دیر

می گویم دیر شده برای ماندن

نه برای رفتن

اصلا چه فرقی می کند وقتی ماندن و رفتنت یکی باشد

حالا دیر هم بشود

بگذار بشود

این لحظه هم روی تمام ِ لحظه های نداشته ات ......


چقدر سخت تر می شوی

هربار که مرورت می کنم

و علامتهای سوالی که

مدام

توی سرم چرخ می زنند..

 

خلاصم کن

از امتداد لحظه هایی

که چشمهایم

مات ِ لبخندت می شوند

و روحم

قصد سرکشی دارد!

 

خلاصم کن

از ابرهایی که توی سرم

خیال باریدن دارند..

از ضربان ریتمیک قلبی که

مشتهای سنگینش را

بر در و دیوار پیکر فرسوده ام می کوبد!

 

چشمم

روحم

قلبم

هیچ کدام مرا نمی خواهند!

 

بیا و تمام مرا با خود ببر

برایت

زنی را کنار گذاشته ام

که لای ِ تمام ِ برگهای دفترش

عطر ِ اشتیاق ِ تو را پاشیده..

 

بیا و کمی مرا نفس بکش !




دوچرخه دیده بودم

ســه چــرخه هم دیده بودم


چــهار چــرخه هم دیدم


اما هیــچ وقت ندیده بودم که


یک چرخــه هم وجــود داره!!!


به چشمای معصومش دقت کردی ؟


میترسه هــمون یه چــرخــه رو هم ازش بگیرن...


گاهی وقــتا باید بدجــوری دردت بیاد تا بفهمی درد چیــه ؟!


یک کلاغ

 

 

روی سیم برق

 

 

و یک پنجره

 

 

کافیست برای دلتنگی...



امشب غمزده تر از هر شب دیگرم

تنها نشسته ام در میان قلب خود

خسته از تکرار های زندگی

در گوشه ی انزوای خود به چله نشسته ام

و به دور خود تارهای جنون می کشم

کسی را به پیله ی انزوای من راه نیست

 عمق عمیق تنهائی من

 ژرفائیست که به دوزخ می رسد ...


به حقیقت ها چنگ زده ام...

 خو کرده ام

 به تنهایی ها

 به دلتنگی ها

به زار گریستن ها

 دیوانگی ها

و اینک چیزی جز زخمهای بی اعتنایی ها

در دستان خسته ام نمانده است........



آنچنان دورم از تو

 

که فکر می کنم

 

جاده را برای من و تو ساخته اند

 

و سال نوری را برای فاصله هایمان

در آب تصویر تو را دیدم

دیدم که با بهار می آیی

خنده ام نا تمام ماند

و کودکی

با تکه سنگی در آب

خواب آرزوهایم را بر آشفت

راستی!

تو تعبیر کدامین رویای نا تمامی

که نه برای ماندن می آیی

و نه دل از من بر می گیری!

.

.

.

و من همچنان تو را تا کهکشانها دوست دارم...


وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند

 

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

 

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود

 

وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود

 

وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد

 

وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود

 

دیگر نمی خواهمت!!!

 

نه تو را و نه هیچ کس دیگر را .....


دلــــم بالــکنی می خواهـــد رو به شهـــر...

و کمی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی ...

یکــــ فنجان بــزرگــــ قهوه ...

یکـــ جرعه تـ♥ـو ...

یکــــ جرعه من ...

و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد ...

بی کلام...

میـــــدانی...!؟

دلــــم یک "من" می خواهــد بـــرای تــو...

و یک "تــو" تـــا ابــــد بــرای من ...