نوزدهمیش
ادامه..
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۸ ساعت 17:3 توسط No One
یه ماه و دوازده روز گذشته،
و به این فکر میکنم چقد زمان زود میگذره ها،
به خودمون بیایم چند ده سال گذشته،
و یه جایی همدیگه رو میبینیم،
مثلا میشینیم روی ِنیمکت های پارک،
یا کنار یه رودخونه،
با موهای سفید،
و میگیم یادت میاد اونروزا رو،
چیا میگفتیم،
واسه چه چیزای بی ارزشی ناراحت میشدیم؟
یادته یه یارویی اومد وبت و گفتم دوستمه و اون شب چقد ناراحت شدی؟
یادته غصه میخوردی چرا حست عوض شد؟
اما نمیدونستیم هیچکدوم از اینا مهم نیست و عمرمون مثل چی داره میگذره،
و الانو نگا،
پیر شدیم رفتااا،
و ته حرفامون میگم مرسی که افتخار اینو دادی باهم پیر بشیم، چه روزایی که نداشتیما :))
هعی زندگی :))