بهرام بیضایی
درخواستِ توجه كامل به زنان میرسد ، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان میرسد ، می شود غیرت...!
شب هزار و یکم
بهرام بیضایی
تاثیر و تاثر از ویژگی همه زبان های پویاست و زبانی را نمی توان یافت که از تبادل واژه بر کنار مانده باشد. در این میان زبان فارسی تا قبل از اسلام به صورت گویش ها و لهجه های گوناگون در نقاط مختلف ایران به کار می رفت اما به دلیل محدویت های وضع شده توسط دربار ساسانی که مردم عادی را ازحق خواندن و نوشتن محروم کرده بودند ، این زبان جز در موارد خاص مکتوب نمی شد.
با ورود اسلام این مانع برداشته شد و دوستداران علم ،مشتاقانه به سوی مکتب خانه ها که زبان عربی تدریس می کردند، سرازیر شدند. بی پشتوانه بودن خط فارسی باعث شد خط و زبان عربی مقبولیتی عام بپذیرد به طوری که تا دو قرن بعد به عنوان زبان رسمی در مکاتبات و مراسلات و نیز تالیفات علما به کار رود که در این جریان بنی امیه نیز نقش بسزایی ایفا کرد.
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
برگرفته از وبلاگ دوست گرامیم استاد غبیشاوی (باغ ادب)
مشعشعيان در قرن نهم هجرى (845ق) حكومتى شيعى بر مبناى آموزهها و تعاليم سيد محمد بن فلاح در حويزه پايهريزى كردند. سيد مطلب مشعشعى نوادهى چهارم سيد محمد فارغ از دغدغههاى قدرت و حكومت و بى آنكه در فكر كسب قدرت باشد، اميرى دانشمند و دانشپرور بود. او با فراخواندن علما به حويزه و تأسيس مدرسهى علوم دينى در آن شهر موجبات تربيت نسل جديدى از امراى مشعشعى گرديد. فرزند او سيد خلف و نوادهى او سيد على خان از جمله تربيت يافتگان اين دوره هستند كه از علماى شيعه محسوب شده و تأليفات ارزشمندى از خود به يادگار گذاشتهاند.
بقیه در ادامه مطلب
" دائی به کسی میگویند که گاومیش دارد و عمو کسی است که گاومیش ندارد "
...............................................
* ــ این فرق بین دائی و عموست از دید علی کوچولوی 4 ساله ای است که خانواده پدربزرگ مادریش گاومیش دارند
این سبزه انحصاری امسال خانواده کوچک ماست به میمنت اضافه شدن ملیکا. اگر چه کمی با تأخیر سبز شد و جایی در سفره هفت سین نداشت.

بقیه عکساش رو در ادامه مطلب ببینید
این وب در اصل وب دوم منه که سعی دارم نوشته های دیگرم رو ( بجز اشعارم ) در اون قرار بدم .. و البته مقداری از مطالب از آرشیو وبلاگ دیگرمه که سعی میکنم اون اختصاصی باشه .. توضیحات بیشتر رو بزودی میتونید اینجا بخونید
اینم آدرس وب اول من: بلا مجامله۱
جبران خليل جبران ، اديب و نقاش توانای لبنانی ،چهره ای است که با آثارش در محافل ادبی ايران شناخته شده وليکن تا کنون کمتر محققان ادبی ، به نقدو تحليل زندگی اين نويسنده رماتيسم پرداخته اند ، کتاب جبران در آينه نخستين کتابی است که حاوی اطلاعات بسيار دقيقی از بيوگرافی شخصيتی جبران و شناخت بسيار دقيق آثارش توسط سرکار خانم دکتر ناهيد فوزی از محققان ومولفان توانای ميهن عزيزمان به چاپ رسيده است. اين کتاب با استفاده از منابع مستند و موثق ادبی تاريخی که حدوداً 42 منبع اصلي را شامل ميشود ، يکی از بهترين کتب اطلاعاتی در رابطه باجبران نويسنده کتاب پيامبر می باشد.
سخنرانی دکتر ناهيد فوزی ( نویسنده کتاب جبران در آينه ) در انجمن نويسندگان لبنانی

متن کامل در ادامه مطلب
عشق از نگاه جبران خليل جبران
از جمله ديدگاههاي جبران اين است كه وي عشق را تنها استحكام پيوند زناشويي ميداند و براين اساس معتقد است كه در امر ازدواج بايستي تنها عامل عشق و محبت بين زن و مرد مود توجه قرار گيرد نه چيز ديگر. جبران ميگويد:
«دانستم كه سعادت زن به مجد و شرف، كرم و بردباري مرد نيست، بلكه به عشق و محبتي است كه روح زن را به روح مرد پيوند ميزند و عواطف زن را در قلب مرد ميريزد و زن و مرد را همچون عضو واحدي در كالبد زندگي قرار ميدهد.»
عشق جبراني همانند شهدي است كه به همراه خون در رگهاي عاشق جاري ميشود، عشق متنوع است و در حالتهاي گوناگون متجلي ميشود، عشق جبراني متعدد الاشكال ولي وحدت التاثير است. افكار عشقي و عاطفي جبران در ارتباط با تجلي عشق، اينچنين در قلم وي جاري ميشود:
«محبوب من! اگرچه پرتو عشق به اشكال مختلف از آسمان فرود ميآيد اما تاثير آن در عالم خاكي يكسان است، عشق نوري است كه دل انسان را روشن ميكند، عشق همان شعله و اخگري است كه از آسمان هبوط ميكند تا تيرگي و پليدي را از جان انسانها بزدايد، زيرا تمام عناصر عشق در نهاد انسان و بشريت مشترك است.»
نزار قبانی و افکاره / بقلم علی رومی پور
ان هدفی من هذا البحث معرفه من التطور السیاسی و الادبی و الاجتماعی فی الارض المقدسه لانها وقعت فی حادثه عظیمه و صدیها للمخاطبین المطلع.
و احدی الطرق للوصول الی هذه المعرفه هی الامام بثقافه الاخرین سواءٌ فی التقالید و الاعراف.
وأنا أاعرف الشعر السیاسی المعصر فی البلاد العرب الذی کیف نشأ هذا الشعر؟ و ایضا ادب المقاومة و ما معناها ومن ای الزمن یبدأُ هذا نوع الشعر؟
ثم اُبینُ حیاة الشاعر الکبیر نزار قبانی ، شاعر الحب و السیاسة. و اشرح نبذة من اشعاره فی مجال السیاسی.
راجع المزید ( ادامه مطلب )
کاظم والفنانه السوریه سلاف

وراء کل اغنیة .. حکایه
قصة حبيبين……………………… . للشاعر القدیر کریم العراقی
صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟،
هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك.
وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا.
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي.
كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي
***
هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي .. واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها
أم غيرته، نعم مستاءة مني
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد
***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً
بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله .. خوفي عليه لا على نفسي
بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي
***
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي
عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد
منبع : http://karimaliraqi.net/vb/
وراء کل اغنیة .. حکایه
قصة حبيبين……………………… . للشاعر القدیر کریم العراقی
صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟،
هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك.
وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا.
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي.
كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي
***
هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي .. واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها
أم غيرته، نعم مستاءة مني
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد
***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً
بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله .. خوفي عليه لا على نفسي
بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي
***
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي
عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد
منبع : http://karimaliraqi.net/vb/
خلاصةُ القضیّة
تُوجَزُ في عبارَه
لقد لبسنَا قشرةَ الحضارَه
و الروحُ جاهلیّه ...
..... نزار قبانی
مقدمه ترجمه کتاب :عیسی پسر انسان
مترجم : سید عطاءالله مهاجرانی
مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که بر ترجمه کتاب:" عیسی پسر انسان" نوشته ام. پیش از این در باره ی ترجمه ی فارسی این کتاب نکاتی نوشتم. امیدوارم کتاب به هنگام منتشر شود. کتاب فعلا دست جمیله است برای ویراستاری. البته ویرایش سوم را هم انجام داده ایم.
برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد. / ه.ا.سایه
جبران خلیل جبران(1883/-1931)پدیده ی غریبی ست. صبح سرخ را لاجرعه سرکشید! نوشته های او به تعبیر بیهقی از لونی دیگر است. طنین آوای آیات قدسی ، صدای زنگ مزامیر و غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنای عاشق، از نثر او به گوش می رسد و نیز در نثر عربی اش موسیقی درونی آیات قرآن مجید آشکارست.
نثر او شاعرانه است. نمایشگاه نقاشی ست. کارگاه موسیقی کلام. بی دلیل نیست که نخستین نوشته اش در باره ی موسیقی و نسبت آن با روح انسان بود.
متن کامل در ادامه مطلب
هارب من الأحباب
هارب من الأحباب
هارب من الأصحاب
من كل مدينة وحارس وأبواب
گریزانم ..
از همه عزیزان
از همه دوستان
از همه شهرها ، نگهبان ها و دروازه ها
هارب أنا من بيت رائع
تشتيه كل عين
گریزانم ..
از آن خانه دوست داشتنی
که هر کس آرزوی داشتنش را دارد.
كنا تحت ظلّه
انا وانتي طيور اثنين
الضحكة والدمعة نقسمها على شخصين
و ما – من وتو –
زیر سایه آن بودیم
همچون دو پرنده سبکبال
و اشک ها و لبخندها را
به دو قسمت مساوی تقسیم میکردیم
ولعبت الظنون السود بالقلب الرحيم
وأنهار سقف البيت والحب العظيم
اما ..
بدبینی ها
قلبهای مهربان را بازیچه گرفت.
غيرة
وبعد الغيرة شك
وبعد الشك
عشرة من جحيم
حسادت ..
بعد از حسادت .. شک
و بعد از شک ..
یک زندگی جهنمی.
هارب من الأحباب
هارب من الأصحاب
من كل مدينة وحارس وأبواب
گریزانم ..
از همه عزیزان
از همه دوستان
از همه شهرها ، نگهبان ها و دروازه ها
افتح عيوني
ما اراهم ليلة الاحزان
چشمهایم را باز میکنم
دیگر ..
آنان را ..
در شب های غمناکم نمی بینم.
أكرهها
از او بدم می آید
أكرهها وأشتهي وصلها
وإنني أحب كرهي لها
از او بدم می آید..
ولی دوست دارم که او را ببینم
و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم
أحب هذا اللؤم في عينها
و زروها إن زوّرت قولها
این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم
و به دیدنش میروم..
حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد
عينٌ .. كعين الذئب محتالة
طافت أكاذيب الهوى حولها
چشمش ..
همانند چشمان گرگی حیله گر است.
که ..
همه ی دروغ های عاشقانه ..
به دور آن به طواف در آمده اند
قد سكن الجنون أحداقها
وأطفأت ثورتها عقلها
دیوانگی..
در مردمک هایش ساکن شده است.
و این دگرگونی ..
عقلش را خاموش کرده است
أشك في شكي إذا أقبلت
باكية .. شارحة ذلها
در شک خود هم شک میکنم ..
هنگامی که ..
گریان به سراغم میآید ..
و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است
فإن ترفــقــت بــهــا أستكبرت
وجررت ضاحــكة ذيلها
و هنگامی که از دلش در می آورم
و با او رفاقت میکنم
مغرور میشود ..
و با نیشخندی ..
دمش را بر کولش می اندازد
و میرود
أن عانقتني كسرت أضلعي
وأفرغت على فمي غــلــّها
وقتی اورا به آغوش میکشم
(احساس میکنم)
دنده هایم را می شکند !!!
و بر لبانم ..
زنجیری بجا میگذارد
يحبها حقدي ويا طالما
وددت إن طــوقــتـها .. قــتــلـهــا
کینه ام ..
اورا – نیز - دوست دارد
و چه بسا ـ بارها و بارها ـ
در حین همآغوشی
دوست داشتم
.. او را بکشم
نزار قباني
أكرهها
از او بدم می آید
أكرهها وأشتهي وصلها
وإنني أحب كرهي لها
از او بدم می آید..
ولی دوست دارم که او را ببینم
و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم
أحب هذا اللؤم في عينها
و زروها إن زوّرت قولها
این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم
و به دیدنش میروم..
حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد
عينٌ .. كعين الذئب محتالة
طافت أكاذيب الهوى حولها
چشمش ..
همانند چشمان گرگی حیله گر است.
که ..
همه ی دروغ های عاشقانه ..
به دور آن به طواف در آمده اند
قد سكن الجنون أحداقها
وأطفأت ثورتها عقلها
دیوانگی..
در مردمک هایش ساکن شده است.
و این دگرگونی ..
عقلش را خاموش کرده است
أشك في شكي إذا أقبلت
باكية .. شارحة ذلها
در شک خود هم شک میکنم ..
هنگامی که ..
گریان به سراغم میآید ..
و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است
فإن ترفــقــت بــهــا أستكبرت
وجررت ضاحــكة ذيلها
و هنگامی که از دلش در می آورم
و با او رفاقت میکنم
مغرور میشود ..
و با نیشخندی ..
دمش را بر کولش می اندازد
و میرود
أن عانقتني كسرت أضلعي
وأفرغت على فمي غــلــّها
وقتی اورا به آغوش میکشم
(احساس میکنم)
دنده هایم را می شکند !!!
و بر لبانم ..
زنجیری بجا میگذارد
يحبها حقدي ويا طالما
وددت إن طــوقــتـها .. قــتــلـهــا
کینه ام ..
اورا – نیز - دوست دارد
و چه بسا ـ بارها و بارها ـ
در حین همآغوشی
دوست داشتم
.. او را بکشم
نزار قباني
أحبيني بلا عقد
دوستم بدار..
ـ بی هیچ محدودیتی ـ
أحبيني بلا عقد وضيعي في خطوط يدي
دوستم بدار
ـ بی هیچ محدودیتی ـ
ودر خطوط دستانم ناپدید شو
أحبيني لأسبوع لأيام لساعات
فلست أنا الذي يهتم بالأبد
دوستم بدار ..
برای هفته ای .. روزهایی .. حتا ساعاتی
زیرا من کسی نیستم که به ابدیت اهمیت دهم
( ابدیت را تضمیمنی نمیدانم)
أحبيني أحبيني
دوستم بدار.. دوستم بدار
تعالي وأسقطي مطرا على عطشي وصحرائي
بیا .. و باران شو
و بر تشنگی هایم ..
وصحرایم
فرودآ
وذوبي في فمي كالشمع وانعجني بأجزائي
و چون شمع..
بر لبانم ذوب شو..
ودر اجزای وجودم عجین شو
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
أحبيني بطهري أو بأخطائي
دوستم بدار
با همه پاکی ام ..
باهمه گناهانم
أحبيني وغطيني أيا سقفا من الأزهار يا غابات حنائي
دوستم بدار..
و .. مرا بپوشان
ای .. سقفی از شکوفه.. ای جنگلی از عطوفت
أنا رجلا بلا قدرا فكوني أنت لي قدري
من مردی هستم ..
بی سرنوشت .
پس ..
بیا .. و تو سرنوشت من شو
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
أحبيني ولا تتساءلي كيف ولا تتلعثمي خجلا
ولا تتساقطي خوفا
دوستم بدار ..
و درباره چگونگی آن مپرس
و .. از خجالت نیز رویت را مپوشان
و .. ترسی به دل نداشته باش
كوني البحر والميناء كوني الأرض والمنفى
دریا باش.. و بندرگاهی
سرزمینی باش .. و تبعیدگاهی
كوني الصحوة والإعصار كوني اللين والعنف
هوایی صاف باش .. و طوفانی
نرم باش .. و خشن
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
معذبتي وذوبي في الهواء مثلي كما شئتي
ای عذاب دهنده من ..
همانند من ..
در عشق ذوب شو.
ـ هر طور که میخواهی ـ
أحبيني بعيدا عن بلاد القهر والكبت
دوستم بدار ..
به دور از شهرهای ظلم و جور و خشونت
بعيدا عن مدينتنا التي شبعت من الموت
دور از شهرما ..
که از مرگ سیراب شده است
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
کلمات : نزار قباني الحان و غناء : کاظم الساهر
ترانه و ترجمه التحدیات
* : این ترجمه همانند ترجمه های قبلی برای فهم بیشتر ترانه است و بیشتر سعی شده از روال ترجمه های دیگر که بیشترشان ترجمه کلمه به کلمه است خارج باشد.
انجازات و جوائز کاظم الساهر خلال جولته الفنیه

حكاية أغنية كثر الحديث

ادامه مطلب را کلیک کنید

قصه حیاه الشاعر الغنایی الکبیر کریم العراقی
ادامه مطلب را کلیک کنید
نام جبران خلیل جبران کافی است تا همچون شراب ناب، وجد و حال بیاورد و شور و سرمستی ایجاد کند. من نام دیگری را نمیشناسم که چنین تاثیری داشته باشد و با نام او در این زمینه برابری کند. صرف شنیدن نام او زنگی را در دلهای ما به صدا در میآورد که طنین آن از جنس صداهای زمینی نیست. خلیل جبران موسیقی ناب است، رازی است که فقط گاه گاهی شعر میتواند به قلمرو آن نزدیک شود، اما فقط گاهی و نه همیشه.
متن کامل در ادامه مطلب
" تتبغد علینا "
یک واژه و مثل قدیمی است که در عصر طلایی عراق رواج پیدا کرد و از قبل در شام و اردن و مصر و حتی الجزایر مرسوم بوده
و معنی تتبغد علینا به معنی کلاس گذاشتن و حتی تکبر کردن در مقابل ماست و به کلاس نوع ادای حروف و لهجه اهالی اصیل بغداد بر میگردد.
این اصطلاح را در خوزستان به شکل " عیایرت بغداد " شنیده بودم . که رندی و زیرکی اهالی بغداد و حتا در اصطلاح عامیانه سرکار گذاشتن مخاطب را بیان میکند. ولی در این ترانه مقصود لهجه و کلاس است که فکر میکنم برای همشهریان آبادانی ام ملموس تر باشد. وقتی ببینند کسی آبادانی نیست ولی با تقلید لهجه و طرز ادا و حرکات ( و مخصوصاً عینک ریبون زدن) میخواهد به آنان لافی را تحمیل کند . البته این دیگه شوخی بود( با ذکر این نکته که دو سوم یک شوخی جدی است )
کریم العراقی ، ترانه سرای این آهنگ
در کلیپ شرکت داشته و بعنوان یکی از دوستان کاظم ایفای نقش کرده
این ویدیو کلیب در دبی در یک روستای باستانی به تصویر کشیده شد.
کارگردان آن هم هنرمند بزرگ حسین دعیبس اردنی است.
ترانه و ترجمه اش را در ادامه مطلب بخوانید + عکس های پشت صحنه آن