بهرام بیضایی

خرد تا به زنان میرسد ، نامش مکر میشود و مکر تا به مردان میرسد نام عقل می گیرد...!
درخواستِ توجه كامل به زنان میرسد ، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان میرسد ، می شود غیرت...!
شب هزار و یکم
بهرام بیضایی

00001   ... قدیمی ها

نمیدونم چرا
تا وبلاگ قدیمی ها توی لیست وبلاگهای به روز شده میاد
ته دلم یکی میگه : " دیگه کی مرده از هنرمندا؟ "
و با صحت خبر یا عکس مراسمش بی اختیار بغضم می ترکه
حتا اگه کسی باشه که حافظه چیزی ازش بیاد نداره
نصرت آشتیانی .. رضا سقایی

زبان عربی ؛ دوست یا دشمن؟

تاثیر و تاثر از ویژگی همه زبان های پویاست و زبانی را نمی توان یافت که از تبادل واژه بر کنار مانده باشد. در این میان زبان فارسی تا قبل از اسلام به صورت گویش ها و لهجه های گوناگون در نقاط مختلف ایران به کار می رفت اما به دلیل محدویت های وضع شده توسط دربار ساسانی که  مردم عادی را ازحق خواندن و نوشتن محروم کرده بودند ، این زبان جز در موارد خاص مکتوب نمی شد.

با ورود اسلام این مانع برداشته شد و دوستداران علم ،مشتاقانه به سوی مکتب خانه ها که زبان عربی تدریس می کردند، سرازیر شدند. بی پشتوانه بودن خط فارسی باعث شد خط و زبان عربی مقبولیتی عام بپذیرد به طوری که تا  دو قرن بعد به عنوان زبان رسمی در مکاتبات و مراسلات و نیز تالیفات علما به کار رود که در این جریان بنی امیه نیز نقش بسزایی ایفا کرد.

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
برگرفته از وبلاگ دوست گرامیم استاد غبیشاوی (
باغ ادب)

ادامه نوشته

جبران /از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان

زنی به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
 
اشک ها و خنده ها
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
 
ترانه عاشقانه
شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببینید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من! این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغگو ! از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعران متنفر خواهم بود !
 
برگرفته از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان /اثر جبران خلیل جبران

رامشیر1 ... بنیانگذار رامشیر(خلف آباد)کیست؟

مشعشعيان در قرن نهم هجرى (845ق) حكومتى شيعى بر مبناى آموزه‏ها و تعاليم سيد محمد بن فلاح در حويزه پايه‏ريزى كردند. سيد مطلب مشعشعى نواده‏ى چهارم سيد محمد فارغ از دغدغه‏هاى قدرت و حكومت و بى آنكه در فكر كسب قدرت باشد، اميرى دانشمند و دانش‏پرور بود. او با فراخواندن علما به حويزه و تأسيس مدرسه‏ى علوم دينى در آن شهر موجبات تربيت نسل جديدى از امراى مشعشعى گرديد. فرزند او سيد خلف و نواده‏ى او سيد على خان از جمله تربيت يافتگان اين دوره هستند كه از علماى شيعه محسوب شده و تأليفات ارزشمندى از خود به يادگار گذاشته‏اند.
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

0002   فرق دائی با عمو

" دائی به کسی میگویند که گاومیش دارد و عمو کسی است که گاومیش ندارد "
...............................................
* ــ این فرق بین دائی و عموست از دید علی کوچولوی 4 ساله ای است که خانواده پدربزرگ مادریش گاومیش دارند

0001   سبزه ملیکایی

این سبزه انحصاری امسال خانواده کوچک ماست به میمنت اضافه شدن ملیکا. اگر چه کمی با تأخیر سبز شد و جایی در سفره هفت سین نداشت.

                                                  سبزه ملیکایی
                                              
بقیه عکساش رو در ادامه مطلب ببینید  

ادامه نوشته

ب..بسم الله

سلام

این وب در اصل وب دوم منه که سعی دارم نوشته های دیگرم رو ( بجز اشعارم ) در اون قرار بدم .. و البته مقداری از مطالب از آرشیو وبلاگ دیگرمه که سعی میکنم اون اختصاصی باشه .. توضیحات بیشتر رو بزودی میتونید اینجا بخونید

اینم آدرس وب اول من:  بلا مجامله۱

جبران خليل جبران ، اديب و نقاش توانای لبنانی ،چهره ای است که با آثارش در محافل ادبی ايران شناخته شده وليکن تا کنون کمتر محققان ادبی ، به نقدو تحليل زندگی اين نويسنده رماتيسم پرداخته اند ، کتاب جبران در آينه نخستين کتابی است که حاوی اطلاعات بسيار دقيقی از بيوگرافی شخصيتی جبران و شناخت بسيار دقيق آثارش توسط سرکار خانم دکتر ناهيد فوزی از محققان ومولفان توانای ميهن عزيزمان به چاپ رسيده است. اين کتاب با استفاده از منابع مستند و موثق ادبی تاريخی که حدوداً 42 منبع اصلي را شامل ميشود ، يکی از بهترين کتب اطلاعاتی در رابطه باجبران نويسنده کتاب پيامبر می باشد.

سخنرانی دکتر ناهيد فوزی ( نویسنده کتاب جبران در آينه )  در انجمن نويسندگان لبنانی

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جبران .. / عشق‌ از نگاه‌ جبران‌ خليل‌ جبران‌/زیبا میرزا محمدی

                             


    عشق‌ از نگاه‌ جبران‌ خليل‌ جبران‌
    از جمله‌ ديدگاه‌هاي‌ جبران‌ اين‌ است‌ كه‌ وي‌ عشق‌ را تنها استحكام‌ پيوند زناشويي‌ مي‌داند و براين‌ اساس‌ معتقد است‌ كه‌ در امر ازدواج‌ بايستي‌ تنها عامل‌ عشق‌ و محبت‌ بين‌ زن‌ و مرد مود توجه‌ قرار گيرد نه‌ چيز ديگر. جبران‌ مي‌گويد:
    «دانستم‌ كه‌ سعادت‌ زن‌ به‌ مجد و شرف‌، كرم‌ و بردباري‌ مرد نيست‌، بلكه‌ به‌ عشق‌ و محبتي‌ است‌ كه‌ روح‌ زن‌ را به‌ روح‌ مرد پيوند مي‌زند و عواطف‌ زن‌ را در قلب‌ مرد مي‌ريزد و زن‌ و مرد را همچون‌ عضو واحدي‌ در كالبد زندگي‌ قرار مي‌دهد.»
    عشق‌ جبراني‌ همانند شهدي‌ است‌ كه‌ به‌ همراه‌ خون‌ در رگ‌هاي‌ عاشق‌ جاري‌ مي‌شود، عشق‌ متنوع‌ است‌ و در حالت‌هاي‌ گوناگون‌ متجلي‌ مي‌شود، عشق‌ جبراني‌ متعدد الاشكال‌ ولي‌ وحدت‌ التاثير است‌. افكار عشقي‌ و عاطفي‌ جبران‌ در ارتباط‌ با تجلي‌ عشق‌، اينچنين‌ در قلم‌ وي‌ جاري‌ مي‌شود:
    «محبوب‌ من‌! اگرچه‌ پرتو عشق‌ به‌ اشكال‌ مختلف‌ از آسمان‌ فرود مي‌آيد اما تاثير آن‌ در عالم‌ خاكي‌ يكسان‌ است‌، عشق‌ نوري‌ است‌ كه‌ دل‌ انسان‌ را روشن‌ مي‌كند، عشق‌ همان‌ شعله‌ و اخگري‌ است‌ كه‌ از آسمان‌ هبوط‌ مي‌كند تا تيرگي‌ و پليدي‌ را از جان‌ انسان‌ها بزدايد، زيرا تمام‌ عناصر عشق‌ در نهاد انسان‌ و بشريت‌ مشترك‌ است‌.»

ادامه نوشته

جبران .. / آموزگار دیوانگی/؟

سال ها پیش و كتابفروشی ای كه تازه باز شده است و من كه جزو مشتریان اندك آنجا هستم و كتابفروش كه فرصت دارد تا كتابی را به من معرفی كند، معرفی كه نه، در واقع داستانی از آن كتاب را مانند یك هنرپیشه تئاتر اجرا كند و به قدری زیبا كه من بی درنگ كتاب را بخرم. كتابفروش، با هیجان، بخشی از آن كتاب را اینطور خواند:
«چگونه دیوانه شدم. از من می پرسید كه چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یك روز بسیار پیش از آن كه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی كه خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در كوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم «دزد، دزدان نابكار» مردان و زنان به من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی كه به بازار رسیدم، جوانی كه بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم كه او را ببینم، خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.»
قدری جنون به كار است در كار عمر ورنه
دیوانه می كند پاك رنج زمانه ما را

خانواده، مدرسه و اجتماع، به عنوان سه نهاد بنیادین در شكل گیری شخصیت ما نقشی انكارناپذیر دارند. عنصر مشترك در این هر سه، آموزگارانی در لباس های رسمی یا غیررسمی است كه چگونه عاقل بودن را می آموزند. اما هرگز از آنها پرسیده ایم رسم دیوانگی را؟ آیا آنها هرگز به ما آموخته اند قدر و منزلت دیوانگی را. در اینجا دیوانگی را به مثابه متفاوت بودن یا متفاوت دیدن آورده ایم. همان تفاوتی كه به جوامع بشری و در نهایت به دنیای ما زیبایی می بخشد و رنگارنگش می كند.
● جبران خلیل جبران، آموزگار دیوانگی
جبران خلیل جبران در سال۱۸۸۳ در یك دهكده سرسبز كوهستانی به نام بشری در شمال لبنان به دنیا آمد. در سنین نوجوانی خانواده جبران به همراه بسیاری دیگر از خانواده های لبنانی به علت نبود كار و تنگنای اقتصادی لبنان آن دوره، به آمریكا مهاجرت كرد. او پس از چندسال به وطن بازمی گردد تا تحصیلاتش را به طور جدی تر ادامه دهد. در بهار سال۱۹۰۲ برای پیوستن به خانواده اش به آمریكا بازمی گردد. اولین نمایشگاه هنری اش در سال۱۹۰۴ برگزار می شود اما اتفاق مهم تر هنوز در راه است. او با زنی به نام «مری الیزابت هسكل» كه ۱۰ سال از خودش بزرگتر است، آشنا می شود. زنی كه بی تردید تأثیر ژرفی بر جبران می گذارد. رابطه ای كه تا پایان عمر جبران یعنی سال۱۹۳۱ ادامه می یابد. هر چند مری هسكل به علت تفاوت سنی پیشنهاد ازدواج جبران را رد می كند و با مردی دیگر ازدواج می كند. نامه نگاری ها و روزنوشت های مری هسكل از دیدارهایش با جبران اینك مهم ترین منبع برای زندگی نامه نویسان وعلاقه مندان به زندگی جبران محسوب می شود. جبران با نگارش كتاب شعرگونه اش «پیامبر» به شهرت جهانی می رسد. كتاب دیگرش «دیوانه» نام دارد كه این دو كتاب در ایران در یك مجلد به چاپ رسیده است. كتاب دیوانه به تبع نامش ترتیب و توالی خاصی برای خواندن ندارد. داستان های نغز و كوتاه این كتاب همواره تمی رازآلود و عرفان گونه دارد.
● رنج با خویش نبودن
جبران خلیل جبران در جای جای كتاب اهمیت تنهایی را به ما یادآور می شود. تنهایی عزیزی را كه نه تنها قدرش را نمی دانیم بلكه از آن می گریزیم و همیشه سعی می كنیم در سر یكی از چهار راه های شلوغ زندگی مان قالش بگذاریم. به اجتماعاتی می رویم وخود را در بین آدم هایی كه كوچكترین سنخیتی با ما ندارند گم می كنیم تا بلكه آن تنهایی كوچك در آن همهمه و هیاهوی بزرگ گم شود. انگار فراموش كرده ایم همین تنهایی تجلی خالصانه ترین حالات انسانی است. در تنهایی است كه راز و نیاز می كنیم و رؤیا می بافیم، كتاب می خوانیم و تفكر خلاقه مان شكوفا می شود.
● هایكوهای لبنانی!
گرچه شخصیت جبران در غرب شكل می گیرد، اما آثارش به طرز غریبی با فرهنگ و ادبیات شرق نزدیكی دارد. نكته ای كه باعث می شود خواندن آثارش برای خواننده شرقی ملموس تر و شیرین تر شود.این هایكوی ژاپنی را با قطعه «دوست من» جبران مقایسه كنید. انگار در ادامه هم سروده شده اند. شاعر ژاپنی می گوید: «هر چند بایكدیگر به یك نرده تكیه داده ایم، رنگ كوه ها، اما، یكسان نیست.» و جبران می گوید: «هنگامی كه تو می گویی باد به مشرق می وزد، من می گویم آری به مشرق می وزد زیرا نمی خواهم تو بدانی كه اندیشه من در بند باد نیست، بلكه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم كه تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم. دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم، دست در دست.»

نزار قبانی / از عشق تا نزارقبانی/سایت هویت

                                          

نمی توان با اطمینان نوشت که زن از عشق بوجود آمد یا عشق از زن؟ .در نگاهی دیگر شاید زن خود شعر باشد که از عشق زاده می شود و شاید خود عشق که از نطفه ی شعر سر برون می آورد.آنچه مسلم می نماید این است که زن آمیزه ای از عشق،شعر؛ظرافت؛پاکی،دوست داشتن و صلح است و شاید برای همین است که کلید دار حیات بشریست.
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

نزار قبانی /  نزار قبانی و افکاره/علی رومی پور

نزار قبانی و افکاره  /  بقلم علی رومی پور

    ان هدفی من هذا البحث معرفه من التطور السیاسی و الادبی و الاجتماعی فی الارض   المقدسه لانها وقعت فی حادثه عظیمه و صدیها للمخاطبین المطلع. 

   و احدی الطرق للوصول الی هذه المعرفه هی الامام بثقافه الاخرین سواءٌ فی التقالید و الاعراف.

    وأنا أاعرف الشعر السیاسی المعصر فی البلاد العرب الذی کیف نشأ هذا الشعر؟ و ایضا ادب المقاومة و ما معناها ومن ای الزمن یبدأُ هذا نوع الشعر؟

    ثم اُبینُ حیاة الشاعر الکبیر نزار قبانی ، شاعر الحب و السیاسة. و اشرح نبذة    من اشعاره فی مجال السیاسی.

راجع المزید ( ادامه مطلب )

ادامه نوشته

امپراطور   / کاظم والفنانه السوریه سلاف

کاظم والفنانه السوریه سلاف

ادامه نوشته

امپراطور   / قصة حبيبين

وراء کل اغنیة .. حکایه
قصة حبيبين……………………… .   للشاعر القدیر کریم العراقی

صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟،
هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك.
وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا.
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي.

كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي


***


هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي ..  واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها 

 أم غيرته، نعم مستاءة مني
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد


***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً

بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله  .. خوفي عليه لا على نفسي

بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي

***
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي

عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد

 منبع : http://karimaliraqi.net/vb/

امپراطور   / قصة حبيبين

وراء کل اغنیة .. حکایه
قصة حبيبين……………………… .   للشاعر القدیر کریم العراقی

صديقي وحبيبته، عاشا أجمل قصة حب أعادتني معهما إلى زمن الرومانسية،
وإن كنت لا أعلم متى كان هذا الزمن؟،
هل هو زمن الحب العذري أيام قيس وليلى وروميو وجوليت؟.. إنه شبيه بذلك.
وشبيه أيضاً بأفلام الحب التي قدمتها شادية وسعاد حسني وفاتن حمامة وماجدة، طبعاً بصحبة فتيان أحلامهم وأفلامهم وأفلامنا.
كنت أغبط صديقي وحبيبته وأكتب القصائد والأغنيات من خلال إشراقة حبهما،
وكنت أمين أسرارهما الذي تلقّى صدمة نهاية ذلك الحب فتاكة مضاعفة.. فما أحرج موقفي وأنا لا استطيع الانحياز لأي طرف منهما، كل واحد يقدم مبرراته مرفقة بالجراح والدموع، سيفان من نار يختصمان في كبدي.

كان صديقي .. وكانت حبه الأبدي
بل كان حبهما حكاية البلد
واستغرب الناس كيف القصة انقلبت؟
إلى خصام إلى هجر إلى نكد
أما أنا .. الشاهد المجروح بينهما
سيفان من نار يختصمان في كبدي


***


هو التقاني .. مريضاً تائه القدم
محطم القلب .. أدمى إصبع الندم :
كن يا صديقي ، طبيبي ..  واحتمل ألمي
هل قابلتك؟ وهل حدثتها عني؟
هل حزنها كان أقسى .. أم أنا حزني؟
وذلك العطر .. هل لا زال يغمرها 

 أم غيرته، نعم مستاءة مني
خسرتها يا لطيشي لا بديل لها
ماذا فعلت بنفسي لو قطعت يدي؟
بكى صديقي كانت حبه الأبدي
بل كان حبهما أسطورة البلد


***
هي التقتني .. وقد شحبت ملامحها
كان اسمه لو مرّ.. يجرحها
وكما يذوب الشمع في النار
مسكت يدي وبكت كإعصار:
هو الذي دمر أحلامي
هو الذي أمطرني همّا
لكنني أوصيك خيراً به ، كأنني صرت له أماً

بالله هل لا زال مضطرباً ، أخشى عليه نوبة اليأس
إحساسه العالي سيقتله  .. خوفي عليه لا على نفسي

بلغه .. أن الريح قد خطفت بنتاً على الميناء يعشقها
وليتجه لشواطئ أخرى .. فسفينتي بيديه أغرقها
سرق الأمان وضاع للأبد
من خلته سقفي ومعتمدي

***
تلك الحكاية هل مرت على أحد؟
وكلّمتني وكلّمني لصبح غدي
ما فارق الهاتف السهران كف يدي
سيفان من نار تختصمان في كبدي

عودا لبعض .. أو انفصلا إلى الأبد
ففيكما الآن شوق الأم للولد

 منبع : http://karimaliraqi.net/vb/

نزار قبانی / خلاصة  القضیّة


خلاصةُ  القضیّة
تُوجَزُ  في عبارَه
لقد  لبسنَا  قشرةَ  الحضارَه
و  الروحُ  جاهلیّه ...

 ..... نزار قبانی

جبران .. / مقدمه بر عیسی پسر انسان/مهاجرانی

مقدمه ترجمه کتاب :عیسی پسر انسان

مترجم : سید عطاءالله مهاجرانی

مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که بر ترجمه کتاب:" عیسی پسر انسان" نوشته ام. پیش از این در باره ی ترجمه ی فارسی این کتاب نکاتی نوشتم. امیدوارم کتاب به هنگام منتشر شود. کتاب فعلا دست جمیله است برای ویراستاری. البته ویرایش سوم را هم انجام داده ایم.
برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد. /
ه.ا.سایه

جبران خلیل جبران(1883/-1931)پدیده ی غریبی ست. صبح سرخ را لاجرعه سرکشید! نوشته های او به تعبیر بیهقی از لونی دیگر است. طنین آوای آیات قدسی ، صدای زنگ مزامیر و غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنای عاشق، از نثر او به گوش می رسد و نیز در نثر عربی اش موسیقی درونی آیات قرآن مجید آشکارست.
نثر او شاعرانه است. نمایشگاه نقاشی ست. کارگاه موسیقی کلام. بی دلیل نیست که نخستین نوشته اش در باره ی موسیقی و نسبت آن با روح انسان بود.

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

امپراطور   / هارب

هارب من الأحباب
هارب من الأحباب
هارب من الأصحاب
من كل مدينة وحارس وأبواب

گریزانم ..

از همه عزیزان

از همه دوستان

از همه شهرها ، نگهبان ها و دروازه ها

هارب أنا من بيت رائع
تشتيه كل عين

گریزانم ..

از آن خانه دوست داشتنی

که هر کس آرزوی داشتنش را دارد.
كنا تحت ظلّه
انا وانتي طيور اثنين
الضحكة والدمعة نقسمها على شخصين

و ما – من وتو –

زیر سایه آن بودیم

همچون دو پرنده سبکبال

و اشک ها و لبخندها را

به دو قسمت مساوی تقسیم میکردیم
ولعبت الظنون السود بالقلب الرحيم
وأنهار سقف البيت والحب العظيم

اما ..

بدبینی ها

قلبهای مهربان را بازیچه گرفت.

غيرة
وبعد الغيرة شك
وبعد الشك
عشرة من جحيم

حسادت ..

بعد از حسادت .. شک

و بعد از شک ..

یک زندگی جهنمی.

هارب من الأحباب
هارب من الأصحاب
من كل مدينة وحارس وأبواب

گریزانم ..

از همه عزیزان

از همه دوستان

از همه شهرها ، نگهبان ها و دروازه ها

افتح عيوني
ما اراهم ليلة الاحزان

چشمهایم را باز میکنم

دیگر ..

آنان را ..

در شب های غمناکم نمی بینم.

امپراطور   / أکرهها

 

أكرهها

از او بدم می آید

أكرهها وأشتهي وصلها
وإنني أحب كرهي لها

از او بدم می آید..

ولی دوست دارم که او را ببینم

و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم
أحب هذا اللؤم في عينها
و زروها إن زوّرت قولها

این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم

و به دیدنش میروم..

حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد
عينٌ .. كعين الذئب محتالة
طافت أكاذيب الهوى حولها

چشمش ..

همانند چشمان گرگی حیله گر است.

که ..

همه ی دروغ های عاشقانه ..

به دور آن به طواف در آمده اند
قد سكن الجنون أحداقها
وأطفأت ثورتها عقلها

دیوانگی..

در مردمک هایش ساکن شده است.

و این دگرگونی ..

عقلش را خاموش کرده است
أشك في شكي إذا أقبلت
باكية .. شارحة ذلها

در شک خود هم شک میکنم ..

هنگامی که ..

گریان به سراغم میآید ..

و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است
فإن ترفــقــت بــهــا أستكبرت
وجررت ضاحــكة ذيلها

و هنگامی که از دلش در می آورم

و با او رفاقت میکنم

مغرور میشود ..

و با نیشخندی ..

 دمش را بر کولش می اندازد

 و میرود
أن عانقتني كسرت أضلعي
وأفرغت على فمي غــلــّها

وقتی اورا به آغوش میکشم

(احساس میکنم)

دنده هایم را می شکند !!!

و بر لبانم ..

 زنجیری بجا میگذارد
يحبها حقدي ويا طالما
وددت إن طــوقــتـها .. قــتــلـهــا

کینه ام ..

اورا – نیز -  دوست دارد

و چه بسا ـ بارها و بارها ـ

در حین همآغوشی

دوست داشتم

.. او را بکشم

نزار قباني

امپراطور   / أکرهها

 

أكرهها

از او بدم می آید

أكرهها وأشتهي وصلها
وإنني أحب كرهي لها

از او بدم می آید..

ولی دوست دارم که او را ببینم

و .. این "دوست نداشتنش" را نیز دوست دارم
أحب هذا اللؤم في عينها
و زروها إن زوّرت قولها

این نگاه بدجنس در چشمانش را دوست دارم

و به دیدنش میروم..

حتا اگر حرف هایش سراسر کلک و نیرنگ باشد
عينٌ .. كعين الذئب محتالة
طافت أكاذيب الهوى حولها

چشمش ..

همانند چشمان گرگی حیله گر است.

که ..

همه ی دروغ های عاشقانه ..

به دور آن به طواف در آمده اند
قد سكن الجنون أحداقها
وأطفأت ثورتها عقلها

دیوانگی..

در مردمک هایش ساکن شده است.

و این دگرگونی ..

عقلش را خاموش کرده است
أشك في شكي إذا أقبلت
باكية .. شارحة ذلها

در شک خود هم شک میکنم ..

هنگامی که ..

گریان به سراغم میآید ..

و سر در گریبان خود فرو گرفته و غمگین است
فإن ترفــقــت بــهــا أستكبرت
وجررت ضاحــكة ذيلها

و هنگامی که از دلش در می آورم

و با او رفاقت میکنم

مغرور میشود ..

و با نیشخندی ..

 دمش را بر کولش می اندازد

 و میرود
أن عانقتني كسرت أضلعي
وأفرغت على فمي غــلــّها

وقتی اورا به آغوش میکشم

(احساس میکنم)

دنده هایم را می شکند !!!

و بر لبانم ..

 زنجیری بجا میگذارد
يحبها حقدي ويا طالما
وددت إن طــوقــتـها .. قــتــلـهــا

کینه ام ..

اورا – نیز -  دوست دارد

و چه بسا ـ بارها و بارها ـ

در حین همآغوشی

دوست داشتم

.. او را بکشم

نزار قباني

امپراطور   / أحبيني بلا عقد

أحبيني بلا عقد
دوستم بدار..
 ـ بی هیچ محدودیتی ـ

أحبيني بلا عقد وضيعي في خطوط يدي
دوستم بدار

ـ بی هیچ محدودیتی ـ
ودر خطوط دستانم ناپدید شو
أحبيني لأسبوع لأيام لساعات
فلست أنا الذي يهتم بالأبد
دوستم بدار ..

برای هفته ای .. روزهایی .. حتا ساعاتی

زیرا من کسی نیستم که به ابدیت اهمیت دهم

( ابدیت را تضمیمنی نمیدانم)
أحبيني أحبيني
دوستم بدار.. دوستم بدار
تعالي وأسقطي مطرا على عطشي وصحرائي
 بیا .. و باران شو

 و بر تشنگی هایم ..

وصحرایم

فرودآ
وذوبي في فمي كالشمع وانعجني بأجزائي
و چون شمع..

بر لبانم ذوب شو..

ودر اجزای وجودم عجین شو
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
أحبيني بطهري أو بأخطائي
دوستم بدار

با همه پاکی ام ..

باهمه گناهانم
أحبيني وغطيني أيا سقفا من الأزهار يا غابات حنائي
دوستم بدار..

و .. مرا بپوشان

ای .. سقفی از شکوفه.. ای جنگلی از عطوفت
أنا رجلا بلا قدرا فكوني أنت لي قدري
من مردی هستم ..

بی سرنوشت .

پس ..

بیا .. و تو سرنوشت من شو
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
أحبيني ولا تتساءلي كيف ولا تتلعثمي خجلا
ولا تتساقطي خوفا
دوستم بدار ..

و درباره چگونگی آن مپرس

و .. از خجالت نیز رویت را مپوشان
و .. ترسی به دل نداشته باش
كوني البحر والميناء كوني الأرض والمنفى
دریا باش.. و بندرگاهی

سرزمینی باش .. و تبعیدگاهی
كوني الصحوة والإعصار كوني اللين والعنف
هوایی صاف باش .. و طوفانی

نرم باش .. و خشن
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
معذبتي وذوبي في الهواء مثلي كما شئتي
ای عذاب دهنده من ..

همانند من ..

در عشق ذوب شو.

ـ هر طور که میخواهی ـ
أحبيني بعيدا عن بلاد القهر والكبت
دوستم بدار ..

به دور از شهرهای ظلم و جور و خشونت
بعيدا عن مدينتنا التي شبعت من الموت
دور از شهرما ..

که از مرگ سیراب شده است
أحبيني أحبيني
دوستم بدار .. دوستم بدار
  
کلمات : نزار قباني    الحان و غناء : کاظم الساهر

امپراطور   / اغنیه التحدیات با ترجمه

ترانه و ترجمه التحدیات

* : این ترجمه همانند ترجمه های قبلی برای فهم بیشتر ترانه است و بیشتر سعی شده از روال ترجمه های دیگر که بیشترشان ترجمه کلمه به کلمه است خارج باشد.

ادامه نوشته

امپراطور   / انجازات و جوائز

انجازات و جوائز کاظم الساهر خلال جولته الفنیه

ادامه نوشته

امپراطور   / حكاية أغنية كثر الحديث

حكاية أغنية كثر الحديث

ادامه نوشته

امپراطور   / كريم العراقي مبدع يبحر في فنون الشعر الغنائي

كريم العراقي مبدع يبحر في فنون الشعر الغنائي

 

ادامه مطلب را کلیک کنید

ادامه نوشته

امپراطور   / قصه حیاه کریم العراقی

قصه حیاه الشاعر الغنایی الکبیر کریم العراقی

ادامه مطلب را کلیک کنید 

ادامه نوشته

جبران .. / چشم..از کتاب دیوانه

چشم

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. براستی که چه کوه زیبایی!
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدایش را نمی شنوم!
دست گفت: من می کوشم تا آن را لمس کنم اما هیچ کوهی را احساس نمی کنم.
بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیر ممکن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری روی برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره چنین خیالبافیهایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!

جبران .. / اوشو و جبران

نام جبران خلیل جبران کافی است تا همچون شراب ناب، وجد و حال بیاورد و شور و سرمستی ایجاد کند. من نام دیگری را نمی‌شناسم که چنین تاثیری داشته باشد و با نام او در این زمینه برابری کند. صرف شنیدن نام او زنگی را در دل‌های ما به صدا در می‌آورد که طنین آن از جنس صداهای زمینی نیست. خلیل جبران موسیقی ناب است، ‌رازی است که فقط گاه گاهی شعر می‌تواند به قلمرو آن نزدیک شود، ‌اما فقط گاهی و نه همیشه.

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

امپراطور   / تتبغد علینا

" تتبغد علینا "
یک واژه و مثل قدیمی است که در عصر طلایی عراق رواج پیدا کرد و از قبل در شام و اردن و مصر و حتی الجزایر مرسوم بوده
و معنی تتبغد علینا به معنی کلاس گذاشتن و حتی تکبر کردن در مقابل ماست و به کلاس نوع ادای حروف و لهجه اهالی اصیل بغداد بر میگردد.
این اصطلاح را در خوزستان به شکل " عیایرت بغداد " شنیده بودم . که رندی و زیرکی اهالی بغداد و حتا در اصطلاح عامیانه سرکار گذاشتن مخاطب را بیان میکند. ولی در این ترانه مقصود لهجه و کلاس است که فکر میکنم برای همشهریان آبادانی ام ملموس تر باشد. وقتی ببینند کسی آبادانی نیست ولی با تقلید لهجه و طرز ادا و حرکات ( و مخصوصاً عینک ریبون زدن) میخواهد به آنان لافی را تحمیل کند . البته این دیگه شوخی بود( با ذکر این نکته که دو سوم یک شوخی جدی است )

کریم العراقی ، ترانه سرای این آهنگ

در کلیپ شرکت داشته و بعنوان یکی از دوستان کاظم ایفای نقش کرده
این ویدیو کلیب در دبی در یک روستای باستانی به تصویر کشیده شد.

کارگردان آن هم هنرمند بزرگ حسین دعیبس اردنی است.
ترانه و ترجمه اش را در ادامه مطلب بخوانید + عکس های پشت صحنه آن 

ادامه نوشته