راستی از نرخ وحشتناک تورم در ونزوئلا خبر دارید ؟

کشورهای که تحت تاثیر اندیشه های چاوز ، یارغار معجزه هزاره سوم و اندیشه های مدیریت جهانی او قرار بود به اتوپیای زمینی تبدیل شود . اما چاوز و جانشین او مادورا، نمیخواستند باور کنند که اقتصاد تابع قواعد بی رحمی است که تخطی از آن میتواند تمام شیرازه اقتصاد ملی را در هم بکوبد

قرار نبود قیمت نفت ، سالها  باب میل چاوز و یاران و انصار مارکسیست اش در آسمانها سیر کند و او از این در آمد نجومی برای  استمرار قدرت و اغوای جامعه و فریب قشر فرو دست ونزوئلا استفاده کند و از سر سیری ، کشتی کشتی سنجاق و سنگ پا از چین وارد کند .

کاری که عینا احمدی نژاد در ایران میکرد و و خوشبختانه عمردولت پاکدست اش کفاف نداد تا این سبک و سیاق قجری در اقتصاد ایران تداوم پیدا کند و ظهور دولت روحانی علی رغم تمام انتقادات وارد بر آن در این زمینه، اسباب خیری شد تا مانع بروز انفجار تورمی در ایران شود

اما مادورا بعد از چاوز در قدرت ماند و راه و رسم خلف خویش را ادمه داد و ضربه ای بر تن اقتصاد نحیف ونزوئلا آورد که علی رغم ممنوعیت ارائه آمار از طرف دولت ، خبرها  به تورمی 800 در صدی اشاره دارد

رشد منفی اقتصاد ونزوئلا در سال 94 در سال جدی نیز ادامه خواهد داشت و دولت برای رهائی از این بحران به نفتی با قیمت 120 تا 130 دلار نیاز دارد که با توجه به شرایط بازار نفت این خواسته چیزی در حد رویاست

در سایه سیاست چاوز این روزها مردم ونزوئلا شب را در کنار مغازه ها یا در داخل اتومبیل سر میکنند تا صبح بتوانند ارزاق خود را کمی ارزان تهیه کنند زیرا بیم افزایش قیمت ها در طول روز را دارند.حداقل حقوق در این شهر حدود 7400 بولیوار در یک ماه تعیین شده؛ میزانی که بر اساس نرخ در بازار آزاد تنها حدود 6/ 10 دلار آمریکا می‌ارزد. این در حالی است که یک خانواده 5 نفری در این کشور برای تامین مواد غذایی باید حدود 50,600 بولیوار هزینه کند که 6 برابر حداقل دستمزد فعلی است. گرانی و کمبود مواد غذایی باعث شده بسیاری مشاغل خود را ترک کنند و به دستفروشی کالاهای مستعمل یا مواد خوراکی در بازار سیاه روی بیاورند

اولین پرسش مطرح در مورد ونزوئلا این است که دولت یا اقتصاد این کشور کدام یک زودتر به طورکامل از هم می با شند .کلمه کلیدی در اینجا، «به طور کامل» است. اما هر دو دچار رنج و محنت مرگ‌آوری شده‌اند.در شرایطی که ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر نفتی جهان است، به ورشکستگی کشاندن کشور اصلا کار آسانی نیست، اما ونزوئلا توانست چنین کاری کند. اما چگونه؟ خوب، ترکیبی از بدشانسی و سیاست‌های بسیار بد.

حال زعما ، امرا و فضلای راست برای رهایی از دست روحانی دست به دامن احمدی نژاد معمار مدیریت معکوس اقتصاد جهانی شده اند و بنا دارند در سایه نا آگاهی افکار عمومی از آثار ویرانگر مدیریت اقتصادی وی ، فرش قرمز برایش پهن کنند . غافل از اینکه ظهور دیگر بار احمدی نژاد با شرایط اقتصادی موجود ، میتواند به بهای زوال تمام بند و بست های فلات قاره ای بنام ایران ، ختم شود

ساده اما ناب

آدمهاي ساده را دوست دارم.

همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند.

همان ها که براي همه لبخند دارند.

همان ها که هميشه هستند،

براي همه هستند.

آدمهاي ساده را

بايد مثل يک تابلوي نقاشي

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسي از راه مي رسد

يا ازشان سوء استفاده مي کند يا

زمينشان ميزند

يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.

آدم هاي ساده را دوست دارم.

بوي ناب ” آدم ” مي دهند . . ."

(ژان یا ژاور)

(ژان یا ژاو)

سر گروهبان ژاور در داستان بینوایان ، شخصیت انعطاف ناپذیر و اقتدار طلبی دارد و همزمان با ورود ژان وال ژان به زندان او احساس میکند که برخلاف سایر زندانیان، میهمان تازه وارد روح سرکش و ناآرامی دارد و میتواند حریف خوبی برای وی در طول ایام بازداشتش باشد و اینگونه نیز میشود.
دوره محکومیت ژان به هماوردی با ژاور میگذرد و او به هر شیوه ای متوسل میشود تا هماورد، دیر به دست آمده را آسان از دست ندهد،اما دوره محکومیت ژان به پایان میرسد و اینبار در مسیر بازگشت به شهر باز اسیر اهریمن وجودش میشود و سکه ای از بچه ای کوچک می دزد.ماوقع چون به گوش ژاور میرسد ، احساس میکند که فرصت خوبی است تا شکار از دست رمیده اش را برای پایان هماوردی باز به چنگ آورد.
مدت زمانی طولانی سپری میشود تا ژاور نشانی از ژان پیدا کرده و درصدد دستگیریش بر می آید .اما این دقیقا با زمانی تقارن پیدا میکند که اهریمن مدتهاست ازوجود ژان رخت بربسته و او اینک شهردار شهرپاریس و شاه مهره بینوایان شهرش شده . ژاور در بد مخمصه ای گیر کرده است ، از سوی صدای وجدان تازه بیدار شده اش، او را از بازداشت ژان باز میدار ودر سوی صدای قانون ،حکم به دستگیریش میدهد و برای او که عمری با قانون زیسته و هم ذات پندار شده، نه سرپیچی از قانون میسور است نه توان گوش فرا ندادن به صدای وجدان را دارد ،لاجرم ژاور برای رهائی از این پارادوکس آرامش را در طغیان رود سن جستجو میکند.
اما خوشا به حال جامعه ای که مردمانش یا گوش به صدای قانون دارند ویا نوا بر پایه قانون، ساز میکنند و چون ایندو نشد راه و رسم ژاور، برمی گزینند و بدا به حال جامعه ای که نه گوش به قانون و وجدان دارند و نه جرات ژاور شدن و فارغ از این سه شیوه، می زیند و بر آن نام زندگی می نهند.

( اکبر غیور)

زشت و قابل نکوهش

نمیدانم حرکت ناشایست بازیکن تیم ذوب آهن بعد از زدن گل تساوی به تراکتورسازی دیده اید یانه ، چگونه میتوان این لودگی و هرزگی نژاد پرستانه را شادی بعد از گل نامید ، و آنرا صرفا در قاب یک رویداد ورزشی گنجاند و هیستری ناشی از یک بازی حساس نامید.با تمسک به هر تفسیر و تبین حتی خوشبینانه، این حرکت زشت، تظاهر عینی یک بیماری مزمن تاریخی است که گریبانگیر جامعه کثیر المله ایران شده است و از اینروست کار لمپنیزمهای همچون محسن مسلمان نه شادی بعد ازگل یا تلاش برای تضعیف روحیه رقیب و محصور در مستطیل سبز فوتبال ، بلکه بازتاب تقلای تاریخی و عبثی است برای تحقیر دیگری و بسط احساس مهتری خود و کهتری دیگران با وسعتی تهدید کننده به اندازه امنیت اجتماعی سرزمینمان ، و بدین سبب است که معتقدیم بی اعتناء از کنار چنین پدیده ای گذشتن و واقعه را در قالب یک رویداد صرفا ورزشی سنجیدن خطای است که اجازه ارتکابش را نداریم .
بی تعارف، آنچه که در بازی ذوب آهن و تراکتور سازی رخ داد شور بختی اجتماعی است که نه ترک می شناسد نه کرد نه لر و نه بلوچ ، و میتواند این روزها خود را درهر رنگ و لباسی نشان دهد و امنیت نیم بندمان را نشانه رود ، مع الوصف در قبال چنین وقاحتی نه حق داریم اسیر تاویل و تفسیرهای این و آن باشیم و آنرا ندیده فرض کنیم و نه عامدانه به وادی فراموشیش بسپاریم .

بهانه ای برای برگشت

«ژان وال‌ژان» فردای شبی که «اسقف موریل» در حق او خوبی نمود بی‌انصافی بزرگی کرد.وی پس از آنکه شب میهمان او شد و مورد لطف و پذیرایی او قرار گرفت، شمع‌دانی‌هایش را دزدید و فرار کرد. خیانت به لطف و اعتماد آن پیرمرد، بی‌شباهت به جنایتی علیه «روح انسانیت» نبود، اما «اسقف موریل» کار ناتمام خود را تکمیل کرد. به «ژان» نشان داد که انسانیت چیزی فراتر از صدقه دادن به جسم انسان‌ها است، «روح انسانیت» این توانایی را دارد که به جای شکم، به روح انسان‌ها کمک کند. پس وقتی نیروهای پلیس ژان را دستگیر کرده و به کلیسا برگرداندند، موریل پیر مدعی شد که ژان دزد نیست و شمع‌دانی‌ها را خودش به او داده است. دست‌کم کارنامه زندگی ژان پس از آ« واقعه نشان داد که اعتماد اسقف به وی نتیجه بخش بوده...

(گاه انسانها برای رجعت به فطرت پاک و انسانی خود نیاز به زمان دارند و یایست این فرصت را به آنان داد و با بهانه ای قابل گذشت آز آنان نستاند)

بیسوادی سیاسی

بدترین نوع بیسوادی، بیسواد سیاسی است ؛ بیسواد سیاسی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمی‌داند که هزینه‌های زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.
او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو می‌اندازد و می گوید که: “از سیاست بیزار است”.
چنین آدم سبک ‌مغزی نمی‌فهمد که بی‌توجهی به سیاست است که زنــان فــاحــشه و کــودکان خــیابانــی می‌سازد، قتــل و غــارت را زیاد می‌کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می‌افزاید .
(برتولت برشت)
این نوع از بیسوادی نه سن می شناسد نه جنس نه تحصیلات ، میتوان تحصیل کردگانی بیشماری یافت که دچار شکل حاد این نوع بیسوادی هستند و فقدان داده های سیاسی درذهنشان تمام قوای آنان را متمرکز بر تزاید منافع فردی کرده و بیگانه با منفعت جمعی نموده.
شعور سیاسی حس مالکیت اجتماعی می آفریند و نبودش فرد را محصور در دایره تنگ منافع شخصی میکند.
شعور سیاسی مدیریت کلان را برای دولتمردان سخت می نماید و نبودش کار دولتمردان را سهل و بالطبع زندگی شهروندان را مشکل و طاقت فرسا
شعور سیاسی در دنیای امروز نه اطلاعاتی فانتزی بلکه یک نیاز اساسی است برای راحت نفس کشیدن ، محترمانه زندگی کردن و احساس شهروند حق مدار کردن
(اکبرغیور)

سرما

رئیس دولتی در زمستان به روستای زلزله زده ای رفت و گفت : سردتان نیست ،گفتند عدالت محور : سردمان که هست، اما به این آب و هوا
عادت داریم و تا بهار میتوانیم تحملش کنیم ، مهرورز گفت : نه (ما می توانیم )و به دو ماه نرسیده می گویم برایتان خانه خوب بسازند و لباس گرم بیاورند و طبق معمول فراموش کرد . چند روز بعد جنازه کودکی را دیدند که روی برف نوشته بود : به سرما عادت داشتیم اما وعـده خانه خوب و لباس گرمت مرا به کشتن داد...!!!

روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا زخوبی ها تهی است
صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چنبه ها است

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

زلزله

سکانس اول:
زمین لرزه ای به قدرت 6.8 ریشتر وان و شهرهای اطراف آنرا به لرزه در می آورد، اردوغان که برای نشستی اقتصادی در بروکسل حضور دارد ، اجلاس را نیمه کاره رها کرده و برای نظارت بر روند امداد رسانی در معیت همسرش عازم مناطق زلزله زده میشود.
سکانس دوم
زمین لرزه ای به قدرت 6.2 ریشتر اهر و شهرهای اطراف آنرا به لرزه در می آورد،گزارشات اولیه حکایت از تخریب کامل صد روستا و کشته شدن بیش از 300 نفر دارد ، شب حادثه صدا وسیمای که همه روز خدا از سر و رویش مصیبت و غم می بارد خنده بازار پخش میکند و رئیس جمهورش برای کاستن از آلام مصیبت زدگان دو زودتر از موعد مقرر برای واگوی بخشی از تئوری مدیریت جهانیش عازم عربستان میشود .

روایت «میلان کوندرا» از تصویر روزمره توتالیتاریسم

«... من به این رمز و راز (راز موفقیت‌ کافکا در پیش‌بینی شرایط حکومت‌های توتالیتر) روزی اندیشیدم که در خانه یکی از دوستان قدیمی شاهد مشاجره‌ای کم اهمیت بودم.

این خانم به سال 1951 در محاکمه‌‌های استالینی پراگ بازداشت و به اتهام جرایمی محاکمه شد که مرتکب نشده بود. بعلاوه، در آن هنگام صدها کمونیست دچار وضعی مشابه وضع او شدند. همه آنان در سراسر زندگی، خود را با حزبشان کاملا یگانه می‌دانستند. هنگامی که این حزب ناگهان به متهم کردن آنان برخاست، همگی مانند ژوزف ک. (شخصیت رمان کافکا) پذیرفتند که «همه زندگی گذشته‌شان را مو به مو بررسی کنند» تا خطای نامعلوم را بیابند و سرانجام به جرایمی واهی اعتراف کنند. دوست من موفق شد جان سالم به در برد زیرا این شجاعت خارق‌العاده را داشت تا از «جست و جوی جرم خویش»، برخلاف تمام رفقایش سر باز زند. سرپیچی از همکاری با دژخیمانش مانع شد که آنان بتوانند در محاکمه نمایشی نهایی از او استفاده کنند. بدین ترتیب بجای آنکه به دار آویخته شود فقط به زندان ابد افتاد. پس از پانزده سال از او کاملا اعاده حیثیت شد و آزاد گردید.

این زن هنگامی دستگیر شد که بچه‌اش یک‌ساله بود. پس وقتی از زندان بیرون آمد پسری شانزده ساله داشت و از آن وقت دو نفری زندگی خوش و ساده‌ای را آغاز کردند. دلبستگی مفرط او نسبت به پسر کاملا فهمیدنی است. روزی که من به دیدن آنان رفتم پسرش بیست و شش ساله شده بود. مادر سرافکنده و آزرده اشک می‌ریخت. علت گریه کاملا بی‌اهمیت بود: پسر بامدادان خیلی دیر بیدار شده بود، یا چیزی از این قبیل. به مادر گفتم: «چرا خود را برای چیزی به این بی‌اهمیتی اینقدر ناراحت و عصبی می‌کند؟ آیا ارزش گریه کردن دارد؟ واقعا زیاده‌روی می‌کنی».

پسر به جای مادرش پاسخ داد: «نه، مادرم زیاده‌روی نمی‌کند. مادر من زنی بسیار خوب و شجاع است. وقتی همه وا دادند او توانست مقاومت کند. می‌خواهد من مردی لایق و شایسته شوم. راست است، من به موقع بیدار نشدم، اما مادرم من را به خاطر چیزی عمیق‌تر سرزنش می‌کند. رفتار من، رفتار خودخواهانه من مورد شماتت اوست. من می‌خواهم همان کسی شوم که مادرم می‌خواهد. به او قول می‌دهم و شما را شاهد می‌گیرم».

اگر حزب نتوانسته بود منظور خود را در مورد مادر عملی کند، مادر توانست به منظور خود در مورد پسر نایل شود. مادر پسر را واداشته بود تا اتهام پوچی را بپذیرد. «به جست و جوی جرم خویش» بپردازد و به اعتراف علنی مبادرت ورزد. من، بهت‌زده این صحنه محاکمه کوچک استالینی را تماشا کردم و بی‌درنگ فهمیدم که مکانیسم‌های روان‌شناختی که در بطن وقایع بزرگ تاریخی (ظاهرا باورنکردنی و غیرانسانی) عمل می‌کنند، همان مکانیسم‌هایی‌اند که بر موقعیت‌های شخصی و خصوصی (کاملا معمولی و بس بشری) حاکم‌اند...»
میلان کوندرا – «هنر رمان» – نشر قطره – صفحه200-203