دليل اشفتگيهاي دنیا

انسانها آفريده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود
و اشیاء ساخته شده اند که مورد استفاده قرار بگیرند...
دلیل آشفتگی های دنیا این است که:
به اشـــــیاء عشـــــق ورزیده می شود
و انســـــانها مورد استـــــفاده قرار می گیرند ...!

داستان واقعی وخیلی زیباکه درپاکستان اتفاق افتاده..

پزشک وجراح مشهور (د. ایشان) روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت وتکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، باعجله به فرودگاه رفت.. بعدازپرواز ناگهان اعلان کردندکه بخاطر اوضاع نامساعدهوا و رعد و برق وصاعقه، که باعث ازکارافتادن یکی ازموتورهای هواپیماشده، مجبوریم فروداضطراری درنزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم.. بعد از فرود ،دکتر بلافاصله به دفتراستعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنهاگفت: من یک پزشک متخصص جهانی هستم وهردقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست وشمامیخواهیدمن 16ساعت تواین فرودگاه منتظرهواپیمابمانم؟ یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگرخیلی عجله داریدمیتونیدیک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است.. دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت وماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدورنبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با ناامیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه اورابه خود جلب کرد.. کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی راشنید . -بفرما داخل هرکه هستی..دربازاست... دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند،.. پیرزن خنده ای کرد وگفت:.کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست ونه تلفنی...ولی بفرما واستراحت کن وبرای خودت استکانی چای بریزتاخستگی بدرکنی وکمی غذاهم هست بخور تاجون بگیری.. دکتر از پیرزن تشکرکرد ومشغول خوردن شد، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعابود.. که ناگهان متوجه طفل کوچکی شدکه بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هرازگاهی بین نمازهایش اورا تکان میداد. پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعامشغول بود، که دکتر روبه اوگفت: ... بخدا من شرمنده این لطف وکرم واخلاق نیکوی توشدم، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود. پیرزن گفت: واما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ماسفارش شما را کرده است.. ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا... دکتر ایشان گفت: چه دعایی؟. پیرزن گفت: این طفل معصومی که جلوچشم شماست نوه من هست که نه پدر داره ونه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا ازعلاج آن عاجزهستند.. به من گفته اندکه یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که اوقادر به علاجش هست ،..ولی اوخیلی ازمادور هست ودسترسی به او مشکل هست ومن هم نمیتوانم این بچه را پیش اوببرم.. میترسم این طفل بیچاره ومسکین خوار وگرفتارشود..پس ازالله خواسته ام که کارم راآسان کند..! دکترایشان درحالیکه گریه میکردگفت: به والله که دعای تو، هواپیماها راازکارانداخت وباعث زدن صاعقه ها شدوآسمان را به باریدن واداشت..تااینکه من دکتررابسوی تو بکشاندومن بخدا هرگز باورنداشتم که الله عزوجل بایک دعایی این چنین اسباب رابرای بندگان مومنش مهیا میکند..وبسوی آنها روانه میکند. وقتی که دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین وآسمان بجامی ماند

قدر داشته هامون رو بدونيم...

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.  
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.  
 
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.  
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.  
 
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.  
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.  
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.  
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.  
 
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.  
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.  
 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.  
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.  
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.
 
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.
 
 
نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

رابطه جالب کار و گروه خونی

افراد با گروه خونی AB آنها نمی‌توانند کاری را انجام دهند که در آن لازم باشد خودشان تصمیم اصلی را بگیرند چون تردید تصمیم‌گیری آنها را به شدت آزار خواهد داد. آنها همیشه خود را در انتخاب‌ها آزار می‌دهند و فکر می‌کنند هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهند، نخواهند رسید.

مجله سیب سبز: پژوهش‌های تازه نشان می‌دهد گروه‌های خونی مختلف افراد می‌تواند باعث ایجاد ویژگی‌های جسمی خاص در آنها شود. افرادی که گروه‌های خونی مشابه دارند به غذاهای خاصی گرایش دارند و سیستم ایمنی بدنشان شبیه هم عمل می‌کند تاحدی که در ژاپن رستوران‌هایی تاسیس شده که به افراد براساس گروه‌خونی‌شان غذاهای خاصی را پیشنهاد می‌کند. اما فقط این نیست. افراد با داشتن گروه‌های خونی مشابه ویژگی‌های شخصیتی خاصی هم از خود بروز می‌دهند. رفتار این افراد در محیط‌های متفاوت رفتارهای خاص و مشابهی است. در این شماره چیزهایی درباره رفتار افراد با گروه‌های خونی متفاوت در محل کار خواهید خواند.

گروه خونی O

افراد دارای گروه خونی O رقابت‌جو و فردگرا هستند و همین موضوع باعث می‌شود آنها با ساختار محیط‌های کاری کاملا راحت هماهنگ شوند.

با انگیزه‌های پول‌درآور

این افراد باانگیزه و هدف‌گرا هستند و مسیرشان برای خودشان کاملا روشن است. آنها معمولا به رده‌های بالا در شغل‌شان خواهند رسید. جالب است بدانید ملکه الیزابت دوم هم این گروه خونی را داشته است. این نکته را هم درباره آنها باید بدانید که برخلاف گروه‌های خونی دیگر این افراد نمی‌توانند خودشان از پیشرفت خودشان خشنود باشند. آنها برای خوشحال بودن به‌شدت به تایید دیگران، تحسین اجتماعی و ترقی مقام نیاز دارند، برای همین است که معمولا مایل هستند خودشان را به رخ دیگران بکشند.

افراد دارای گروه خونی O بیشتر از همه در زمینه‌های فروش و راهبری مناسب هستند. در تحقیقی که در دو موسسه فروش اتومبیل انجام شده به این نتیجه رسیده‌اند که بهترین فروشندگان گروه خونی O دارند. این افراد سخنرانان خوب و بسیار خوش‌بیان هستند. یک ویژگی مهم افراد دارای گروه خونی O این است که می‌توانند اهداف حرفه‌ای شغل‌شان را با رؤیاها و مقاصد فردی خودشان ادغام کنند و از کارشان لذت ببرند. اگر دیدید این اشخاص مخصوصا در اوایل کار دائم شغل عوض می‌کنند نباید نگران باشید. آنها به‌زودی شغل مناسب خود را پیدا خواهند کرد. در واقع آنها ممکن است دیرتر به شغل  مورد علاقه خود دست پیدا کنند اما وقتی شغل مورد نظرشان را پیدا کردند چندین سال در آن دوام می‌آورند. افراد دارای گروه خونی O حس ششم خوبی برای مال‌اندوزی دارند و به نظر می‌رسد پول درآوردن در خون آنهاست، بنابراین هر شغلی که سرمایه‌گذاری یا شم مالی داشته باشد برای آنها مناسب است. آنها می‌توانند فرصت خوب را برای سود مالی پیدا کنند. همچنين می‌توانند بفهمند چگونه نقشه‌شان را اجرا کنند که به نتیجه برسد. تحقیقات نشان داده بیشتر افرادی که در بورس موفق بوده‌اند گروه خونی O دارند.

گروه خونی A

افراد دارای گروه خونی A سخنرانان بسیار بد و کسل‌کننده‌ای هستند. آنها محسنات زیادی دارند که سخنرانی جزء آنها نیست.

یا پلیس یا آتش‌نشان

بهترین شغل برای‌ افرادی با این گروه خونی شغلی است که بتوانند در آن از توانایی‌شان در تمرکز بر جزئیات استفاده کنند. آنها خیلی کم اشتباه می‌کنند و به ندرت پیش می‌آید دقت و تمرکزشان را از دست بدهند. همچنين می‌توانند حسابدار، نویسنده، تدوینگر یا کتابدار خوبی باشند. این افراد تخیل قوی‌اي دارند که معمولا آنها را وادار می‌کند خیالبافی کنند. این تخیل به آنها در موارد گوناگون کمک می‌کند اما اگر قرار باشد تمرکزشان به هم بخورد تنها می‌تواند به‌خاطر داشتن این تخیل قوی باشد. این افراد روی صحنه و مقابل دوربین هم خوب هستند و در نمایشنامه نویسی استعداد دارند. اما یادتان باشد هیچ‌وقت آنها را مجری یا سخنران نکنید. آنها نمی‌توانند دستور بدهند. اگر در موضع مدیریت قرار بگیرند همه را کلافه می‌کنند. اما به دليل جزئی‌نگری و مسئولیت‌پذیری به‌راحتی می‌توانند درکنار یک مدیرعامل قرار بگیرند و تمام کارهای او را مدیریت کنند. آنها بسیار سختگیر هستند، می‌توانند منشی‌هایی عالی باشند و در کنار افرادی که گروه‌خونیAB  و  B دارند و بلندپرواز هستند به‌خوبی عمل کنند. در مواجهه با این افراد اصلا لازم نیست نگران کم‌کاری‌شان باشید. آنها آنقدر مسئولیت‌پذیر هستند که بتوانند به تنهایی و بدون نیاز به تذکر کسی کارشان را انجام دهند.

تحقیقات نشان داده علاوه بر منشی‌ها و حسابدارها و شغل‌های دیگر گفته شده، بهترین پلیس‌ها، آتش‌نشان‌ها و مسئولان تحقیق گروه خونی A دارند. به نظر می‌رسد آنها ساخته‌ شده‌اند تا به این جهان بی‌نظم کمی نظم اهدا کنند. اگر خودتان این گروه خونی را دارید بهتر است به دنبال کارهایی بروید که نیاز به تمرکز داشته باشد. شما در آنها عالی خواهید بود و بهتر است شغل‌های مدیریتی را کنار بگذارید. اگر به دنبال استخدام یک منشی یا حسابدار خوب هستید می‌توانید از این افراد کمک بگیرید.

گروه خونی B

افراد دارای گروه خونی B معمولا بااستعدادترین هنرمندها هستند و در کارهای هنری از بقیه کارها موفق‌ترند. آنها استعداد هنر را از کودکی با خود همراه دارند. البته معمولا در ریاضی، علوم و درس‌های دیگر به خوبی آنچه در هنر هستند، نیستند.

هنرمند و فراموشکار

آنها همیشه به دنبال هیجان هستند و هرگز در زندگی برنامه‌ریزی نمی‌کنند. این را می‌توانید در لباس پوشیدن آنها هم ببینید. آنها چیزهایی را با هم هماهنگ می‌کنند و می‌پوشند که تصورش برای افراد عادی بسیار مشکل است. این افراد با اعتماد به نفس بالایی که دارند می‌توانند همین مدل لباس پوشیدن را همه‌گیر کنند.

افرادB اصلا با چارچوب‌ها راحت نیستند. به هیچ‌عنوان نمی‌توانید از آنها توقع قانونمداری به شکل معمولش را داشته باشید. به‌راحتی قرارهای ملاقات‌شان را فراموش می‌کنند، پس اگر با آنها کار می‌کنید باید این ویژگی را در آنها بپذیرید و از آن دلگیر نشوید. آنها از وراجی و چاپلوسی متنفرند پس به هیچ‌عنوان تملق آنها را نگویید. خودشان هم متملق نیستند. همیشه بی‌پرده و رک حرف می‌زنند و این ویژگی آنها در محل کار معمولا برای‌شان مشکل درست می‌کند. آنها نمی‌توانند احساسات خود را پنهان کنند و آدم‌هایی بسیار حساس هستند. به هیچ‌عنوان نمی‌توان از آنها انتظار پیروی کورکورانه داشت. باید دلیل کار را برای آنها توضیح بدهید و آنها را مجاب کنید، در غیر این صورت نمی‌توانید آنها را به انجام کاری که می‌خواهید مجبور کنید.

این افراد معمولا ولخرج هستند. ناتوانی در کنترل اوضاع مالی از ویژگی‌های آنهاست، پس بهتر است سراغ شغل‌هایی مثل حسابداری که به دقت نیاز دارد، نروند. این افراد یک‌دنده هستند. معمولا نظر دیگران برای‌شان مهم نیست و آن را به حساب نمی‌آورند. آنها سخت می‌توانند بقیه را هدایت کنند و مجبورکردن آنها به انجام کاری که دوست ندارند بسیار دشوار است. آنها بهتر است به‌طور مستقل و برای خودشان کار کنند تا شریکی و برای دیگران. آنها به سختی می‌توانند فرمان بدهند یا فرمان ببرند.

گروه خونی AB

آنها همیشه درباره‌ کاری که انجام می‌دهند تردید دارند، هیچ‌وقت از کار خود راضی نیستند حتی اگر به بالاترین موفقیت‌ها برسند.

بهترین پرستار‌ها و معلمان

افراد با گروه خونی AB آنها نمی‌توانند کاری را انجام دهند که در آن لازم باشد خودشان تصمیم اصلی را بگیرند چون تردید تصمیم‌گیری آنها را به شدت آزار خواهد داد. آنها همیشه خود را در انتخاب‌ها آزار می‌دهند و فکر می‌کنند هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهند، نخواهند رسید. آنها بهتر است بیشتر از هر چیزی به میل درونی خود نگاه کنند و کاری را قبول کنند که با انجام دادن آن لذت می‌برند. بهتر است این نکته را بیشتر از بقیه نکات کار مدنظر قرار دهند.

این افراد می‌توانند رهبران تیمی عالی باشند به شرطی که اهداف از قبل برای آنها تعریف شده باشد. اگر تصمیم‌گیری را از عهده‌ آنها خارج کنید آنها بسیار عالی ظاهر خواهند شد. این افراد هم از انتقاد بیزارند و این کار آنها را دچار نگرانی و اضطراب می‌کند. صداقت با این اشخاص اصلا درست نیست. آنها دوست دارند مورد تمجید قرار بگیرند. البته به دروغ تظاهر به چاپلوسی نکنيد چون آنها آنقدر باهوش هستند که بتوانند به‌راحتی دروغ را از رفتار عادی تمیز دهند. اگر در محل کار با افراد دارای گروه خونی AB درگیر شدید، سعی کنید قبل از هر کاری آنها را قانع کنید. یادتان باشد که آنها بسیار زیرک هستند و به‌راحتی می‌توانند استدلال شما را مخدوش کنند. بهتر است با آنها طوری رفتار کنید که احساس کنند در محل کار مفید هستند. این به آنها انگیزه می‌دهد و تردیدهای‌شان را کم می‌کند. اگر مجبور شدید از آنها انتقاد کنید بهتر است منطقی این کار را انجام دهید و آنها را قانع کنید.

بهترین گروه‌های کاری حول این افراد شکل می‌گیرد. آنها اگر شغل‌شان را دوست داشته ‌باشند مدت‌ها و به‌راحتی آن را انجام می‌دهند. آنها توانایی بسیار خوبی در انجام کارهای پرتنش و مهم دارند. در شغل‌هایی که ارتباط با دیگران را می‌طلبد مثل مددکاری، پرستاری و معلمی بسیار خوب هستند. مکمل ایده‌آل برای افراد دارای این گروه خونی افراد دارای گروه خونی B است.

 

8 اعتراف مردانه: چرا خیانت کردم؟منبع عصر ایران

من هنگامی به همسر خود خیانت کردم که با دختری آشنا شدم که ابتدا قصدم تسلی دادن به او بود. او تازه از یک رابطه طولانی جدا شده بود و روحیه خوبی نداشت. ما زمان زیادی را با هم سپری می کردیم تا اینکه به هم علاقه مند شدیم.

برترین ها: در ازدواج وقتی یکی از دو طرف خیانت می کند، طرف دیگر نابود می شود. همیشه روحش پریشان و ذهنش مشغول است که چرا؟ چه کم گذاشتم؟ چه کار کردم؟ چه نکردم؟ و ... اما این سوال ها بیهوده هستند. نتیجه ای جز تراشیدن روح آدمی ندارند.

مساله خیانت در همه دنیا هست و بیشتر میان مردان عمومیت دارد. در جامعه ما نیز این مساله هر روز بیشتر می شود. در میان آشنایان، دو نفری که تصور می کنیم خوشبختانه در کنار هم زندگی می کنند، ناگهان از هم جدا می شوند. یا دچار مشکلات بسیار می شوند و همه آن علاقه یک شبه از بین می رود. اما واقعا دلیل خیانت مردها چیست؟ چه می خواهند که ندارد؟ به دنبال چه هستند که در زن های دیگر پیدا می کنند؟

در این مطلب 8 اعتراف مردان خیانت کار و دلیل آنها برای خیانت را آورده ایم شاید تا با مغز و طرز فکر این مردان بیشتر آشنا شویم.  

اعتراف اول: انتقام جویی

«من زمانی به همسر خود خیانت کردم که متوجه شدم او همچنان با نامزد سابق خود ارتباط پیامکی دارد. البته پیام های آنها حاوی هیچ نوع صحبتی که باعث نگرانی باشد، نبود اما تصور اینکه او قبلا با این مرد در ارتباط بوده است و حالا هم این دوستی را ادامه می دهد مرا عصبانی می کرد. صمیمیت همسرم با نامزد سابقش برای من قابل درک نبود. با همین عصبانیت از خانه بیرون زدم و یک لحظه تصمیم گرفتم برای درآوردن حرص او، دختر جدیدی را بیابم و شماره اش را بگیرم و همین کار را هم کردم. به نظر من این کار دقیقا همان کاری بود که او انجام می داد و من هم تلافی کرده بودم. ما از هم جدا شدیم. البته همسرم هرگز نفهمید من دوست دختر دارم. دلیل جدایی ما این بود که مناسب هم نبودیم و به درد هم نمی خوردیم. البته اعتراف می کنم آن کار من در عصبانیت درست و اخلاقی نبود اما در آن لحظه احساس خوبی به من داد.»

اعتراف دوم: نبودن جاذبه عاطفی متقابل

«تا جایی که به خاطر دارم من همیشه عاشق زنانی بودم که از هر نظر کامل باشند. همسر سابق من از خیلی نظرها خوب بود اما با سلیقه من خیلی جور نبود. او بسیار منطقی به نظر می رسید که هیچ نوع ارزشی برای من نداشت و باعث جذب من نمی شد. خیلی تلاش کردم به این مساله توجه نکنم اما نمی توانستم. پس از چند ماه، روزی با گروهی از دوستانم بیرون رفتم و در فروشگاهی که خرید می کردیم دختری را دیدم که بسیار عالی به نظر می رسید. از او شماره گرفتم و او به من گفت هر وقت بخواهم می توانم با او تماس بگیرم و قرار بگذارم. من هم همین کار را کردم. پس از چند جلسه متوجه شدم باید رابطه خود با  همسرم را پایان بدهم زیرا دیگر هیچ جذابیتی برای من نداشت و دوست داشتم در کنار کسی باشم که دیوانه وار دوستش دارم و برای من فقط یک دوست ساده نیست.»

اعتراف سوم: وقت نگذاشتن برای یکدیگر

«من زمانی از همسر سابق خود جدا شدم که او بسیار مسافرت می رفت و ما خیلی کم در کنار هم بودیم. من بیشتر مواقع تنها بودم. این تنهایی به ویژه در روزهای تعطیل آخر هفته بسیار مرا آزار می داد. دوست داشتم کسی در کنارم باشد و با هم حرف بزنیم، بیرون برویم و ... . به همین دلیل، دفعه آخری که به مسافرت رفت من سراغ زن دیگری رفتم و پس از بازگشت همه چیز را به او گفتم و از هم جدا شدیم. این جدایی برای هر دوی ما خوب بود. البته می دانم کار من به هیچ وجه اخلاقی نبود اما در تنهایی هایم تنها چیزی که می توانست به من آرامش دهد یک همزبان بود.»

اعتراف چهارم: رابطه اشتباه

من با نامزدم در دانشگاه آشنا شدم . ما از همان ترم اول با یکدگیر دوست شدیم. پس از فارغ التحصیلی، هر کدام از ما به شهر خودش برگشت اما پیش از آن با هم نامزد کردیم. من تقریبا همه آخر هفته ها به شهر او مسافرت می کردم. اما فقط آخر هفته ها در کنار هم بودیم و در طول هفته با دوستان خود خوشگذرانی داشتیم.  پس از چند ماه از این روند خسته شدم و با خودم تصور کردم در شهر خودم هم دختران زیبا و خوب زیادی هستند و من چرا همه روزهای تعطیل خود را در جاده و رفت و آمد می گذرانم؟ این مساله را با او در میان گذاشتم و چند باری او به شهر من می آمد اما پس ا مدتی او نیز خسته شد و با هم تصمیم گرفتیم این رابطه دشوار را پایان ببخشیم.»

اعتراف پنجم: مغایرت احساسی و سبک زندگی

«من همسر سابق خود را در گردهمایی کاهش وزن ملاقات کردم. با هم دوست شدیم و هنگامی که با هم قرار می گذاشتیم و بیرون می رفتیم، هر دو حدود 20 کیلوگرم اضافه وزن داشتیم. من همه رژیم ها و برنامه های ورزشی خود را به دقت و با جدیت فراوان انجام می دادم و به سرعت وزن کم می کردم. اما او به ورزش و رژیم اهمیت نمی داد و در نتیجه کاهش وزنی هم نداشت. پس از اینکه اضافه وزن خود را از بین بردم، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. زن هایی که قبلا حتی به من نگاه هم نمی کردند مشتاق صحبت با من بودند و این حس خیلی خوبی به من می داد. همسر سابق من از چاقی خود در عذاب بود و به زن های اطراف من حسودی می کرد. یکی از روزهای آخر هفته که او خانه نبود، ما با یکی از این زن ها قرار گذاشتم و با هم بیرون رفتیم. من هرگز این مساله را به همسرم نگفتم اما چند هفته بعد با بهانه های مختلف از او جدا شدم. من تصور می کنم باید با زنی باشم که شبیه من است و ارزش های زندگی او ارزش های من هستند. فردی که طرز فکر و اراده مان شبیه هم باشد.»

اعتراف ششم: نداشتن رابطه عاشقانه

«من و همسرم همیشه خدا با هم جنگ و دعوا داشتیم. برای همه چیز با هم بحث می کردیم این همه تنش اعصاب مرا خورد کرده بود. درست برعکس همسرم، دختری در شرکت ما بود که همه چیز را خیلی راحت می گرفت و رفتار دوستانه ای با همه داشت و شاد بود. یک شب که هر دو تا دیر وقت در شرکت مشغول کار بودیم، تصمیم گرفتیم برای شام با هم بیرون برویم. همه چیز خیلی عالی بود. او بسیار خوب و پر احساس بود و شبی رویایی با عشقی پاک را با او پشت سر گذاشتم. این اتفاق جراتی در دل من به وجود آورد تا از رابطه ای که همیشه مرا آزار می داد جدا شوم. یک هفته خانه نرفتم و پس از آن از همسر سابقم جدا شدم و اکنون با همکارم در ارتباط هستم.»

اعتراف هفتم: رویاپردازی

«من هنگامی به همسر خود خیانت کردم که با دختری آشنا شدم که ابتدا قصدم تسلی دادن به او بود. او تازه از یک رابطه طولانی جدا شده بود و روحیه خوبی نداشت. ما زمان زیادی را با هم سپری می کردیم تا اینکه به هم علاقه مند شدیم. من تصور می کردم او بهترین زن روی زمین است و من با او خوشبخت خواهم بود. به همین دلیل، از همسرم جدا شدم و سراغ آن دختر رفتم. اما رابطه ما دوامی نداشت و متوجه شدم رویاپردازی بسیار بهتر از واقعیت است.»

اعتراف هشتم: پیدا کردن اعتماد به نفس

«من همیشه خجالتی بودم و به هیچ وجه با جنس زن راحت نبودم. نامزدم نیز مثل من بسیار خجالتی بود رابطه ما مشکلی نداشت اما هیچ هیجان و چیز جالبی هم نداشت. روزی برای کار خود در همایشی شرکت کردم. هنگام شام، خانمی رو به روی من نشسته بود که بسیار جذاب و باهوش به نظر می رسید و من واقعا جذب او شده بودم. از این مساله بسیار تعجب کردم زیرا قبلا چنین تجربه ای نداشتم. حس خوبی بود و احساس می کردم در اوج آسمان ها هستم. سعی کردم اعتماد به نفس داشته باشم و با او سر صحبت را باز کردم. در طول همایش و کنفرانس های دیگر نیز با هم صحبت می کردیم و وقتمان را با هم می گذراندیم. من هرگز از این رابطه به نامزدم چیزی نگفتم اما چند ماه بعد از او جدا شدم. پس از جدایی من آن زن جذابی که در کنفرانس ها می دیدم را دیگر هرگز ملاقات نکردم. اما همان رابطه کوتاه، اعتماد به نفس خاصی به من داده بود و متوجه شدم اگر اراده کنم می توانم بیرون بروم و زن دلخواه خود را پیدا و با او ازدواج کنم.»

 

هیس.....

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار، نه بیاره.

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان . جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ.  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و

گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه .... 
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ، 
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم. 
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم 
مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس ، دوست داشتن چیه ؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد، با خاله هات و دایی خدابیامرزت. بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، یعنی اون می رفت.

می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت : هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون 

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:  آخدلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت 
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه.

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. آی می چسبید، آی می چسبید. دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر. ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم 

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه. چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، اینقدر به همه هیس نگید. بزار حرف بزنن. بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ آدمیزاد از "هیس "
خوشش نمی یاد

 

داستان فال مریم حیدر زاده از زبان خودش

یه روزی یه کف بین پیر ٬ نشست و فالمو گرفت 

اون رفت و هر چی گفته بود ٬ فکر و خیالمو گرفت

 غریب بود و یه کم سیاه ٬ مهربونو  خمیده  پشت

چه بوی اسپندی میداد ٬ چشاش نجیب بود و درشت

 بهم نگاهی کرد و گفت ٬ فالتو میخوای بگیرم ؟

گفتم بگیر ٬ بعدم بگو ٬ بگو چه وقتی میمیرم ؟

 گفت دخترم کف میبینم ٬ قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم ٬ نه  دوست  دارم  اداشونو  در  بیارم

 گفتم بگو  اینم  دستام  ٬  از روی چپ میگی  یا راس

خندیدی و گفت فرق نداره ٬ هر دستی که میل شماس

 تو زندگیت سختی دیدی ٬ فالت چرا پر از غمه ؟

م ٬ توی اسمت میبینم ٬ درست میگم نه ٬ مریمه ؟

 یکی رو دوست داشتی که رفت ٬ مردا همه عین همن

خوبم توشون پیدا میشه  ٬  اما خوبا خیلی  کمن

 بچه بودی چند تا خطر گذشته از بیخ سرت

خیال داری سفر بری ٬ خیر الهی سفرت

 یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده

زیاد بهش تکیه نکن ٬ دوست داره ولی بده

 دشمن چقدر زیاد داری ٬ راستی مگه چه کاره ای ؟

فکر نکنم دارا باشی ٬ نمی بینم ستاره ای

 دو سه تا لکه میبینم ٬ دلت شکسته از کسی

یکی ته قلبته که میخوای بهش زود برسی

 خدا رو از یاد نبری ٬ آیندتم پاکه ونیک

دو سه تا سد تو راهته٬ دوتا بزرگ ٬ یکی کوچیک

 یکی تو قوم و خویشتون یکم مریضه مگه نه ؟

همونه که اسیرشی ؟ واست عزیزه مگه نه ؟

 نگامو چیدم از نگاش با کلی غصه خندیدم

اصلن چی گفت و از کی گفت ٬ فالم چی بود نفهمیدم

 آدمای فالای من مثل خودش غریب بودن

یعنی که خط های دستم ٬ انقدر کج و عجیب بودن ؟

 خیلی خجالت کشیدم ٬ غم از نگاش چکه میکرد

گفتم چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد ؟

 چیه فالت درست نبود ٬ میخوای که مزدمو ندی ؟

نه ٬ هر چی گفتی راس بودش٬ تو راه حلم بلدی ؟

 بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش ترکید

گفت دخترم باور نکن ٬ هیچکسی فردا رو ندید

 من یه غریبم و اسیر ٬ تو شهرتون در به درم

دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

 منم یه بندم مثل تو ٬ تقدیرامون دست خداست

من کی باشم که بتونم ٬ بگم تو طالعت کجاست

 گذشتم و نذاشتم اون بیشتر از این بهم بگه

اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کسه دیگه

 دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید

بازم همون کف بینی ها دوباره بغضش ترکید

 دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره

از زمین و از آسمن غریب و کولی میباره

 از همه چی که بگذریم تمامشم دروغ نبود

شاید به خاطر همین سرش زیاد شلوغ نبود

 سر اونا که راس میگن همیشه خیلی خلوته

چه توی فال ٬  چه زندگی ٬ دنیا پر از خیانته

 کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت

تا ببینه حق با اونه یا بازیهای سرنوشت؟

 همه شبیه هم شدیم ٬ فالامونم عین همه

اما فقط اون از کجا دونست که اسمم مریمه ؟

این که تموم شد و گذشت اما عجب کف بینی بود

ته دلش زلالتر از پیش گوییای چینی بود 

 دستام براش فرقی نداشت ٬ اون با دلش فالمو گرفت

از بعضی حرفا بگذریم دروغ چرا راستشو گفت

 دل و ببین که همه جا یه جور به دردت میخوره

یکی باهاش فال میگیره ٬ یکی پولاشو میشماره

 خلاصه که دلای پاک ٬ قسمت هر کس نمیشه

دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه

 اینم یه قصه عجیب ٬ فالی که چیزی نمیخواست

کف بینی با یه قلب صاف ٬ نه دست چپ ٬ نه دست راست

اسکناس 100 یورویی

درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. 

او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود. 

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد. 

قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد. 

مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد. 
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد. 

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش 
را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد. 
حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است. 

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند. 

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند. 
 
می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند!

 

آلزايمر

 

چمدانش را بسته بودیم

 با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود

یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،

 کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش

 چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی

 گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

 یک گوشه هم که نشستم

 نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !

 گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

 گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:

 آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم

 اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟

 گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری

 همه چیزو فراموش می کنی

 گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول

 تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام

 و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .

 اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،

 و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .

 زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم

 توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده

 و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم

 قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند

 آبنات قیچی را برداشت

 گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی

 دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

 مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن

 اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

 چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد

 یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...

 جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم

 طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم

 در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد

 زیر لب میگفت:

 من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

...

صبورانه در انتظار زمان بمان! هرچیز در زمان خودش رخ می دهد. باغبان حتی اگر باغش را غرق در آب هم کند درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...

دختر مراكشی

دختر مراکشی بود. پدری داشت که با نخ‌ریسی روزگار را می‌گذراند. صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردشی در آب‌های مدیترانه برد. مرد می‌خواست متاعش را بفروشد، و به دختر نیز سفارش کرد که او هم به جستجوی مرد جوانی برآید که شوهر شایسته‌ای برایش باشد. کشتی در نزدیکی‌های مصر به کام طوفان افتاد، پدر جانش را از دست داد و دختر به ساحل افتاد. دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده‌ای رسید که حرفه‌شان نساجی بود. این خانواده دختر را نزد خود بردند و به او پارچه‌بافی یاد دادند.

تا اینجا دختر از آخر و عاقبت خود خیلی هم شاکر بود. ‏اما این عاقبت بخیری چندان نپایید، چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده‌دزدی ربوده شد که کشتی‌اش رو به سمت استانبول در خاور داشت و دختر را به بازار برده‌فروشی‌اش برد. مردی که سازنده‌ی دَكَل کشتی بود به این بازار رفت تا برده‌ای بخرد که وردستش باشد، اما وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت، او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد.

اما دزدان دریایی محموله‌ی این مرد را دزدیدند، و برای خرید برده‌های دیگر دستش خالی ماند. مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دَكَل سازی را خود به عهده گرفتند. دختر سخت و هشیار کار می‌کرد. دکل‌ساز که دختر را لایق دید آزادی‌اش را به او بخشید و شریک کارش کرد، که سبب شعف خاطر دختر شد. ‏روزی مرد دكل‌ساز از دختر خواست با یک محموله بار دكل به جاده برود. اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفانی شدید روبه‌رو ‏شد. یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد، و یك بار دیگر ‏دخترک به شِکوه از تقدیر به زاری افتاد. پرسید: ‏«چرا، چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد؟» ‏هیچ پاسخی نشنید. از روی ماسه‌ها بلند شد و رو به شهر گرفت. ‏افسانه‌ای در چین حکایت می‌کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که خیمه‌ای برای امپراتور خواهد ساخت.

چون هیچ‌کس در چین صنعت چادرسازی را نمی‌دانست، تمام مردم چین، که شامل نسل بعد از نسل امپراتوران هم می‌شد، چشم به راه وقوع این افسانه بودند. سالی یک بار امپراتور فرستاده‌هایش را روانه‌ی شهر‌ها می‌کرد تا هر جا که چشم‌شان به یك زن خارجی بیفتد، او را به دربار ببرند. ‏در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراتور رسید. امپراتور توسط مترجم از او پرسید آیا می‌تواند چادر بسازد. زن گفت: «‏فکر می‌کنم بتوانم.» زن طناب خواست، اما چینی‌ها طناب نداشتند، پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیردست پدر ریسنده، ابریشم خواست و آن را ریسید و طناب را بافت.

بعد تقاضای پارچه کرد، اما چینی‌ها پارچه نداشتند، پس زندگی خود با نساج‌ها را به یاد آورد و پارچه‌ی مناسب چادر را بافت. بعد تقاضای دیرک چادر کرد، اما چینی‌ها دیرک نداشتند، پس زندگی خود با دكل‌ساز را به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت. وقتی تمام این لوازم آماده شد، کوشید تمام چادرهایی را که در زندگی‌اش دیده بود به یاد آورد. سرانجام خیمه‌ای ساخت. امپراتور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد، به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد. دختر با شاهزاده‌ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوش و خوشبخت زندگی کرد. متوجه شد که گرچه ماجراهای زندگی‌اش به هنگام وقوع ترسناک به نظر می‌رسیدند، اما در نهایت برای خوشبختی‌اش ضروری بودند.

 

...

گفت : اينقدر كوهستان نرو ميميري

گفتم : اگه نرم هم ميميرم

گفت : اگه بري با درد ميميري

گفتم : اگه نرم از درد ميميرم

گفت : هواي كوهستان جلوي درد رو نميگيره

گفتم : هواي شهر هم جلوي مرگ رو نميگيره

سلامتي همه ي كوهنوردان

این دو جمله...

هيچ وقت اين دو جمله رو نگو :
١)ازت متنفرم ٢)ديگه نميخوام ببينمت


هيچ وقت با اين دو نفر همصحبت نشو :
١)از خود متشکر ٢)وراج


هيچ وقت دل اين دو نفر رو نشکن :
١)پدر ٢)مادر


هيچ وقت اين دو تا کلمه رو نگو:
١)نميتونم ٢)بد شانسم


هيچ وقت اين دو تا کارو نکن :
١)دروغ ٢)غيبت


...هيچ وقت اين دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتياد ٢)امنيت دور از خانه


هميشه اين دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با ياد خدا ٢)دعاي پدرو مادر


هميشه دوتا چيز و به ياد بيار:
١)دوستاي گذشته رو٢)خاطرات خوبت رو


هميشه به اين دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب


هميشه به دو تا چيز دل ببند :
١)صداقت ٢)صميميت

 

 

زندگی

  

زندگی مثل آب تو لیوان ترک خورده می مونه..

بخوری تموم می شه

نخوری حروم می شه..

از زندگی لذت ببر

چون به هر حال تموم می شه.

ديدهاي متفاوت بزرگان

    زن شاهکار خلقت است
    برنارد شاو

    زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
    ارد بزرگ

    در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
    مالرب

    تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
    امرسون

    زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
    آناتول فرانس

    اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
    ناپلئون

    مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
    رومن رولان

    مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
    کونته ورسیه

    با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
    بردون

    خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
    رابیندرانات تاگور

    هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
    لرد بایرن

    زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
    گوته

    زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
    الکساندر دوما

    برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و …
    مارکوس آنا

    منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
    لامارتین

    چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
    ویلیام شکسپیر

    زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی*توانند خود را زیبا جلوه دهند
    برنارد شاو

    هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
    شیلر

    زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
    مارک تواین

    هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
    جونسون

    مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند
    ارد بزرگ

    زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
    داستایوفسکی

    اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد
    کمتر دچار گسست می شوند
    ارد بزرگ

    زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ،نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
    اقبال لاهوری

    آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
    ابوفور

    به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
    میشله

    زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .
    آلفونس دوده