سلام به همگی.
ببخشیداینقدر بی مقدمه اومدم.
بزارید ازاول تمام ماجرا روتعریف کنم.
امروزباستاره بعد ازکلاس(سفالگری)رفتیم پیش زهرا.
طبق معمول تا صبح بیدار مونده بوداون موقع خواب بود.
دیگه مارفتیم اونجاو منم چت روم به زهرا نشون دادم.
واومدم خونه باستاره وزهرا توچت روم حرف میزدیم.
یه امشبه که من زود خوابیدم زهراتقریباساعت ۲:۳۰بود که بهم زنگ زد.
منم بدخواب شدم ودیگه نخوابیدم.
تا الان که ساعت حدود۴:۴۳
وای خدارحم کنه.چند وقت پیش خونه همسایه مادزداومد.
در روشون قفل کردووسایل تو ماشین برد.
منم که دیگه خوابم نمیبرد.همش احساس میکردم صدای درماشین میاد.
با ترس ولرز رفتم پشت در ولی چیزی نبود
گفتم باباخیالاتی شدم.
اومدم بخوابم انگار یه نفر داره باشیشه بر رو شیشه پنجره میکشه.
رفتم بالا سرداداشم(یک ساعت پیش بیداربود)بهش میگم صدا میاد پشت شیشه.
محل نمیزاره میگه بروبخواب.
فقط خدا میدونه این راه اتاق تا پذیرایی چجوری رد کردم.
پاهام میلرزیدن.نمیتونستم سرپابمونم.
ازاونجایی که من آدم شجاعی هستم رفتم پشت شیشه نگاه کردم.
میدونید چی شد؟
هیچی نبود.
دلم خوش کردم گفتم حداقل تونستم یه دزد بگیرم.
ازشانس ما هیچی نبود.
اصولا ما آدم خوش شانسی نیستیم.
وای خدایا......
۱۰ دقیقه دیگه ساعت ۵ صبح میشه.
یعنی ۱ساعت دیگه قراربود من بیداربشم که آماده بشم برم کلاس.
راستی امروز قراره بریم باکاشی های شکسته کارکنیم.
گفته که کارمون به خودمون میده.
اگه خوشکل بودعکسش میزارم اگه نبود هم هیچی.
بسه دیگه حوصله نوشتن ندارم.
دستام میلرزن.
راستی تا یادم نرفته بگم واسم نظر خصوصی نزارید.فقط در مواقع خاص.
ما دیگه بریم
نظر فراموش نشه.
فعلا بای.