ساحل دریای عشق


فقط کافیست دلی داشته باشی پذیرای عشق و محبت
 
 

آن وقت ... قیافه که هیچ

 


یک پا هم نداشته باشی می توانی به قله ی عشق برسی!

 

 
دنیای عجیبی شده است . . .



برای دروغ هایمان ،



خدا را قسم میخوریم ،



و به حرف راست که میرسیم ؛



می شود جان ِ تــو…


 

قيامت بي حسين غوغا ندارد"شفاعت بي حسين معنا ندارد"حسيني باش كه در محشر نگويند"چرا پرونده ات امضاء ندارد

 

میگویند شیشه احساس ندارد ولی وقتی روی شیشه ی بخار گرفته نوشتم "یا

 

 

حسین" ارام گریست. ماه محرم بر تمامی عاشقان ان حضرت تسلیت باد

 

 

یادتان هست آخرین باری که با خدا ملاقات کردید

 

 

 

در مورد چه چیز با

 

 

 او صحبت کردید؟

 


شاید خدا امروز دلتنگ ما باشد

 


صدایش بزنیم ...

 


تا فردا  اگر  صدایمان کرد حداقل  صدایش  را 

 

 یادمان

 

نرفته باشد...


نشستم خسته شدم دیگر قایق نمیسازم پشت


 دریاهاهر خبری میخواهد باشد،باشد،وقتی از توخبری


 نیست قایق را میخواهم چکار مرا همین جزیره تنهایی


هایم بس است...




http://www.cherrycoloured.com/wordpress/wp-content/uploads/2007/02/premonition.jpg


به نام ستاره ی شب تاریکم

 

یک شب خوب تو اسمون

 

یک ستاره چشمک زنون

 

 خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون

 

ستاره ی قشنگی بود اروم و نازو مهربون

 

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون

 

اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون

 

 ماهه اومد ستاره رو دزدیدو برد نامهربون

 

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون

 

  حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون

از مجموعه دیوار

قصه ای در شب

 

 

 

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

 

می خرامد شب در میان شهر خواب آلود

 

خانه ها با روشنایی های رویایی

 

یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود

 

 

ناودانها ناله ها سر داده در ظلمت

 

در خروش از ضربه های دلکش باران

 

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

 

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

 

 

دست زیبایی دری میگشاید نرم

 

میدود در کوچه برق چشم تبداری

 

کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد

 

بانگ پای رهرو از پشت دیواری

 

 

باد از ره میرسد عریان و عطر آلود

 

در سکوت خانه میپیچد نفس هاشان

 

ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز

 

 

 

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست

 

جوی می نالد که ایا کیست دلدارش ؟

 

شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر

 

ای دریغا ... در کنارش نیست دلدارش

 

 

کوچه خاموشست و در ظلمت نمیپیچد

 

 

می خزد در ‌آسمان خاطری غمگین

 

نرم نرمک ابر دود آلود پنداری

 

 

 

بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس ؟

 

وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید ؟

 

پنجه اش در حلقه موی که میلغزد ؟

 

با که در خلوت به مستی قصه میگوید ؟

 

 

تیرگیها را به دنبال چه میکاوم

 

پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟

 

در دل مردان کدامین مهر جاوید است ؟

 

نه ... دگر هرگز نمی اید بدیدارم                                              

 

 

 

 

 باد در را با صدایی خشک میبندد

 

مرده ای گویی درون حفره ی گوری                                              

 

 

 بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد

 

جملاتی زیبا از دکتر علی شریعتی

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور

 

مینازد ... با دروغ می بازد و با عشق میمیرد.

 

 

همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن

 

و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد

 

حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...

 

 

نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را

 

اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست

 

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

 

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

 

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

 

که از یاد یاران فراموش باشم

عشق من

 

به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من
 
اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن
 
به تو عادت کرده بودم
 
مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت
 
مثل مجروحي به مرهم
 
لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو
 
تجربه کردن مرگه
 
زندگي کردن بي تو
 
من که در گريزم از من
 
به تو عادت کرده بودم
 
از سکوت و گريه شب
 
به تو حجرت کرده بودم
 
با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم
 
خونه لبريز سکوته
 
خونه از خاطره خالي
 
من پر از ميل زوالم
 
عشق من تو در چه حالي

من و تو چیست؟من و من باشیم!

  دو دلداده بر کنار دریایی راه میرفتند و با هم صحبت می داشتند. قضا را دلبر سیمین تن به دریا 

 

   افتاد و در آب غوطه خورد. عاشق دلخسته، به شتاب خود را در آب افکند و شناکنان به یار رسید.

 

  دلدار گلعذار که عاشق فداکار را در کنار خود دید گفت، ای جان عزیز، من که در آب افتادم و به

 

   گرداب در غلطیدم، تو دیگر چرا از سر جان برخاستی و خود را به آب افکندی؟! عاشق پاکدل پاسخ داد:

 

  وقتی تو در آب افتادی، دیگر من باقی نماندم که بر ساحل ایستم. من که خود را از تو باز نمی

 

   شناسم  ، چگونه می توانم چون تو نباشم؟! تو آنگاه که در آب به زیر و بالا می رفتی و می آمدی،

 

   من در خود همین حال را به عیان می دیدم.

 

  منهم به آب افتاده بودم و با امواج به زیر و بالا می رفتم و می آمدم... من دیگر خود در آب

 

   بودم، دیگر این سخن چیست که می گویی چرا خود را به آب افکندی؟...