حضور مجدد

به نام او که دل می‌بیند و دلربایی می‌داند...

یک روز آمدن و یک روز رفتن،

گاهی ماندن و یک روز فراموش کردن و یک زمان از دست دادن...

چقدررر زود گذشت این همه سال...

می کشد هرجا که خاطرخواه اوست...

بسم الله

از پیچ و خم های آزمون دانشنامه و گواهینامه گذشتیم و متخصص شدیم رفت!... از بین هیاهوهای هیئت علمی شدن و نشدن و طرح اطراف تهران و شهرهای دور رسیدم به جایی که دقیقا 1000 کیلومتر با تهرانم فاصله دارد ولی بی نهایت دوست داشتنی است.... شاید اصلا در باورم هم نمی گنجید که خدا من را برای اینجا پسندیده باشد.... و چقدررررر باید اینجا می آمدم!!!.... و چقدررر به اینجا نیاز داشتم و نمیدانستم....

آمدم اینجا که بعد از یک سال و اندی بنویسم بیمارانم را بی اندازه دوست دارم!!... لطف پروردگار و عنایتش را در لبخندشان می بینم، و خیر دنیا و آخرت را در دعاهای خیرشان....

یک مرکز نگهداری دختران عقب مانده ی ذهنی هم داریم اینجا که دخترانش به اندازه ی آسمان وسیع و صبور و طفلکی اند و هر از گاهی برای دل خودم هم که شده می روم به دیدنشان و نفس می کشم...

و یک مرکز نگهداری از بیماران مزمن روانپزشکی که هر وقت بخواهم فکر کنم به احوالات آفرینش می روم به ملاقات مردان آهسته شکسته اش....

خدا را بابت تماااام آنچه نمیدانم و میداند شکر میگویم....

لحظاتم نااااب می گذرد بحمدلله.....

ماه خدا الوداع....

بسم الله...

سلام ماه خدا... دلم برات تنگ شده... حالا از امروز به بعد دیگه تنبلی هام رو گردن کی بندازم؟؟؟!!... تا حالا هرچی شیطنت و کم کاری بود می انداختم گردن تو و میگفتم ماه رمضونه دیگه، آدم نمیتونه درس بخونه!!.... چقدر گناه داشتی!!... همیشه در برابر حرفهای ما صبوری.... زود تموم شدی و رفتی، ولی برکت شبهایی که به خاطر تو تا سحر بیدار بودم و یه عاااالمه مطلب خوندم هنوز هست و خیرش برام مونده.... چه کمک بزرگی بهم کردی...... یه دنیا ازت ممنونم....

ماه خدا...

بسم الله...

اگر بگم خیلی راحته، دروغ گفته ام!!... واقعا سخته با روزه داری درس خوندن... ولی شاید باور نکنید چقدرررر برکت پیدا میکنه لحظه های آدم.... البته حتما خودتون به بهترین شکل تجربه کرده اید و باور میکنید به گمانم.... به هرحال این  ساعات ناب، جون میده واسه تعمق و تامل و شاید یه جورایی معاشقه در اوج سختی و گرما و عطش!... من دوستش دارم با تماااام وجودم.... آدم اخلاقش بهتر میشه، صبورتر و مهربون تر و رقیق القلب تر میشه!.... سپاس بیکران رفیق و معبود یگانه و دیرینه ام را....

پ.ن: با "عطر خاطره" ی علی زند وکیلی، به یمن فردا که زادروز اسوه ی سخاوت، کرامت و اخلاق نیکو، حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) است.... 

چقدر خوبه که هستی خدای من.....

و او مرا با تمام لخته هایی که مسیر شادی دلم را مسدود می کند، می بیند...... و یاد او آرام بخش دل خسته ی من است....

درحالیکه به شدت از کسانی که ناراحتم کرده اند بارها و بارها، و ناراحتم می کنند بارها و بارها، دلگیرم، نمیتونم در برابرشون بد و بی ادب باشم و گستاخی کنم، و به قول خیلیها بهشون نشون بدم که ازشون ناراحتم(!)، چون متاسفانه وحشی نیستم و یاد نگرفته ام وحشی باشم، اگرچه دیگه دارم به مرز جنون میرسم هرچقدر هم که دارم سعی میکنم نسبت بهشون بی تفاوت باشم و مرزهای مشترک و برخوردهام رو باهاشون کم بکنم....... و چقدرررر بده حرف دل آدم رو کسی نخونه، و اون مجبور باشه حجم زیادی از دلتنگی و ناراحتی رو بدون اینکه کسی بفهمه در دلش نگه داره...... این لخته ها در مسیر شادی دل آدم منتهی به ایستادن طپش و پویایی و شیطنتش میشه به زودی احتمالا.......

پ.ن: "احساس آرامش" احسان خواجه امیری

بقیه ی خدا می رسد!.....

و او نیز منتظر تمامیت مخلوقات خویش است! یعنی تمام شدن همه ی ایشان در خودش، یعنی همان کمال!.....

از تمام چشمهای منتظر و نفس های بیدار، در دل شبی تکرارنشدنی، بسنده میکنم به این قطعه ی زیبا که روانی اش حاکی از صفای باطن نگارنده اش هست.... و صد البته از خدا میخوام همه ی بنده هاش حداقل یک بار از مجرای مناجات نغز و لطیف شعبانیه باهاش هم کلام بشن و حلاوت و فصاحت و بلاغتش دلشون رو به غوغا بکشونه!.......

       در بر گرفته خلوت دل را غبارها

      ای علت شکفتن گل در بهارها!

         
               با چلچراغ و آینه و آب سالهاست
                  صف بسته‌اند در طلبت بی‌قرارها
               
                             ای ناگهان درخشش بی‌ادعا، ببار
                             بر شانه‌های مویه‌ی شب‌زنده‌دارها!
                   
                                          ما چشم بر نهایت راهت نهاده‌ایم
                                          تا ممکن است باشد ازین انتظارها!
 
                                                      ** زهرا محدثی خراسانی **