hissss
hissss
hissss
آرزو . . .
دلم کسی را میخواهد
کسی که از جنس خودم باشد
دلش شیشه ای ... گونه هایش بارانی.
دستانش کمی سرد...
نگاهش ستاره باران باشد...
دلم یک ساده دل میخواهد...
نمیخواهم فرهاد باشد... کوه بتراشد...
میخواهم انسان باشد...
نمیخواهم مجنون شود... سر به بیایان بگذارد...
میخواهم گاهی دردم را درمان باشد....
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...
غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده
قلبش در دستش باشد،چشمانش پر از باران باشد
کلبه ای کوچک را دوست دارم
اگر این کلبه در قلب او باشد...
باران
با دیدنت فهمیدم میتوان از دل سیاهی و سفیدی نیز طلوع کند
همانطور که از شب و روز زاده میشی
پس ایمان دارم
از دل این دلتنگیهای امروزم
نظاره گر فردایی روشن خواهم بود

با تو نیستم...
به خودت نگیر،اصلا تو یکی نخوان...
دارم با خودم زمزمه میکنم...
با خودم حرف میزنم
دلگیـــــــــــرم از آدم هایی که
می آیند ومی روند و
پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند
نمیبینند پشت سرشان
به جای کاسه ی آب،
اشک ریخته می شود...
به جای خداحافظی بغض می کنم...
از تو دلگیــــــــــر نیستم
رفتن حق آدم هاست!!!
مواظب خودتون باشید .
// موفق باشید//
دوستــــــ...
بـعـضے سَـطـرهـآ رآ نـنوشته میـشود خــوآند
مـآنند آدمـ هـآیـے کـ ـﮧ نـدیـده مـیتوآטּ فَـهمید
درک کــرد
بـا آטּ هـآ بـود و از آטּ هـآ لـذت بـرد
مـثل ِ "تــو"
مـثل ِ هـمه ے آטּ هآیے کـﮧ ندیدمـ
و یـک روز از بـیـטּِ ایـטּ هـمــﮧ فـآصلــﮧ آمـدند و مَـحرمـِ دلـمـ شـدنـد
آمـدنـد و شـدنـد "دوســت"
دوسـت هـآیـے کــﮧ شـآیـد سَـطر نـنوشـتــﮧ اے بـآشـند بـرآی خـوآنـدטּ
و سـطر نـنوشـتــﮧ ے دلــمـ رآ بـخوآنـند....
حکم
باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به
زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی
عبرت آموز
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما...
چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
آقا جان امام رضا...تولدت مبارک
درتکاپوی دیدن حرمت می اندازد...
چندان فاصله ای تا خدا نیست...
از عشق و معرفت و صفا خارج میشوی...
و تماشا کن جلوه نورانی عرش خدا را.....

حکایت من
حکــــایـــت مــטּ…
حکایت کسـے بود که عاشق دریا بود اما قایقــــــــــــے نــבاشت…
בلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نــבاشت…
حکایت کسـے بود که زجر کشیــב اما ضجـــــــــــــــــــــه نزב…
زخم בاشت اما ننالیــــــــــــــــــــــב…
گریه کرב اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکــــایـــت مــטּ حکایت کسـے بوב کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاב بوב اما سکوت کرב تا همهے صداها را بشنــــــــــــــود
قلب
که خدا تو را …
برای شکستنش فرستاد….؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احساس یخی
از خودت...............ازعشق
که حالابه جای دلبستن؛ یخ زده ام
آهای !!!!! روی احساس من پانگذارید
لیز میخورید.......................
سالها رفت و هنوز............

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
ماه من غصه چرا ؟؟
آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند
ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی/ بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست هنوز

عشق واقعی
پسرو دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه کدیگر را دوست داشتند.دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم!
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!!
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر جوان: منو محکم بگیر!
دختر جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری!
پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.روز
بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان
حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را
مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین
بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!
نمیشود

میشه تنهایی بازی کرد
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خیلی سخته تنهایی
تنهایی را تحمل کرد!!!!
نسل ما
بـه نسل هــای ِ بعـدی بگـویـید :
نـسل ِ مــــا ، نــه ســر ِ پـــیاز بـــود ! و نــه تـــه ِ پــــــــــیاز !
نـسل ِ مــــا ، خــــود ِ پـــیاز بـــــــود !
کـه هـرکـی دیــدِمــان ، گــریـــه کــــرد !!!
ذهن زنانه من
مرد يعني تکيه گاهي امن ...
يعني بوسه اي از روي دوست داشتن ...
بدون اندکي شرم !
در ذهن زنانه ي من ...
مرد يعني کوه بودن ... پر از سخاوت ...
پر از حياي مردانه ...
در کنار اين ابهت .. لوس شدن هاي کودکانه!!!
در ذهن زنانه ي من ...
مرديعني دوست ميدارمت .. تو هر لحظه بامني!
تو مردي ...
من بي تو از تمام آفرينش بيگانه ام!
با تمام احساس هاي ظريفم به بودنت ...
کافيست دست رد بزني.. ميروم
پي زندگي ام... براي آرامشت........
تا بداني چقدر محترمست اين آسايشت ....
کجایم؟
مـــدتــی ســت خـــودم را نــیــز گـــم کــرده ام!
هــمــه جا را گــشتــه ام،
زیــر بــرگ هــای بــاران خــورده کــوچـه
پــشــت قــاب عـکــس کــودکــی هــایـــم
درون صــنــدوقــچــه قــدیـمـی، پــنــاهـگـاه قـایـم مــوشـک بــازی کــودکـی هایم
هــمــه جــا و هــمــه جا را گــشتــه ام...
ولــی نـیـسـت آنــچـه را مـی خواهــم!!!
تــنـهـا دســت رنــج ایـن سـفـر غـریـب خـستـگی ست،
دیـــگر تـــوانــی در پــاهـایـم نـیـست!
بــگــذار بر دیــوار دلــت تـکـیه دهــم
مـی خـواهم ایــسـتـاده بــمــیـرم...![]()


عشق فوتبالی
عشق یعنی فوتبال ...
اگر یک نفر وارد عشق دو نفر بشه ، آفساید میشه.
اگر یک نفر به دیگری توهین کنه ، خطا میشه ، کارت زرد می گیره .
اگه یک نفر به دیگری خیانت کنه ، کارت قرمز می گیره ، باید از بازی بره بیرون .
دو نیمه هم داره یک نیمه پسره ، یک نیمه دختره.
ایروونی
یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه:
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟
یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟
پسره لبخندی میزنه و میگه:
ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟
و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟
پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:نه!مگه فرد عادیه؟
فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن
پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!!
همگی آدم های خاص هستند. عادی نیستند!!
به افتخار خودم و همه ی دخترای ایروونی.....................![]()
![]()
![]()
به سویش قدمی بردار....
کودکی مادرش او را به دست هاى "نیل" می سپارد تا برسد به خانه ی
فرعونِ تشنه به خونَش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه
ی عزیز مصر درمی آورد مکر زلیخا زندانیش می کند ، عاقبت بر تخت ملک
می نشیند از این " قِصَص " قرآنى هنوز هم نیاموختی؟ که اگر همه ی
عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد نمی توانند
پس به "تدبیرش" اعتماد کن به "حکمتش" دل بسپار به او " توکل " کن و
به سمت او قدمی بردار تا ده قدم آمدنش به سوى خود را تماشا کنی
........
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی..