خدایا
بــود ســــــــــــــــوزی در آهنگم خدایا
تــــــــــــــــو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگـــــــــــــــــــــــر تاب پریشانی ندارم
نه از آهـــــــــــــــن نه از سنگم خدایا
بــود ســــــــــــــــوزی در آهنگم خدایا
تــــــــــــــــو میدانی چه دلتنگم خدایا
دگـــــــــــــــــــــــر تاب پریشانی ندارم
نه از آهـــــــــــــــن نه از سنگم خدایا

تو رامن یاد میدارم همه هنگام
نه چون نیما که میگوید شباهنگام

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم...
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم....
من تمنا کردم
که توبا من باشی
تو به من گفتی
هرگز.....هرگز.....
پاسخی سخت و درشت
ومرا غصه این هرگز کشت....

خاطرات خیلی عجیبن
گاهی
اوقات می خندیم
به روزایی که گریه می کردیم
گاهی
گریه می کنیم به
یاد روز هایی که می خندیدیم…

زندگي دفتري از خاطره است
يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم
من آن رودم كه تنها آب دارم ، نگاهي خسته و بي تاب دارم
من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصويري از مهتاب دارم

من آن ابرم كه مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي گذارد

زندگي زيباست
زشتي هاي آن تخصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد
ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین
قلب مجروح درون سینه هامان را ببین
یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون
تکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین
گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی
می رسد نورش ز ماه حضرت سید علی*
باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**
باز هم فتنه، اگرچه هست حجت ها جلی
زندگی گاهی گریست گاهی خنده
گاهی بازنده ای و گاهی برنده
زندگی …
گاهی عشق و گاهی نفرت
گاهی امید گاهی حسرت
گاهی افتادن و موندن و بریدن …………نه رسیدن!
گاهی وقتا پرگشودن و پریدن
زندگی…
مثل یه سقفه توو هجوم بی پناهی
زندگی عشق و محبت کندن از مرگ و تباهی
زندگی ، مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه
توو نبرد زندگی عشق حکم تفنگه
همیشه عاشق باشین
سر بروی شانه های مهربانت میگذارم
عقده ی دل میگشایم
گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد
به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید
شب را در این بهشت الهی سحر کنید
با زائرین این حرم الله سر کنید
مدح رضا چو آیة قرآن ز بر کنید
عید بزرگ شیعة آل پیمبر است
میلاد هشتمین حجج الله اکبر است
ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن
بر چهرة حقیقت ایمان نظاره کن
یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن
در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن
شمس الشموس عالم آل محمد است
میلاد پارة تن زهرا و احمد است
...
میلاد امام رضا(ع)بر تمام شیعیان جهان مبارک باد
صاحب عشق
روزی شیواناپیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشهای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد، شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقهاش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را درقلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس میکند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت
…
میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت
…
میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید
…
میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید
…
…
روز دختر مبارک
دل آدمــا...
شــيشـﮧ نـيستـ کـﮧ روے آنـ " هــــــا " کــنيـمـ
بـعد با انــگـــشتـ يــﮧ قــــلبـ بــکشــيمـ و
وايــسيـمـ آبــ شـــدنـش رو تـمــاشــــا کــنيمـ و کيـــــفـ کــنيمـ !!!
رو شــيشــﮧ نـــازکـ دل آدمـــا اگـــﮧ قلبـــــــــے کــشيـدے
بـايـد مــــــــردونـﮧ پـــــــاش وايســــتــے...
ســر بــﮧ هــوا نـيسـتــــمـ امـــا ه ـميشـــــهـ چــشــــــمـ بــﮧ آســمـانـدارمـ حــالـ عــجيبـــے ســتـ
ديــدنـ ِ هــمــانـ آسـمـانـ کـﮧ
شــايـد "تــو" ...
بــﮧ آنــگاهـ کـــردهـ اے ...
دلتــــنگ یک جرعــــه عشــــق
من در این تاریــــکی پی نور میــــگردم...
پی خورشــــید پی عشــــق...
تا که شاید در این تارــــیکی شــــبه تیره تنــــهایی قلبم در مــــیان پرتوهای نور عشــــق محو شود.....
اما افســــــــوس...!
افسوس که شده ام تنها راهــــنمای تکــــ تکــــ سرابهای عشــــق و وصال در کویر تنهایی قــــلبم.........
دلم مــــیگیرد...
از ســــردی دیوارهای تــــنگ و بی روح این اتاق.....
دلــــــم میگیرد وقــــتی به دیوارهایی میــــنگرم که در این تنــــهایی ، تنها امــــیدی واهی به قــــلبم میــــبخشد....
دیوارهایی که روی آنها تابلوی وصـــال دســــتانمـــ را به دســــتانت کوبیــــده امـــ.....
تابلوهایی که ســــالهاست با نگاه به آنـــها تنهایی و بی کســــی را در اتاقم سر کردهـــ ام....
حال وقــــتی دستــــ به قلم میبرمـــ ، قلم قرمز عشــقم خون گریه میکند.....
از دردهایی که در این کویر بی کســــی کشیده ام......... تنهايــــی...!!! تنها واژه مانــــوس با قلبم.........
متنفرمـــ...
از تک تک آجــــرهای این اتاق ســــرد و بی روح که مــــرا در خود حبــــس کرده.......
خشتــــ های یخی...اجرهای زندان تنهاــــیی و دوری من !!!
کاش گاهــــی از کنار دلم گذر مــــیکردی...
تا گرمی عشــــقت یخ های تنهایی این اتاق را آبـــــــ میکرد...
و زندان جداییم راویران می ساخــــت !!!!
وعشــق...... و عشــق....... وعشــق......
زندگـــی زیبـاســـت
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــدمولانا

اگر کسی را با جان و دل دوست داری هرگز برای گذشته اش او را به باد سرزنش نکش...اخر تو که در ان روزها انجا نبودی از دردهای او خبر نداشتی تا بدانی ان زمان در ان مکان او چرا شانه هایش شکسته شد...فرزند ادم خدا با تمام عظمتش پس از هر گناه هر بار به بنده اش می گویید راه توبه را برایت باز گذاشته ام تا برگردی به اغوش من...قاضی می بخشد میرزا بنویس هایش نمی بخشند؟؟!!
یک بار به خودت بیا خداوند هیچ بنده ای را بی حکمت سر راه تو قرار نمی دهد...دل نشکن که خدا نمیگذرد از "آه" دل شکسته...
از عشق خدا الگو بگیر انگاه که دلشکسته ای خسته از روزگار را سر راهت گذاشت به دلش ارامش ببخش...غمهای او را دو چندان نکن...او با باری از غم به تو پناه آورده...مگذار بیندیشد در این دنیا نسل "انسانیت"تمام شده است...
فرزند ادم...انسان باش
میدانم نمی شود معنا کرد ...
زندگی زیباست اگرچه سخت است
جاده ای است هموار ...
اگرچه پرپیچ و خم است دفتری است کوچک
اگرچه پر معناست آسمانی است آبی
اگرچه گاهی بارانی خاطراتش زیباست
اگرچه پر معماست و در آخر ...
دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
در دل من چیزی هست مثل یک بیشه نور
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
زندگی زیباییست