نخستین رباعی
خالی ترم از سکوت هر شب بی تو
محتاج تر از کلام بی لب بی تو
ای آینه ای خاطره ی تنهایی
این صورت من نیست مرتب بی تو
خالی ترم از سکوت هر شب بی تو
محتاج تر از کلام بی لب بی تو
ای آینه ای خاطره ی تنهایی
این صورت من نیست مرتب بی تو

خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نیمهباز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
....
عیدتان مبارک باد ....
....
....
که هنوز نایافته اش را نیافته
پای مفشار!
نایافته را یافت خواهد شد
بدان سان که تو او را و او ...؟
رندی را بدان گونه که تو در باوری
تصاحبی در کار است!
خفتن در خنکای سایه ی درختی از آن دگران را ماند که در وحشت فریادی طلبکارانه
هر روز هر لحظه قیلوله ی آرامت را پریشان سازد و
کابوسی مدام که تنها راه پریدن از آن
ترک گفتن است!
بر ماندن نایافته نیافته پای مفشار!
سروش