتی كشف شد، صنعتی شدن، شكوه و رونق آن را فزونی بخشید ولالی به اوج بالندگی رسید و نام و آوازه اش جهانگیر شد.
● جایگاه لالی در تقسیمات كشوری
لالی در فروردین ۸۲ به عنوان شهرستان مستقل از پیكره شهرستان مسجد سلیمان جدا شد و فرمانداری لالی در آذر ماه همان سال كار خود را آغاز كرد. لالی دارای دو بخش مركزی و هتی، چهار دهستان سادات، دشت لالی، جاستون شه و هتی و ۲۸۵ روستای مسكونی است و جمعیت این شهرستان بر اساس آخرین برآوردها نزدیك به ۹۰ هزار نفر برآورد شده است كه ۵۰ درصدشان عشایر، ۳۰ درصد روستایی و ۲۰ درصد شهری هستند.
● موقعیت جغرافیایی
شهرستان لالی كه ۱۴۰۰ كیلومتر مربع وسعت دارد و در شمال استان خوزستان است، در شرق و شمال شرقی به بخش اندیكا و در جنوب و جنوب شرقی به بخش مركزی شهرستان مسجدسلیمان محدود می شود و نیز ازشمال غرب با بخش سردشت و دزفول و از غرب با شهرستان گتوند همسایه است.
● سوابق و پیشینه تاریخی شهرستان
لالی پیشینه تاریخی كهن دارد؛ چنان كه حدود ۶۰ سال قبل پروفسور گریشمن، باستان شناس فرانسوی، قدیمی ترین آثار سكونت انسان در فلات ایران را در غاری در شمال لالی به نام غار «پبده» كشف كرد. گریشمن معتقد بود كه ۱۵ هزار سال پیش مردمانی كه در غار پبده می زیسته ، اجداد بختیاری ها بوده اند. پس دور از انتظار نیست كه لالی در دوران های تاریخی مختلف از كانون های زندگی در ایران بوده باشد؛ زیرا، اكنون آثار ارزشمندی از دوره های مختلف زندگی بشر در لالی برجا مانده كه نشان دهنده زیست و تمدن در منطقه است. آثار پل های بسته شده بر رودخانه ها، بقایای قلعه های ساخته شده بر فراز كوه ها و دشت ها، نقش برجسته های صخره ها وكوه ها، آثار شهرهای باستانی ایرانشهر، چال شهرو بنوار در شهرستان لالی، وجود بقاع متبركه امامزادگان مورد احترام مردم، همه از رونق لالی در ادوار گذشته حكایت دارد.
● بافت اجتماعی
۹۹ درصد از مردم لالی از تیره های مختلف طوایف دوركی، بابادی و بهداروند، وابسته به شاخه «هفت لنگ» ایل شیعه مذهب بختیاری اند و حدود ۴۵ درصد آنها از تیره های مختلف بابادی، ۴۰ درصد از تیره «اسیوند دوركی» و ۱۴ درصد از تیره های مختلف هاروند هستند و مناسبات و روابط ایلی - عشایری در میان آنها پررنگ است.
بیشتر این مردمان كشاورز و دامدار هستند و از این راه امرار معاش می كنند.
Morteza Ghadiri - Iran newspaper

کتاب علف یا طبیعت بختیاری

دكتر مظفر بختيار در پيشگفتار مفصلى كه بر ترجمه فارسى كتاب نوشته توضيح داده است كه مقدمه مريان سى‏كوپر (1893- 1973) سينماگر بزرگ جهان بر كتاب مشهور خود علف (Grass) در واقع بيانيه سينماى متعهد است در برابر روشنفكران دهه 1920 كه‏سينما را وسيله اتلاف وقت و سرگرمى‏هاى بيهوده و تآتر مبتذل فيلمبردارى شده تلقى نموده‏اند، كوپر در اين مقدمه هوشمندانه همه‏امكانات و اعتبارات بالقوه‏اى را كه سينما در زمينه‏هاى آموزشى و مستندسازى و غيرداستانى اكنون بدان دست يافته پيش‏بينى نموده ومخصوصاً به نقش سينما در گفتمان ميان ملت‏ها و فرهنگها و ايجاد تفاهم و همبستگى در خانواده بزرگ بشرى كه عنصر و مايه اصلى‏انديشه كوپر در علف و كارهاى مستند اوست تأكيد خاص نموده.

كوپر از بزرگترين شخصيت‏هاى تأثيرگذار در تاريخ سينماست كه همه زمينه‏هاى كارآئى سينما را در آثار سينمايى متعدد و متنوع‏خود به تجربه گرفته و در پيشرفت هنر و پيشبرد فنون سينما راه‏گشا بوده است. فيلم جاودانى او علف در رديف آثار فلاهرتى از اولين آثارسينماى مستند و به عقيده بسيارى از كارشناسان اولين اثر مستند در تاريخ سينما به اعتبار تعريف مستند واقعى است كه صرف نظر ازارزش كلاسيك و آكادميك خود هنوز جاذبه‏هاى سينمائى و نمايشى خود را حفظ كرده و در معرض تماشا و نمايش است.

كوپر بطورى كه در مقدمه كتاب به تفصيل بيان داشته در سال 1303( 1924 ش) همراه با ارنست شود ساك (عكاس و فيلمبردارى‏مشهور) و خانم مارگريت هريسون (خبرنگار) براى نشان دادن تلاش انسان در تسخير طبيعت و راز بقاى بشر به تهيه فيلمى از كوچ ايل‏بختيارى پرداخت كه خود در عنوان فيلم و كتاب آنرا "حماسه شگرف پيكار انسان" خوانده و دشوارترين و سخت‏ترين ايلراه و مسير كوچ بهاره را در سرماى طاقت‏فرسا در دل كوهستانهاى سر بفلك كشيده و در عبور از رودخانه‏هاى خروشان بى‏گذرگاه پا به پاى كوچگران‏ورزيده ايل بختيارى پيمود. كوپر كه نويسنده‏اى مايه دار و حرفه‏اى بود به نگارش خاطرات و تدوين يادداشتهاى خود از جريان‏فيلمبردارى و صحنه‏ها و لحظه‏هاى كوچ ايل بختيارى هم پرداخت كه علاوه بر ارزش توصيفى و فنى آن در تشريح لحظه به لحظه تدوين‏اولين فيلم مستند جهان از لحاظ احتوا بر بسيارى از اطلاعات ناب و مطالب مربوط به فرهنگ و آداب و رسوم بختيارى از دل‏انگيزترين‏و پرمايه‏ترين سفرنامه‏هاى مربوط به ايران است.

كتاب علف هم اكنون با ترجمه و مقدمه مفصل و يادداشتهاى افزوده دكتر مظفر بختيار توسط نشر كارنامه چاپ شده است. ترجمه ونشر فارسى كتاب علف از معدود آثار ترجمه شده‏اى است كه متن ترجمه بر نشر كتاب به زبان اصلى مزيت دارد زيرا ترجمه از روى‏نسخه ويراسته و تجديدنظر شده‏اى صورت گرفته كه كوپر همراه با نسخه اصلى عكسهاى سفر، كه بعضى از آنها هم در متن انگليسى‏بچاپ رسيده، به مرحوم غلامرضا خان بختيار در سال 1930 پس از دومين چاپ كتاب كه به فاصله سه هفته از نخستين چاپ تجديدچاپ شد (1925) اهداء نموده بود. هم تعداد عكسها كه به عنوان اسناد تصويرى و آثار هنرى عكاسى مستند حائز ارزشى كم نظير است‏در نشر فارسى كتاب بر متن اصلى فزونى دارد و هم كيفيت چاپ آنها كه با امكانات پيشرفته كنونى از روى نسخه اصلى عكس‏ها براى‏چاپ فيلمگيرى شده است.

پیشگفتار کتاب علف

 

به نظر من سينما را به پيروى از آنچه امروزه مد شده و تداول يافته وسيله‏اى براى سرگرمى واسباب نيرنگ و تَرفَند و دستمايه فريب جلوه دادن بسيار دور از انصاف و مرّوت است. كسى كه‏سينما را چنين انگارد مسلماً هيچگونه تصوّرى از درونمايه و امكانات واقعى سينما ندارد.

به اعتقاد من ديرى نخواهد پائيد كه اين گردونه نقش گردان نقشى بسيار سازنده و بنيادين درفنون تعليم و تربيت برآورد و از ابزار عمده كاربردى در زمينه‏هاى گوناگون آموزشى گردد.

بخصوص از هم اكنون ضرورت استفاده از سينما در دانش جغرافيا كاملاً محسوس است زيرادوران مطالعه و آموزش جغرافيا به روش قديم، مبتنى بر يادسپارى فهرستهائى طولانى ازناكجاآبادهاى جغرافيائى، يادگيرى انبوهى مطالب فرّار و ناپايدار و از ذهن‏گريز و در پيش چشم‏داشتن و خواندن در سنامه‏ها و متن‏هاى خشك بيروح مدتهاست سپرى گشته و عمر آن به پايان‏آمده است. متن و درسنامه كارآمد نوين و معلّم كاردان امروزينه بيش از پيش بر اهميّت‏جغرافياى انسانى، يعنى رابطه طبيعت و انسان و همبستگى انسان با طبيعت تأكيد مى‏ورزد وپيرامون آن به بحث و كاوش مى‏پردازد.

در حوزه مطالعات جغرافياى انسانى تصوير متحرّك و صورت مجازى و مثالى مى‏تواند وبايد نقش سازنده و برازنده داشته باشد. با گسترش‏پذيرى و قابليّت انعطاف و قدرت تعبير حسّ‏آميزانه‏اى كه در ذات بيان سينمائى وجود دارد ثبت و ضبط فرايندهاى مربوط به جغرافياى‏انسانى كه در گوشه و كنار جهان جريان دارد از مهمترين كاربردها و كارائى‏هاى سينما مى‏تواندباشد.

هر كجا كه انسان در تلاش هستى و در تنازع بقا با طبيعت به پيكار برخيزد و مهارت وكاردانى و ابزار بكار گيرد، به فيلم كشاندن چنان رويدادى تقريباً براى همه مردم جهان توجه‏برانگيز و دلپسند خواهد بود. هنگامى كه نوع انسان در راه زندگى و بقاى حيات مبارزه مى‏كند دروحدتى نُمادين به منزله آنست كه همه انسان‏ها و تبار آدميان در آن راه به نبرد برخاسته باشند -و كدام حريف و هماوردى سنگدل‏تر و آشتى‏ناپذيرتر از طبيعت براى انسان؟

خانم مارگريت هريسون، ارنست شودساك(1) و من، يارانى موافق و همكارانى همدل وهمداستان، تصميم گرفتيم براى تحقّق بخشيدن به اين انديشه و به تجربه گرفتن كارائى سينما درزمينه جغرافياى انسانى به انجام سفرى كاوشگرانه همت گماريم، به طرف مجهول و به سوى‏بى‏سو رهسپار گرديم تا ضمن گشت و گذار و سير در آفاقِ ناشناخته، تلاش انسان‏هاى كوچنده وچادرنشين را براى زيستن و زنده ماندن به تصوير در آوريم و براى تماشاى همگان بر پرده سينمابه نمايش گذاريم.

در صدد بوديم كه اگر چنين سفرى ترتيب يافت مدتى را در بين يكى از اقوام كوچ‏نشين، كه درمناطق كوهستانى از سواحل درياى سياه تا كرانه‏هاى خليج فارس پراكنده‏اند، بسر بريم و همراه وهمگام با آنان به سوى علف - مادّه حياتى كوچ‏آوران - روانه گرديم.

اول قصد داشتيم به ميان كُردها برويم ولى چون تُرك‏ها راه نواحى كردنشين را بسته بودندناگزير روانه جنوب شديم و از راه عربستان به بغداد رفتيم. در بغداد سر اَرنولد ويلسون، رئيس‏شركت نفت انگليس و ايران نماينده پيشين بريتانيا در عراق، همچنين خانم گِردترود بِل(2)، ملكه‏صحرا و سلطان بى‏تاج و تخت عراق، كه هر دو ايشان درباره اوضاع سرزمين‏هاى باختر آسيااطلاعات و تحقيقات جامع دارند و در امور خاورميانه از متخصصان و كارشناسان بنام‏اند،توصيه نمودند كه بجاى مناطق كردنشين اصولاً بهتر است به سرزمين بختيارى برويم و به‏پيشنهاد آگاهانه اين دو شخصّيت جهانديده و خبره و صاحب‏نظر رهسپار كوهستان‏هاىِ آسمان‏پيوندِ بختيارى شديم.

كتاب شرح پيكار و كشاكش شگفت‏آور ايلوَندان بختيارى است براى به چنگ آوردن علف.البته ديگران - سيّاحان و جهانگردانِ پيشتر از ما و شايسته‏تر از ما - از ديرباز در خاك بختيارى‏به سياحت و گردشگرى پرداخته‏اند و در ميان ايل بوده‏اند و زيسته‏اند ولى تا آنجا كه من مى‏دانم‏ما اولين كسانى هستيم كه در كوچ ادوارى و سالانه گام به گام با ايل همراه و همپا بوده‏ايم وسخت‏ترين و هولناك‏ترين مسير كوچِ ايل را با طايفه بامِدى از گرمسير به سردسير پيموده‏ايم.

مطالب كتاب از يادداشت‏هاى روزانه‏ام برگرفته شده است ولى در حين نگارش و مرور بردفتر خاطرات گاه بعضى از مطالب نالازم را كه لطف و جاذبه آن منحصر در زمان و مكان خاصّ‏خود بود در كتاب نياوردم يا در مواردى به شرح و بسط بيشتر پرداختم زيرا هنگام نوشتن‏يادداشت‏هاى روزانه در شب‏هاى تار و كوتاه‏سار و زودگذرِ كوچ، در تنگناى وقت يا بر اثر كاهلى‏و كوفتگى و بيحوصلگى‏هاى ناشى از رنج سفر گاهى ماجراهاى يك روز يا يك هفته از فرطخستگى و خواب‏آلودگى در چند كلمه يا عبارتى با خطّى در هم و كژرو به اختصار گنجانده شده‏بود و فقط به اشارتى براى تداعى و تذكار بعدى گذشته بودم.

با تأثر و تأسّف از شادروان سرگرد رابرت ايمبرى (3)معاون وقت كنسول امريكا در تهران يادمى‏كنم كه در جولاى گذشته [روز 27 تير ماه 1303] خيابان‏هاى پايتخت به خون او آغشته شد.فراموش نمى‏كنم هنگامى كه پس از آن سفر دراز خسته و فرسوده به تهران رسيديم آقاى ايمبرى‏و بانو با دوست نوازى و مهربانى و فروتنى صميمانه خود مايه آرامش و آسايش ما گرديدند. بافقدان ايمبرى كشور ما يكى از با شهامت‏ترين صاحبمنصبان خود و سياستمدارى شايسته و كاركشته را از دست داد.

عكس‏هائى كه زينت‏بخش كتاب گرديده كار آقاى شود ساك است. هنر و كاردانى ايشان درعكّاسى و تصويرگرى بى‏نياز از تعريف و تحسين است. همچنانكه اعتبار فيلمبردارى هنرمندانه"علف" هم بى‏گفتگو از آنِ اوست.

تشمال (نوازنده) بختيارى از عكس هاى كتاب علف (خرداد 1303)

خانم هريسون به سفرى همت‏انگيز پرداخت كه كمتر بانوئى در زمان ما و در عصر تمدّن وتجدّد و آسايش‏طلبى سوداى چنان سفرى سخت و طاقت‏فرسا را در سر مى‏پروراند و پرواى اين‏چنين خطر كردن‏ها و دل به دريا زدن‏هائى را دارد. ايشان نه تنها در تهيه فيلم همراهى نموده و درصحنه‏هائى هم ظاهر گشته، با استعداد درخشان خود در فراگيرى زبان فارسى و توانائى در ايجادارتباط مستقيم زبانى و عاطفى و دلنمودگى نسبت به درمان بيماران و دردمندان و دلجوئى ازبيمارداران توانست دوستى و اعتماد و احترام مردم ايل را جلب نموده در پيشرفت و پيشبردكارها بسيار مؤثر افتد. خانم هريسون چند بار بدون حضور ما در ميان ايل بسر برد و حتى‏بى‏هيچ بيم و هراس و آداب ترتيبى يكه و تنها با آنها به سفر مى‏پرداخت زيرا گاه لازم مى‏آمدشود ساك و من در بعضى از گذرگاه‏هاى سخت كوهستانى بيشتر باقى بمانيم و از كوچ ايل‏فيلمبردارى كنيم.

در بازخوانى و مرور بر فصل نهم كتاب به نظرم رسيد درباره صبر و استقامت و قدرت و توان‏شگفت‏انگيز بختيارى‏ها كه بى‏هيچ شِكوه و شكايت با روى گشاده و چهره بشّاش و با خرسندى‏و شكيبائى تمام در سخت‏ترين شرايط ممكن، كه خود شاهد آن بودم، زردكوه سركش منجمند وكران تا كران برف را در آن سرما گام به گام در مى‏نوردند و قدم به قدم تسخير مى‏نمايند حق‏مطلب بهيچ وجه ادا نشده است. بختيارى‏ها چنان به سخت‏كوشى و تحمّل سختى‏ها وتازيانه‏هاى طبيعت خو گرفته و روئين تن گشته‏اند كه بدون مجهّز شدن به هر گونه گرماگير ووسيله بازدارنده، برف و سرما و باد و باران و ساير آسيب‏ها و گزندهاى توانفرساى طبيعى دروجودشان بى‏اثر است. اين پايدارى و نيروى حيرت‏آور است كه نازپروردگان و روى نيازنديدگانى را كه در آغوش تمدّن و تنعّم با برخوردارى از امكانات رفاه و آسايشِ شهريگرى‏باليده‏اند شگفت‏زده و مات و مبهوت و متحيّر مى‏سازد.

مريان سى‏كوپر

Merian C. Cooper

كوپر در اين سفر شيفته و دلسپرده بختيارى گرديد و اين علاقه و دلبستگى در جاى جاى‏كتاب علف انعكاس يافته است:

* به دنبال سفر دراز آهنگ بختيارى من اكنون در مهمانخانه‏اى در حومه پاريس در اتاقى‏ساده و بى‏پيرايه آرميده‏ام و چون هميشه‏هاىِ بعد از آن سفر حيران و شب بيدار در افكار خودغوطه‏ورم. همچنان به آن پيكار شگرف انسان با طبيعت، به حماسه تلاش آن مردمان نستوه براى‏چيره آمدن بر آن كوهساران بى‏فرياد و بر زردكوه سركش سر بر فلك كشيده مى‏انديشم... ولى‏ديگر به اين واقعيت پى‏برده‏ام كه هرگز من نميتوانم اين "حماسه" را چنانكه در خور شكوه وعظمت آنست. بپردازم و به رشته تحرير در آوردم. اين كار بسيار فراتر از حدّ توان و نيروى‏خلاقيت من و همچو منى است. آنچه از عهده چونان منى ساخته است عرضه داشت همين‏يادداشتهاى ساده فراهم آمد. از ميان انبوه يادداشته‏هاى روزانه خود است كه غالباً شباهنگام وديرگاه در منزلگاه‏هاى درنگ كوچ در پرتو آخرين شعله‏هاى خسته پاى آتش شبگير و درلحظه‏هاى شكسته سكوت شب نوشته مى‏شد.

* آنگاه ايل سالار برفراز ستيغ كوه، در ميعادگاه زمين و آسمان درنگ مى‏كند، دست را برپيشانى سايبان ديدگان مى‏سازد و به فراسوى افقهاى دور چشم مى‏دوزد. در چشم‏انداز پهناور اودر پرتو آفتاب گرمتاب درّه‏هاى سرسبز و خرم، دشتهاى سبزارنگ و سبزه‏زارها و علفهاى سبزجلوه‏گر مى‏گردد، شكوه علفزار، سبزه اندر سبزه، سرشار از نسيم سبز علف، آكنده از رايحه نمناك‏علفزاران، پوشيده از سبزينه حيات، جانمايه زندگانى و كيمياى هست.

* ماه در آسمان مى‏درخشد، كمى پائين‏تر از زمين تخت و هموارى كه چادرهاى ما بر روى‏آن افراشته شده سياه چادرهاى ايل در كف درّه نمايان است. شبج پيكر آدم‏ها سايه‏وار پيرامون‏شعله‏هاى آتش مى‏گردد. گوسفندان و اسبان و گله‏هائى كه از چَرا باز گشته‏اند چون نقطه‏چين برلوح زمين به نظر مى‏آيند. پروردگارا چه موهبت عظيمى! فرسنگها دور از بوى زننده و تعفّن‏تمدن و هياهوى فرساينده شهر اينك در آغوش طبيعت پاك بختيارى و در ميان انسانهائى‏بى‏آلايش و ساده زيست و طبيعت پيوند

* قرص رنگباخته خورشيد چون بندبازى لغزنده پا افتان و خيزان خود را بر رشته پيوند كوه‏و آسمان نگهداشته بود. شفق بر پرده خيس آسمان رنگ مى‏پاشيد، امواج كف‏آلود ابرهاى‏رنگارنگ در كرانه‏هاى افق بر هم مى‏غلتيد و قوس قزحى از نور و رنگ بر دامان آسمان پديدارساخته بود. واپسين شعاع آفتاب بر تارك سپيد كوه‏ها، بر زنگار دره‏ها و سياهى چادرها گرد طلامى‏افشاند. لختى نپائيد كه خورشيد خسته سار سر به مغرب فرو برد، ماه در آسمان شكفت،گلبرگ مهتاب از هاله پرندين ماه بر زمين فرو ريخت. شب آرام بال گشوده بود و همه چيز را درسايه وهم و خيال و در تيرگى و تاريكى ابهام فرو مى‏برد و محو مى‏نمود. فقط تماشاى دوباره‏همين منظره و سير در اين لحظه‏ها و حالت‏هاى روحانى ارزش آنرا دارد كه يك بار ديگر رنج سفررا بر خود هموار نمايم و باز هم نيمى از جهان را براى درك اين احوال و سير اين آفاق بسوى‏بختيارى طى كنم.

* شب از نيمه گذشته و من همچنان به نوشتن مشغولم. لحظه‏اى قبل دومين شمع از پاافتاده هم واپسين رمق را در شعله لرزان و نفس گسسته دميد. شرارى تابنده‏تر بر زد و خاموش‏شد. اكنون اين آخرين سطرها را ناديده به هواى دست در تاريكى شب مى‏نويسم. اميدوارم‏روزى كه در قفس كارم در يكى از ساختمانهاى دلخراش و آسمانخراش نيويورك تلاش مى‏نمايم‏تا يادداشت‏هايم را بر منشى بزك كرده كلاه گيس بر سر نهاده‏اى املا كنم بتوانم خط كژرو و در هم‏تافته خودم را بخوانم. افسوس كه در آن هنگام از كوهستانهاى باشكوه و رنگارنگ بختيارى‏محبوبم و از ايران زمين دلبند فرسنگها بدور افتاده و مهجور مانده‏ام

* اين كشف و شهود معنوى مرا امشب در تماشاى غروب آفتاب در بختيارى و لحظه‏هاى‏روئيدن ماه از خاك دست داد. همه جا به رنگ زرين و سرخ آتشين درآمد، مهتاب در پس گلبرگ‏ابرها مى‏تراويد، رنگ در رنگ مى‏شكفت و دم به دم عالم ديگرگون مى‏گشت و خود را در خلق‏مُدام از نو مى‏آفريد. "اينهمه نقش عجب بر در و ديوار وجود" و طبيعت بختيارى مرا از خود درربود، بى‏خويشتنم ساخت و به عواملى ديگر كشانيدم.

* آنگاه منظرى در برابرم نمايان شد كه چشمانم را خيره ساخت و نفس را در سينه‏ام‏شكست: سوار بر اسبى سمند پريروئى پرى پيكر كه لطافت و زيبائى و شادابى ازو مى‏تراويد ومى‏باريد و گفتنى از دل ناب‏ترين غزلواره‏ها و بهشت افسانه‏ها به تماشاى خاكيان بيرون خراميده‏با قامت سرو، چشمان آهوانه جادو فريب و نيم نگاه مست آزرمگين پديدار شد. خرمن گيسوان‏را در مينا و گيسو پوشى ابريشمين بر پشت سرافكنده سربند و رشمه‏اى بنفش بر پيشانى و دورسر بسته بود كه دنباله و دو بال گره آن با تك سوار در هوا موج بر مى‏داشت. روى پيراهن تيره‏رنگ نيمتنه‏اى به رنگ ارغوانى در بر نموده با دامانى گز اندر گز پارچه پرچين لا بر لا كه شكن درشكن بر هم فرو افتاده نيمى از پَسه و پيكر درشت اسب را پوشانده بود. بانوى سوار چالاك وروان ركاب كشيده پيش مى‏تاخت و طفلى را كه كلاهچه‏اى سكه دوز با مهره و چشماويز بر سرداشت و به خواب ناز فرو رفته بود در آغوش مى‏فشرد.

* سپس بانوئى سالدار كه با مهارت اسب مى‏راند و آفتابگير بر سر گرفته بود نمايان شد. باهمه ويژگى‏هاى يك بانوى اشراف‏زاده فرانسوى. پنداشتى بانوئى از بزرگزادگان و اعيان فرانسه‏چترى ابريشمين بر سر افراشته با درشكه تك اسبه در گردشگاه و جنگلزار بوا دو بولنى در حومه‏پاريس به گردش پرداخته است.

عده‏اى ديگر از زنان و همسران بزرگان ايل آمدند و گذشتند. برخى نگاهى بى‏پروامى‏افكندند، بعضى لبخند آشنا مى‏زدند و چند نفرى هم شرمگنامه روى بر تافتند.

* سرانجام از رودخانه گستاخ و سركش گذشتيم و من از اين بابت چنان هيجان زده شده بودم‏كه به سختى مى‏توانستم دست به قلم برم. كارى كه انجام آن در باور نمى‏گنجيد و سر گرفت درواقع نبرد شگرف و شگفت‏انگيز انسان با طبيعت بود و من هيچ پيكارى را با طبيعت‏شكوهمندتر و والاتر از گذر ايل بختيارى از اين غرقاب دهشتناك عافيت سوز هرگز تصورنمى‏توانم كرد.

* من آن خشونت و وحشى منشى و بى‏بهرگى از تمدن را كه اشخاص چون لايارد وراولينسون ناروا به بختياريها نسبت داده‏اند باور نمى‏دارم و هرگز در آنها نديدم. در تمام مدت‏طولانى كه در خلوت دور افتاده‏ترين كوهستانهاى بختيارى كه پاى هيچ بيگانه بدانجا نرسيده‏بلكه كمتر خودى را هم گذار به آنجا افتاده بود با يك زن جوان و جذاب كه بسا بدون ما يكه وتنها در ميان آنها بسر مى‏برد و همه شرايط و فرصتهاى مناسب براى هرگونه تعرضى به ما مهيابود با هيچ چشم آلوده نظر و نگاه ناپاك و احساس خطر واقعى يا احتمالى كه ناشى از هرزه‏درائى و بدسگالى مردم باشد هرگز روبرو نشديم.

* معلوم نيست كه چه تعداد از كودكان ايلزاد از اين مهلكه‏ها و تنگناهاى جانكاه جان سالم‏بدر برند اما مسلماً و بطور حتم آزمون‏هاى سخت زندگى و جبر بقاى اصلح و شايسته‏تر، زنده‏ماندگان و جان بدر بردگان ايل پرورد را به اين چنين مردان و زنانى نستوه و استوار و پولادين كه‏مى‏بينيم تبديل مى‏كند.

* حالا در مى‏يابم كه چرا بختياريها به شهريگرى و زندگانى در محيطهاى بسته و نفسگير وخفقان‏آور شهر و همزيستى با مردمانى نازپرورد و شكم بر آمده هيچ رغبتى ندارند. در اين‏سرزمين بهشت آئين هر لحظه كه خواسته باشند مى‏توانند بهشت را در چنگ خود داشته باشندو از هزاران نعيم آسمانى كه طبيعت برايشان به ارمغان آورده برخوردار گردند.

* رحيم خانزاده جوان بختيارى مى‏گفت من در مدرسه‏هاى خارج و محيط فرنگستان خيلى‏چيزها ياد گرفته و با خيلى از چيزهاى ديگر هم كه در دنيا هست آشنا گشته و درست مصداق"كبوتر دو بر جه" و "مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده" شده‏ام. حالا من ميل دارم جاى خود را باشما عوض كنم، شما يك خان ايل دار باشيد و من يك پرسه گرد شب زنده‏دار برود وى(4)...چنين است رسم روزگار عذّار و وارون كارى چرخ كجمدار. صادقانه بگويم براى من اينك درعالم چيزى خوشتر و دلپسندتر از زندگى كردن در بختيارى نيست و رحيم بختيارى راهوسبازى‏ها و شادخوارى‏ها و سرمستى‏هاى برود وىِ آلوده دامنِ شب زنده‏دار دل‏انگيز و آرزوخيز است!

* هوا در اين ارتفاعات بر فناك كوهستانى سخت سرد است و باد و كولاكِ سهمگين و زان‏است. هيچيك از برف‏روبان و راه گشايان پوشاك گرم و پوستين ندارد. در واقع هيچ لباس گرمى‏از هيچ نوع ندارند. اينان كه فرزندان دشت‏هاى گرم و دامن پروردگان بادهاى خوش نسيم ودرّه‏هاى گرمسيراند در سرماى سياه و زمهرير كوهستان هم همان تن‏پوش نازك بهاره را در برمى‏كنند! بهنگام كار پاچه‏ها را بالا مى‏زنند، ما با پاى برهنه بى‏پاپوش و پاتاوه در ميان برفهاى‏منجمد مى‏روند و ساقهاى عريانشان در آن سوز گزنده سرما تا به زانو در برف و يخ فرو مى‏رود ودر اين وضع طاقت فرسا ساعتهاى متمادى به كار و پشتكار و تلاش خود ادامه مى‏دهند. گاهى به‏نوبت كار مى‏كنند، گاه چند نفر با هم و بيشتر دسته جمعى

* شب روزى كه عبور از رودخانه به پايان رسيد با حيدر نشسته بساط دود و دم راه انداخته‏بوديم و لُفطه پسر خردسال حيدر ناخوش بود. چون او را صبح براى فيلمبردارى زياد و آب سردنگهداشته بوديم نگران بودم كه مبادا اين بى‏احتياطى ما موجب سرماخوردگى و بيمارى او شده‏باشد. از اينرو با شرمندگى به حيدر گفتم

- ببخشيد اگر باعث ناخوشى پسر شما شديم‏

حيدر در جواب گفت: ما مردم ايل‏نشين به كولاك و سرما و باد و باران هيچ اعتنا نمى‏كنيم،اين چيزها در نظر شما مردم شهرنشين اهميت وارد!

* سرزمين بختيارى را وداع مى‏گوئيم و ايل را در بهارگاه و ييلاق خود رها مى‏سازيم تا درعلفزارها و چراگاه‏هاى سرشار از سبزه و علف چند ماهى را در وفور نعمت و بركت به خوشى وخوشدلى سر كند، از نَفَس نمناك خاك و رايحه جانفزاى علفزاران سرمست و سرشار گردد وچون دوران علف بسر آيد بار ديگر در كوچ پائيزه با گذار از همان آب‏ها و گذرگاه‏ها ورودخانه‏هاى سرد خروشان و كوههاى بلندا بلند پوشيده از برف به سوى چراگاه‏ها و كوهپايه‏ها ودره‏هاى علف‏خيز گرمسير روى آورد، تا علف را به علف رساند، با بوى آغوش بهار و نسيم سبزعلف همنفس گردد و زمين در زير پا و در برابر چشمانش هميشه سبز و سرسبز و خرم باشد وسرشار از علف .

خاطره ای از کوپر

 

مرحوم جمشيد خان بختيار از علاقمندان به عكاسى و سينماگرى بود و فيلم‏هاى متعددى‏هم از مراسم و آداب و رسوم بختيارى در دهه 1320 تهيه كرده بود. جمشيد خان كه بر اثر طول‏مدت اقامت در خارج و به انگيزه ذوق و علاقه خود با بيشتر كارگردانان و سينماگران مشهورآشنائى و ارتباط داشت تعريف مى‏نمود كه شبى به دعوت ويليام وايلر در مجمعى از سينماگران‏بزرگ كه براى بحث و بررسى درباره آثار مستند سينمائى در يكى از سالن‏هاى نيويورك گردهم‏آمده بودند حضور يافت. طبيعةً فيلم علف يكى از محورهاى اصلى گفتگو بود. كوپر هم كه در آن‏مجلس ضمن به نمايش در آمدن قسمتهائى از علف سخنرانى مى‏نمود از حضور يك جوان‏بختيارى به وجد آمده با علاقه از يكايك بختياريهائى كه با آنها آشنائى داشت از جمشيدخان‏پرس و جو نموده و ضمن سخنرانى و توضيح درباره شرايط سخت فيلمبردارى از فيلم علف‏گفته بود حضور يك نفر بختيارى در ميان جمع او را بر آن مى‏دارد تا قياس حال خود و همراهان‏را در آن سرماى سخت و شرايط طاقت‏فرساى فيلمبردارى از علف در كوهستانهاى بختيارى وآنگاه نمايش و تماشاى حاصل آن تلاش را در گرماى مطبوع در سالن‏هاى مجهز به هر گونه‏وسائل آسايش و آرامش از تمثيلى دلشنين و فراموش ناشدنى بگيرد كه در بختيارى شنيده است.سپس با كلام شيرين و حركات و ژستهاى خاص خود ضمن بكارگيرى اصطلاحات ويژه كاوبوى‏ها و گاوبارگان امريكائى كه واژگان مناسب و سرشار در بيان اين نوع مطالب دارد، و دركتاب علف هم آنرا بسيار بكار برده، به شرح ماجرائى پرداخته بود از ايلخانى بختيارى كه دربختيارى به صورت تمثيل در آمده است:

ايلخانى بختيارى در جوانى روزى بهنگام سوارى و گردش ناگهان ركاب كشيده پيش تاخت واز همراهان فاصله گرفته تفنگ سر پر خود را پى‏درپى به چالاكى پر مى‏كرد و قيقاج(5) مى‏رفت.آعلى داد خدر سُهر كه از دليران و جنگاوران بنام بختيارى بود تعجب نموده علت آنرا جويا شد.ايلخانى گفته بود تا ببينم در گير و دار جنگ پر كردن تفنگ چقدر طول مى‏كشد. آعلى داد پاسخى‏خردمندانه داده بود كه در بختيارى تمثيل شده است:

خان! روز جنگ گز تفنگ به دستت بو وا كُلِ تور

روز جنگ تفنگ از فرط سراسيمگى در دستت مثل كره اسبِ چموش و توسن نافرمان‏مى‏گردد. حالا وقت آرامش و صلح را با آن مقايسه مكن خان!

كوپر در ادامه سخن گفته بود نكته ديگرى را هم ميخواهم خاطر نشان سازم. مدتها در دورافتاده‏ترين كوهستان‏هاى بختيارى كه گفتى از جهانى ديگر است، با زنى جوان و جذاب با هم وگاهى هم هر كداممان تك تك، در ميان بختياريها بسر برديم و فرصت و موقعيت هر گونه‏تعرضى بما فراهم بود. اما در طى اين مدت حتى يك نگاه ناپاك يا حركتى كه ناشى از سوء نيت‏و طمع به اموال ما باشد هرگز نديديم. اما آهسته بگويم با همه اشتياقى كه امشب به پياده روى‏دارم جرأت نمى‏كنم در مهد به اصطلاح تمدن بعد از پايان جلسه با همسرم قدم زنان به‏اقامتگاهمان در آن سوى خيابان روبرو بروم!*



1) kcasdeohcS tnomuaeB tsenrE ;nosirraH etireugraM .srM .
2) lleB edurtreG ;nosliW dlonrA riS -
3) eirbmI .W treboR rogaM -
4) برودوى ما خيابان معروف نيويورك مركز تماشاخانه‏ها و جايگاه‏هاى تفريح و خوشگذرانى
5) قيقاج رفتن: تيراندازى در حال سوارى و تاخت‏

*bukharamagazine.com/define.html

رابطه کوچ با حفظ محیط زیست

سلام

در این مطلب می خواهیم به رابطه ی کوچ و حفظ محیط زیست بپردازیم

همانطور که می دانید در ایران کوچ نشینی فقط به بختیاری ها اختصاص ندارد و قشقایی ها و ... نیز هرساله از ییلاق به قشلاق و یا برعکس کوچ می کنند اما آیا کوچ باعث حفظ محیط زیست می شود و یا آن را تخریب می کند ؟

زندگی خیلی از اقوام و یا بهتر بگم ایالات ایران بدون کوچ معنی ندارد مثلا اگر بختیاری ها دیگر کوچ نکنند ان وقت بختیاری دیگر معنای خودش را از دست می دهد حتی برای شهرنشینانی چون ما که فقط نام بختیاری را یدک می کشیم.

کوچ نشینان شاید زیاد اهل کشاورزی و یا کاشت درخت میوه و ... نباشند ، این کار تخریب محیط زیست نیست اما آیا می شود آنرا بی توجهی به محیط زیست دانست ؟

در حالی که شهر نشینی با همین امور آغاز می شود و سپس دست به نابودی محیط زیست می زند .

از طرفی کوه های زاگرس که شاید هزاران سال محل کوچ اقوام مختلف ایرانی بوده هنوز دارای مراتع و دشت های سبز و دست نخورده است ،این مناظر به حدی طبیعی است دیدن آن انسان را به شگفتی وا میدارد. با توجه به این امر آیا می توان کوچ نشینی را اولین قدم انسان ها و موثرترین آن ها برای حفظ محیط زیست دانست؟

منتظر نظر های شما هستیم تا این مطلب را در پست های بعدی پیگیری کنیم پس نظر بدهید :

آیا کوچ بی توجهی به محیط زندگی است ؟

آیا کوچ اولین و موثرترین کار بشر برای حفظ محیط زیست است ؟

نظر شما در باره ی رابطه کوچ و محیط زیست چیست ؟