* چند روز مانده به عید گروهی به نام نوروزه خون[خواننده نوروزی. گروهی که به مناسبت فرارسیدن عید نوروز اشعاری می خواندند و انعام می گرفتند.]اشعاری در مدح خدا، پیامبر، ائمه، عید نوروز، طبیعت، بهار و در پایان با آوردن نام صاحبخانه در شعر، چند بیتی نیز در وصف او می خواندند. هر کس فراخور وضع مالی خود با دادن پول، مقداری برنج، تخم مرغ  و گردو از آنها قدردانی می کرد.

*  بعد نوبت لوطی با انترش بود. مردی با میمون کوچک و زیبایی که لباس قرمزی هم به تنش کرده بود؛ خانه به خانه می گشت و هنرنمایی میمونش را به نمایش می گذاشت. عجب جمعیتی که همراهش راه می افتادند و با او خانه به خانه می رفتند و هیچکس هم از تکرار خسته نمی شد. باور کردنی نیست که میمون کوچکی بتواند این گونه کوچک و بزرگ یک روستا را به دنبال خود بکشاند!

*در باور مازنی های قدیم، اولین روز هر ماه، بالاخص اولین روز سال نو یعنی اول فروردین حائز اهمیت فراوانی بود. آنها معتقد بودند که بعضی ها قدمشان سنگین و برخی دیگر قدمشان سبک است، به همین دلیل از یک فرد خوش قدم که حتما بایستی مرد باشد- و اگر پسر بچه می بود چه بهتر- می خواستند تا وارد خانة آنها شود. به این فرد مارمِه لینگ می گفتند؛ یعنی کسی که «مارمه» را می شکست؛ که صد البّته زن ها از این قاعده مستثنی بودند چون تقریباً همه زن ها از دید آنها بد قدم محسوب می شدند!!

پس از شکستن «مارمه» توسط « مارمِه لینگ » قُرق خانه می شکست و افراد دیگر اجازه ورود می یافتند. خاطرنشان می کنم که «مارمه» از دو کلمة «مار» که در زبان محلی مازندرانی به معنی مادر و «مِه» که مخفف ماه است تشکیل شده و اولین روز هر ماه تبری را «مارمه» می گویند. 

* به منظور آشنایی اجمالی خوانندگان با ماه های تبری(طبری) اسامی آنها فهرست شده است: 

ماه های تبری(طبری)                                    ماه های خورشیدی

اَرکه ما                             6 فروردین     تا        4 اردیبهشت                      6/1     تا        4/2

دِه ماه                     5 اردیبهشت   تا        3 خرداد                            5/2     تا        3/3

وَهنه ما«وَهمِنِ ما»               4 خرداد        تا        2 تیر                      4/3     تا        2/4

نوروزِ ما«عَیدِ ما»                3 تیر             تا        1 مرداد                            3/4     تا        1/5

فردین ما «سیوما»               2 مرداد                   تا        31 مرداد                 2/5     تا        31/5

کِرچه ما                            1 شهریور      تا        30 شهریور              1/6     تا        30/6

هَرِه ما                              31 شهریور    تا        29 مهر                             31/6   تا        29/7

تیرِما                                30 مهر                   تا        29 آبان                  30/7   تا        29/8

ملاره ما«مِردالِ ما»              30 آبان         تا        29 آذر                    30/8   تا        29/9

شروینه ما                         30 آذر          تا        29 دی                    30/9   تا        29/10

میرما                               30 دی                    تا        29 بهمن                  30/10 تا        29/11

اوِنه ما                             30 بهمن        تا        29 اسفند                 30/11 تا        29/12

از اول تا پنجم فروردین را «پیتِک» و سی ام اسفند را «شیشِک» می گفتند.

 

برگرفته از کتاب از کبریا تا کبریا

نویسنده زنده یاد قنبر یداللهی کبریا

انتشارات نامه مهر

در صورت تمایل به تهیه این کتاب با شماره 09355039558 تماس بگیرید.

به باور من نقد ادبی جز در بستر زبان اصلی متن امکان پذیر نیست.یعنی ما نمیتوانیم از روی ترجمه یک متن ادبی به  نقد ادبی دست بزنیم. میتوان با استفاده از یک ترجمه خوب به انواع دیگر نقد از جمله اجتماعی، روان شناسانه، روان کاوانه یا هرنوع نقد دیگری دست یافت اما نقد ادبی امکان پذیر نیست. این یکی تنها با خوانش متن در زبان اصلی و با شناخت زبان و عناصر زبانی خاص نویسنده امکان پذیر میشود. برای مثال هیچ منتقد منصفی با خوانش ترجمه اشعار حافظ نمیتواند دست به نقد ادبی حافظ ببرد و یا تبحر او را در زبان واکاوی کند. بنابراین این نوشتار قصد ارائه نقد ادبی از کتاب جنگ و صلح نوشته نویسنده شهیر روس لئو تولستوی را، ندارد. چرا که من متاسفانه از کمترین آشنایی با زبان روسی بی بهره ام. تنها در حد بضاعت نگاهی گذرا به این داستان جذاب از روی ترجمه  آقای کاظم انصاری میاندازم.

اگر چه شکلوفسکی و فرمالیستها بر این باور بودند که هنر از زندگی جداست (هنر همواره از زندگی جدا بوده است و رنگ آن ارتباطی به رنگ پرچمی ندارد که بر دروازه شهر کوبیده اند." پی نوشت 1") اما خواننده ایرانی وقتی کتاب تولستوی را در دست میگیرد ناخوداگاه ذهنش به تاریخ جنگهای ناپلئون و روسیه کشیده میشود. تردیدی نیست که برای شناخت تاریخی منابع دیگری ارجحیت دارند اما در واقع بسیاری از منابع ادبی ما در ایران تنها منبع برای برخی دوره های فراموش شده محسوب میشوند و این چیزی از شان ادبی آنها نمیکاهد. در مورد جنگ و صلح البته این مساله مصداق ندارد اما خواننده غیر متخصص از وجه تاریخی آن هم بهره میبرد.

بر اساس دانسته های ما از حدود 580 شخصیتی که در رمان وجود دارند چیزی کمتر از200 شخصیت تاریخی و واقعی هستند. بدیهی است هر نویسنده ای تجربیات عینی و ذهنی خود را در آثارش بازتاب میدهد.شاید برای خوانندگان جوان ما جالب باشد که بدانند تولستوی خود شخصیتی بوده به نوعی اشراف زاده ، ملاک و زمین دار، علاقمند به شکار و البته کار به ویژه کار کشاورزی، صاحب فرزندان بسیار و حتی یک فرزند نامشروع، بی اعتقاد به اشرافیت و ثروت، طرفدار حقوق کارگران و در عین حال در بیشتر عمرش ثروتمند و متمول.

این ویژگیها در شخصیتهای رمان عینا متجلی است به ویژه کنت بزوخوف جوان. همانطور که پیشتر اشاره کردم تعدد شخصیتها و گستردگی فضاها در این کتاب کم نظیر است و در عین حال نویسنده به قدری هنرمندانه آنها را به تصویر میکشد که خواننده به هیچ وجه سردرگم نمیشود.شخصیتهای متفاوت اما واقعی و فضاهای واقعی اما متفاوت . باورهای گونه گون، زیستنی متفاوت و انگیزه های مختلف که در چند چیز اشتراک دارند. میل به زندگی، ترس از مرگ و تجلی همه اینها در جنگ و برخورد با آن. آنها در کنار و روبه روی هم میجنگند اما حق به طور کامل متعلق به هیچکدامشان نیست. اصولا انسان در بحبوحه توصیف جنگ توسط نویسنده از خودش میپرسد: چرا جنگ؟

او در خلق اینهمه شخصیت شاهکار کرده، برای مثال در اوایل داستان یک مهمانی اشرافی را به تصویر میکشد و به معرفی تک تک مهمانها میپردازد و تک تک مهمانها تا پایان داستان هریک نقش خود را بازی میکنند ضمن اینکه شخصیت های متعدد دیگری نیز با هنرمندی به آنها افزوده میشود.این همه تمرکز در کتابی که نوشتنش شش سال به درازا کشیده کم نظیر است. جنگ و صلح بازتاب دهنده فرهنگ، زیست و روابط خانواده های عمدتا اشرافی روسیه تزاری است. اگر چه محور اصلی داستان به ظاهر جنگ بزرگ روسیه و فرانسه است اما در واقع جنگ گویی اتفاقی میان اتفاقهای دیگر زندگیست، نه عنصر اصلی بلکه یکی مثل دیگر عناصر طبیعی.

تولستوی تعادل جالبی میان فضای درونی و بیرونی قهرمانان داستان برقرار میکند. افکار آنها و نمود بیرونی آن افکار را به تصویر میکشد و در این میان تناقضاتی را هم که ظهور میکند، بیان میکند. او پلیدیهای اشرافی گری و نکات مثبت آنرا در کنار هم پیش روی ما مینهد. دشمن در این کتاب سیاه مطلق نیست . مردم اشرافی روسیه در زمانی که در حال جنگ با فرانسه هستند با زبان دشمن ( فرانسوی ) و از روی تفاخر با هم گفت و گو میکنند. در خانه برخی از آنان مربیان، معلمان و حتی خدمتکاران فرانسوی حضور دارند. پاریس برای خیلیهاشان نوعی شهر آرمانی محسوب میشود و در مجموع برای فرهنگ فرانسوی بیشترین احترام را قائلند. البته این نکات تنها در داستان تولستوی نیست چرا که با کمی مداقه در تاریخ روسیه متوجه میشویم این مساله یک واقعیت تاریخی ست که نویسنده منصفانه آنرا در کتابش بازتاب داده است. در واقع احساس ضعف نسبت به فرانسه در جای جای کتاب پیش از جنگ بزرگ دیده میشود. احساسی از جنس احساس مرد روستایی نسبت به شهری در فیلم های فارسی پیش از انقلاب. البته گاه از سوی برخی شخصیتها توجیهی در این باره دیده میشود که ما نه با فرانسه که با ناپلئون میجنگیم و ناپلئون نه امپراطور واقعی فرانسه که غاصب آن است درست مثل ذهنیت بسیاری از ما که جنگ هشت ساله تحمیلی را جنگ صدام با ایران تصور میکنیم نه عراق و عراقی.

در بخشی از کتاب یکی از شخصیتها چنین میگوید:

"اصولا چگونه ما میتوانیم با فرانسویان بجنگیم؟  مگر میتوانیم به روی مربیان و خدایان خود شمشیر بکشیم؟ به جوانان ما، به بانوان جوان ما نگاه کنید! خدایان ما فرانسویان هستند و بهشت موعود ما پاریس است" در بخش دیگری میبینیم که محبوبترین شخص نزد یک شاهزاده ی پیر و به شدت مستبد و ضد فرانسه یک دختر خدمتکار فرانسوی ست.

آدمهای داستان ( حتی آنهایی که برگرفته از یک شخصیت تاریخی نیستند ) واقعی هستند. او در وصف قهرمانان منصف است و آنها را سیاه و سفید نمیبیند. قهرمانان او از جنس خیال و اسطوره نیستند گویی همگی آدمهای واقعی دور و بر خودش هستند. ضعف و قدرت شخصیتهای داستان در کنار هم رشد میکند و دیده میشود. این داستان سرشار از تقابل است. تقابل میان نسلها، جنسیتها، افکار کهنه و نو، عشق و هوس، جوانی و پیری، اشراف و رعایا، امنیت و آرامش با ناامنی و وحشت و بسیاری دیگر و تقابل میان فرانسه و روسیه یا به بیان دقیق تر ناپلئون و روسیه تزاری.تولستوی شخصیتهای داستانش را آنگونه که هستند وصف میکند و تاحد امکان از قضاوت مستقیم پرهیز دارد البته این مساله همیشگی نیست چراکه در مواردی نیز خواننده شاهد قضاوتهای نویسنده است. به باور من این عدم قضاوت مستقیم نویسنده بیش ازآنکه معلول نگاه مدرن نویسنده باشد معلول تردیدهای اوست. تردیدهایی که برخی شان تا پایان عمر با او میمانند و برای برخی شان گویی منتظرتایید افرادی بوده که او آنها را قبول داشته . به هر حال عدم قضاوت مستقیم نویسنده در داستان، داستان را جذاب تر کرده و این در حوادث مختلف خودش را نشان میدهد. در جنگ اندیشه ها میان فئودالیسم و رعایای فقیر( موژیکها)، درجنگ اندیشه ها میان مذهبی ها و بی باوران، در جنگ اندیشه های درونی انسان ها در مواجهه با جنگ، ترس طبیعی و اراده ی کسب افتخار و... . تولستوی در به تصویر کشیدن تضادهای درونی انسان بسیار موفق عمل میکند. گاه به جای قضاوت در مورد آدمها و رفتارشان نمود بیرونی افکار آنها را نشان میدهد و قضاوت نسبی دیگران را نیز روایت میکند اما به نفع هیچ قضاوتی عمل نمیکند و گاه خود وارد صحنه شده و مقتدرانه رای صادر میکند. در مجموع درموارد اخلاقی بیشتر نسبی گرایانه عمل میکند.

باور به تقدیر نقش پر رنگی در داستان دارد. برای نمونه کنت بزوخوف بزرگ در حال مرگ است و دخترانش وارث او محسوب میشوند در حالیکه پسر نامشروعی هم دارد که طبق قانون نمیتواند وارث او باشد و این پسر به قدری دچار بلاهت و سادگی ست که اساسا به چنین احتمالی فکر نمیکند اما کنت پیر با درخواست از امپراطور کاری میکند که پسر فرزند مشروع و وارث قانونی او محسوب شود.بدین ترتیب پسری که مورد تحقیر و تمسخر اشراف بود علی رغم توطئه خواهران و آشنایانش و کارشکنی آنها به یکباره صاحب عنوان کنت و یکی از ثروتمند ترین اشراف روسیه میشود در حالیکه خیلی به این مساله توجهی ندارد و آرزوی قلبی اش هم نبوده است! تولستوی میگوید: " فاتالیسم ( جبر باوری ) در تاریخ برای توضیح و تفسیر مظاهر غیر منطقی اجتناب ناپذیر است و هرچه بیشتر در توضیح و تفسیر منطقی این مظاهر میکوشیم برای ما غیر منطقی تر و نامفهوم تر میشوند." او پیش از روایت جنگ بزرگ این مطالب را بیان میکند.

در این کتاب ما زمینه تحولات بزرگ آینده ی تاریخی روسیه را به خوبی میبینیم. نیاز به تغییر را بسیاری از شخصیتهای داستان درک میکنند و از آن سخن میگویند یا درباره اش می اندیشند. شاهزاده آندره بالکونسکی که یکی از مهمترین شخصیتهای این داستان محسوب میشود مثال مناسبی در این زمینه است.

یکی از مهمترین ویژگیهای این کتاب شاید این باشد که جا به جا خواننده را به تفکر وادار میکند. از طرح مساله در روابط شخصی و فردی آدمها گرفته تا مسائل بزرگ انسانی و اجتماعی، مسائل اخلاقی واینکه صفات مورد ستایش ما تا چه حد واقعا ارزشمندند؟ صفاتی مانند شجاعت، مهربانی، صداقت و... برای مثال پدری پیر و تنها و عبوس تنها دخترش را به تمسخر میگیرد و مرتب به او سرکوفت میزند و دختر مذهبی و منزوی او صبورانه همه ی سختیها و رفتار بد پدر را تحمل میکند( شاهزاده ماریا) بعد به یکباره نویسنده وارد میشود و میگوید: اصولا معنی عدالت چیست؟ گویی سوالی ست که خواننده میبایست در پی پاسخش کند و کاو کند چرا که نه راوی و نه هیچ یک از شخصیتهای داستان پاسخی برایش ندارند.

یکی از فرازهای جالب داستان زمانیست که شاهزاده آندره عازم جنگ ودر نبردی زخمی میشود و از آنجا که هیچ کس خبری از او ندارد تقریبا همه میپندارند کشته شده اما او زنده است و بیخبر برمیگردد و در همان هنگام همسر باردارش در اثر زایمان سخت از دنیا میرود. یعنی کسی که در جایی قرار داشته که مرگ دم به دم انسان را صدا میزند زنده میماند اما در خانه امن و آرام پدری اش همسرش جان خود را در اثر یک اتفاق طبیعی از دست میدهد. جنگ در کتاب چهره ای وحشتناک دارد و در عین حال وسیله ایست برای کسب افتخارو قدرت. جوانان با سربلندی و شوق به سوی آن میروند و گاه بر نمیگردند اما آنها که برمیگردند خسته و افسرده هستند اما برخی از همانها با موقعیت شناسی و نقلهای راست و دروغ ( و عمدتا دروغ و گزاف ) ازرشادتهای خود زمینه موفقیتهای سیاسی و اجتماعی خود را در کشور فراهم میکنند. و در این میان البته هستند کسانی که به مسائل والاتری می اندیشند . مسائلی مانند اصلاح ارتش، نجات کشور، برقراری عدالت میان رعایا( موژیکها) ی املاک بزرگ فئودالی و .... نمونه بارز این مساله شاهزاده بالکونسکی ( آندره) است همان کسی که در هنگام بازگشتش همسرش را از دست داد.

گاه در اردوهای جنگی و در حالیکه جنگ واقعی جریان ندارد سربازان بسیار خوشبخت تصویر میشوند در حالیکه زندگی عادی جز نکبت و سیاهی نیست. درست مثل وضع راستوف جوان در اردوی ارتش در حالیکه از مادرش پیاپی نامه هایی دریافت میکند که باید بازگردد تا به اوضاع وخیم مالی خانواده سرو سامان بدهد. او اینکار را با اکراه زیاد انجام میدهد.

" میدانست که باید از این جهان روشن و خوب به مکانی برود که در آنجا همه چیز تاریک و آشفته و درهم و برهم است." 

او باز میگردد و تنها کاری که در جهت خواهش مادرش انجام میدهد دزد خواندن پیشکار پدرش هست و سپس با شکار و مهمانی و نوشیدن و بی کاری زمان را سپری میکند!

جنگ و صلح داستانیست که تاثیر جنگ بر زندگیها را نشان میدهد و اینکه چگونه جنگ در هر جامعه ای تاثیر گزار است.

صحنه ی برخورد ژنرال بالاشف فرستاده ویژه امپراطور الکساندر با ناپلئون پس از آغاز حمله بزرگ او به روسیه بسیار خواندنی و جالب است. ناپلئون ابتدا با تحقیر، عصبانیت و خشم با او برخورد کرده و سپس او را به نهار دعوت میکند. بالاشف از این برخورد شگفت زده شده اما نویسنده به کمک خواننده میاید و روحیه آدمهای دیکتاتور را توضیح میدهد: : معلوم بود که ناپلئون مدتهاست به این عقیده ایمان راسخ دارد که ممکن نیست خطایی از وی سر زند و آنچه انجام میدهد پسندیده و نیکو ست ولی نه به جهت آنکه رفتارش با تصور و اندیشه ی متعارف از نیکی و زشتی مطابقت دارد بلکه تنها به این جهت که این اعمال از او سر میزند" !!! و این همان شخصی ست که در ابتدای راه حتی خودش هم در شایستگی خودش برای عنوان امپراطور تردید داشت و نامیدنش با این لقب بسیار مایه ی مباهاتش بود و حالا چنان از خود بی خود شده که امپراطور روسیه را تحقیر میکند.

شاید برای خوانندگان ما جالب باشد که یکی از شخصیت های داستان( دالاخوف) به ایران سفر میکند و شایعات میگویند که وزیر دربار یکی از شاهزادگان ایرانی میشود و حتی برادر شاه را میکشد. تولستوی این روایت را زمانی نقل میکند که دالاخوف برای تماشای اپرایی با لباس ایرانی حضور یافته است.

بسیاری از سوالات ازلی و ابدی انسان مانند زندگی، مرگ ، سعادت و عدالت و... در این داستان و در افکار و زندگی شخصیتها مطرح میشود و تولستوی پیش از آنکه در صدد پاسخ گویی به این سوالات باشد بیشتر در ذهن خواننده سوال ایجاد میکند و اورا به فکر وامیدارد و این هنر نویسندگان بزرگ است.

 در پایان نه به عنوان یک شاعر و نویسنده که به عنوان یک خواننده ی حرفه ای اشاره میکنم که این رمان به حق به عنوان یکی از برترین آثار ادبی دنیا به حساب آمده و بررسی کاملتر آن مجالی بس فراختر میطلبد.

 

1-    ساختار و تاویل متن بابک احمدی

محمدرضا احمدی

شعراوه ( جشنواره شعر کوتاه ) دوساله شد

دوستان و علاقمندان به شرکت در این جشنواره که به هیچ ارگان و مرکز خاصی

 هم وابسته نیست فقط تا دهم آبان ماه فرصت دارند.برای کسب اطلاعات

 بیشتر میتوانید به فیس بوک و صفحه شعراوه مراجعه کنید.

 

دبیر جشنواره کارن هاشمی است و داوران امسال هم عبارتند از

 

محمدرضا احمدی / بنفشه حجازی / سینا بهمنش و علیرضا بهنام

 

 

خانه فرهنگ معرفت (سلام) برگزار می کند:

سلسله جلسات شاهنامه خوانی با حضور محمدرضا احمدی

سه شنبه ها (بجز ایام ماه مبارک رمضان)، ساعت ۱۸ تا ۲۰

نشانی: نارمک، خیابان جانبازان شرقی(گلبرگ)، بعد از میدان هفت حوض، بعد از چهار راه دردشت، نبش کوچه شهید اکبری، خانه فرهنگ سلام

 

کاری از سال 80

 

خواب دیدم

بیدار میشوی

                 و روی این سکه های دورو را

                                                     کم می کنی

بیدار شدم

               روبه رویم خوابیده بودی

کاری از همین اواخر! سال 89

 

وقتی که هیچ چیز

                          شبیه هیچ چیز نیست

برای چه میخواهی خودت را

                                        شبیه آدمهای آزاد نشان بدهی؟

لازم نیست آزاد باشی

                              در جایی که حتی لازم نیست

                                                                       شبیه آدم باشی

همین که هستی

                           کلاه بزرگیست که روزگار بر سرت گذاشته

 

بخواب!

          و خودت را شبیه هر چیزی که دوستداری ببین!

زندگی

          همین خواب است!

                                   اگر که بتوانی بخوابی!

کار کوتاهی از سال 87

 

چقدر توی کتابها گشتی

 

چقدر به امید دیدن روزی دیگر

 

                                         روزنامه ها را ورق زدی

 

و پنجره همچنان

 

                         دست رد به سینه ی دستمالها می زند

 

و ماه همچنان

                      کثیف می تابد

دومین سالگرد مردی که همیشه واسم یادآور بخشش و جوانمردیه هم گذشت و ...

 

وقتی که چله ی تابستان

                              نیمه های شب

                              توی پشه بندی

                               روی پشت بام خانه ی پدری

                                                                     خوابیده باشی

 

جهان

        سفید میزند و

                                مبهم

 

وقتی که چله ی زمستان

                                  نیمه های روز

                                 پشت پنجره ای

                                   که تا گلویش را برف گرفته

                                     به کلاغی سرگردان

                                                   خیره شوی و

                                                                    هیچ خبری هم

                                                                     از پدر و خانه ی پدری ات نباشد

 

جهان

         با همه ی سفید بازیهایش

                                            به روشنی سیاه است

و تو

       چون شاعری

                       می خواهی از تقابل سفید و سیاه

                                                                      فرار کنی

که عینک روشنفکری ات

                                  بی خش بماند

اما

     شاعر هم گاهی

                            دلش برای پدرش تنگ میشود

و هر چقدر هم که صورتش را بشورد

                                               باز هم

                                                        چشمش سیاه میرود

و هر چقدر هم که گریه کند

                                      چیزی به جز دوده از چشمش

                                                                              بیرون نمیریزد

                                                             

 

مصاحبه ی محمدرضااحمدی با سید علی صالحی چاپ شده در روزنامه صدای عدالت سال80

 

«چیدن محبوبه های شب  . . . »

گفتگو با سید علی صالحی

 

محمدرضااحمدی: چرا شعر گفتار؟

صالحی: اولین بار در دهه ی شصت معنای «شعر زبان» را طی مقاله یا گفت و گویی  جانشین تعبیر کهنه ی «زبان شعر» کردم. شعر گفتار مولود طبیعی «شعر زبان» است. این پرسش که  «چرا شعر گفتار؟»  شبیه مثالی از این دست است که بپرسید: «چرا سید علی صالحی ؟» این اسم است. شعر گفتار هم نشانی زبان من است.

احمدی: برای رسیدن به شعر گفتار ناگزیر باید به یک زبان معیـــار گفتاری رسید همان گونه که زبان معیـــار نوشتاری داریم. آیا فکر می کنید در حال حاضر این زبان وجود دارد؟ آیا شما حس می کنید به آن رسیده باشید؟

صالحی:اگر این زبان، عاری از کالبد فیزیکی و معماری در کلام بود که به وجود نمی آمد. حتما هست و حضور دارد که شما با اشاره به موجودیت آن به این پرسش رسیده اند. نه تنها من، که پیش از این روزگار، شاعری مثل فروغ به درک حواشی این معیار تازه هم رسیده بود.

احمدی: اگر قرار باشد زبان شعر گفتار از زبان محاوره خیلی فاصله بگیرد به باور من حداکثر یک زبان نوشتاری متفاوت خواهیم داشت و از طرفی می دانیم که زبان محاوره و کلاً زبان مدام در حال پیشرفت و تغییر و تحول است. برای عقب نماندن زبان در شعر گفتار چه می توان کرد؟

صالحی: بارها اشاره کرده ام که منظور ما از «گفتار» همان محاوره روزمره نیست، بلکه کشف بعد شاعرانه و روح درونی زبان زنده مردم همین روزگار است. چون می گوییم «گفتار» و حتما نباید وسیله ارتباط با آن همان «شنیدن» باشد، گفتار را می نویسیم، و هدف نهایی از «نوشتار» مکتوب کردن همین گفتار است. شعر گفتار نیامده که مثلاً مقابل فن نوشتار قد علم کند، این که بازگشت به عصر بی سوادی است.

شعر گفتار در مقطعی از این عصر زاده شده که شعر آرکائیک به بن بست رسیده بود. اشباع شدگی زبان فاخر آرکائیک، و گرته برداری و تکرار از نوعی نثر شاعرانه ی فخیم، شعر پیشرو ما را خفه کرده بود. شعر گفتار با همین سادگی فاهمه ی خود، سلاسل و زنجیرهای آن زبان ممتاز و مستبد را گسست. همین! این لایه ی نجات یافته از پوسته پنهان زبان پارسی، چون بر محمل زبان زنده ی زمان پیش می رود، هر گز کهن، کسالت بار و یا منتفی نخواهد شد، دقیقاً عِلمِ ذهن و عَلَم زبان است، که از رفتن باز نخواهد ماند. راز ماندگاری شعر حافظ نیز همین است.

احمدی:  زبان محلی و مادری شما چه اندازه روی کارهایتان تأثیر داشته است؟

صالحی: گویش بختیاری و تکلم بومی و ایلی –نه در صورت- بلکه در نهانی ترین معناها، روح خود را به سیاق اسلوبی سایه وار در شعر و زبان من حفظ کرده است. در واقع من تاریک ترین  لایه ی زبان در خرد جمعی و ضمیر ناخودآگاه قومی را به گونه ای خواب آلود و شهودی به جانب روشنایی کلمه هدایت کرده ام.

احمدی: جایگاه سید علی صالحی را میان شاعران معاصر در کجا می بینند؟

صالحی: پس پشت همه قافله ها به یک نقطه کوچک و گاه نادیدنی که آن را هم باد خواهد برد.

احمدی:  گونه ای موج تئوری زدگی گاهی خلاقیت را از سرایندگان ما می گیرد هر چند یاد گرفتن همیشه خوب است. به نظر شما چرا گاه شعر ما به جای اینکه تئوری تولید کند از روی تئوری نوشته می شود و کلاً این روند را چگونه ارزیابی می کنید؟

صالحی: شعر یک جای دیگر است، از یک جای دیگر می آید. به همین دلیل نباید نگران این شوخی های خیابانی شد. بگذارید هر کسی هر چه دلش می خواهد بکند. در جنگ های ناپلئون همیشه لشکری وجود داشت که طلایه دار بود، می رفت و گرد و غبار می کرد و می جنگید تا دشمن خسته شود، سپس لشکر حرفه ای از راه می رسید و کار خستگان را یکسره می کرد. من برای عده ی معدودی که در جهان شعر امروز ما، داوطلبانه و بدون چشم داشت، سرباز دم توپ تئوری ها می شوند، متاسفم. این عده انگشت شمار حتی به هشدارهای مردم فهمیده هم اعتنایی نمی کنند، وقتی مخاطب فعال و خواننده حرفه ای شعر و مردم با شعور ما، از این نوع شبه شعرها استقبال نمی کنند، در واقع به روشن ترین زبان ممکن، هشدار دلسوازنه خود را اعلام کرده اند، منتها کو گوش شنوا؟!

احمدی: به نظر شما چرا شعر ما با همه ی بیماری هایش از سینمای ما با همه ی معروفیتش بسیار قوی تر است؟(منظورم سینمای هنری است)

صالحی: مطمئن نیستم که شعر ما از سینمای ما پیشروتر و قوی تر است. و اساسا مقایسه این دو پدیده را درست نمی دانم. و اگر به زبانی دیگر و در وجوهی کلی تر، به این دو اتفاق نگاه کنیم، متوجه می شویم که سینما می تواند شاعرانه باشد، و این امتیازی مثبت است، اما اگر گفتند این شعر خیلی سینمایی است، حتما دلیل بر تحسین آن کلمات نخواهد بود. البته کار شعر بسیار دشوارتر است، چرا که هنر محض و جادوی ناب به شمار می رود، و حتی آموختنی نیست، در صورتی که فن سینما مثل خوش نویسی قابل تدریس است. سینما صنعتی است که از هنر سو استفاده خلاقانه می کند، اما شعر هنری است که گاه اهل صنعت از آن سو استفاده غیر خلاقانه می کنند. اخیراً در تیزرهای تبلیغاتی برای مواد شوینده، به شاهنامه و فردوسی ما هم توهین می کنند و صدا و سیما هم که بدش نمی آید! همین طور ترقی کنیم به زودی شعر حافظ نیز در خدمت دستمال کاغذی و پوشک نوزادان قرار خواهد گرفت.

احمدی: برخی گرایش ها در شعر امروز رسیدن و نزدیک شدن به موسیقی را هدف شعر می دانند و استدلال شان هم این است که شعر خوانده می شود و آوا تولید می کند شما رابطه ی شعر و موسیقی را چگونه ارزیابی می کنید؟

صالحی: همه ی هستی در موجی در موسیقی به حیات خود ادامه می دهد، اما موسیقی همه هستی نیست. اگر قرار بود که شعر هم عینا آوای مطلق باشد، دیگر چرا کلمات را به زحمت می اندازند، این افراط و تفریط های شباب زده ، مولود همین نا به هنجاری های رنگارنگ و توفانی در جامعه امروز ماست. گفته شده که چون شعر خوانده می شود و آوا تولید می کند، پس باید موسیقی هدف نهایی شعر باشد، مگر نثر بیهقی یا حتی نثر شاملو خوانده نمی شود و آوا تولد نمی کند؟ شکی نیست که موسیقی – چه پنهان و و چه آشکار- در ذات تمام حروف الفباء حضوری مشخص دارد، و شما نمی توانید- نه تنها یک جمله- که یک کلمه به من نشان دهید که عاری از آوار و ضرباهنگ باشد، حتی اسامی ایرانی- عربی این ملت هم موزون است. جان صحبت: این بازی های تک نفره شبیه فریاد زدن زیر آب است.

شاعر که باشی خیال تو یعنی حکومت دوست! مابقی حدیث نفس مطلق است. در دوره ی حافظ شیراز نیز تمام بحث و بحوث مجالس  و انجمن های اوالترا مدرن زمان خود حول و حوش مسائلی از همین دست اما از جنس دیگر بود، مثلاً می گفتند وقتـی کلاه بر سر می گذاری، کلاه روی سر است یا سر توی کلاه است؟

قریب به نیمی از چهارصد شاعر عصر حافظ، مصاحب چنین مصائبی بودند، حالا حدس بزنید حافظ در خیل این خراجان حرف و حروف چه می کشید؟ راستی جز حافظ کدامشان از شکاف این همه قرون گذشت؟

احمدی: مهمترین ویژگی های شعر امروز اکنون ایران به نظر شما چیست؟

صالحی: واقعاً نمی دانم!

احمدی: بازسرایی شما از متنهای اوستایی (گات ها و یشت ها)  با چه هدفی صورت گرفت؟ آیا به نظر شما امکان دارد متنی چند هزار ساله را احیا کرد؟ آن هم به زبان شعر ؟

صالحی: بازسرایی کتاب اوستا و چند دفتر از کتاب مقدس، برای من نوعی تجربه بود. تجربه ای که پیش از ابتکار من نیز به صور دیگر رخ داده بود. مثلاً مثنوی معنوی مولوی چیزی جز بازسرایی امثال و قصص و حکایات در کذشته باضافه نیروی خلاقانه و کلمات آتش برانگیز مولانا نبوده و نیست. خمسه نظامی نیز، و حتی شاهنامه، اشکالی دیگر و موفق در همین حوزه بازسرایی به شمار می روند، بازآفرینی در زبان شعر، سابقه ای هزار ساله دارد. قرن ها بود که ما این شیوه را فراموش کرده بودیم. هنوز هم سنت های موثری وجود دارند که می توانند برای ما و زمان ما و شعر ما کار کرد خاص خود را داشته باشند.

احمدی: لطفا از کارهای آینده تان بگویید:

صالحی: مجموعه شعر «چیدن محبوه های شب . . . » طی اسفند ماه امسال منتشر می شود. همچنین طی گفت و گویی طولانی، زندگی و بیوگرافی خود را باز گفته ام، گفت و گو کننده خانم زال زاده است. این زندگی نامه سال آینده منتشر خواهد شد. هر دو کتاب نامبرده توسط انتشارات ابتکار نو منتشر می شوند. دوازدهم فروردین سال 81 نیز سفری فرهنگی به سوئد، هلند و نروژ خواهم داشت، همین!

احمدی: عدم تعهد به معنا برای رسیدن به شاعرانگی شیوه برخی دوستان بوده و هست و اینگونه برخورد با شعر را مدرن می دانند. نظر شما چیست؟

صالحی: حقیقتا من این تعابیر را نمی فهمم، تعهد چیست و عدم تعهد کدام است؟ منظور از «شاعرانگی» که می دانم مرتب هم به گوش می رسد، یعنی چه؟ شعر یعنی همه ی هستی، همه چیز و هر چه هست در آخرین نقطه ی تعادل آن.

احمدی: در میان شعرای جوان تر کار کدامیک را بیشتر می پسندید؟ لطفا نام ببرید.

صالحی: ما در جامعه ای سیال و شرایطی لغزنده زندگی می کنیم، نابغه ی امروزی ناگهان در فرد روز سقوط می کند، و کم استعداد امشبی، فردا شب –بی گاه- گل می کند . هم زیباست، هم غریب و هم حیرت آورد و خوفناک! هیچ پدیده ای قابل پیش بینی یا تأکید و تایید نیست، فقط باید صبوری کرد، البته این نگاه و تعبیر من از این نکته، به معنای ناامید شدن از نسل جوان نیست. شاعران بزرگی در راه داریم.

احمدی: نظرتان درباره ی هرمنوتیک در شعر امروز و برخورد تاویلی  با متن و سهم خواننده در فرآیند شکل گیری شعر چیست؟

صالحی: برای همه کف خواهم زد.

احمدی: با توجه به اینکه شما دبیر کانون نویسندگان هستید، فعالیت های آینده کانون را تشریح بفرمایید و بفرمایید که چه چشم اندازی را پیش روی کانون می بینید؟

صالحی: من عضو کوچکی از این کانون ماندگار و خلل ناپذیرم، در کنار کمیسیون فرهنگی و با حمایت دبیران و کلیه اعضا کانون، اولین شب شعر و داستان کانون نویسندگان ایران را در چهارم بهمن ماه امسال، با توفیق و سربلندی تمام به انجام رساندیم. نهم اسفند همین سال جاری دومین نشست فرهنگی را با حضور معتقدترین داستان نویسان نویسان ایران را خواهیم داشت، و طی سال آینده بزرگداشت شاخص ترین چهره های ادبی را برگزار می کنیم. تمامی این برنامه ها بخشی از آرزوهای ماست که نیاز به امکان و شرایط مساعد دارد. امیدوارم احضار و بازجویی نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان که طی چند هفته اخیر شدت گرفته پایان بیابد.

احمدی: سخن ناگفته ای اگر دارید بفرمایید:

صالحی: از شما  و روزنامه صدای عدالت، بابت این فرصت که توانستیم از کانون نویسندگان ایران نام ببرم و شما هم حتما آن را حذف نخواهید کرد، متشکرم!

 

این کار مربوط میشه به 31/2/1384 یعنی نزدیک به 6 سال پیش.امیدوارم خوشتون بیاد

 

تنهایی ام

            از تنهایی نیست

                                 و نه از این که

                                                   با دیگران نیستم

 

نمی بینندم

                مثل پرنده ای

                                  که آنقدر پریده

                                                     که دیگر به چشم نمی آید