یادمه یه روز وقتی تقریبا ۱۰ سالم بود دختر خالم فرزانه توی دفتر خاطراتم یه شعر نوشت که هر روز تا یه سال میخوندمش و کلی فکر میکردم درکش نمیکردم اما الان خیلی برام مفهومه خیلی خوب میفهممش و دقیق درکش میکنم شعر این بود
در این دنیای نامردی که مردانش زنامردی عصا از کور میدزدند
من از خوشباوریهایم محبت جستجو میکردم
یادمه زهرا جان دختر خاله بزرگم هم این شعرو نوشت برام:
من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
محدثه جانمم اینو برام نوشته بودیاد روزای با هم بودنمون بخیر
یکی یکی میرفتیم وکاتب سرنوشتمان را با خط زرین مینوشت
نوبت به من که رسید قلم از قلمدان افتاد.کاتب با خط تیره وتارش نوشت:اسیر سرنوشت
اما من اینو از همه شعرا بیشتر دوس دارم البته بعد از مهتاب فریدون
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبُردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی
خدا خدا
توی دفتر ذهنم خاطرات قشنگ زیاده که مرورشون فقط یادآوری میکنه اون روزای قشنگ دیگه تکرار نمیشن! البته خدا میدونه شایدم تکرار بشه یه شکل دیگه به قول ابجی توی یه فون جدیداما تغییر آدما باعث میشه قشنگیایی که اون وقتا برام ون خیلی بزرگ بوده الان دیگه به چشممون نیادوگرنه
زندگی آب روانیست روان میگذرد
آنچه تقدیر منو توست همان میگذرد
توی ۸ سالگیم اولین شعری که حفظش کردم این بود:
الاایهاالساقیادرکعساوناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
دومیشم این بود:
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم ...
سومیشم این بود:
قاصدک هان چه خبر آوردی وز کجا از که خبر آوردی خوش خبر باشی اما..
یادمه دیوان فرخزادو از فاطمه خانوم کاظم اقا قرض گرفتم وشعراشم یواشکی میخوندم چون بابا خوشش نمیومد اما من خیلی دوس داشتم بابا دوس داشت من گلستان سعدی بخونم و دیوان حافظ حافظو میخوندم اما اشعار سعدی برام سنگین بود اصلا علاقه نداشتم
اما قشنگ ترین ودلنشین ترین آوایی که به گوشم رسیده تا الان فقط یه شعره اونم وقتی مامانم برام لالایی میخوند اون وقتا که به قول داداشم رقیب نداشتم کوچولوی خونه بودم
یاد همه چی بخیر
و در آخر:میگوینــد: بــاران کــه میزنــد ,بــوی ” خــاک “بلنــد می شــود…
امــا ,اینجــا بــاران کــه میزنــد ;بــوی ” خاطــره ” بلنــد میشــود …!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۵۱ ب.ظ توسط مریم
|