من فقط دوستش داشتم…

ااکبرعبدی می‌گوید:
یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم…

 

سالهاست که مرده ام...

به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری!از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام

 

( شعری از زنده یاد حسین پناهی )

 

لمس تنهایی «ماه»...

زندگی چیزی نیست؛ که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد

لمس تنهایی «ماه»؛

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ؛

پرشی دارد اندازه عشق..

 

 

سهراب سپهری

 

0956Miss کارت پستال غمناک I Miss You

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم...

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                    ستایش کردم ، گفتند خرافات است 

                     عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                       گریستم ، گفتند بهانه است 

                      خندیدم ، گفتند دیوانه است

              دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

 ( دکتر علی شریعتی )

 

 

 

Rain, Bus, Boat, San Francisco, California, United States

عکس از

http://www.imagesu.net/details.php?image_id=20477&sessionid=infi1ouc6nsm3d7g59qitk65q6

 

 


                                                  

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

سهراب سپهری

 

 

 

تا  باز شود اين در گم شده بر ديوار...

سلام

خداحافظ!

چيز تازه اي اگر يافتيد،

بر اين دو اضافه كنيد

 تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

 

حسین پناهی

 

 

 



 

 

گلویم سوتکی باشد ...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدینسان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را ...

 

دکتر علی شریعتی

 

 

ســـلام مــن بــه مـحـرم...

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

 

 

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

 

به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

 

 

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

 

بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

 

 

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

 

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

 

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

 

 

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم

 

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر

 

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

 

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش

 

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

 

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

 

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

 

 

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش

 

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ستارگان به یاد ماندنی ایران و پرسپولیس

امروز هفتم آذرماه روز به یادماندنی در حافظه همه ی ما ابرانیان بود.

بازی پیشکسوتان تیم پرسپولیس ایران و میلان ایتالیا صحنه هایی به یادماندنی در ذهن همه فوتبال دوستان

و علاقه مندان به ورزش حک کرد.

صحنه هایی با ستارگانی هم چون مهدی مهدوی کیا .محمد پنجعلی. علی آقا پروین. ناصرمحمدخانی.

فرشاد پیوس. کریم باقری. و تمام بزرگانی که برای این خاک و بوم زحمت کشیده اند و فرزند واقعی زمان خود شده اند.

و امروز همه ی ما به احترام شما عزیزان میایستیم و برای موفقیت و سربلندی شما و میهن مان  آرزوی بهترین ها را داریم.

 

 

 

می نویسم بر فراز آسمان                پرسپولیس زیباترین عشق جهان


می نویسم بر سر كوه بلند           پرسپولیس فرمانروای سربلند
 

 می نویسم بر تن آب روان             پرسپولیس تیم همیشه قهرمان

 

می نویسم بر گل سرخ امید            پرسپولیس و صبح فردای سپید

 

 می نویسم خط به خط بر برگ ها      پرسپولیس محبوب خوب قلبها

غم من لیک ، غمی غمناک است....

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است....

 

سهراب سپهری

 

 

 

 

من به سر وقت خدا مي رفتم‌...

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،


آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند: « هيچ تقصير درختان نيست.»
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب‌.
برق از پولك ما رفت كه رفت‌.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت‌.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن



و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است‌.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم‌...

 

 

 

 

به سراغ من اگر می آیید...

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است.

 پشت هیچستان رگ های هوا ،

پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،

از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

 

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

                  و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت  جاریست .

به سراغ من اگر می آیید،

                نرم و آهسته بیایید

                 مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

 

  سهراب سپهری

 


نیمکت کهنه ی باغ ...

نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین بارانِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

 

حسین پناهی

 

می دانی..؟

می دانی..؟ به رویت نیاوردم..!!

از همان وقتی که جای "تو" به "من" گفتی : "شما"

فهمیدم..

پای "او" در میان است...       

 

حسین پناهی

 

مگسی را کشتم ...

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

 

                                                                "حسین پناهی"

 

من تعجب می کنم...

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو هیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب از آب تکان نمی خورد !

حسین پناهی

 

 


بی تو ...

 بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
 


  حسین پناهی


 

آه ای مرد چـــــرا تنهایی؟؟؟؟؟

تو اگر میدانستی

که چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمیپرسیدی

آه ای مرد چـــــــــرا تنهایی؟؟؟؟؟

 

حسین پناهی

 

 

خانه دوست كجاست؟

                                       خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت

نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

ميروي تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل      

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر مي دارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست؟

سهراب سپهری

گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا؟

 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

"حسین پناهی"

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

 

 روي علف ها چكيده ام‌.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام


كه روي علف هاي تاريك چكيده ام‌.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام‌.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام‌:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه ي سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.

 

سهراب سپهری

 



سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

                                                                       "مهدی اخوان ثالث"

 


ایران قهرمان × قهرمان بمان

سلام ایرانی های نازنین

صعود پرافتخار تیم ملی ایران را به جام جهانی۲۰۱۴برزیل به همه ایرانی ها هر کجا که هستن تبریک عرض میکنم.

و از همه بچه های تیم ملی تشکر ویژه دارم.

آفرین بر رضاقوچان نژاد

آفرین بر رحمان احمدی

آفرین بر همه ی بازیکنان غیور ایران زمین

کفش هایم کو؟سهراب

  

 

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه‎ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

پیر اگر باشم چه غم؟ عشقم جوان است ای پری

به سلامتی اونایی که ساکن طبقه آخر برج معرفتن اما با طبقه هم کفی ها میپرن.

 یه غزل زیبا از استاد شهریار براتون گذاشتم.این شعر برای زمانی که سالها بعد از شکست عشقی،  ثریا عکس استاد را در روزنامه ای میبیند و برای استاد مینویسد که چقدر شما پیر شده اید .استاد هم در جواب این شعر را می سراید.

 

    

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

                                 هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب

                                 دل دهـــد تاوان اگـر تن ناتـوان است ای پــــری

پیل مــاه و ســال را پهـــلو نمـــی کـــردم تهـــی

با غمت پهلو زدم، غم پهــلوان است ای پــــری

                                هر کتاب تازه ای کـــــــز ناز داری خـــود بخــــوان

                                من حریفی کهنه ام، درسم روان است ای پری

یاد ایامــــی که دلــــهــــا بود لــــــبریز امیـــــــــد

آن اوان هم عمر بود، این هم اوان است ای پری

                                روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

                                نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

با نــواهــای جـــرس گاهـــی به فـــریادم بــرس

کیــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

                                کـــام درویشـــــان نداده خـدمت پیران چه سود

                                پیــــر را گــــو شــهریار از شبروان است ای پری

مایـل شـده" ماهم "به جفاکارتر از خـویش

دعا میکنم زیر این سقف بلند

روی دامان زمین

هر کجا خسته شدی

یا که پر غصه شدی

دستی از غیب به دادت برسد

وچه زیباست که ان دست "خدا "باشد و بس..

 

سلام به دوستای نازنینم خوبین؟

یه شعر از استاد شهریار گذاشتم .این شعر زمانی که ثریا به اجبار پدرش با شخص دیگری ازدواج کرده و شهریار عاشق و ناکام با سوز بسیار این شعر را می سراید...

اینجا منظور از "ماهم" ثریا است و شاعر ثریا را به استعاره "ماه"خطاب کرده.

 

 

مایـل شـده" ماهم "به جفاکارتر از خـویش

دل داده بـدلــدار دل آزارتــر از خـویش

شوخی که هزاران چو منش بود گرفتـار

می بینمش امـروز گرفتارتر از خــویش

چندان بگرفتار خـود آن شوخ جفا کــرد

تا گشـت گرفتـار جفـا کارتر از خــویش

آن نرگس بیمار که خـود داشت پــرستار

رفتـه به پرسـتاری بیمـارتـر از خـویش

بــودم  بســر راه دل افــکار کــه  او را

دیـدم بسـر راه دل افـکارتر از  خــویش

گلهـای جهان شـد همه در دیـده  من خـار

تادیدمت ای گل بجهان خوارترازخویش

ای بــرده دل از آن بـت عیــار بنــــازم

دل بـرده ای از دلبر عیارتر از خــویش

آزردن  او  لیــک  ســـزاوار  نبــاشـــد

کانشوخ ندید است سزاوارتر از خـویش

 تـا طبع مـرا لعـل لبـش دیـد بــدل گفــت

این بود که دیدیم  شکربارتر از خــویش

                                            (غزل از استاد شهریار)

روز مادر , معلم و کارگر مبارک باد

سلام به دوستای گلم.خوبین؟شکر خدا

روز مادر رو به همه مادران گل دنیا مخصوصا مامان گل خودم تبریک عرض میکنم

و روز معلم را به همه دبیران و استادان عزیز تبریک می گویم

و روز کارگر بر تمامی این عزیزان زحمتکش مبارک باد...

نان وفاداری و نمک معرفت

هنوز قلبم به عشق کسانی می تپد که روزی با آنها  بر سر سفره روزگار  نان وفاداری و نمک معرفت خورده ام 

پس یاد میکنم از دوستانمان تا بدانند گر نان و نمک نیست ما وفاداریم  هنوز...

 

 

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی

چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی ؟

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

                                                                     «شهریار

هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

سلام دوستان خوبم 

  برای بزرگداشت روز < سعدی > امروز یه شعر از سعدی براتون گذاشتم حتما خوشتون میاد

 فعلا بای

  

 

 

                    عکس از samiloveiran.blogfa.com         

 همه عمر برندارم سر ازین غمار مستی 

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی 

 تـو نـه مثل آفتــابی کـه حضـور و غیبـت افـتـد

دگـران رونـد و آینــد و تو همچنـان که هستی            

چـه حکـایت  از  فراقـت کــه  نداشـتم ولیــکن

تـو چــو روی بـاز کردی  در  مــاجــرا  ببسـتـی           

نظـری به دوسـتان کن که هـزار بــار از آن بــه

کـه  تحیــتی نویسـی و  هـدیـتـی فــرسـتـی           

دل دردمـنـد مــا را کـه  اسیــر  تـوســت  یــارا

بـه وصـال مرهمـی نـه چـو به انتظـار خسـتی           

نـه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تـو کـه قلب دوسـتان را به مفـارقت شکستی           

بـرو ای فقـیه  دانــا بــه  خــدای  بـخـش ما را

تو و زهـد و پارسایی من و عاشقـی و مستی           

دل هوشمند  بایــد کــه بـه  دلــبری  سـپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی          

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشـد

چــه کنـنـد اگــر  زبــونی نـکننـد و  زیـردسـتی           

گـلـه از  فــراق یـــاران  و  جـفـــای  روزگــاران

 نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی                  

                                                                                                       سعدی

 

معرفت

عاشق پسرخاله ی کلاه قرمزی ام .یه کیک مسموم رو تنهایی خورد تا بقیه مریض نشن...

گفتن چرا ننداختی دور؟

گفت آخه مورچه ها میخوردن به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد...

 این یعنی آخر معرفت

 سلام به شما بچه های بامعرفت چطورین؟امیدوارم ایام به کامتون باشه و ازتون میخوام حتما تو نمازاتون منم دعا کنید.راستی تو پیوند ها شبکه جهانی امام حسین رو هم گذاشتم.امیدوارم لذت ببرید .

 

 

در پر از كشمكش اين زندگي حادثه بار/ (گرچه گويند نه.) هركس تنها ست./ آن كه مي‌ دارد تيمار مرا، كار من است./ من نمی خواهم در مانم اسیر / صبح، وقتی که هوا روشن شد / هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا / که در این پهنه ور آب / به چه ره رقتم و از بهر چه ام بود عذاب  .    
                                                                                                                 <نيما يوشيج>