لاک پشت ها هم پرواز میکنند.........
باز بی خوابی یعنی بد خوابی ..از خروسخون سحر بیدارم و فکر میکنم ..به چیزهایی که هنوز نیامده ولی آزاردهنده است ..به ای میل هایم که در این باکس خاک میخورند و من مدت هاست سراغشان نرفتم و شرمنده ی دوست و فامیل شده ام ..به اینکه ناهار چی بپزم..به اینکه چرا حوصله ی ایکس و ایگرگ را ندارم و قبلن داشتم...به فیلم لاک پشت ها هم پرواز میکنند بهمن قبادی که هنوز توی مغزم است ..به یکی از دوستان وبلاگم که وقتی میخوانمش انگار دارم خودم را میخوانم و....
هشتاد درصد فکرهام رو نگفتم هنوز...
پیشنهاد فیلم: فیلم زیبای زندگی با چشمان بسته با بازی روان و جذاب ترانه علیدوستی و بازی کم نظیر حامد بهداد را ببینید حتمن.
قسم میخورم بازیگران مطرح و معروف هالیوود باید بیایند و از بازیگران توانای سینمای ایران هنر زندگی در یک داستان را یاد بگیرند.
مالزی 2
نکته ی جالب توجه در پوشش یا حجاب بعضی از خانم های مالایی ، حجاب کامل مو ولی پوشش نه چندان کامل بدن (دست و پا) است.آنها تی شرت و شلوار جین یا دامن میپوشند با مقنعه ی مخصوص و سفت و سخت!!!!!!!! اینم یک جورش است خب ! فکر میکنم گرمای هوا و شرجی آزاردهنده ی آن باعث شده تا به مرور این نوع پوشش تبدیل به عرف شود و مرسوم باشد.
دمپایی لاانگشتی راحت ترین و رایج ترین پاپوش مردم مالزی است که من هم چند تایی خریدم برای دخترها و بقیه و خیلی دلم میخواهد خودم هم در ایران بپوشم و مثلن بروم خریدی جایی ..چون تنها همین ها هستند که پاهای حساس منو اذیت نمیکنند و انگار دارم باهاشون روی ابرها قدم میزنم ولی نمیشه که اینجا که مالزی نیست...ملت نیگا ! میکنن..........
---------------------------------------------------------------------
پ.ن: عکس بالا رو هم در پارک لاگون گرفتم از شیطنت های پسرهای چینی که البته عکس آخر از نتیجه ی این کارهنریشان را نمیتوانم اینجا بگذارم!!!!!!!!!!!
مالزی 1
این بار بر خلاف سفر قبلی ام که عمده ی زمانم صرف دیدن مکان های تفریحی و تاریخی و معابد و... مالزی شد بیشتر وقتم به پیاده روی در محوطه ی مجتمع محل سکونتمان و مرکز خرید بسیار تماشایی و تفریحی سان وی پیرامید گذشت..مالزی در ایام ماه رمضان و مخصوصن عید فطر بسیار دیدنی و پرهیجان است. و در مراکز خرید میتوان اجناس زیبا و با کیفیت و حتی برند ها را با تخفیف های خوب خرید.
خلاقیت و حسن سلیقه در تولید کالاها و نحوه ی ارائه ی ان به مشتری حرف اول را در بیزینس مالزی میزند و تو حتی اگر قسم خورده هم باشی که دست به جیب نزنی و دیگر خرید بس است و چطور این بارها را ببرم و اینا....بازهم وسوسه ی خرید در بازارهای مالزی دیوانه ات میکند و بعد هم اندکی پشیمانی و ای کاش به جای این اونو خریده بودم یا ای وای چقدر جو گیر شده بودم یا ایران ارزون تره و.....میاد سراغت ولی ولی ولی خرید در مراکز خرید مالزی از بهترین سرگرمی ها محسوب میشود و ارزشش را دارد که کمی ناقابل!!!!!!!!!!هزینه کنی بروی مالزی که مثلن یک کاسه ی چوبی مشکی و قرمز ژاپنی را بخری ۵رینگت برابر دوهزارتومان خودمان و حرص شوهرجان است که از این قیاس های بی بدیل !در می اید و متلک ها و تیکه ها و اینا ست که بارت میشود...
ولی ولی ولی ارزشش را دارد ...............
---------------------------------------------------------
پ.ن: عکس بالا رو از قسمتی از استخر پارک سان وی لاگون گرفتم .نیمی از جمعیت داخل آب عزیزان هموطن بودند که حسابی دلی از عزا دراوردند و کیفور شدند...آخی......بندگان خدا!
رمق.
------------------------------
بعد نوشت: عکس زیر گلدون های خوشگل خونه ی خواهرم در مالزی ست که خیلی دوستشون داشتم .افسوس که توی خونه ی خودم گلهای اینجوری خوب رشد نمیکنند و زود خراب میشن...
نوشتن ..نه نویسندگی!
مثل پست ننوشته ها شده ام توی این مدت و هی دلم میخواهد بنویسم ..حالا از هر چی که باشد از سفرم به مالزی که برایم هم جالب و هم کسل کننده بود و از پدرم وخاطراتم با ایشان و از خانم های چینی توی مالزی که موجودات جالبی بودند ! و از خرچنگ های بسته بندی شده ی توی یخچال های سوپر مارکت های مالزی که خوشرنگ و زشت و ترسناک بودند و از خودم واز .....
هیچ جا خانه ی من نمیشود..
حالا فهمیدم هیچ جا خونه ی ادم نمیشه یعنی چی ! حتی اگر یک ماه از زندگی ات را در یک فضای امن و آرام و زیبا و تمیز ریه هایت را از ابدیت پر و خالی بکنی! و یک تنفس مرفه بدهی به شش های فقیرت و از دموکراسی بی نقص و خوشگل حاکم بر فضای آنجا حظ ببری و از پاکی هوا و زمین خجالت بکشی و رویت نشود و دلت نیاید یک آشغال کوچولو خیلی خیلی کوچولو را هم پرت کنی یک گوشه.....
اما این روزهای آخر ساعت ها بود که شمارش میشد و زمان بود که بند آمده بود و روز بود که شب نمیشد چون دلم تنگ شده بود برای دود نا امنی ترافیک های زیگزاگی درگیری های خیابانی مزاحمت های دختر پسری ! فاصله های طبقاتی ! خیابان های کثیف و اینا...دیگه ! بازم بگم؟ بگم؟
اما ایران مال من است و من مال او و هیچ کجای دنیا برای من ایران نمیشود هرگز...
پ.ن: در کیبورد جدیدم ویرگول را پیدا نمیکنم!!
پ.ن: دیشب کلونازپام خوردم تا خوابم برد ...مجبور شدم !
پ.ن: لطفن از نوشته ی من سو برداشت نکنید . انچه در باره ی تهران یا ایران گفتم در جایی که به ان سفر کردم نبود!!!!!!!!!!!!! و این ربطی به زیبایی های ایران و اصل و ریشه و فرهنگ ایرانی ندارد.من ایرانم را با همه ی انچه دارد و ندارد و با صبوری خاکش و شکیبایی جوانانش و نجابت مردمش دوست دارم ولی دلیل نمیشود نکات مثبت و خوب فرا مرزی را انکار کنم و افسوسشان را نخورم...
شنبه..
دارم فکر میکنم راحت ترین و سریع ترین راه برای پس دادن بازدید دوستان نازنینم کدام است؟ خب صبح شنبه اول وقت قبل از بیدار شدن دخترها که چش ندارند منو ۵ دقیقه جلوی مونیتور ببینند میام و جواب محبت هاتون رو در وب های خودتون میدم .
قول...
سلام عزیزان من. با یک قلم لاجون و بی رمق برگشتم که بنویسم مثلن..اول از همه خواستم قالب وب رو عوض کنم ده ها قالب رو دیدم و نتوانستم انتخاب کنم از هیچکدوم خوشم نیامد از کامنت ها ممنونم و سراغ همه تون میام
مثل سوسکی هستم که با دمپایی زدنش آش و لاش شده ولی هنوز لنگ لنگان راه میره سگ جون! اصلن هم دلش نمیخواد کسی با یک ضربه ی دیگه خلاصش کنه...
میرم زندگی کنم ...قول میدهم ...
میام زود
من الان در مالزی در شهر سوبانگ جایا روزهایم را سپری میکنم . کامنت هایتان را خواندم. و بسیار بسیار ذوق مرگ شدم. تا ده روز دیگه برمیگردم و مینویسم.
نمیدانم ...........
چه راحت میشود دل کند از نوشتن از خواندن از خوردن از خوابیدن
آیا باز خواهم گشت به دنیای مجازی ؟ باز خواهم نوشت ایا؟ باز فنجان سفیدم را از نسکافه پر خواهم کرد
؟ باز رمان خواهم خواند؟ باز..
چهل روز از سفر بی بازگشت پدرگذشت.....
و من حالم از شیرینی خامه ای و نسکافه بهم میخورد
فلوکستین و پرانول را اما ! میخورم درست مثل دانه های فندق ..مثل بادام
کامنت ها مرا وسوسه میکند برای بازگشتن و نوشتن!!
که چه بشود؟ آیا به بشریت خدمت میکنم؟ آیا انسانی را از غم نجات میدهم؟ آیا از حقوق بشر دفاع
میکنم؟فقط خودم را مینویسم که چه بشود؟
آخیش...دوباره در خانه مان نشسته ام کنار عکس پدر و چقدر خسته ام و چقدر عادت کرده ام به لباس مشکی....
چند روزی را در خانه ام خواهم ماند و بعد سفر دیگری دارم تا ۲۵شهریور و بعد
آیا من برمیگردم و باز هم مینویسم؟آیا انگشتر فیروزه ام را دوباره بر انگشتم خواهم گذاشت؟
از اینکه نمیتوانم مهربانی هاتان را پاسخگو باشم از خودم بدم می اید...دست های مهربان تک تک تان را
صمیمانه میفشارم ..و شرمنده شمایانی هستم که نگرانم شدید ...ببخشید مرا که دل نگرانتان کردم..
از کامنت های خصوصی و ای میل هایتان بی نهایت متشکرم ...دلم میخواهد روزی برسد تا تلافی کنم
دوستیهای پاک و خالصتان را ...این بار که بیایم اینجا، تک تک تان را صدا میزنم.....
شاید وقتی دیگر..
---------------------------------
پ.ن: از همه ی دوستان باوفا و بامعرفتم که در این مدت با کامنت های عمومی و خصوصی شان همراه و همدل من بوده اند بی نهایت تشکر میکنم. شاید مدتی نتوانم مثل همیشه بنویسم .. قلم یاری ام نمیکند و همراه نیست..از سویی هم نمیخواهم با نوشته هایی که متاثر از مرگ پدر است شما را برنجانم و محیط وبلاگم را غم الوده کنم بنابراین برای مدتی که امیدوارم کوتاه باشد و به دلیل سفری که در پیش رو دارم همگی تان را به خداوند بزرگ میسپارم و برایتان شادترین اوقات را آرزو میکنم. فراموشتان نمیکنم.
گلایول سفید.
تختخواب دیگر جای آرامی نیست و امنیت ندارد و او را پرت میکند بیرون..میرود تا جلوی اجاق و خسته و بی رمق و خواب الود چای را دم میکند..زندگی موذیانه ادامه دارد.. گلایول های پژمرده را از گلدان بیرون می اورد و میچپاند توی کیسه ..شمعی را روشن میکند به عادت این چندروز..روی عکس پدر دست میکشد ..پدر خندان است..صدای پدر در گوشش زنده میشود: این نیز بگذرد دخترم....حالا چایی تو بخور سرد شد..
و زندگی بی اعتنا راه خود را میرود............بگذار چایت سرد شود..بگذار پدرت بمیرد..بگذار گلایولت پژمرده شود..بگذار رخت تو سیاه باشد..بگذار اشک های تو خشک نشود...به جهنم ...
...
مرگ تو چیزی جز خاموشی نور نبود...
...
هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد
با تشکر از سید عظیمی بزرگوار .
...
حال احساس میکنم دنیا از این بی اعتنایی خشمگین است..
اکنون من به تو چقدر نزدیکم..و تو چقدر آرام و شاد..و ما هر دو به دنیا میخندیم..
پدر ................................
افسانه ی هستی اش اگر پایان یافت
خوشنامی و عزتش به پایان نرسید...
پدر: رخت سیاه بر تن کرده ام و در سوگ تو در سکوت مرگباری فرو رفته ام.........آیا کسی هست مرا از خواب بیدار کند ؟ ده روز است بهت زده به اسمان زل زده ام شاید نشانی از تو بیابم... عزیزترینم..
بی رحمی ات را انتقام خواهم گرفت دنیا.....
پستی که از ثبت موقت بیرون امد....
با انکه نوشته های زیادی را در ثبت موقت قرار داده ام اما هرگز پیش نیامد انها را به روز کنم .وقتی به نوشته های قبلی ام (حتی اگر دوساعت پیش بوده باشد) نگاه میکنم و میخوانمشان دیگر برایم جذاب نیستند و بوی بیات شدن میدهند و در نتیجه در همان ارشیو می مانند..
یادم می اید در همان مهمانی کذایی که ۵شنبه ی قبل دعوت شده بودم ف که سال هاست با او اشنا هستم و زن تحصیلکرده ای است و دکترای زمین شناسی دارد و در دانشگاه تهران تدریس میکند، حین احوالپرسی و اینکه چه کار میکنم؟ نقاشی میکنم یا نه؟ ترجمه چطور؟ ....پرسید: راستی رویا هنوز وبلاگ مینویسی؟ جواب مثبت دادم و گفتم مطالبی می اید که مینویسم شخصی یا اجتماعی ...به چشمانم خیره شد و با صراحت همیشگی لهجه اش که هنوز بعد این سالها به ان عادت نکرده ام ولی کنار امده ام گفت: رویا ببین این کار لغو !است وقت تلف کردن است ..حیف است برای تو...بیا بیرون و مفیدتر باش...یه چیزی رو رویش وقت بذار که ماندگار و باارزش باشد و......
این تکه ای از متنی بود که همان روز در این رابطه نوشتم و خیلی هم مفصل شرح دادم و بعد ثبت موقت کردم و بعد بیات شد و تردید داشتم در به روز کردنش و امروز قسمتی از آن را آپ دیت کردم ..نمیدانم چرا؟ چی شد که خواستم شما هم بخوانید؟ حس است دیگر، الان آمد و ثبت شد ...شاید هنوز معنای آن بیات نشده برایم.......................
خداحافظ گری کوپر..
دیشب رمان خداحافظ گری کوپر رو تمام کردم ..از معدود داستان هایی بود که خیلی با شتاب خواندمش .کمتر روی جملات تمرکز میکردم و کمتر پیش امد که زیر جمله ای یا بندی از داستان را خط بکشم یا های لایت کنم تا یادم بماند.حتی برگ هایی از کتاب را نخوانده رد میشدم و هیچ اصراری نداشتم کل کتاب را صفحه به صفحه و با دقت بخوانم و بفهمم چه میگوید...
تمام برداشت من از این رمان اینه: رومن گاری نویسنده ی بسیار باهوشی است و در این کتاب جسارت و اعتماد به نفس منحصربه فردی به خرج داده است...طنز داستان جذاب بود و شخصیت لنی با همه ی احساس بیگانگی که با او داشتم برایم دوست داشتنی وجالب بود.
بی عنوان.
شناختنامه ی ویرجینیا وولف را میخوانم تا چهل پنجاه صفحه ی اولش رو دوست داشتم مخصوصن قسمت سالشمار زندگی اش را ...ولی بعدش کمی کلافه ام کرد نمیخواهم بگویم از ترجمه اش خوشم نیامدولی از یک جایی به بعد متن سنگین و بی معنا شد برایم ..الان دیگر نمیتوانم ادامه اش بدهم حسش را از دست دادم ... نمیخواهم کتاب رو ببندم بگذارمش کنار ..حیفم میاد...شاید هم گزیده خوانی کنم ..
اینها که من دارم کم نیستن....ولی...ال ..بل...جیم بل!
درسته که : زندگی آرامی دارم، پدرم را دارم، خنده هست ،میتوانم موزیک زیبایی را بشنوم، کسی در خیابان مرا نربوده یا کیفم را نزده، هر روز وقت دارم کتاب بخوانم ،میتوانم از بیوگرافی ویرجینیا وولف لذت ببرم، گاهی در کنار بیماری ها سلامت هم هستم ،در کنار تلخی های زندگی ام شیرینی هم دارم،روزها عصرانه نسکافه ام را با چند دقیقه آرامش مینشینم و مینوشم و به ترانه های خواجه امیری گوش میدهم، با همسرم کل میکنم، قهر میکنم اشتی هم میکنم، بوی خوش هست هنوز توی زندگیم،بوی خاک باران خورده از درز پنجره ی خانه که همین الان پیچید توی بینی ام، باران تیرماه ! دوم تیرماه! بوی قرمه سبزی هست،بوی سیرداغ ونعناداغ آش رشته ،بوی کافه ی داغ، بوی گرم و شیرین شیرینی تازه قنادی، پول برای خرید دارو و سبزی خوردن دارم، پول برای خرید کتاب بعدی دارم پول برای خرید کمی توت شیرین و پول برای خرید کمی زندگی تا پایان عمر ....
راضی ام و سپاسگزار اما: دل خوش سیری چند؟ وقتی.....ال ..بل...جیم بل....
جرات هم ندارم چهار تا سنگ گنده بذارم توی جیبم بروم توی استخری سدی رودخانه ای جایی ....نه نه کی گفته من افسرده ام نه اینطور نیست من الساعه که شادم و مشعوف ولی ال بل جیم بل....
زندگی خیلی خوبه خیلی زیباست اصلن همین که الان زنده ام و همه چی ارومه خیلی عالیه ولی
اله...بله...جیم بله....
همه ی گوشی های من!
گوشی نازنینم سونی اریکسونم که مثل ساعت سویسی کار میکرد و خدمت رسانی میکردو طول عمر شارژش دراز و عالی بود ، دیگر شارژ نشد و تمام اطلاعات داخلش از جمله شماره های بسیاری که داشت کلیپ ها آهنگها و از همه مهم تر عکس های مختلف و مدل های نقاشی و هر چه در این چند ساله در حافظه ی تمام نشدنی اش ذخیره کرده بودم پرید و من چقدر افسرده شدم و دادمش تعمیر و نشد که تعمیر بشود و الان یک گوشی جدید خریده ام و اصلن باهاش ارتباط برقرار نمیکنم و بدتر اینکه با انکه یک هفته از خریدش گذشته امروز متوجه شدم که دارم هر روز شارژش میکنم
بی انکه استفاده ی چندانی کرده باشم...اصلن از دیروز تا به حال من فقط دو تا اس ام اس دریافت کردم و همین.. الان سه ساعته توی شارژه و شک ندارم که مشکل داره و نمیدانم چه کنم؟ خداوند هیچ بنده اش را بی همراه اول نگذارد ..حس خوبی ندارم ...انگار گوشه ای از دنیا، گمشده ام و دستم از همه جا کوتاه است ..آقایان ..خانوما...
برای همه ی عمر...!
این ماهیتابه برای من خاطره انگیز است و یاداور بهترین روزهای زندگی ام ..اولین بار که با این ماهیتابه آشنا شدم ! در اولین سال ازدواجم و چندماه بعد از عقدم بود که روزی به خانه ی مجردی همسرم رفتم و چیزی برای خوردن نبود جز تخم مرغ و گوجه و کمی نان لواش کهنه... و (ه) در این ظرف که ان موقع نو بود و ظرفی بود برای خودش ، املت لذیذی پخت ...یادش بخیر .کاش میتوانستم به بیست سال پیش برگردم و جور دیگری فکر کنم و برنامه بریزم....الان در این ظرف فقط تخم مرغ آبپز میکنیم..
بعدن نوشت: به نظر میاد این عکس و این ماهی تابه ! توی وبلاگم هم خاطره ساز بشه![]()
ویروس.
ویروس زرد رنگ بالای صفحه : ما اسلام را نمیشناسیم و نمیدانیم که نمیشناسیم = جهل مرکب
ویروس افتاده به جان کامپیوتر داغان مان ، خیلی حالش خوب بود!!!
دارم به ویروس فکر میکنم...
این روزا...من:
هیچ تمایلی به شکست ندارم (با وجود مشکلات روحی و جسمی..)
توی بحران قرار دارم.....
رو هوام..
فردا به یک مهمانی زورکی و نچسب و تحمیلی در دارآباد دعوتم...
چیزهایی هستند که من دوستشان ندارم ولی دیگر به آنها فکر نمیکنم....دیگه ف ک ر نمیکنم..
دیگه فکر نمیکنم ...هر چه بیشتر فکر کنم آنها بیشتر تثبیت میشوند...دیگه فکر نمیکنم...![]()
سرهم نوشتن یا سرهم ننوشتن؟ ...شکسپیر تنش لرزید...
فردا آخرین امتحان خرداد نیکی است و املا دارد و باید مراقب باشد کلمات جدا را جدا بنویسد و سرهم ها را جدا ننویسد!! مثلن نباید بنویسد پیشرفته ! باید بنویسد پیش رفته! نباید چقدر! بنویسد باید چه قدر! بنویسد...ننویسد همگام! بنویسد هم گام! آه خدای من! عجب مشکلاتی داریم ما! بچه باید ششصد تا کلمه ی اینچنینی را حفظ کند که چی؟ که نکند خانم نیم نمره غلط بگیرد .این مصیبت نیست؟ یعنی اگر خدای نکرده زبانم لال سرهم نوشته شود مردم گرسنه میمانند؟ امریکا به مرزهای ما حمله میکند؟ جوانان معتاد میشوند؟ فاسد میشوند؟ قبح خیلی چیزها ریخته میشود؟ اصلن حالا که اینطور شد من میخواهم بنویسم : اصلن! فعلن! بعدن! همگام! چقدر .........