هم تجاوز کرده..هم با چاقو کشته..هم اسید ریخته روش...ضمنا کودک هم بوده این بیچاره....یعنی بچه هامون رو بفرستیم تو جنگل یا زندان قطعا دلسوزتر تربیت می شن...باور کنید!

نکته قابل تامل اینه که بفهمی جامعه با اون نوجوان چه کرده که اینگونه رفتاری "بازتابش" شده!!!!

درود بر همگان....چندیست حسنوشته هام رو در فیس بوک میزارم...اگه مایل بودید انجا دنبال کنید...سپاس

https://www.facebook.com/farshid.najafian

گستر

امدند برای گسترش....مردم هورا می کشیدند برای عدالت گستران من اما در خیال دام بودم!!!!(فرشید)

گله را به سختی از اتوبان شلوغ عبور داد...اما نرفت...چوپان بازگشت و گرگ را هم با خود به انسوی اتوبان برد...هیچ قصه ی چوپان و گله ای بی گرگ کامل نمی شود

هنوز به این موضوع فکر می کنم....من دیر گفتم بمان یا تو زود رفتی!!!!

سخت کار می کنم که تمامی زمینهای دنیا را بخرم....وقتی هیج جایی برای خاک کردن کسی نباشد شاید "مردن" تمام شود!

چه رسمی داری ای دوره زمونه.....


آرام شده بود.حتی از بچه های مدرسه و سنگپرانی آنها نمیترسید.نه صدایی نه جستجویی برای غذا و نه حتی فراری. تنها در مقابل درب حیاط خانه ای می نشست و زل زل به آن مینگریست. " کاش می شد مانند کبوتران پرواز کرد و به داخل حیاط رفت و روی شیشه ماشین روبروی او نشست و به چشمهای درشتش نگاه دوخت.کاش صاحبخانه مرا به داخل ماشین راه میداد تا به او نزدیک شوم...." کاش و هزاران کاش دیگر در ذهن گربه بذر میکاشت اما دریغ که از هیچکدام هیچ جوانه ای سبز نشد.

آری گربه عاشق شده بود. عاشق عروسک قورباغه ای که عقب ماشین آویزان بود. با آن اندام سبز و چکمه های مشکی بزرگ و آن چشمان درشت. هرچه زمان میگذشت گربه عاشق تر میشد و امید کمرنگ تر! آن شب تا سپیده بیدار ماند. صبح تصمیم خود را گرفته بود. ماشین که عقب عقب از خانه خارج شد گربه به سمت ماشین رفت و در چشمان عروسک خیره شد. گربه تنها عروسک و چشمانش را میدید. مست چشمان عروسک نزدیک و نزدیک تر میشد بی خیال از هر حادثه. هر دو اوج گرفتند. ماشین و گربه . ماشین بی خبر از گربه و گربه بی خبر از همه جا.........

و نا گهان چشمان عروسک نمناک شد....... 

ماشین که رفت صدای چرخ گاری سپور محل فضا را پر کرده بود. درب خانه مکثی کرد چیزی برداشت و دوباره گاری به راهش ادامه داد.

(تقدیم به او که رفت و تکه ای از قلبم را با خود برد)

نکته مهم: مطلب از نوشته های قدیمی ....که قدیمی نمیشه اما!!!!!!

خیلی یواشکی.....

یواشکی می شود غذایی را دوست نداشت ولی گفت به به چه غذای لذیذی...

یواشکی می شود به کسانی لبخند بزنید که از ایشان متنفرید...

یواشکی می توانید از بودن در کنار کسانی لذت ببرید که تحملشان عذاب اور است...

یواشکی می شود احساس خوشبختی کرد با کسانی که دیدارشان بدبختی کامل است...                        

یواشکی می شود کسی را دوست داشت یا نداشت...

یواشکی می شود عاشق کسی بود که نه دیگران بدانند و نه حتی خودش....

یواشکی می شود دروغ گفت و تازه باورش هم کرد...

یواشکی می شود خیلی کارها کرد...

اما باید حساب یواشکی های زندگی مان را داشته باشیم که از غیر یواشکی هایمان بیشتر نشود!

اگر بیشتر شد شک نکنید یواشکی ....خیلی یواشکی یک جایی...یک روزی...یک جوری مرده اید که خودتان هم خبر دار نشدید!!!!

سر بی بالش بلند باشد یا کوتاه چه فرقی می کند؟؟!!!!!

تازگی ها با بالشمان مشکل پیدا کردیم!! مشکل که نه ولی کمی دلخوری یا یک همچین چیزی..از ان مدلها که تو فکر می کنی طرف دلخور است و طرف فکر می کند تو و کلا جوی سنگین ما بین دو طرف ایجاد می شود. و طرفین هم هی با رفتارشان اوضاع را بدتر می کنند.

مدتی است دل به دل هم نمی دهیم و سر به سر هم نمی گذاریم. وقتی کلامی رد و بدل نشود هیچ اتفاقی هم که نیفتاده باشد خود به خود رابطه ها سرد و سنگین می شود. همین چند وقت پیش یک همچین ماجرایی ما بین ما و یکی از لنگه کفشهایمان ایجاد شده بود. چپی بود یا راستی یادم نیست اما زیاد طول نکشید که دوباره رابطه مان عادی شد. ولی بالش با کفش تومنی صنار فرق می کند!!!

کفش فوقش مثل همسایه روبرویی می ماند که تا چشم در چشم نشویم یادی از هم نمی کنیم و نهایتا سلامی از روی ادب یا اجبار اما بالش نقشش در زندگی مانند دختر همسایه می ماند که چه ببینی په نبینی همیشه در یادت هست.....حالا شما فکر کنید با یک همچین شخصیتی یک رابطه ی اینچنینی چقدر می تواند غم انگیزو دلگیر باشد.

چند باری خواستیم بشینیم رو در رو حرف بزنیم و مشکلی اگر هست را بر طرف کنیم اما نشد ..یعنی هر دو نسبت به هم شرم حضور داریم...دلم می خواهد این شرم و خجالت را کنار بگذارم و بگویم یادت هست چه حرفهایی بهم می زدیم...حرفهایی که فقط می شود به یک بالش گفت ...رازهایی که فقط یک بالش می تواند در دل نگهدارد...انروزها که یادم میاید دلم می خواهد بروم از روی تخت برش دارم و محکم در اغوشش بگیرم...اما چه کنم که این غرور لعنتی نمی گذارد! اصلا این غرور لعنتی زندگی ادم را خراب می کند..تازه خودش خیال می کند باعث سربلندی ما شده..غرور را می گویم! اما سر بی بالش بلند باشد یا کوتاه چه فرقی می کند..سر ما بالش می خواهد ...یعنی اینروزها بیشتر دل ما بالش می خواهد تا سر ما!!!!!

این ماه هم می گذرد و دل تنگ ما نه!!!!

دختر همسایه مان تازگی های هی به شهر رفت و امد می کند و ما اصلا خوشمان نمی اید اما زورمان به نگذاشتن نمی رسد!!!! و تازه ما را زیاد جدی هم نمی گیرند و از همه مهم تر ظاهرا اصلا به ما ربطی هم ندارد . البته شهر رفتن چیز بدی نمی باشد تنها بدی که دارد اینست که وقتی به شهر می رود پس در ده نیست و ما دلمان برایش تنگ می شود گرچه در ده هم که باشد ما تقریبا که هیچ دقیقا کلی به کلی او را نمی بینیم اما همین که در ده باشد خیالمان راحت تراست....البته خواهر با کلاسمان چند سالیست به شهر می رود و هی درس می خواند و ما برای او دلمان تنگ نمی شود فقط دلمان برایش می سوزد...خواهر هر کسی تا حالا اینهمه به شهر رفته بود و درس خوانده بود یک شوهری یا لااقل خواستگاری از یک جایی پیدا کرده بود اما فعلا که همچنان درس می خواند!!!!

کمی هم نگران شانس نداشته ی خودمانیم..اگر یکهو خواستگار شهری پیدا شد ما چه خاکی بر سرمان بریزیم!توی همین ده هم ما خواستگار درجه سه و چهار به حساب می اییم...تازه حالا که نه! بعدا که بزرگ شدیم و به تمام ارزوهایمان رسیدیم!!!! حالا یکهو ادم شهری پیدا بشود ما را کاملا له کند خوب است؟ خوشتان می اید!!!

و اما این ماه...این ماه علاوه بر قیمه و خانه ی خالی کامبیز که رشد چشمگیری دارد و ما شدیدا استقبال می کنیم  یک خوبی دیگر هم دارد که می شود دختر همسایه مان را بیشتر ببینیم از برکت این ماه!! تا امروز هم برکتش را نشانمان داده...ماه را می گویم...یک بار و البته هنوز امید وار به ادامه ی برکاتش هستیم.....

کامبیز می گویدامسال نهم و دهم را نباید سرسری بگیریم و نهایت فیض را باید ببریم...از حالا هم برای تمیزتر فیض بردگی کارتهایی با شماره تلفن و عکس پرچم و شمشیر و اسب اماده کرده و می گوید اینجوری حرفه ایی تره!!و معتقد است درب فیض که همیشه باز نیست...و مهاجم فرصت طلب نباید این باز شدگی ها را ندیده بگیرید..

ما سری تکان می دهیم اما دلمان فقط برای دختر همسایه مان تنگ می شود و از هر چیزه  بازی فقط دوست داریم او را ببینیم...

این بار انشایمان خنده دار نبود ...حالا مال ماه است یا دلتنگی خودمان یا هردو نمی دانیم ولی اصلا بهتر ننه بزرگمان می گوید هر کس بخندد در این ماه سنگ می شود..ما هم که کلا 8-9 تا دوست در این ده نداریم که برایشان انشاهایمان را بخوانیم و انها نظر می دهند..اینها اگر سنگ بشوند ما چه خاکی بر سرمان بریزیم...ها؟!! بعد از ماه خنده ممنوع باز هم خنده دار خواهیم نوشت ...ماه که همیشه نیست تمام می شود اما ...اما دلتنگی ما که هنوز...همیشه  هست چه؟؟!!!!

                                                           فیض زیبا و بی خطری داشته باشید_ کودک روستایی فهیم                                                           

چای . نان . پنیر و لنگه کفش!!!!!

صبح با صدای حول انگیز باباجانمان از خواب به طرز معجزه اسایی سالم و بی سکته بیدار شدیم. اقاجانمان در منتهی الیه حیاط بر روی بلوکی در افتاب نسشته و با ننه جانمان که در خانه حضوری سیال دارد شدیدا گفتگو می کند.

با توجه به مسافت میان گفتگوکننده ها و صدای گرم و رسای اقاجانمان تقریبا تمای ده بگونه ای محرم اسرار خانه ما می باشند. از هر چند کلمه یکیش "مذاکره" است!

چای و نان و پنیر در کنار هم انتظار بلعیدگی تلخی می کشند و ما که هنوز کمی گیج خواب و اندکی لرزان از ابی که به صورت زده ایم به حرفهای اقاجانمان در حالت توفیق اجباری توجه می کنیم. "تعامل سازنده می فهمی یعنی چی؟!" ما که لقمه در گلویمان پشتک وارو می زند چای را سونامی وار به یاری اعضای گوارشی فرستاده و با اولین بسته ی تنفسی !! می گوییم: ها؟!!نه ! یعنی دقیق نه!!   . بی توجه به جواب ما ننه جانمان می پرسد کی اول ادم فرستاده ؟! اقاجانمان می گوید: اونا...می گن اونا اول ادم فرستادن...البته....هنوز دقیق معلوم نیست!!!!

کفشها را به سرعت می پوشیم و سریع به سراغ کامبیز این دوست همه چی دانمان می رویم.حرفهای اقاجانمان را کل ده با هم پچ پچ می کنند البته پچ پچ ما دهاتیها زیاد فرقی با فریاد شهریهای متمدن ندارد!

زیر درخت گردوی حیاط کامبیز دراز کشیدیم و با دقت فراوان به حرفهای کامبیز توجه ویژه می نمایم و البته مرورگر وار در لابه لای شاخه ها و برگها دنبال یک گردوی شاید در رفته از دست خاندان کامبیز می گردم

ظاهرا قرار است با بلوریها با حرکتی موزون و لطیف وارد مذاکره بشویم. بلور دهاتی دور از ما می باشد. بلوریها ادمهای بد ذات و بی پدر مادری هستند که نگو! و با ما دشمنی قدیمی دارند و تازه هرچه بلا سر ما می اید کار همین بلوریهاست!!

کامبیز می گوید کدخدا از بس ادم خوب و با ادبی است گفته شاید بشود  با این پدر سگهای زبان نفهم یک جوری کنار امد که باعث خوشبختی هر دو دنیای انها و هدایت بلوریهای گمراه خدانشناس شویم و ما که اکراه داریم اما سگ خور!!!!!!!!!!!!!

حالا قرار است چنتا از ما با چنتا از انها در یک جایشان که بی طرف است بروند و حرف بزنند اما....اما دو مشکل خیلی مهم داریم!

اول اینکه ما در تمام دوران حیات خودمان فقط به انها فحش دادیم و حالا حرفی دیگر برای زدن به انها بلد نیستیم!!!!!

دوم اینکه هیچ کدام از اهل ده ما تا امروز هیچ یک از بلوریها را به چشم ندیدیم و نشانی هم از انها نداریم!!!

و ما که به دقت به تمام  حرفهای کامبیز گوش می نماییدیم فریاد زدیم یافتم...یافتم....

کامبیز هراسان سیخ شد و ما را زل زل نگاه کرد ...گفتم مشکل با چوب حل می شود ...یه چوب دراز!!

کامبیز اشفته اوضاع پرسید :برای کی ؟!!

و با دست اشاره کردیم برای کی نه برای این!! این گردویی که ان بالا پشت برگ پنهان شده... هیچ گردویی تا ابد نمی تواند پشت برگها سنگر بگیرد.....

البته چوب دراز خوش دست پیدا نکردیم اما مهم نیست...هرجا که چوب دراز خوشدست نبود لنگه کفش که هست!!!بسیار موثر هم می باشد برای گردو اندازی..انهم گردوهای پر مغز!!!!

                                                                                            کودک روستایی فهیم

"نظر " دادنیست؟ زدنیست؟ کردنیست؟شدنیست؟

امروز انشا نمی خوانیم و می خواهیم کمی از حال و هوای ده مان برایتان بگوییم. نیست اکثر شما همکلاسی ها جدید هستید که اگر نبودید هم فرقی نمی کرد که کم حافظه گی خصلت هم ابادیهایمان می باشد عجیب!

ده ما ده خوبی است. کدخدایی دارد که ادم بسیار مومن و خداترس و اگاه به امور خانواده اش هم نیست!!! با این وجود به همه چیز ما کار دارد و احساس مسولیت در امور همه ی چیزهایمان می کند...

بابایمان بسیار زحمتکش می باشد و انقدر حاصل دسترنج و عرق پیشانیش را خورده که به یاری دیگر اعضای بدن  اعتقادی ندارد!!نه اینکه کم عقل و هوش یا بی فکر باشدها...نه! برعکس از این امکانات در جاهای بیخودی بسیار  استفاده می نماید و فقط در کار و مبحث نان اوری از بکارگیری این موارد چندشش می شود!

ننه جانمان هم علاوه بر ایجاد استرسهای بسیار بی مورد و جنجال افرینی و بحران زایی های الکی در محیط گرم خانواده اشپزی و کارهای خانه هم انجام می دهد...

خواهری داریم که مجرد است و در تهران درس می خواند و حرفهای با کلاس می زند که البته بابا و ننه جانمان خیلی با دقت مراقب حرفهای خواهرمان می باشند که مبادا حرفی بزند و انها بدون تو دهنی زدن مناسب از ان بگذرند!!!

ننه بزرگی داریم که با ما زندگی می کند و بیشترین وقت خانواده صرف اشنایی ایشان با مسایل مدرن و اختراعات بشری کاملا به هدر می رود...زیرا پس از ساعتها و گاهی روزها توضیح کاربردی اختراعات جدید به زبان ساده ی ساده ی ساده...برمی خیزد و می گوید : خوب که چی بشه حالا؟!! و اب سرد که نه...قالب یخی را در سر طرف مقابل خورد می کند!

همسایه ی داریم که یک دختر دارد که به شما ربطی ندارد!!!

کامبیز دوست و الگوی ماست و تازه ماهواره هم دارند !

و راستی یک ملا شلمرودی هم داریم که کلا یاد و خاطره می باشد از بس قبل از همه کس و همه چیز بوده...باباجانمان می گوید قدیمترها که بابابزگمان هم یادش نمی اید این ملا شلمرودی قدش 180-90 1بوده و از بس راه رفته در طول این سالها حالا قدش تقریبا انداره ی ما است...فوقش 150! البته ننه بزرگمان می گوید نظر کرده است...ما دقیقا نمی دانیم نظر چه کسی او را کرده اما ماخودمان یک مداد داشتیم که از بس جنسش خوب بو د خراب نشد...کم کم تمام شد!!!

از جلسه بعد هی برایتان از اتفاقهای ده انشا خواهیم نوشت برای شما دهاتیهای عزیز همکلاسی...تمام.


                                                                                                        کودک روستایی فهیم





امده ام شاید بشود ....شاید!!!!


امروز اولين جلسه كلاس روستاييمان ميباشد بعد از نزديك 1 سال تعطيلي! و ما خيلي خوشحال مي باشيم.كامبيز همكلاسي جديدمان است و ما با او رابطه مشروع دوستي داريم. و او براي ما الگو است معلم كلاسمان عوض شده.. دخترهاي كلاسمان هم از نگاه ما كه نامرهميم! قايمشان كردند تا ما حواسمان به درس و مشقمان باشد اما من و كامبيز در راه مدرسه هوش وحواسمان به طرف آنها پرتاب مي شود...تازه كامبيز اينها آنتن دارند در كلي جهت و الگوي كامبيز كه خودش الگوي ماست ... آن پسره ي هيكل قشنگه ي "جم" است كه خيلي زن مردم دار است.

خواهر با كلاسمان هنوز هي دانشجو مي باشد ولي خواستگار ندارد! و هي باكلاس تر هم مي شود و ننه جانمان برايش دعا مي گيرد از قنبر دعا خوان كه با حفظ سمت جنگيري هم ميكند. و خواهر با كلاسمان مي گويد بايد برايش جنگير خصوصي بگيرند در شهر تازگي مد شده و بابايمان كمربندش را نشان خواهرمان ميدهد و او كه خيلي باكلاس است بي خيال پيشنهادش مي شود.

خلاصه اوضاع روستايمان خيلي خوب است وگویا کلید بعضی سوراخ و سمبه ها پیدا شده و البته هنوز خود سوراخها یافت نشده که می شود انشالله....

به جز بعضي آدمها كه كم شده اند و بعضي چيز ها كه زياد شده اند و بعضي حرفها كه نمي شود در انشا نوشت و موضوع انشا هايمان كه ديگر دلبخواهي نيست

و دخترها كه همش حواسمان را پرتاب مي كردند و تا فاصله ي مطمئنه دور شده اند

و نان سفره  كه خميرش را هم مي خوريم و تا صبح مثل حيوان به خودمان مي غلطيم و ...

هيچ چيز تغيير نكرده ...............

و آها يادمان رفت بگوييم فقط بابايمان بي ادب شده و بالاي شير گاز و آب و كليد برق و زنگ در خانمان...حرفهاي زشت و فحشهاي ناموسي نوشته كه  بي اجازه ي او  حمام و توالت و آشپزي ممنون است و حتي زنگ بزند فحشها شاملش مي شود و سنگ بزند بهتر مي باشد.

ما هم كه دوبار آمديم كه از روستايمان برايتان تعريف كنيم. قربان سر همه ي شما

                                                                                                    كودك روستايي فهيم

توضيح 1: نوشتن پس از قريب به 1 سال خيلي سخت است و اين را از ضعيفي متن متوان حدس زد. در متون بعدي كم كم جبران خواهم كرد.

توضیح 2: ای بابا.....توضیح نداره که....خیلی داغونتر از این حرفاست...حالم رو می گم...حالیته!!!!



نام شعر : گفتم بدوم ...             شاعر : محمد علی بهمنی           نوع شعر : غزل
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

درد بزرگ شدن....

سلام....حال شما خوب است؟ حال ما از این گند تر تا به حال نبوده!!!!

خیلی وقت است انشا ننوشته ام....کلاس هم نمی ایم....اما یکهو دلمان تنگ شد و برای شما اقای معلم و بچه دهاتیها این نامه را نوشتیم...

ما تصمیم بزرگی گرفتیم و می خواهیم بزرگ شویم! خسته مان شد از کودک بودن...اخر به چه دردمان می خورد این کودکی...حالا هی ننه و اقاجانمان بگویند کودک فهمیده باز به دردمان نمی خورد

بزرگ باشیم بهتر است حالا فهمیده هم نباشیم فدای سرمان ...

کودک بودن یک فایده ای بیشتر نداشت و ان هم این بود که هر جا اسلام وسطش خط جدایی سکسی کشیده بود ما هر کدام طرف می خواستیم می رفتیم و سرمان را بزگونه پایین انداخته به مجلس زنانه وارد می شدیم...و اینجوری بیشتر دختر همسایمان را دید می زدیم

اما حالیمان نبود که تا چراغ سبز سمت بانوان برای ما روشن است یعنی کسی ما را به چیزی حساب نمی کند چه برسد به مرد!!!!!

و هی میدیدیم همه لپمان را می گرفتند و شوخی های بی ادبی با ما می کردند نگو ما را کلا هالوی بامزه فرض می کردند....

و خلاصه اینکه.....................

شد انچه نباید می شد....و این کودک بودن اشغال لعنتی کار خودش را کرد.....

همین را می خواستید؟!!!! حالا حمار کیف !!! شدید؟!!!!

بله دختر همسایمان شوهر کرد...........................خودش می گوید شوهرش دادند.............. ما دقیقا نمی دانیم شوهر دادنیست یا کردنی!!!!! اما رفت..........

حالا دلش با ما باشد یا با هر خری دیگر چه فرقی می کند....خودمان به گور سیاه...به پشکل بز کامبیز...به پیشاب الاغ اقاجانمان اما این دلمان ترکیده .. جواب دلمان را نداریم...

دیگر هر چه انشا نوشتیم و هی به به کردید بس است...شما چه می دانید کودک بودن بی دختر همسایه یعنی چه!!! چه می دانید بی خبری از دختر همسایه یعنی چه!!!! شاید هم بدانید...خیر سرتان چه بدرد من می خورد....ها؟!!!

دیگر ملالی نیست جز درد بزرگ شدن!!! که خودش بزرگ شدن را می گویم...دردی باعث یکهو بزرگ شدنمان شد... ما البته نمی دانیم بزرگ شدن درد دارد یا درد باعث بزرگ شدن می شود!!!!

سلام یکایک همکلاسیهایمان را می رسانیم....حالمان بهتر شد باز برایتان نامه می نویسیم...




گاهی.....

و گاهی خسته می شویم....از تکرار.....از تکراریها....

و گاهی حادثه می خواهی....چیزی بر خلاف مسیر روزانه....بر خلاف ریتم یکنواخت زندگی....

و گاهی دلتنگ می شوی....برای هیچکس...برای هیچ جا.....برای زمانی که گدشته نیست...حال نیست...اینده هم نیست.....

و گاهی .........

همین!!!!

امیدی هست!!!!

پارسال در چنین روزی کودک فهیم روستایی به تولد دختر همسایه دعوت نشد!!! چه زود گدشت!!! امسال شاید بشه ...هنوز امیدی هست براش چرا که امسال بدلیل همزمانی با روز شهادت امیر المومنین ممکنه کمی دیرتر برگزار بشه شاید تو این فرصت کودک فهیم ما هم  دعوت شد......شاید هم هیچی!!!

من...سیفون..."او"....(کمی تا قسمتی +16

صبحها با صدای سیفون همسایه بالایی از خواب بیدار می شوم...شبها دیر به خانه می اید شام میخورد و می خوابد از خستگی نای مستراح رفتن را ندارد و به همین دلیل  صبح زود به این مهم می پردازد اساسی!!! و این گونه من سحرخیز می باشم!!!

صبحانه کمی خامه در چای می ریزم و هم می زنم اما نمی خورم...شاید قهوه شاید هیچ... کمی پاستیل  برای گنجشکها می ریزم در بالکن... ندیده ام تا حالا از ان بخورند اما مهم نیست!!!

لباس می پوشم...شلوار چرم با کت و کراوات...خوشم نمی اید....پالتوی قدیمی با شلوار جین جالب نمی شود یک شلوارک و دیگر هیچ این عالیست اما احتمالا تاکسی نخواهد ایستاد برای مسافری با این لباس پس لباسی مورد پسند راننده ی تاکسی می پوشم!!!

روبروی ایینه می ایستم...نگاهی به شانه می اندازم...با دست موهایم را مرتب می کنم...خیره به ایینه می نگرم...کسی هم درون ایینه به من خیره شده است کسی شبیه من....اما خوشبخت تر....ازاد تر.....!!!

چند قدم از ایینه دور می شوم بر میگردم او هم ..."او" همان منم در ایینه اما خوشحال تر....او عجله دارد که برود اما من میلی به رفتن ندارم...

من باید سر کاری بروم که دوست ندارم...جایی که از ان متنفرم.....ادمهایی که حالم از انها بهم می خورد...و بعد ظهر می شود...تنهایی کوفت هم نمی توانم بخورم اما هر حیوانی باید غذا بخورد و این کار احمقانه تا زنده ایم ول کنمان نیست به خانه بر میگردم روی کناپه ولو می شوم خسته.....نه از کارهایی که انجام داده ام از کارهایی که دوست دارم انجام بدهم اما هرگز نتوانسته ام!!

یک کار دوست داشتنی...یک یار دوست داشتنی....که حالا جایی دیگر است....با کسی دیگر...مشغول....نمی دانم شاید مشغول عشقبازی شاید دعوا....شاید ظرف می شورد یا غذا می پزد یا هر چیزی....مهم اینست که کسی دیگر و را می نگرد البته شاید هم نمی نگرد!!!

سیگاری روشن می کنم اما نمی کشم حتی گوشه ی لبم هم نمی گذارم تنها روشن کردنش را دوست دارم...و کم کم می خوابم اما هنوز در فکر "او" هستم....به "او" حسادت می کنم !!!

صبح که از هم دور می شویم او بی نگرانی از پول اجاره خانه و قبض و کار  در ایینه ی ماشینی روبروی درب خانه ی انکه دوستش دارد منتظر می ماند...بعد با هم به ایینه ای که رو به باغی یا پارکی اویزان است می روند و زیر سایه ی درخت افتاده در ایینه می نشینند با هم حرف می زنند می خندند...به درد و دلهای هم گوش می دهند و نگران گشت ارشاد هم نیستند ....نهار را در ایینه کاری ستون رستوران سنتی روبروی میزی پر از غذا با هم میل می کنند و شاید پس از گشتی در ایینه های هر کجا که دوست دارند سری هم به ایینه ی اتاق خوابی مجلل بزنند و نمی دانم کی این کارناوال عشق و حالشان تمام می شود....

من در کنار انکه دوستش دارم راه می روم....او می ایستد بالا را نگاه می کند من چند قدم جلو تر بالای سرم را می نگرم...پیرزنی سطل ابی را بر من خالی می کند ناگهان می پرم...خیس نیستم اما هنوز صدای اب می اید......صبح شده و صدای سیفون همسایه ی بالایی می باشد....و یک روز دیگر......برای من و البته برای "او"!!!!!!

سلامتی....نوش!!

بعد از مدتی فرصت دیدار دوستان قدیمی مهیا شد... محفلی خلوت...

طعامی ساده...ماستی...پیکی....و ما سه نفر....

صحبت از امروزمان شد که هر یک گرفتار تر از دیگری.... و پیکی پایان هر عرض حالی... سلامتی...نوش!

و شب کم کم می گذشت و اینک مشتی خنده از خاطرات گذشته نصیبمان شد ...سلامتی ...نوش!

شمار پیکها که به ۵ رسید یا ۶ یا شاید بیشتر سخن به آرزوها رسید و آغاز کردیم...سلامتی...نوش!

دوست ما دوست داشت ریس دولت شود بی تقلب و خدمت رسانی کند بی دروغ و اختلاس......

و پیش از آن نیاز داشت به دولتی و کابینه ای... و مرا گفت : وزارت فرهنگ را تو بپذیر...

و من نپذیرفتم...که رشته ی من فنی می باشد  و عمری در باب آی سی و جریان و مزخرفاتی اینچنینی خواندم و مرا چه به فرهنگ...

و او اصرار داشت که این اشتباه تو در انتخاب رشته ات بوده و تو کلا عوضی رفتی و باید بپذیری و اصرار پشت اصرار و من که هرگز هرگز که این انتخاب ناصواب است و راه ناصحیح... و کم کم مشاجره بالا گرفت که او پذیرفت با اکراه....

کمی سکوت و پیک ...سلامتی...نوش!

یکباره از جا پرید که وزارت علوم را باید بپذیری بی هیچ بهانه...... و من این را نمی توانستم که مدرک من کم داشت همچنان از دکترا...و او گفت می خریم و من این ذلت را نمی پذیرفتم و او را هشدار دادم که این انتصاب پایه های  دولتت را می لرزاند و هزاران تهمت خواهی خورد و او اصرار می کرد که لازمه ی وزارت  صداقت است و من در تو دیده ام بسیار و از من که خدمت مهم است اما وجدان را چه کنیم که من را چه به وزیر وزارتخانه ای که هزاران از من بهتر در آن باشند و خلاصه تا پایان شب این جدل ادامه داشت و جالب تر که آن دوست سیم هم بدتر از من پذیرای هیچ پستی نبود!!

 و هی پیک هی سلامتی هی نوش!

درست یادم نیست که بر سر مشاور کدام وزریر به توافق رسیدیم که مشاور بی مزد و منصب بود و وجدانمان آسوده و  خدمت در حد توان....

صدای گوشی همرا از خواب بیدارم کرد...از بانک بود که تذکر می داد قسطم چند ماهیست که عقب افتاده و به ناچار بی خداحافظی دوستان را که کناری خوابیده بودند ترک گفتم .. کمی سرم درد می کرد و مسیر خانه تا بانک  را به دولت دیشب می اندیشیدم و تلاش می کردم با مستی...خدمت...مردمی...دروغ...مدرک...وجدان...سلامتی...نوش.....

جمله ای بسازم ....شد یا نشد....شاید بشود....شاید هم  تو بتوانی!!!

دیالوگهایی بدون تاریخ انقضا!!!

چند دیالوگ ماندگار از فیلم " حاجي واشنگتن" علی حاتمی :


فکر و ذکرمان شد کسب آبرو. چه آبرویی ؟
مملکت رو تعطیل کنید. دارلایتام دایر کنید درست تره .
مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می آید.
قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می کند، نفوس حق النفس می دهند.
باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم.
میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل تر .
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده.
چشم ها خمار از تراخم است.
چهره ها تکیده از تریاک.
خلق خدا به چه روز افتادند از تدبیر ما؛ دلال، فاحشه، لوطی، لـله، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خودش شغلی است.
ملیجک در گلدان نقره می شاشد.
چه انتطاری از این دودمان با آن سرسلسله آخته ؟
حقیقتا ما تمدنی کهن داریم یا کهنه!!!!!!...........

اگر خورشت قيمه بودم.....

كودكي را درست يادم نمي آيد اما در اوايل نو جواني...خيلي اوايل ....تقريبا همان كودكي..... آرزو داشتم پلاستيك بودم!! از اين پلاستيكهاي نازك كه روي آبنبات و لواشك بود. و گاهي روي بستني هاي يخمكي هم بود. هر وقت مي ديدمش در قفسه ي بقالي محله مان بي صدا لب بر لب آبنبات گذاشته و حالي مي كرد...نه پولي مي داد...نه نگران تمام شدنش بود و نه حتي كميته كاري به كارش داشت!! همان روزها كه آستين كوتاه جرم بود و تي شرت رنگي فحش!! آنوقت اين پلاستيك لب به لب آبنبات هي مي مكيد...مي خورد .. مي چشيد .... بي خيال برادران پيراهن سفيد شلوار سبز.....

كمي بزرگتر كه شدم دوران آشغال درس و مشق و كنكور بود. و مادران محترمه كه رقابتي داشتند در پز فروشي هوش و نمره و زرنگي فرزندانشان....اسبهايي كه مادرانشان در رقابتي به نام كنكور روي آنها شرط بندي مي كردند!! هر چه كرم كتاب تر احتمال برنده شدن بيشتر... در همان سالها به ماشاالله حسادت مي كردم!! ماشالله كسي نبود...كلمه ماشالله را مي گويم..دوست داشتم من كلمه ماشالله بودم. هميشه در خوبيها بكار مي رفت.مثلا مي گفتند فلاني كنكور قبول شده ماشالله يا دخترش همه ي نمراتش بيست شده و همه مي گفتند ماشالله... ولي كسي نمي گفت پسره ۱۰ تا تجديد آورده ماشالله!

اوايل دانشگاه بود...و عشق و عاشقي تازه ما را آدم حساب مي كرد..و من از هول حليم آش نخورده دهانم سوخت! آري با سرعتي باور نكردني در عشق شكست خوردم و يكهو دنيا برايم بي معني شد..هيچ حادثه ي بزرگي هيچكدام از عصبهايم را نمي جنباند حتي يك ذره در همان شرايط بود كه روزي هزار بار آرزو مي كردم اي كاش خورشت قيمه بودم!!! اگر خورشت قيمه بودم دنيا كاري به كارم نداشت. در عزا..در عروسي..در وليمه ها.در نذريها..در همه جا بودم با اين وجود و اين همه فعاليت در تمامي صحنه ها كسي حضورم را به چيزيش  حساب نمي كرد.. تازه در بعضي مراسم رايگان به منوي غذا اضافه مي شود و خوب باشد يا بد هيچكس نظري راجع به آن نمي دهد و هر وقت چشمم به خورشت قيمه مي افتاد اشك در چشمانم حلقه مي زد و در خواب گاهي به اين آرزو مي رسيدم...چه حيف تنها در خواب!!

تازگيها يك لاك پشت گيرم آمده...از نوع كوهي.. گاهي فضولات گربه مي خورد...آرام راه مي رود...بسيار محتاط و ترسوست... نه مي خندد نه گريه مي كند..نه عادت مي كند..نه دلتنگ مي شود نه اهل درگيري و الواتيست...عمرش هم ظاهرا طولاني مي باشد...عجيب است حيوانات كثافت خور و آشغال دوست و بي خاصيت  عمري طولاني دارند...مانند كلاغ! اين روزها لاك پشت كه راه مي رود يك جوري نگاهش مي كنم...اگر لاك پشت بودم هم بد نبود....نمي دانم شايد كم كم به اين بي خاصيت هم حسادت كنم!!!

از اون بالا كفتر مي آيه......

ما در روستايمان به جز حاج ملا شلمرودي يك ملاي ديگر هم داريم كه گاهي حرف ميزند اما بيشتر فحش مي دهد! و از تولد تا مرگ همه اهالي خاطره دارد يعني كلا خاطره است... و يك فايده ديگرش اينست كه شاهد ماجراست!!!! هر كس هر ماجرايي را از گذشتها نقل مي كند او را شاهد مي گيرد و كسي نمي داند قبل از او چه كسي بوده...بابا جانمان مي گويد زنده ماندن اين آقا كار اسراييل گور به گوري است و حتما در سيستم زنده مرده عزراييل هم ويروس فرو كرده... و كامبيز (الگوي جوانيمان) مي گويد از بس راه رفته كوتاه شده و او نمي ميرد بلكه تا چند سال ديگر كم كم تمام مي شود مثل مداد !!!!

بلوريها يك مشت آدم نامرد هستند كه چندتا روستا آنطرف تر زندگي مي كنند... و ما با آنها خيلي بد مي باشيم در حد مرگ بر!! ما اعتقاد داريم تمام بديها كار بلوريهاست... آفت/ خشكي چاه / مرض / معتاد شدن جوانهاي روستا / و حتي طلاق دادن دختر دختر خاله مان همش زير سر اين بلوريها مي باشد اما يك بدي كه دارد نبض شير در دستشان است وشيرهاي  ما را مي خرند. چند روز قبل برادرهاي صحنه دار ما ريختند و مغازه شان را در روستا داغان كردند و بزرگان ده خيلي تعريف كردند اما فردا كه شيرهاي ما روي دستمان ماند همان بزرگان با براداران صحنه رفتند براي دست بوسي و مغازه شان را هم تعمير كردند و حالا آنها هم هي ناز مي كنند و البته بزرگان ده ما محكم و با اقتدار التماس مي كنند فعلا!!!!

اين روزها هر جا در روستا مي نشيني صحبت از كفتر بازي حيدر است!! حيدر كفترباز جواني علاف و بي ادبي است كه به شغل كفتربازي مشغول است شديدا...چند روز پيش يك كفتر از آسمان بلوريها را گرفته... و حالا يك گروه تشكيل داده به نام "از اون بالا كفتر مي آيه..." و هي از خودشان تعريف مي كنند و البته بلوريها مي گويند كفترشان مريض بوده و خودش افتاده و حيدر مال اين حرفها نيست اما ما نمي دانيم حرف كدام را باور كنيم از بس هردو دروغگو مي باشند..و حالا حيدر وضعش خوب شده است و يك شلوار خيلي گشاد مي پوشد و كفتر را درون آن مي گذارد و نفري هزار تومان مي گيرد و داخل شلوار را نه نه...كبوتر را كه داخل شلوار است نشان مي دهد!!!

يكمي هم از خودمان برايتان بگويم كه....كه دلمان براي دختر همسايه مان كوچولو شده... و چند شب پيش خوابش را ديديم كه بر يك جاي بلند پشت ميكروفن ايستاده و مشتي چيز هم بر ديوار پشت سرش بود و يك حرفهايي مي زد كه من نمي فهميدم و هر چه داد مي زدم صداي مرا نمي شنيد و كامبيز مي گويد تعبيرش اينست كه او به يك جايي مي رسد و تو را ديگر دوست نمي دارد و از كجا معلوم شايد خوابمان چپ شد!! ما كه هنوز مرد مرد هم نشديم!!!!

يكم: نظرهاتون رو هر جور دوست داريد بنويسيد اگه خطر داشت براي مشاهده تاييدش نمي كنم!!! به جون خودم!!!!!

دويم: اگر خيلي به وبلاگ شما دوستان عزيز نمي يام باور كنيد شديدا كمبود وقت دارم ...باور كن!!!


فرهنگ جيش زدايي!!!!!!

در روستايمان خبرهاي جديدي بروز كرده و ما از بس گرفتاريم نمي توانيم خودمان را به روز رساني كنيم پس شايد از اين به پس خبرها را با وراجي كمتري به گوش شما فرو  كنيم!! و كمي حرف مفت ميزنيم....

يكمندش: از چندي قبل قرار بود ما را ديش زدايي كنند در راستاي آفت زدايي كه البته آقاجانمان مي گويد آفت زداييشان بدرد عمه شان مي خورد و حالا نمي دانيم اين ديش زدايي بدرد كدام عضو خانواده شان مي خورد!! حاج ملا شلمرودي مي گويد ديش چيز زائدي مي باشد و كامبيز مي گويد زائد حرف بدي است و معمولا چيزهاي زائد را با داروي نظافت از بين مي برند اما اين بار اينها(؟!) كار همان دارو را انجام مي دهند تازه بي خطرتر هم هست...خدا خيرشان دهد. ما خودمان كوچولوتر كه بوديم ديش زدايي مي كرديم از خودمان! اما بزرگتر كه شديم و زبانمان راه افتاد فهميديم بايد جيش زدايي  كنيم ! اما اين طرح نشد كه نشد اولا تعداد اينها خييلييييي كمتر از ديشها بود و تازه بابايشان دعوايشان كرد و داخل خانه خودشان نتوانستند ديش زدايي كنند و كلا بي خيال شدند......

دويمندش:ريس صندوق محلمان دزدي كرده از صندوق در روز روشن و چون فرار نكرده از بس پرو بوده گير شوراي معتمد روستايمان افتاده... و چندين شب در خانه شوراي روستايمان مورد استهزاء قرار گرفته و هي بهش خنديدند كه چرا در نرفته و گير افتاده و در شب آخر ريس صندوق پاك ترين آدم و صادق ترين روستايي معرفي شد!!! و نمي دانيم از كجاي اعضا يك خبري در رفته بوده كه كامبيز خبر دار شده است و مي گويد وقتي اعضاي محترم مي خنديدن به ريس يكهو ريس عصباني شده و كلي پرونده را از يك جايش در آورده و يكمي از داخلش را نشان اعضا داده و اعضا ديگر نخنديدند.......

سيمندش: اي تف به اين اقبال ما!! ما كه از كل مدرسه و مدير و معلم و درس و مقش....به زنگ ورزش عشق مي ورزيديم گند شده است توش رفته!!! زنگهاي ورزش آقاي پرورشي(يادتان هست كه؟!همان كه امسال به ما تزريق شده است و يك چهره اي مبهم در ميان انبوهي ريش قرار دارد!!) مي آيد و براي ما فرهنگ سازي ورزشي مي كند! حركات بعد از گل زدن را به ما شرعا و عرفا ياد مي دهد...كه جاي حساسي به جاي حساسي برخورد نكند!!جاي حساسي به جاي غير حساس هم بر خورد نكند و اصلا جاي غير حساسي به جاي غير حساس هم برخورد نكند و آخرش عصباني شد و گفت :گور بابايتان كلا با هم بر خورد نكنيد!! الفاظ ركيك نگوييد و نهايتا از حيوانات اهلي جهت ابراز خشم به يكديگر بهره برداري كنيد! (مانند خر ...گاو...بز...)و حالا قباد كه البته معروف است به قباد شاشو چون در كنار زمين شلوارش را پايين كشيده و ........خلاصه منشوري شده يعني شورش را در آورده و شامل بند جيش زدايي گشتيده است و آقاي پرورشي از اين جور شكر ها مي خورد و خدا كند مرض شكر نگيرد زيرا مي گويند مرگش تدريجي مي شود ......


حرف خودماني:

يكم: دير به دير مي نويسم كه خيلي هم كار زشت و ناپسنديه...مي دونم اما گرفتار بودم باور كنيد!!

دوم: شايد اين مدلي نوشتن در سرعت به روز رساني موثر باشه!! البته اينجا شيراز است و كلا :چرا عاقل كند كاري.!! همين..

سوم: 8سال قبل در چنين روزي تحصن يك هفته ي ما در دانشگاه آغاز شد ...يادش گرامي.....

يخچال سايد باي سايد و طويله ي مش ظفر لبنياتي!!!!

و پس از چند ماه آسودگي خواب و خيال و تنها به مقبره اموات مدرسه انديشيدن دوباره با مشت و لگد و فحشهاي پدرانه و نفرينهاي مادرانه راهي مدرسه شديم!!و دوباره بايد به اموات و بستگان درجه يك آقاي مدير و آقاي معلم هم اساسي فكر كنيم!!!!

چهره ي همكلاسيهايمان را كه ديديم حالت اتوبوس سواري در جادهاي پر تل و تپه بهمان دست داد!!

و فقط كامبيز(الگوي آينده ي ما) خوشحالمان كرد. صف صبحگاهي و كارهاي تكراري در حال سم كوبيدن اعصابمان بودند كه آقاي مدير آمد جلو صف و هي از خودش مهرباني نشانمان داد كه چقدر لوس بود و هي ما خنديديم و او هي مهرباني كرد و هي ما هر هر خنديديم و آقاي مدير يكهو مهرباني آغاز سال تحصيلي را فراموش كرد و ما را كشيد زير فحشهاي دهان پر كن و ما يادمان آمد كه او مدير سال قبل ما مي باشد و خفه شديم ...

بعد از آقاي مدير مهربان فحاشمان آقاي پرورشي آمد..او امسال به ما تزريق شده است...اين را آقاي مدير گفت!

ايشان  يك پيراهن سفيد...شلوار مشكي...موي كوتاه ..ريش بلند...واه واه واه مقابل ما ايستادند و هي مهرورزي مي كردند...و ما اشتباه كرديم! لوس آقاي مدير نمي باشد...لوس اين يكي است!! و اصلا اين خندهاي مليييح و آن حجم وسيع مو در نواحي صورت به هم چفت نمي شد !!

كامبيز مي گفت نسبت خنده با آقاي پرورشي مانند نسبت يخچال سايد باي سايد است به طويله ي مش ظفر لبنياتي مي باشد!!

و خلاصه شكنجه اول صبح تمام شد و ما به كلاسمان فرستاده شديم. كامبيز معمايي گفت و جايزه هم داشت. معمايش اين بود: چه كسي مي تواند يك عدد 12 صفره بنويسد و آنرا بخواند و حالش هم بد نشود....و مسابقه برنده نداشت!!!

قسمت دوم سوال كامبيز اين بود كه حالا اگر اين عدد پول بود با آن چه مي كرديد و تا امروز هنوز چنتا از همكلاسيهايمان در درمانگاه روستا بستري مي باشند!!!

و ما خودمان اگر اينهمه پول داشتيم گوسفند مي خريديم! و در طويله...خانه..روستاهاي اطراف و...كلا در كشورمان به جز كوير و كوهها جاسازي مي كرديم..ما گوسفند خيلي دوست داريم. و چه كيفي مي دهد اينهمه گوسفند داشته باشيم....يك كشور گوسفند كه كاري به هيچ امورمان ندارند و ما هر شكري دلمان بكشد مي خوريم و دنبه شان هم تكان نمي خورد!!!

در راه خانه به هر طرف نگاه مي كرديم گوسفند مي ديديم... حتي دختران شيفت برعكسي ما هم با آن مقنعه هاي نا ميزانشان كه نمي دانيم كله شان در مقنعه  مي چرخد يا مقنعه دور سرشان !! آنها را هم گوسفند هاي با مزه مي ديديم!!! وحتي باباجانمان و ننه جانمان و كلا همه را...

و اين بود روز اول مدرسه... راستي فردا حتما انشا داريم و حتماتر موضوعش تابستان خود را چگونه گذرانده ايد مي باشدو ما خودمان با خيال يك سرزمين پر از گوسفند خوابيديم... تا جلسه بعدي كلاس گرگ نخورتتان!!!

                                                                                 * كودك فهيم*

كمي برايم مرهم بياور........

خبر فوري :
گاهي از مراوده هاي روزانه با هموطنان عزيز خالي از فهم و عاري از شعور... بند بند بدنم درد مي كشد!! ذره ذره ي وجودم از حال مي رود!! و من همچنان ايستاده روبروي ايشان لبخند پرتاب مي كنم... لبخندي كه ترجمه اش هزاران ناسزا و نفرين است....اين روزها مغزم درد مي كند!!!

يكم: خبر فوري هست اما اصلا جديد نيست!!

دوم: قول مي دم دوباره طنز بنويسم!!

سوم: روم سياه كه من هم به جاي طنز... درد نوشتم اما باور كنيد درد مي كنه!! مغزم رو مي گم!!!

چهارم: دلم هم اصلا اصلا تنگ نشده....آيا باور مي كني؟!!!!!

پنجم: كودك فهيم هم داره آماده ميشه بره مدرسه...دعاش كنيد!!!!!!!......


ما اينور ديوار او.....

امروز فارغ از هر بهشت و جهنم و خوب و بدي داريم به سر و وضعمان رسيدگي مي كنيم با كمك كامبيز و مي خواهيم خوشتيپ آبادي شويم انشاالله ...

آخر جايي دعوتيم! كه البته يواشكي مي باشد! نه نه... از آنجا كه دروغگو سگ مي باشد و ما كه كودك فهيمي هستيم فوقش توله سگ مي شويم اگر دروغ بگوييم! دعوت دعوت هم نيستيم يعني نمي شود كه باشيم و گرنه ما كه از خدامان است و او هم همينطور اما براي حفظ برخي مسائل و اصل جدايي زن و مرد و البته غيرتمندي اهالي روستايمان نمي شود...نه اينكه از ريختن و گرفتن و ...ترسيده باشيما..نه... ما بطور خود جوش بريديم! نه اينكه آنها ببرندها!! ما كلا دل از اين گونه مهمانيها بريديم...

امروز تولد دختر همسايه مان ميباشد همان كه وقتي از اون بالا مي آيد ما حالت تهوع مي گيريم از دلشورگي و كامبيز مي گويد تو عاشق "شي" شده اي. "شي" به خارجي يعني "او" و چون رويمان به ديوار ..گلاب به روي شما مونث هست مي شود "شي" و اين رمزي است بين من و كامبيز البته دختر عمه جانمان كه همسايه "شي" مي باشد كمي بو برده و البته به همه گفته...از آنجا كه امشب تولد "شي" مي باشد ما تا صبح الهي شكر الهي شكر مي گوييم كه خدا دمت گرم يه همچين چيزي خلق كردي اما به شرط اينكه بزرگ كه شديم مال هم شويم و الا همه ي اين الهي شكرهايمان را جهت امور ديگر زندگانيمان مصرف شود و ما خودمان با خدا از اين حساب كتابها زياد داريم!!!

قرار ما با "شي" حياط خلوت خانه عمه جانمان است اما ما اينور ديوار او آنور...با هزار بدبختي و پله و اينها بتوانيم كله ي همديگر را ببينيم و پهناي ديوار هم تازه هست كه مراقب اسلاممان باشد و روشهاي جلوگيري!! رعايت شده..

با هزار بدبختي از خانه كامبيز خودمان را به خانه عمه جانمان رسانديم كه كسي با اين موهايي كه شبيه جاروي باباي مدرسه مان شده نبيند. قرار ما(خنده مان مي گيرد و كمي از شما خجالت مي كشيم!!!) ساعت 6 بود و ما تازه هديه هم خريده بوديم با هزار قرض و قوله..كمي زودتر رسيديم اما سريع رفتيم در محل مورد نظر..صداي دست و نوار مي آمد و يكي مي خواند: منو اين..منو اين منو اين...با همديگه خوشبختيم...

و ما در ذهنمان رقص "شي" را تصور مي كرديم... آنقدر در ذهنمان رقصيد كه خسته شد و خوابيد.....

ما يكهو با صداي دختر عمه مان بيدار شديم!!!!! و بيشعور آنقدر حيوانگونه صدايمان زد كه از پله به زمين پرتاب شديم و گفت نصفه شبه تو هنوز اينجايي؟!! بابات دنبالت مي گرده... لنگان لنگان سرمان را در حوض خانه عمه جانمان شستيم و تمام تلاشمان را كرديم كه آهسته به خانه برويم كه بابايمان ما را نبيند اما نشد..خلاصه كتكمان را كه خورديم خوابيديم ولي قبل از خواب خدا را شكر هم گفتيم و به خودمان ياد آوري كرديم كه عاشقي اشكنك داره سر شكستنك داره و كمي بانداژ سرمان را شل تر كرديم!!!!

و ما مطمئنيم او ما را دوست دارد و اين 20 مرداد نشد باز هم 20 مرداد هست و حالا 20 مرداد نه 10 آبان نه 30 مهر نه .. يك روزي امسال نشد سال بعد نشد يك سالي مي آيد كه ديوار هست ما هم هستيم و او هم..... شايد هست!!!

خوب بودن يا زنده ماندن....مسئله اينست!

ما اصولا بهشت را بي خيال شديم و حالا تنها نگراني ما خوب بودن مي باشد و مي خواهيم خوب باشيم شايد اينجوري به بهشت هم رفتيم! ما يك پسر دايي داشتيم كه در تهران در همان دانشگاهي كه در پولها است درس مي خواند و همه مي گفتند او پسر خوبي است و چند سال پيش از دانشگاه ممنوع شد! ولي باز به روستا نيامد و هي داييمان و بابا جانمان و گاهي مادرجانمان و زنداييمان به تهران مي رفتند و هي مي آمدند و گريه مي كردند و خواهر باكلاسمان مي گفت هواي تهران آلوده است و آدم آب از چشمش مي آيد! و چند وقت پيش او برگشت يعني دايي و باباجانمان رفتند و او را آوردند و خاكش كردند!!! و به ما گفتند هواي تهران از بس آلوده بود مرد!

اما كامبيز(الگوي جواني ما در آينده)مي گويد ماهواره شان چند بار اسم پسر داييمان را گفته و يك مشت حرفهايي هم يواشكي به ما گفت كه ما نمي دانيم! و اصلا به ما چه! زيرا ما كودك هستيم و تحمل دردمان كم است!!

و خلاصه ما مي خواهيم خوب باشيم....

چند روز پيش براي مادرمان چاي برديم. چاي بردن كار خوبي است و در ده ما در عزاداري..در عروسي..در شب..در روز..در خستگي..در بيكاري..در هيچي وگاهي همينجوري هم چاي مي خورند. ننه جانمان جورابهاي بابايمان را كوك مي زد. كوك كه نه جوراب مانند ماهي شكم پاره بود و تقريبا يك تكه پارچه بود كه ننه جانمان از آنها جوراب مي دوخت!! ما در كنارش نشستيم و به او گفتيم ما كودك خوبي هستيم ؟! ننه جانمان گفت :ها كه خوبي..گفتيم:مانند پسر داييمان كه خوب بود؟ گفت:ها ..گفتيم پسر داييمان اهل كارهاي خوب بود؟ گفت:ها اما "ها" را آرام گفت. يعني به بهشت مي رود؟ ننه جانمان چيزي نگفت..و ما ادامه داديم هر كس به بهشت برود يواشكي خاكش مي كنند؟ ننه جانمان سرش را پايين انداخته بود و هي كوك مي زد و انگار اصلا ما آنجا نبوديم......

شبش از خواهر با كلاسمان پرسيديم : درس خواندن كار خوبي است؟ گفت: بله كار خوبي است.گفتيم پسردايي درسخوان بود.گفت :معلومه كه بود.. پس چرا او از دانشگاه ممنوع شد؟! خواهرمان گفت:....چيزي نگفت و صداي ضبطش را بلند كرد و خوابيد!! يعني برو گمشو بيرون......

آنروزي كه همه ي فاميل خانه پدربزگمان دعوت بوديم ما كنار داييمان نشستيم  زيرا او از ما خيلي خوشش مي آيد و مي گويد تو شبيه پسر داييت هستي و ما از او پرسيديم پسر داييمان در كودكي هم خوب بود؟ داييمان گفت خيلي...خيلي... گفتيم پس ما شبيه او نيستيم زيرا ما اصلا آرام و قرار نداريم كه!! دايي آرام گفت خوب بودن آرام بودن نيست! گفتيم پس هركس آرام نباشد در جواني مي ميرد ....داييمان سيگاري روشن كرد و رويش را چرخاند و تا آخر مهماني محل گاو هم به هيچكس نگذاشت و هي سيگار مي كشيد.....

و خلاصه ما و كامبيز پشت درهاي بسته طويله خانه مان جلسه بررسي خوب بودن گذاشتيم و نتيجه:

خوب بودن از بد بودن بهتر است اما زنده ماندن از خوب بودن هم بهتر مي باشد.....



حرف خودماني:از تهران برگشتم...گرما بود و هواي آلوده و ونهاي ارشاد و امامزاده صالح!



برميگردم...قربانت!!!

به نام خدا

ما به مسافرت ميرويم!! و تا چند روز به كلاس و مدرسه و درس لگد و پشت پا و روي پا و خلاصه به قبر پدر درس و مشق هم فكر مي كنيم!!!

قرار است امروز به پايتخت برويم همان جا كه خودش قشنگ است اما آدماش بدن!! اما كامبيز مي گويد برو حالشو ببر!! و خدا كند برويم و حالش را ببريم به كوري چشم هم آباديهايمان اما به دختر همسايه مان قول شرف داديم كه فقط فوقش نگاهشان كنيم و خدا پدر نيروي انتظامي بزرگ را بيامرزد كه مراقب دختران چشم انتظار ما هستند.

خلاصه اينكه دلمان برايتان تنگ مي رود و شما و اين روستا را به دست خدا مي سپاريم اما تازگيها بيشتر مراقب  پوشش خودتان در چهار ديواريهاي خصوصي مثلا اتاق خواب!! حمام!! توالت!! (فرنگي و ايراني هم فرق نمي دارد!!) خانه!! اتاق پرو!! و هر جا(زير پتو احتياط عقلي دارد كه مراقب باشيد بهتر است) باشيد تا آدمهاي بيگناهي كه يواشكي به حريم خصوصيتان نگاه ميكنند را گمراه نكرده و موجب آوارگي ايشان را فراهم نكنيد و بيچارهها گناه دارند!!! و دلمان پر است اما فرصتمان كم. آمدم همين را بگويم و به مسافرت بروم. دلتان براي ما تنگ شد برايش قصه تعريف كنيد تا ما برگرديم. و به دلتان بگوييد ما خيلي دلتان را دوست داريم  و يكي مي گفت "قربانت " و شهري بود و ما هم ياد گرفتيم و شايد چند باري هم در تهران گفتيم تا كم نياوريم!! تا بعد!!

                                                                                                           كودك روستايي فهيم


راهاي نرفتن به جهنم(2)....

و همانطور كه در آنچه گذشتمان ديديد ما كه مثل سگ از جهنم مي ترسيديم دانستيم دروغ نه تنها بد نيست بلكه ممكن است آدم را به پست و مقام هم برساند و از همين الان داد مي زنيم كامبيز رييس دفترمان است وگرنه قهر مي كنيم!! و حالا قدمان كوتوله شد اشكال ندارد در عوض چشممان ناز نازيست!!! و ديگر درس زندگي اينكه دروغ اگر بزرگ باشد اشكالي ندارد و تنها دروغهاي كوچك ما را به جهنم مي رساند!!!

و ما كه هنوز شبها خواب جهنم را ميبينيم و صبحها ننه جانمان لحاف و تشك ما را بر روي ديوار پهن مي كند و ما جلو دختر همسايمان بي آبرو ميگرديم يك روز از آقا معلممان(حالا ديگر بزرگتر شده بوديم و مدرسه مي رفتيم)پرسيديم چه عملي ما را به جهنم مي رساند و او گفت دزدي و بعد در راستاي درازگوش فهم كردنمان گفت اگر كسي" مال" كسي را بي اجازه بردارد همين دزدي است...و ما گفتيم "مال" كسي يعني كي؟گفت يعني "مال" مردم..و ما پرسيديم "مال" مردم ...كجاي مردم است؟! و جاي كتابي كه به سرمان پرتاب شد هنوز درد مي كند!!

چند روز بعد ما پاكني به اندازه يك قوط چوب كبريت در كلاس پيدا كرديم و گفتيم شايد همين "مال" مردم است!

و شايدي "مال" هم نيمكتيمان است و غروب به در خانه شان رفتيم و به در لگد زديم تا اختر خانوم آمد(معروف به اختر سير كپ!!! زيرا خيلي بد دهن است و حرفهاي 18+ميزند و تا دهانش را باز مي كند بايد فرار كني تا فحش نخوري!!!!) و پاكن را گرفت و گفت همين ديروز اين را برايش خريدم و كره خر نفهم ................. و ما در رفتيم تا حرفهاي بد اختر در ما اثرات بد نگذارد زيرا اختر سير كپ بين فحشهايش گاهي حرف هم مي زند!!

فردا كه جمعه بود ما آبرويمان روي ديوار پهن نشد اما......اما شنبه بچه اختر خانوم از ما كلي تشكر كرد كه چرا زحمت كشيدي و براي من پاكن خريدي!!!!!!!!!! شاخمان در آمد و با زبان خوش و لگد و گاز "مال" مردم را از او پس گرفتيم اما "مال" مردم خيلي كوچك شده بود از بس اين بچه اختر سير كپ نديد بديد است و هي از" مال" مردم سود استفاده كرده بود...

از پشت سريمان كه پرسيديم گفت ها چند روز پيش پاكنش را گم كرده بوده است و ما "مالش" را داديم ولي.....

شب ننه جانمان پرسيد كودك فهيم از پاكنت خوشت آمد؟!! ما براي چند وقتي مثل گاو نگاه به ننه جانمان كرديم و بعد گفتيم پاكن؟!! ننه جانمان گفت ها پاكن بابا جانت خريده بود اما خواب بودي و من آنرا در كيفت گذاشتم!!! واي به اين شانس ... ما بايد به جاي لحاف  شانسمان را زير خودمان بيندازيم و بشا.....

صبح پاكن را از پسره گرفتيم اما ديگر چيزي از آن نمانده بود...

و حالا "مال" مردم "مال" خودمان بود كه ديگر "مالي" هم نبود !!!! و بابابزرگمان مي گويد تو بايد دستت را روي "مال" خودت بگذاري تا كسي آنرا نبرد" مال" مردم نبردن و نخوردن و... پيشكشت و  از همه مهمتر اصلا "مال" به بهشت ربطي ندارد و شما هم مراقب "مال" خودتان باشيد كه با "مال" مردم اشتباهي بشود تمام مي شود فوري و يك بخور بخوريست به جان ننه جانمان كه نگو......... و كلا "مال" از بهشت مهمتر مي باشد صد البته!!!!!

يكم: فرشته اومدي از دور ببين از شوق تابيدم   ميدونستم مياي حالا تو رو من خواب مي ديدم!!

دوما: خيلي وقته كه از وبلاگ نويسي دور بودم و نياز به دوستان بيشتري دارم..به نقد و نظرات بيشتر...كمكم كنيد لطفا!

حرف دل: هر روز برگي از درخت ما بر زمين مي افته و ما فقط خبرش رو پخش مي كنيم و شايد يه افسوس!!! آفرين بر ما!!!!

راهاي نرفتن به جهنم(1)....

ما از جهنم خيلي خيلي به دلمان هراس مي چپانيم! و بزرگترين آرزويمان اينست كه به جهنم ارسالمان نكنند حالا بهشت نشد ...نشد . از زماني كه فهيم شديم ديگران در اين راستا ما را كمك كردند بسيار بسيار....

آنموقع كه هنوز كودكتر بوديم.. با بابابزرگمان سر زمين هندوانه اش مي رفتيم و بابابزرگمان گاهي مي رفت پشت تپه خار بكند!! خودش مي گفت! اما ما هيچوقت خاري نديديم!! يك روز كه براي خار كني رفته بود

ننه سياوش آمد و چنتا هندوانه برد و بعد كه بابا بزرگمان از جلسه خار كني آمد از ما پرسيد چنتا هندوانه برد و ما گفتيم ده تا....

شب كه به خانه برگشتم كلي از بابا بزرگمان كتك خورديم و كلي بيشتر فحشهاي بد بد!!! كه چرا دروغ گفتي اين خانوم محترمه ي مكرمه ي نجيب معصوم عزيز تنهاي صدمه ديده ي چشم انتظار....فكر كنيم ننه سياوش را

مي گفت فقط 2تا هندوانه برده...آخر ما آنموقع مدرسه نمي رفتيم و فقط "يك" بلد بوديم و "ده" و كامبيز

مي گويد آخر مگر بابا بزرگت الاغ تشريف داشت(آقا اجازه... ما با كامبيز شوخي بابابزرگي داريم در محدود ه طويله..مثلا خر گاو بز و از اينجوري) و با خودش فكر نكرد اين دوشيزه "مالنا"(ما فيلمش را نديدما.... كامبيز هم نديده!! همينجوري يه اسم گفت!!!) چجوري 10 تا هندوانه تنهايي برده!؟! اما بابابزرگمان گفت كتكت زدم تا ديگر دروغ نگويي و به جهنم نروي.... و ما دلمان خجسته گرديد... اما...

چند ماه بعد وقتي زير فشار هيكل ننه بزگمان اعتراف كرديم كه بابابزرگ جان ما به هم آباديهايمان كه داراي شرايط زير باشند: تخفيف ويژه... هندوانه ي اشانتيون... حمل رايگان تا هر جا كه خواستند... و قرار بعدي در مكاني خلوت  صرفا جهت رفاه حال و حول ارائه مي دهد و اما شرايط:

1)زناني كه شوهر نداردند!

2)چند سال كوچكتر از بابا بزرگ جان ما باشند!

3)پسر بزگش تازگي به شهر يا به سربازي رفته باشد!

4)چشمانش رنگي باشد تاتو هم كرده باشد!!

5)رقص تانگو و لامبادا هم بلد باشد!!

6)آشنايي با پخت تيراميسو  و مانيكور ناخن هم داشته باشد!!!

و ننه بزرگمان هم بعد از راستگويي ما.. بابا بزرگمان را به طويله منتقل كرد و تقاضاي طلاق از آقا ملاي

شلم رودي كرد كه بدليل پيدا نشدن قباله ازدواج و ترس از يك رسوايي اخلاقي در گذشته هاي دور!!! ماجرا ختم به خير شد و تنها بابابزرگمان يك برگه تعهد خوري امضا كرد و تمام شد

و ما در يك فرصت مناسب از بابابزرگمان كتك مفصلي خورديم و زير چوب آقاجانمان زوزه كشيديم :مي ترسيديم به جهنم برويييييييم....... و بابابزرگمان گفت جهنم به اين چيزها نيست كره خر....

و ما همچنان بدنبال راه فرار از جهنم مي باشيم...                                 كودك روستايي فهيم

(ادامه دارد....)

حرف دل: دلم گاهي زيادي غصه داره... خسته از آدمهايي كه همشون خوب حرف مي زنند و در عمل يكي از يكي ....... و با يه همچين دلي طنز نوشتن سخته... باوركن.