اشک های بی انتها

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18:22 توسط باران عشق
|

من باز لب گشوده ام...
لب گشوده ام به سخن...
سخن از تلخی ها...
عجب داستانی دارد این شیطان!
روزی پنج بار به دشمن بودنش قسم می خوریم ولی...
گاهی اوغات احساس می کنم کیلومتر ها از مسیر جبهه ها دور شده ام...
مسیر صفا و یکدلی.
دلم هی دل دل می کنه
به راهی که پیش رفته ام می نگرم...
ترسناک و بی رحم به نطر می رسه,
گویی قصد داره تمام فطرتم را به اسارت ببره...
به راستی ایا در مهظر حق جایی برای من گنه کار شرمنده باقیست؟؟؟

از این به بعد اگر پرسیدن "سلام چه خبر"
به جای سلامتی رهبر
بگو... تنهایی رهبر


خدایا در گذر از گناهانمان که حسابش از دستمان رفته که هیچ...
فراموش کردیم که تو منتظر ما هستی...