...


آه از قدر پارسال ....


چه سالی برای من رقم زده شد....


التماس دعـــــــــآ 


بی مهر...


و بی مهر...

دنیا...

از بی مهری ...

می میرد...

خلاص...



 

پ ن: 

دقت کردین وقتی دل و دماغ نداشته باشین خونه هرچقدرم به هم ریخته باشه میلی به مرتب کردنش ندارین!!! فک کنم کم کم کل قالب وبلاگم بپره!


✔ خدایا خودت خانه ی دلم را مرتب کن...

 کاش میتونستم سرمو بزارم رو پاهات و تا میتونم گریه کنم...


تنهاترین سردار



آقا جان...

اشکال ما از آنجا شورع شد ،،


که همه خواستیم سردار باشیم نه سرباز...


_______________________


پ ن :واقعا این حرف را قبول دارم که :

""همــ ه دنیــا رای میــدن کــ ه |یکـی| رای "بیاره"


ولـــــــــی

ایـنجا همه رای میـدن که یکــی رای ن"یـــاره"

شکــست در کـربلای 4 نتیــجه غـرور بچـ ه ها قبل از عملـیات بـود!


اضافه نوشت : 


حرف وحدیث درست کردند که تقصیر را بر گردن ما بیاندازند که چرا به وظیفه عمل کردید!!!

به شخصه افراد زیادی را می شناسم که با از ته قلبشان جلیلی را قبول داشتند یا حتی ولایتی را!!! 

ولی چون میترسیدند روحانی رای بیاورد به قالیباف رای دادند....


قبول کنیم همه دست به دست هم دادیم تا این شد....


شرمنده ایم آقا جان...




پــدر مهربانــم ...


  >>> بابا سید عــلی<<< 


      عزیز تر از جانم


      سایــه ی دستان پر مهرت 


      پناهگاه تمام بیقراری هایم 


      و اینجـــــا 


       زیر سایه ی پدرانه ی عبای تــو ،


       همه چیز تا قیامت؛


       تا روزی که مولای حاضرمان بیاید،


       امن است و امان...


      پ ن : روزت مبــارک بــــابــــا سیدعلی     


دستان خدا

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
 بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و 
به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: 
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات
به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد،

مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت:

"دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار

" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟

و دخترک باخنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره! 
.
.
.
پ.ن : خدایا دستان تو بزرگترین دست هاست.

گذشت زمان


هیچ چیز با گذشت زمان ساده تر نمی شود....

فقط ما خسته می شویم....

و پذیرش چیزها برایمان آسانتر!!!

_______________________________________

پ ن : تاوان حرف هایی که نمی توانیم بگوئیم


تارهای سفیدی است که لا به لای موهایمان پدیدار می شوند...

سپید

سپیده دارد

           از موهایَم سر می زند!


                         می بینی؟


                                    فقط گیسوانم 
از پس تاریکی بر آمدند...

حـ ر فـ هـ ا یـ مـ


حرفهایی هست برای گفتن  

که اگرگوشی نبود نمیگوییم ...

وحرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگزسربه ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

وسرمایه ماورایی هرکس،حرفهایی است که برای

نگفتن دارد،حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند

وبیان نمیشوندمگر آنکه ...

                                      "مخاطب خویش را بیابند!! "

__________________________

پ ن: زندگی همه اش رنجهائیست که باید آنها را نگوئیم....


” خدا ” فقط کسی رو به لبه ی پرتگاه زندگیش می رسونه

که میدونه قدرت پرواز رو داره

مشکلات زندگی دلیل پرواز است . . .
_________________

پ ن : خدایا دارم می افتم  کمکم کن نزار بیافتم، دستامــــــــــو بگیر 

از مرگ نترسید

از این بترسید که تا وقتی زنده هستید چیزی در درونتان بمیرد

به نام "انسانیت"...