نوزدهمیش

ادامه..

ادامه نوشته

هجدهمیش

ادامه..

ادامه نوشته

هفدهمیش

ادامه..

ادامه نوشته

شونزدهمیش

ادامه..

ادامه نوشته

پونزدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

چهاردهمیش

ادامه نوشته

سیزدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دوازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

یازدهمیش

ادامه

ادامه نوشته

دهمیش

ادامه

ادامه نوشته

نهمیش

ادامش برات

ادامه نوشته

هشتمیش

ادامه

ادامه نوشته

هفتمیش

یه ماه و دوازده روز گذشته،

و به این فکر میکنم چقد زمان زود میگذره ها،

به خودمون بیایم چند ده سال گذشته،

و یه جایی همدیگه رو میبینیم،

مثلا میشینیم روی ِنیمکت های پارک،

یا کنار یه رودخونه،

با موهای سفید،

و میگیم یادت میاد اونروزا رو،

چیا میگفتیم،

واسه چه چیزای بی ارزشی ناراحت میشدیم؟

یادته یه یارویی اومد وبت و گفتم دوستمه و اون شب چقد ناراحت شدی؟

یادته غصه میخوردی چرا حست عوض شد؟

اما نمیدونستیم هیچکدوم از اینا مهم نیست و عمرمون مثل چی داره میگذره،

و الانو نگا،

پیر شدیم رفتااا،

و ته حرفامون میگم مرسی که افتخار اینو دادی باهم پیر بشیم، چه روزایی که نداشتیما :))

هعی زندگی :))

ادامه نوشته

ششمیش

ادامه

ادامه نوشته

پنجمیش

ادامه

ادامه نوشته

چهارمیش

ادامش

ادامه نوشته

سومیش

ادامه

ادامه نوشته

دومیش

ادامش

ادامه نوشته

اولیش

ادامش :)

ادامه نوشته