ادامه نوشته

یه دوراهی ...

یه برزخ...

یه جنگ بین دل و عقل...

کی پیروز میشه مهم نیس...

آخر هر دو راه من یه قربانی ام...

کاش معجزه بشه

 

پ.ن:بازم در بسته و من ناتوان و... خودت خدایی کن

پ.ن:دست منو بگیر...حالم جهنمه...

 

 

فال حافظ....

وقتی بایه دل غمگین و ذهن آشفته توی دلت با حضرت حافظ حرف میزنیو دنبال نشونه ای...

وقتی با امید چشماتو باز میکنی وچشمات برق میزنه از شادی...

که یه نفر تو رو چه خوب می فهمه حتی اگه تو این دنیا نباشه...

یه احساس آرامشی روحتو نوازش میده...

وچه فالی بهتر از نفس باد صبا...

که روزی میرسد شادی... میرسد پایان غم... میرسد آن آرزو

این چندمین باره که تو چند قدمی ته خط خواجه شیراز یه نور خاموش ته قلبمو روشن می کنه نمیدونم

ولی هر بار حالمو انقدر خوب می فهمه که خودم متعجب میشم

امروز دلم گیر اون شب‌‌ پر آرامش حافظیه س...

پ.ن:یادش بخیر وقتی همونجا سه بار فال گرفتم بار اول انقدر خوب اوضاعمو گفته بود که از ذوق دوبار دیگه م

باهمون نیت فال گرفتم وهر سه تا اشعار مختلف با یه موضوع بود!دیگه نمیشد نیش منو جمع کرد

پ.ن:چند بارم داشتم واسه خودم تو هپروت راه میرفتم که با حضور همیشه در صحنه گربه ها مواجه

شدم دیگه آخرش از ترسم جم نخوردم از جامگربه اینجا آنجا همه جا

 

پا که می گذاری در راه رسیدن تازه مشکلات یکی یکی جلویت قد علم می کنند

مهم نیست من تا آخر مسیر ادامه میدهم حتی اگر مجبور شوم از تمام مشکلات همچون 

کوهی بالا بروم و آنها را فتح کنم

من این کار را انجام میدهم و پرچم پیروزی ام را روی این کوه های قد علم کرده برافراشته می کنم

من باید برسم به انتهای این مسیر آنجا کسی هست که چشم انتظار من است

کسی شبیه خودم با چشم هایی که برق می زند از شادی

خودی که در رویاهای نوجوانیم میدمش باید خودم را آن منِ پیروز را پیدا کنم

چه کسی می گوید پا که می گذاری به دنیای خاکستری آدم بزرگها باید از رویاهای رنگی ات دست بکشی

مگر می شود بی رویای رنگی در این دنیای خاکستری دوام بیاوری؟

من در مسیر تحول !

بله از عنوان روشنه که اینجانب در مسیر تحول می باشم 

یه چند روزیه ذهنم عجیب در گیر متحول شدنه فهمیدم برای اون چیزی که می خوام بدست 

بیارم باید ! تغییر کنم 

همیشه فک می کردم این تغییر فقط منوط به سخت کوشی میشه ولی الان نیاز به تغییرُ تو 

جوانب دیگه ام حس می کنم

به نظرم باید برای تغییر اساسی از تغییر در افکار شروع کرد اگر قراره موفق باشم باید مثل آدم های موفق 

فکر کنم و به تبع افکارم رفتارم هم تغییر می کنه

مثلا یکی از کلیدی ترین رمز موفقیت فهمیدن ارزش زمانه

خیلی از ما ها میدونیم زمان با ارزشه ولی فقط میدونیم و در عمل کسی نمی تونه از رفتارمون اینکه

زمان برامون با ارزشه رو استنباط کنه

به قول شاعر به عمل کار بر آید به سخندانی نیست !

می خوام تمام دانسته هامو به عمل ببرم

یکی از مهم ترین چیزایی که باعث وقت تلف کردنه ترجیح کارهای غیر ضروری به ضروریه

باید هدف بره تو اولویتم

پس مرحله اول تحولم میشه:

وقت تلف نکردن... یه عبارت آسون وشاید سخت در عمل 

ولی باید از این قانون به شدت تبعیت کنم

پ.ن: این هوای گرفته و ابری را عاشقم

 

 

قسم خورده . . .

با اینکه از نگاه به چشمات واهمه دارم

با اینکه از حست به احساسم خبر دارم

دلم می خواد زل بزنم توی چشات و باز

دیوونگی کنم بگم خیلی دوسِت دارم

من از خودم جدا شدم غرور سیری چند؟!

به عشق مبتلا شدم غرور سیری چند؟!

مرهم نمیزاری به احساس ترک خوردم!

اما نمیدونی ! من عاشق قسم خوردم!

با این نگاه سرد تو من پر شدم از عشق

وای از نگاه گرمتو! آه از دلم ! از عشق !

 

پ.ن:دلم می خواهد سفر کنم در زمان !بروم به 25 سال قبل انوقت با خیال راحت و دلی بی عذاب . . . !

ولی میدانم که محال است مثل آرزوهای دیگرم به قول شادمهر:

من از تبار غربتم از آرزوهای محال . . .

وقتی هیچ چیز سر جای خودش نباشد اعصاب آدم هم میرود لابه لای همین بی نظمی ها

میرود گم و گور میشود

و خدا نکند منشا تمام این نامنظمی ها خود خودت باشی 

ودرست زمانی همه چیز به چشمت می آید که دست هایت بسته است و نای هیچ کاری نداری

مدام به خودت می گویی درست می شود صبر کن عجول نباش ! فقط کمی دیگر . . .

ولی هر بار می گذرد و هر بار می بینی همه چیز بیشتر به هم پیچیده . . .

امروز از همان روز هاست که نداشتن هایم و نرسیدن هایم بیشتر از هر چیز به چشم می آید از همان 

روزهاست که دستهایم بسته است و ناتوانم بر این نشدن ها

وکسی شبیه خودم با همان صدا مدام در سرم تکرار می کند لعنت به من !

چقدر دلم دیوانگی کردن می خواهد! بزنم زیر همه چیز و فرار کنم بروم جایی که هیچ کس نباشد ..من دلم

فریادزدن می خواهد امروز آنهم از ته ته دل دلم گریه کردن می خواهد امروز اینبار اما با صدای بلند!

 

 

 

 

نمی دونم تو دنیا حال خوب مطلق وجود داره یانه ؟! ممکنه کسی انقدر خوشحالیش

زیاد باشه که 

هیچی نتونه از بین ببردش ؟‌

تا حالا تجربه همچین حسی رو نداشتم

یادمه چند سال پیش واسه یه اتفاقی شب و روز لحظه شماری می کردم

وقتی اون لحظه رسید وقتی اون اتفاق افتاد فکر می کردم باید حس خیلی خوبی

داشته باشم.. ولی نشد

همش نگران بودم ..نگران ثانیه هایی که تند و تند از هم می گذشتن تا اون اتفاق

تموم شه

از همون لحظه اول غم نشست رو دلم از همون لحظه اول دلم برای خودم سوخت

که دل میزدم برای حال خوشِ

چند لحظه ای که با چشم بهم زدنی تموم شد

ازون لحظه به بعد دیگه هیچ وقت واسه اون اتفاق لحظه شماری نکردم خوشحالی

نکردم چون همیشه دختر 

غمگین اون شب رو یادمه شاید اون موقع از هر وقت دیگه ای حالم بدتر بود 

الان تو این سن وسال حس می کنم هیچ چیزی تو دنیا واسه اینکه منو واقعا

خوشحال کنه وجود نداره

برای رسیدن به هیچ چیزی ذوقی ندارم شاید همینه که تو زندگیم از بقیه عقب ترم

چون چیزی به اسم هدف  

ذوق یا انگیزه وجود نداره

فقط تو این دنیا دلم قرصه به بودن عزیزانی که نفسم به نفسشون بنده برای همینم

هست که هنوز تلاش می

کنم یا  اداشو در میارم وگرنه انقدر همه چیز رنگ باخته برام که خیلی راحت بتونم

همه چیزو کنار بزارم 

از اینکه باعث غم عزیزترینام بشم می ترسم

خسته م خیلی زیاد و این آخرین اعترافمه تو راه رسیدن به خواسته ی رنگ باخته

برای من و پر رنگ شده برای  

دیگران

ادامه میدم شاید یه روزی منم از ته دلم حالم خوب شه . . .

 

پ.ن :به امید روزی که همه آدما یه لبخند از ته دلی رو لباشون باشه : )

 

 

 

بعد از مدتها...

اخرین نوشته هام تو این وبلاگ برمی گرده به سه سال پیش

می خواستم این وبو برای همیشه ببندم ولی همیشه واگذار می کردم به اینده ای نزدیک

قهر کرده بودم با خودم دیگه دلم نمی خواست به حرفای دلم گوش بدم چه برسه به اینکه یه جاثبتش کنم

من تو این سه سال از خودم از احساسم و بخصوص از زندگی کردن فراری بودم

هر شب به امید اینکه چشمام برای همیشه به این دنیا بسته شه خودمو به خواب می سپردم

ولی نشد من هنوزم زنده ام و باید شبیه ادمای زنده رفتار کنم

 زندگی رو دست کم گرفتن و ازش فرار کردن هیچ نتیجه ای برام نداشت جز اینکه تبدیل شدم به آدم ضعیفی که روزگار خیلی راحت زمینش میزنه

دوباره برگشتم اینجا که شاید به خودم برگردم به نوجوونی که غم داشت ولی انقدر امید داشت که جلو همه چیز برای زندگیش بایسته دختری که احساس داشت ادمهارو دوست داشت به آینده امید داشت

ولی انقدر تو خودش ریخت که با اخرین شوک روحش نابود شد

من اون دخترو تو همون سالا گم کردم باید دوباره پیدا شه ...این دختر جوون شده فقط یه جسمه یه مجسمه ! 

شاید این پاییز دوباره متولد شم !

پ.ن1 :تو این مدت فهمیدم به هیچ آدمی نباید حرف دل زد...به هیچ آدمی !

پ.ن2:یه سر زدم به لینکهای دوستان همه سه ساله کوچ کردن ...فضای دلگیری شده پر از سکوت انگار  به محله ای سر میزنی که خونه هاش خالی از ادمها شده وحالا فقط خاطره س که جلو چشمات صف می کشه...

 

 

 

 

دفتر خاطرات

دوباره دلم یک عالمه حرف دارد... هم صحبت همیشگیم!را رو به رویم می گذارم

 تا باز هم با دنیایی از کلمات صفحه سفیدش را سیاه کنم

نمیدانم از کجا شروع کنم!

به صفحه که نگاه می کنم هجوم می آورند تمام حرف های ناگفته کنج ذهنم

نمیدانم از خاطراتم بنویسم یا از آرزوها؟

از دلتنگی دقایقی که گذشت یا بغض همین ثانیه ؟

از کابوس های دردناک یا رویاهای شیرین؟

از واقعیت یا خیال؟

از ...

انگار چشمانم زود تر تصمیم گرفته اند!

صفحه کاغذ خیس از حرفهای ناگفته چشمانم شده!

وتصویری که از نگاهم در میانه ی این صفحه کاغذ نمایان شده حرف میزند از دلتنگی ...

حرف که نه فریاد میزند از یک دل تنگ

قلمم را برمی دارمو تصویرت را روی همان کاغذ خیس خورده میکشم

تصویر تو آیینه تمام ناگفتنی هاست

هم خاطره است و هم آرزو

هم واقعیت است وهم خیال

هم ...

هم تمام دنیای من...!

دفترم را ...روزهایم را... ورق بزن...

در دل هر صفحه اش ردپایی از تو هست !