نگاه
ذوب می شوم در چشمانت،
جام بیاور،
ذره ای از شراره های نگاهت
را به جام بریز
می خواهم جان بگیرم!؟!
ذوب می شوم در چشمانت،
جام بیاور،
ذره ای از شراره های نگاهت
را به جام بریز
می خواهم جان بگیرم!؟!
در سایه ای کنارت بالا می روم،
بسان پیچکی ،
به دستانت می پیچم
می رسم به شانه هایت،
پناه می گیرم،
دروغی به راست بگو؟
بگو سهم من از شانه های تو خاک نبود،
که با باد عبوس جابجا شود،
بگو سهم من از چشم های تو
بغض آسمان نبود..
بگو سهم من از تو دلتنگی نبود
بگو سهم من از شانه های تو تکانه های باد نبود
بگو به دروغ اما راست بگو...
اگر همیشه روزگار بهار بماند،
تابستان جنوب همچنان گرم و پر مهر باشد،
و پائیز هم قول بدهد نارنجی بماند،
زمستان هم هیچ برفی نبارد،
و راهی بسته نشود،
و تمام در و پنجرهای دنیا را باز بگذارند،
باز نمی گردد ....
اندکی درنگ می خواهم،
چشمانت را نگاه دار،
پاسخی می خواهم،
گمراهم نکن،
من بی اشارت چشمانت ،
چهار سوگ را از سر گذرانده ام،
با من به زبان سخن نگو دیگر!
نگاه تو،
زنده ترین زبان دنیاست،
با من با چشم هایت حرف بزن،
من تمام بغض هایم را میان سیاهی چشمان تو، از همه پنهان کرده ام،
اندکی درنگ کن!
با من با چشمانت سخن بگو!؟!
گلسا،خانه ات آباد
سخت جان شده ام،
به خیالم باران های این زمستان
در سلول های این تن رخنه می کند،
اما زهی خیال باطل...
قطعه، قطعه من نبود،
گمشده هم نبود
که پیدا شود،
پازلی آسان بود
چفت شد در من،
گم شد لابه لای روزهایم
حال هی می گردم
در خودم
نه قطعه ای،
نه گمشده ای،
تنها براده هایی جامانده درمن
می خواهم بر کنم،
نمی شود!
آخر قطعه ، قطعه من نبود
که گمشده ام باشد!!!